۱۳۸۳ تیر ۲۴, چهارشنبه

در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد

ای خداوندان ِ خوف انگیزِ شب پیمان ِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق ِ هر شکنجه گاه ِ این فردوس ظلم آیین،
تا نه این شب های بی پایان ِجاویدان ِ افسون پایه تان را من
به فروغ ِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین،
ظلمت آباد بهشت گندتان را ،در به روی من
بازنگشایید!


در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد

چون شبان ِ بی ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم،من از نخوت زبانم در دهان بسته است.
راهِ من پیداست.
پای من خسته است.
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود ِ کهنه ی ِ فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش،
تنها
زخم پردردی به جا مانده ست از شمشیر و ،دردی جانگزای از خشم:
اشک،می جوشاندش در چشم ِ خونین داستان ِ درد
خشم ِ خونین،اشک می خشکاندش در چشم
در شبِ بی صبح خود تنهاست.

از درون بر خود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی ِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود می زند فریاد:

در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد...

ای خداوندان ِ ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد


باد تا فانوس شیطان را برآویزم
در رواق هر شکنجه گاه ِ این فردوس ظلم آیین

باد تا شب های افسون مایه تان را من
به فروغ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین

انسان:
یا نمی اندیشد،یا اندیشه اش را چون پالان به خود می آویزد.
یا نمی اندیشد و نمی فهمد،یا می اندیشد و پالان اندیشه اش آنقدر پر است که مهلت فهمیدن نمی یابد!
یا نمی داند و خطا می کند،یا آنقدر می داند که گمان می کند خطا نمی کند.
یا سنگینی حماقتهایش رهایش نمی کند یا افسون دانسته هایش.
یا نمی داند و مسخره می کند،یا می داند و بخاطر دانستنش به خود این اجازه را می دهد.
یا دنیایش گله گشاد است و بی در و پیکر،یا کوچک و خفه.
یا به خاطر شکم و زیر شکمش حوصله فکر کردن ندارد،یا به خاطر انبان پُرَش.
یا باکره است،یا فاحشه.
یا ظالم است یا مظلوم.
تو آنگاه اگر نه این را بخواهی و نه آن،متهمی.چون در هیچ کدام از این دسته بندیها نبوده ای : نه یک فیلسوف جدی یا یک روشنفکر،نه یک احمق صورتی مضحک و سطحی.اینها همه چیز را باید تقسیم کنند،همه چیز را.آنگاه است که به تو خواهند گفت چرا اطوار روشنفکری داری و یا چرا جدی نیستی،چرا خودت را از جمع متفاوت می کنی یا چرا در جمع می خندی،شوخی می کنی.آنها فقط شباهتها را درک می کنند،آنها کارشان شبیه سازی انسانهای پیرامون است،آنان که شبیهند خوبند و دیگران بسته به حد تفاوت بد.
آنها به دنبال هرچیزی متفاوت از خودشان هستند تا آنرا محکوم کنند،آنان خود را سنجه همه چیز می دانند،معیار خیر و شر،درست و نادرست.
چه اهمیت دارد که کدام کس از کدام چیز من و تو کدام اشکال را بگیرد.دیگر رهاتر از آن شده ام که به این چیزها بها بدهم،رها و نه بی خیال.رها در دنیایی از خیال.




۱۳۸۳ تیر ۲۱, یکشنبه

خوانش ِیک شعر
{اندیشانوشتی ابراندود}



خانه‌ام ابری‌ست...


خانه‌ام ابری‌ست
یکسره روی زمین ابری‌ست با آن


خانه، پیراگرفته‌شده با ابر. ابر، ابری که خانه را چون دوستدار دربرگرفته، مایه‌ی دلگیری خانه است. دلگیری بی‌نویدی که به زمین آمده تا جان ِخانه را بفرساید! خانه دلمرده شده! ابر، نه نماد ِدلمردگی که خود ِآن است. دلگیر و بایر. بی‌روحی ِعریان. خانه، ابری‌ست.. همراهی ِیکسره‌ی ابر، دل از خانه گرفته..


از فراز ِگردنه، خُرد و خراب و مست
باد می‌پیچد.
یکسره دنیا خراب است از او
و حواس ِمن!
آی نی‌زن که تو را آوای نی برده‌ست دور از ره، کجایی؟


باد از فرازنای بی‌جای گردنه‌ای پیچان می‌آید. می‌پیچد. این شاید آن بادی‌ست که خیال ِخوش‌خیال ما در باور به هم‌دمی ِابر و خانه را با خود برد! آشناکُشی که خراب و مست می‌پیچد. در خود می‌پیچد و می‌آید تا در پیچیدگی ِحس ِاین خانه‌ی ابراندود، پیچیدگی کند. چه ناپاکزاد! چه ناخوانده! تباهگر ِآرامش ِدنیا و دنیایی بزرگ: "حواس ِمن".
نی‌زن کیست؟ نه! نی‌زن چیست؟! چیستان ِاین شعر. کانون ِهاژه. کانون درد. کانون ِرقص ِخوانش! این چیستان، خود در راز ِخویش گم شده. آوای خودساخته‌اش، او را به جایی دیگر، دور از این جای ِابری برده. ما، خوانندگان در آشفتگی ِابریده‌مان باید به رامشگری ِاوی کژراهیده، خودفریب‌وار، امید بندیم! شاعر اما، امیدی کودکانه و پرنوید دارد! نی‌زن، این چیستان، یکه‌ناجی اوست. کاش می‌شد، همچون شاعر، سرایه‌ی او را تجربه کنیم! به‌هررو، با این‌همه ناآشنایی، اوی دور را باید خواند...


خانه‌ام ابری‌ست،اما
ابر باران‌اش گرفته‌ست
در خیال ِروزهای روشن ام کز دست رفتندم
من به‌روی آفتاب ام
می‌برم در ساحت ِدریا نظاره


خانه، ابری‌ست. اما ابر آهنگ ِشدن کرده. آمدنی است این آهنگ. بارش، رفتنی است ماندگار. هرچه‌هست، شاعر را در خاطره‌ی روشناروزهای بی‌ابر و پرفروغ و صمیمی غرق کرده. روزهایی که گویی برای همیشه از دست رفته‌اند. زمان‌گسیخته‌گی شعر این‌جاست: من به روی آفتاب ام. آیا این بیانی است از خاطره‌ی نوباوه، بازخوانی است از گذشته‌ای روشن؛ و یا.. مرگ ِامید. محو ِدیدمان در گستره‌ی دریا، دریا که همیشه یادآورنده‌ی مرگسان ِبی‌کرانگی است: جای‌گاهی بس شاعرانه.


و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نی‌زن که دایم می‌نوازد نی در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش


بازگشت ِ کانون ِهاژه. باد، آن پژولاننده‌ی بی‌عار و نی‌زن، آن چیستان که بدتر از باد، با رازناکی‌اش ما را پریشان می کند. پریشانی ِ تیره و تارگون ِمای خواننده در این‌جا به اوج می‌رسد. چه‌که وامانده‌ایم به غیاب ِبساحاضر ِنی‌زن. به این یگانه‌آرامنده‌ی شاعر. اوی دلگیر، دست ِکم، خانه‌ای دارد و امیدی به نی‌زن. ما اما، بی‌خانمان، بی‌نوید و گوریده‌تر از او، در خوانش ِاین دنیای ابراندود، دردکِش‌تریم! {این رنج‌مندی، هم‌زیست ِهمیشگی خواننده است.. خانه‌ی او، ابری‌ست، خانه‌ی ما اما،"ابر"ای است. }

۱۳۸۳ تیر ۱۹, جمعه

ژکانیده از Esoteric

تخدیر ِبی‌برگشت
{Stygian Narcosis}


نوبت دیوانه‌گی‌ست
و نجوای جنون، از عقل می‌پرسد:
دیری‌ست از یاد برده‌ایم
لذت ِآن سرشک‌هایی را که بر پراشیدگی ِاندوه می‌رقصیدند
...بیا تا بگرییم!

آه! زیبایی ِنابکار،
چه آرام
چه شورانگیز
چه باشکوه
در حال ِمردنی!
بیا تا بگرییم..

خون از گزند ِنفرت می‌چکد
نمک می‌سودم بر زخم‌های تازه‌تازه
بر آژنگ‌های ملتهب
بر تب ِآواره
زخم‌ام پوشیده،
تن اما،
آلوده به زفیر ِذهن ِرنج-افشان،
مرده!

زمان نفس می‌کشد
و مرا هم‌دم گذشته می‌کند
تا که دیگربار دیدار ِمرگ را که وعده‌ی وصلت می‌داد به‌ یاد آوردم،
مرگ ِپیمان‌شکن!
در ماتم‌ات فرسوده ام...

زندگی: نا-هدیه‌ای تبهگن...

در جریان ِبی‌پایان وانهادگی‌ها
غرق در رایحه‌ی روزگار ِکهنه می‌شوم
در دانست ِآن‌چه-هست ِ دانسته‌های‌ام
در دانست ِآن‌چه-بودشان، سرگشته‌ام
از زمان،
از بارکش ِدانش می‌پرسم
چه خاطراتی را از دوره‌گردی‌های این حمال بازمی‌شنوم!
...اما در لحظه...

در برابر ِخواست ِزمان،
دانش چیزی نیست مگر گمشده‌ا‌ی ابدی
دانستنی‌ها بسیار-اند
اما چه سود!
که هر پاسخی، زار ِپرسشی دیگر دارد
حقیقت در این میان، رخشندگی می‌کند
چونی بانویی است که به‌ناز، خویش را پس ِویرانه‌های افسراننده‌ی فریب پنهان می‌کند!

... من، هم‌بازی ِاین ناز-ام
همه-سخره‌گر ِفضیلت...

رها از بند ِتن
حال،
گو که قلمرو-ام را با چه نامی به ارث گذارم؟!

در میان ِسنگینی ِخواب، رویا را بیدار می‌کنم...

در رویا
دروازه‌های تارونی پیش چشمان‌ام نوید ِراه ِروشن می‌دهند
به امید این نوید،
در طلوع ِآشوبه‌ا‌ی فرازنده غرق می‌شوم

من ِپرسه‌زن...

می‌خشمم،
سَهیده با دیوانگی‌.

در این گیتی ِمهجور
پُر-ام از له‌له ِتنهایی
محکوم به تماشای این رویا
آری!
رمزگشایی ِرویاها به واژه را خواهم آموخت !

واژگان درنخواهند یافت!
پس آفرین ِاین سفر ِرویایی را در بینش ِآواها می‌سرایم

دل ِتماشا داری، هان؟
ذهن‌ات را بنوش
و در دریای جنون
هم-شور-ام شو

...Reflect the journey...



۱۳۸۳ تیر ۱۵, دوشنبه

«نوشتار آن‌جاست که زبان کنش می‌کند، نه من»
مالارمه


چه چیزی خوانده می‌شود؟

این پرسشی اساسی است که هرمنوتیک کلاسیک پاسخ‌اش را در یک عبارت((Author’s intention داده، با این‌کار خاطر ِخود را از درگیرشدن در فرایافت ِشگرف و معماوار ِ"خوانش" آسوده کرده!

پی‌رنگ ِهرمنوتیک کلاسیک که طرحی از داستان ِروشنگری شمرده می‌شود و خودشیدایی ِعقل‌باوری را حکایت می‌کند، خوانش را "خوانش ِقصد" می‌داند و بس. خواننده، خواننده‌ی نیت و منظور ِنویسنده است. کارامدی ِیک خوانش، همانا در شناخت روان‌شناسانه‌ی شخصیت ِنویسنده، در واکاوی ِذهن و دل‌خواسته‌ی نویسنده نهفته است. خواننده‌ی خوب، خواننده‌ای است که بر اطلاعات و اخبار ِزندگی‌نامه‌ای ِدانا باشد؛ دانش خوانندگی، به دانش ِروان‌‌شناختی فروکاهیده می‌شود. در این نگره، "کنش ِخوانش" وجود ندارد. خوانندگی، کنشی یکسر غیر ِهنری است و خواننده‌ی خوب، چونان پیرزنی کنجکاو، بهداشت ِخوانش‌اش را در آز ِدانستن گوشه‌و‌کنار زندگی ِآشفته و بی‌ربط ِمؤلف می‌جوید. در چنین وضعیتی، نوشتاری وجود ندارد. پرستش ِنیت و برجسته‌کردن ِمفرط ِسویه‌ی بیانگری و روایی (البته روایت تک‌آوایی/ Monophonic narration)، جایی برای حضور ِالِمان‌های سختاری باقی نگذاشته. بیان ِسرراست، اشارت ِنهایی و دستگاه ِ بسته و خودکامه‌ی نشانه‌شناختی، جا را برای بازی‌های بی‌پایان دلالت‌های معنایی که به دور ِامر ِتأویلی می‌گردند، تنگ کرده. این خوانش، دور ِ"من" ِنویسنده می‌گردد و عرصه را از هر برداشت و بازیافت تهی می‌کند تا "منیت"ِ مؤلف{کورسویی که خیلی پیش‌تر از این‌ها محو شده} پرستش شود؛ تا خواننده، تماشاگری صرف باقی بماند. {جنبش‌های نو: دادا، سورئالیسم و رمان ِنو با به‌پیش‌کشیدن نقش ِبخش ِناخودآگاه ِهنرمند و با برجسته‌کردن سویه‌ی بی-خودی و نا-بگاهی ِلحظه‌ی آفرینش، به‌تندی این تماشاگری را به تماشا نشسته‌اند. تماشاگری در کار نیست. خوانش فراتر از افق ِبازیگر. چند-بازیگری. همه بازیگرند. مرگ ِقهرمان، زایش ِضد ِقهرمان، مرگ ِنهایت/انجام، تولد ِبازی-در-بازی}

در نوشتار، "من" وجود ندارد.

نوشتار (حتا اگر بزرگ-ساختار ِمعنایی، این توهم ِفرمالسیتی هم به‌عنوان ِگشتالت ِمتن پذیرفته شود)، شکلی است با سویگان بسیار. درک ِموسیقیایی ِاین ساختار ِشکل‌مند، نیازمند ِبسیج نیروهای آواشناس، معناشناس، ساختارشناس و.. است؛ سویه‌ی روان‌شناختی، حضور بی‌رنگی در میان این نیروهای متن‌کاو/ساز دارد. این نیروهای کاوش‌گر، در حقیقت معمار ِسازه ِنوشتار اند {نویسنده کو؟!}. نویسنده‌ی تنها و دانا و توانا که در سویه‌ی روان‌شناسانه‌ی این ساخت خودنمایی می‌کرد، اکنون به‌راستی واماندگی می‌کند. قلم، هیچ شده. اکنون سیاه‌های بر روی کاغذ، ریخته‌گری ِنیت نیستند، بلکه آن‌ها ملات ِساخت‌وساز ِبی‌فرجام خوانش اند. گویش‌ور این‌جا کیست؟ چه‌کسی کارفرمای این فراگرد ِبی‌انجام است؟ زبان!

نوشتار، خانه‌ای است آرامش‌گر برای زبان. زبان، به‌دور از زبان‌ور، در این آرامش، زبان‌مندی می‌کند. در نوشتار، زبان‌مندی بسیار رساتر از جای‌گاه گفتاری تحقق می‌یابد. چه‌که در این زبان‌مندی، مورد تأویلی کار را به گستره‌‌ی بی‌پایان ِآشکارگی دلالت‌های ضمنی می‌کشاند. چگونه؟ با ستردن ریزترین نشانه از وجود ِزبان‌ور. با کشتار ِدلالت‌های مستبد.
زمانی که به عناصر ِساختار، عناصری که به‌کلی ناوابسته از قصد اند، بهاداده‌ شد و خوانش، افق باز ِپژوهش این عناصر تعریف شد، زمان ِآغاز ِمعماری بود. در هرمنوتیک نو، چیزی خارج از متن وجود ندارد. شکل، منش‌مندی متن، معنا-دار ِمتن است. نوشتار، بیش از هرچیز دیگر، به خود ارجاع می‌دهد. غنای ساختاری به‌قدری هست که ابن خود-بازبُردها به سرانجام نرسد. حلقه، دایره‌ای که خط را پاره‌پاره می‌کند.

معماران ِخانه، بسیار اند. هر چشم، خود، معماری است برای وجهی از این معماری حاد-ساخت. هر واگویی، هر تفسیر، هر اشاره و حتا هر نقد. معماران بسیار-اند و با این‌حال زبان آسودگی می‌کند. چون او، در کنار بستر ِمؤلف ِرنگ‌باخته، یکه‌گویش‌ور است. یکه-اندیش-انگیزنده. یکه-فراخواننده، یگانه‌شاعر... یکه-آماج ِدست‌نیافتنی: تناوردگی ِاصالت!

نوشتار،آرامگاه ِنویسنده است. آرامگاه، خود، نخستین وفادارترین سوگوار است. وفادارترین سوگوار بر روی گور نمی‌نشیند، او هماره در اندیشه‌ی سوگواری دیگری است! او در مرگ، زندگی می‌کند.

در آستانه‌ی مرگی دیگر... نوشتار هستندگی می‌کند.


۱۳۸۳ تیر ۱۰, چهارشنبه

کمی درباره‌ی روح ِانبوهه
{Impius Abyssus/ دگمای اعداد ِبزرگ}


« نه؛ توده‌ها بازتاب ِامر ِاجتماعی نیستند؛ آن‌ها در امر اجتماعی انعکاس نمی‌یابند. این آینه‌ی امر ِاجتماعی است که در سطح ِتوده‌ها درهم‌شکسته، تکه‌تکه می‌شود.»
بودریار

"یک ودو"،سه، چهار،... دگمای ِاعداد ِبزرگ چه می‌گوید؟ {این که نمی‌توان حرف ِربط ِ «وَ» را در مجموعه‌هایی بابیش از دو هم‌وند، استفاده کرد! ظهور «،» یا ظهور ِبی‌معنایی}
آیا جمعیت، حامل ِامر اجتماعی است؟
آیا امروز امر ِاجتماعی وجود دارد؟
آیا جمع، تخمه‌ای برای زایش ِرابطه دارد؟

انبوهه، چونان فاکت اجتماعی زندگی مدرن، در دستگاه ِوانمودین زندگی ِامروز، سروری می‌کند. در این انبوهه‌سالاری، تمام ِدلالت‌های اجتماعی، در"سیاهچاله‌"ای فروبلعنده‌، که گیرنده‌ی پیام و ویرانگر ِمعناست، نا-بود شده اند.

فرد، در هر جمع، احساس ِوجودی خود را از دست می‌دهد. خواهی‌ناخواهی، حضور در میان هر توده، فرد را از نیروهای هستومند تهی می‌کنند. فرد، در بی‌معنای کلان ِورطه‌ی انبوهه{که از نظر نیست‌انگاری به امر ِقدسی میل می‌کند}، خود را خالی می‌کند. بی‌چیز می‌شود. این شاید برای موجودی که تهی از هستی است(عوام، زنان، دیوانگان) و دراصل، هستی‌اش همانا حضور در جمع و زندگی پوچ و محق ِاجتماعی است، چندان برجسته نباشد. کوچکی ِاِگو، ساده‌گی لایه‌های روانی، فقر ِروحی: منش‌های اکثریت ، منش‌های انبوهگی که البته اغلب پشت ِپرده‌ی صورتی و پَس ِاعداد بزرگ پنهان می‌شوند، وجود ِچیزی بنام زندگی انبوهگی را بایسته می‌کنند(دموس). این‌ها همه، چهره‌ی امر ِاجتماعی را کژدیس کرده‌اند.

روح انبوهه، هرگز برآیند ِروح ِتک‌تک افراد نیست. در انبوهه، "فرد"ی وجود ندارد. در این مولکول، همه‌ی اتم‌ها، در نهایت بلوریده‌گی، این‌همان با یکدیگر، بسامان و مرتب و باادب، به روابط ِهم‌نشینی احترام می‌گذارند. در این متن، در زمینه‌ی این متن، هیچ دلالت ِپنهان و شاعرانه‌ای وجود نمی‌تواند داشت، همه چیز در بدیهیت ِگویا و شفاف و سهل‌انگار ِزبان ِناجور انبوهه‌ی لال مستحیل شده. در این‌جا، هیچ نشانه‌ای برای کشف‌شدن وجود ندارد. همه‌چیز روشن، آسان‌گیر و خوش، زیر سایه‌ی فرح‌انگیز ِباهمستان آسوده. این همان بلایی است که روح ِدینی بر سر ِامر ِقدسی می‌آورد: روح ِانبوهگی، امر ِاجتماعی را به درون ورطه‌ی دهشتناک و درکشنده‌ی همگانگی/هم‌سانی فرو می‌کشد. در این‌جا از ادبیات خبری نیست. مرگ ِآفرینش، خفقان نظام فروبسته‌ی نشانه‌شناختی، مرگ ِمعنا، مرگ ِزندگی.

ترور ِفردیت، به‌هیچ‌گرفتن ِشخصیت{ البته پَس ِنقاب ِاحترام به حقوق ِفردی/شهروندی}، ازخودبیگانه‌کردن، کشتن یکه‌گی‌های منش‌مند، تباهیدن امر ِاستثنایی، خصم با نفاوت، تشویق برای "یکی-شدن"(؟!) با جمع، تزریق ِرانه‌های لذت‌انگیز ِحضور در جمع، پروژه‌ی همسان‌کردن(با نام ِعدالت و دموکراسی)، همه نشانگر ِمرگ ِمعنا اند. همه در ورطه‌ی فروکشنده اند.

حرص برای بودن در جمع، والایش ِحرص ِ بی‌فرجام ِیک انبوهیده برای شخصیت است. ترس از تنهایی {تنهایی‌ای که برای اکثریت، چیزی نیست مگر "بی‌کسی"ِ افسراننده}، فرد ِبی-خود گشته را به بودن-در-جمع می‌انگیزد. او به امید ِبه اشتراک گذاشتن ِاحساس و امید و آرزو، از بسیاری ِرازهای‌اش می‌گذرد؛ او خویشتن ِخود را فدای جمع می‌کند، با این امید که در جمع به آرامش {و یا شاید کمی متعالی‌تر: به هم-دمی} برسد. این پندار، در فضای بخارگون ِانبوهه رنگ می‌بازد. جمع، همچون یک مردانگی ِچاق، با وعده‌های دروغین، فداکاری او را می‌خرد، او را در خود می‌کِشد، تمام ِانرژی‌های‌اش را می‌ستاند؛ او را هیچ می‌کند. و سپس، دوباره از لاشه‌ی خشکیده‌ی او لذت می‌برد!

"منطق گفت‌وگوی" باختین، "من و تو"ی بوبر، "دیگری" ِلویناس، و هر تلاش ِگستاخانه‌ای که به‌گونه‌ای ستایش‌برانگیز می‌خواهد اصالت ِرابطه و شکل‌گیری فردیت در این اصالت ِفراموش‌شده را بیان کند، اکنون، جز عرصه‌ی رمان و نوشتارگان جایی برای نفس‌کشیدن ندارند.

دگمای اعداد ِبزرگ: در جمع، فرد وجود ندارد. وآنجا که فردیت نباشد، رابطه‌ بی‌معناست.
هم‌باشی، باشیدن ِمن و تو در ساختار ِخود است. این هستن ِاصیل، که حتا فراتر از دادوستد گران‌مایه‌ترین نیروگذاری‌های روانی می‌رود، از گوهر فردگردانی ِمن و تو مایه گرفته. رابطه‌ با دیگری، رابطه با یک دیگری است: رابطه‌ی فردیت با فردیت. این‌سان، هم‌باشی، فردیت‌ساز می‌شود. بیرون از چنین رابطه‌ای، هرگز رابطه وجود ندارد. {هرچه هست، بی‌معنایی فریفتار ِروح ِانبوهگی است}
<< رابطه‌ی من و تو، در سراب ِورطه‌ی پُروَعده، پژمرده می‌شود!>>
اما این دگما برای همه نیست!!! این دگما برای کسانی پذیرفتنی است که پیش‌تر، خود آن را، نزد خود دریافته باشند! یعنی نه برای خودتنهاانگاران ِبورژوایی و نه برای جمع‌زدگان ِعوام‌زاده!، بل، برای اندک‌شمارانی که ازآن ِخود-بودگی می‌کنند. برای در-خود-باشندگان..




۱۳۸۳ تیر ۷, یکشنبه

شکریده‌ها «9»



تو به درد می‌خوری. تو درد مردم‌ات را خوب می‌فهمی! تو می‌دانی چه‌طور باید از آفریدگان فردگرای خودخواه استفاده کرد و اندیشه‌شان را مردمی کرد. تو زالوی سفیدی هستی که از غلظت ِخون پرمایه‌ی اندیشنده می‌کاهی تا به شیفته‌نمای فکر، خوراک ‌دهی. تو پرستار علیلان و شیرین‌مغزانی. توی اندیشگر! اخخخ!

تراژدی برای عوام-دوستان: زمان زیادی طول می‌کشد تا دریابند که وجود ِانسان ِعامی چندان از وجود ِدیگر حیوانات، سرتر نیست؛ زمان زیادی طول می‌کشد که برای مریضی انسان‌وار عوام‌ دارویی خاص بیابند {و به این دلسوزی ناز کنند}؛ و زمان زیادی طول می‌کشد که بیهودگی درمان را دریابند...

از متن این انتظار را دارند که خواندن‌(؟)اش پدیدآورنده‌ی لذتی آنی در آنان شود؛ اشکال اینجاست که هنوز نفهمیده‌اند که متن بی‌رنج ِخوانش، متن نیست؛ آن‌ها هنر ِخواندن را نیاموخته‌اند! {با داستان‌خوانان}

سبک ِویژه‌ی نویسنده همانا زایگر دورنمایه‌ی اثر اوست.

نطفه‌ی هر اندیشه‌ در زهدان ِزبان بسته می‌شود. سهل‌انگاری در بهداشت این مادر، زاد-پریشی ِاندیشه را در پِی دارد

همه از "پیروزی" در جدلی منطقی لذتی سادیستی می‌بریم! درست! اما خوب/مُد است که بگوییم: از "گفتگو" با شما لذت بردم!!!

مرد نزدیک ِزنان، شوخ‌تر می‌شود، و زن نزد ِمردان، جدی‌تر. اولی، خود را برای یک کودک بالفطره، کودک می‌کند؛ دومی اما به اشتباه(!) برای یک ابله‌ ِکودک‌دوست، خود را پخته جا می‌زند!

با یک نگاه، عاشق‌ات شده بود؛ می‌گفتی این عشق است. خُب! با نگاه ِبعدی عاشق یکی دیگر شده! او همانی‌ست که بوده! خطا از تو بوده!

باژگونه‌فهمیده‌شدن به مراتب تاب‌آوردنی‌تر است از بدفهمیده‌شدن.

قرتی‌گری، سروصدا، بودن در ازدحام اشیاء و افراد، ریسه‌رفتن، موسیقی پاپ، خوشی تا حد ِمرگ، افشاندن شهوت سرکوب‌شده، ریختن ِناجور تکانه‌ها، این‌ها نشانه‌ی سلامت ِیک فرد ِاجتماعی(!) و شاد(؟!) ِایرانی‌ در گاه ِسرور اوست! خب! اگر چنین است، اجتماعی‌نبودن و شادنزیستن چندان عار نیست! ها؟!

Re: دوستی با خدا، با طبیعت، با پیرامونیان میا‌ن‌مایه، دوستی زنانه، دوستی نوجوانان، دوستی با حیوانات، با هر چیزی که تهی از شخصیت باشد؛ هر چیزی که بی‌درد ِسر، آسان و دور از چالش باشد. این معنای انبوهیده‌ی دوستی است؛ چون دوستی یعنی آرامش و راحتی و خوشی! این انگاشت، انبوهه‌ی پُرپیرامون را همیشه تنها نگه خواهد داشت(هرچند که انبوهه نیز همیشه ما سخت‌گیران را بدبین و بی‌کس می‌نامد)!

شعار ِیک عارف/عاشق ِراستین: از فرط ِایمان به تو، در تو تردید می‌کنم! {چون می‌خواهم همیشه جوان‌ات را داشته باشم}

در اندیشیدن، این ناسازه‌ها هستند که بنیه‌ی وجودی‌مان را برای شایستگی ِاندیشیدن به آزمون می‌کشند. هم‌زیستی با تناقض، نشانگر برازش ِ رنگین‌کمان ِتو در سپهر اندیشه است. {بقیه‌ی بی‌رنگین‌کمانان افسرده می‌شوند}

مخدر ِگاه‌وبی‌گاه ِمن:
شادی مولانا، سرشاری نیچه و موسیقی ِانسان‌زدوده: چه معجونی!



۱۳۸۳ تیر ۵, جمعه

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظ ِ تماشایی نچشیدیم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ی ِ ناسیراب.
برهنه
گو برهنه به خاک ام کنند
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،
که بی شایبه ی ِ حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن می خواهم.


غده سرطانی پر از گرد و غبار ساختمانهای فرونشسته و دود آتشهایی بود که حُرم گرماشان دیده را می آزرد.جهنم نشینان ِ بهشت پرست زیر خاک به زندگی چنگ می زدند.آفتاب تیغ تیز برکشیده بود و دیگر بلندایی نبود که سایه اش از التهابی بکاهد.بلندترین ارتفاع از آن ِ طنین جانفرسای ضجه ها و نعره ها بود. چشمها به قدر هزار سال آبستن اشک بودند. شهر به زانو در آمده بود،اینک مردمی که فشارهای بسیار را سالها زیر این آسمان خاکستری تحمل کرده بودند،مردمی که به پستی و لاشخورصفتی خو کرده بودند،دریافتند که آسمان شهرشان بسیار خاکستری تر از روزهای پیش است و زندگی بسیار کثافت تر و بی ارزش تر.
بار دیگر تاریخ عقبگرد کرد،بسیار دور.بار دیگر فاجعه زندگی را پس زد،انکار کرد،له کرد و گذشت.بار دیگر بوی گوشت کباب شده و لاشه های گندیده و خراش شیون و زاری، شهر را پر کرد و دیگر مهم نبود که کدام کس بر کدام تخت تکیه زده و کدام مو یا ساق از زیر کدام لباسها بیرون است.دیگر مهم نبود که چه کسی محکوم می کند و چه کسی محکوم می شود.هرگز مهم نبود که کدام اندیشه در کنار کدام دیرک تازیانه می خورد و کدام غربت بار دیگر آغوش می گشاید.حافظه ها بار دیگر پاک می شد.این خاصیت فاجعه است.فاجعه ها حافظه ملتها را پاک می کنند و به جایش زخم می نشانند و درد.فاجعه ها جابه جا کننده دردها هستند،جایگزین می کنند.
در دیاری که" مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر بود" بار دیگر سیاهی حکومت بدست گرفت،تابوت ها را در بورس معامله کردند و قبرها را به مزایده فروختند.بار دیگر "نینوا:آوای مهر" به "نینوا:آوای مرگ،درد و غم" تبدیل شد.تاج به سران عرب بازارشان رونق گرفت،یا تسلیت فرستادند یا ذکر مصیبت گفتند.آنها خوشحال بودند که اینک حافظه ملتی پاک شده است،که اینک گاه ِ مصیبت است و دیگر نه مفسده ای خواهد بود نه محکمه ای.ساقهای سفید اینک خونچکان فاجعه بودند و دیده ها اشکباران ماتم و گوش ها از طنین نعره ها سوت می کشیدند.اندیشه ها یا در پی کلنگ بود یا تابوت و کفن .ملتی که به زانو درآمده بود اینک دفن می شد،در زیر سالها حماقت و بلاهت.آنان ملتی را دفن کردند،آنان ملتی را زنده زنده تشریح کردند و به خاک سپردند،آنان اندیشه را با جسم دفن کردند.اندیشه ها را سالها بود که برایش تابوت می ساختند واینک لاشه های خالی از اندیشه را بر تابوت می بردند.
دیگر نگران نبودند که مبادا مستی در کنج خلوتی از درد مچاله شود و" چهار رکن هفت اقلیم خدا را برآشوبد"اینک شراب بر زخمها می چکاندند چون که قاعده" اهم و مهم " می دانستند.اینک که خیابانی در کار نبود دیگر دغدغه دختران خیابانی اما ایرانی را نداشتند.ترازهای تجاریشان مثبت شد.همه را صادر می کردند به شیخ نشین ها ،دیگر همه بی پدر و مادر بودند و بی خانمان و خیابانی و فاحشه ،پس چوب حراج بر همه زدند.
همه آنها که طعم گیلاس نچشیده، در گور تاریک کشورشان خفته بودند، تا کسی آنان را بپوشاند اینک با خیالی راحت ،با ضربه های باران بر بام قبرهاشان ،ضرب می گرفتند روی سنگها.آنقدر شبها خواب دیده بودند که کرمها هجوم آورده اند که دیگر از دیدنشان هیچ نهراسیدند.
دولتِ بحران اعلام کرد که همه دانشگاهها قبرستان شوند،ستاد نیروی انتظامی در ادامه مبارزه با مفاسد اجتماعی اعلام کرد که با مرده شورخانه هایی که از کفن های کوتاه ، تنگ ونازک استفاده می کنند برخورد قانونی خواهد شد.مجلس همه گونه کمک های غربی را پس فرستاد و با اشاره به ردپای امپریالیسم و صهیونیست بین الملل در این کمکها عنوان کرد:"ما حتی اگر تمام ایران را دفن کنیم از شما کمک نخواهیم گرفت، از دست ما عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرد!" مجمع تشخیص مصلحت مردگان در ادامه پروژه قبرهای دسته جمعی خواستار این شد که مردگان نامحرم در کنار هم دفن نگردند.
از شورابه های اشک تاریخ اینبار صدای ضجه نمی آمد،او که از دفن شدن قرنها شکوه و تمدن و هنر به دست تازیان و مغولان و اعراب خونابه گریسته بود اینک از خاکسپاری ملتی تهی،بی ریشه و اندیشه و بی آینده چندان آشفته نبود، گرچه آنها هم فرزندانش فراموش شده اش بودند.هزارانسان ِ به ظاهر جاندار که اینک به عیان مرده بودند در سراشیب قبرها می لغزیدند و فرو می رفتند.به رسم همیشه آنان که باید می مردند،زنده ماندند و آنان که زندگیشان بهایی داشت در خاک شدند.به رسم همیشه سیاه پوشیدند،حجاب گرفتند،نوحه خواندند،چنگ بر صورت زدند و فراموش کردند.
آسمان شهر اما هیچگاه آبی نشد،هیچگاه.و بر آن خاک هرگز گیاهی نرست، از شرم آنهمه بدن بیجان که در آغوش داشت هیچگاه توان زایش مجدد نیافت.
"نجات دهنده نیز گویی در گور خفته بود "


۱۳۸۳ خرداد ۳۱, یکشنبه

بیمارخانه

در توده‌ی اشیاء سرد
در آزار ِرنگ ِهمسایگان ِاین گورستان که به سوگ ِسردشان می‌نازیدند
من بودم و خاطره‌ی نگاه‌ات
من و خاطر‌ه‌ی خاطر-خراش ِبود-ات

دیوباد ِعصرانه در شفق ِغمبار ذهن‌ام،
ژخ‌سرود ِ بی‌کسی می‌خواند،
به سرخی می‌وزید
با ضجه‌هایی خشک بر تریایی وجودم
می‌کوفت
و می‌خندید
و می‌نالید..
و سوسوی فانوس ِ یادمان‌ات را به سخره می‌گرفت

در غروب ِمرگ‌ات
مبهوت از نا‌بگاهی ِنه-بود ِحضور-ات
خود را با تصویر ِهمیشه هست‌ات می‌فریبیدم
با ننوشته‌هایی که برای‌ات نوشته بودم، بر گسل ِغم‌ام به‌دروغ پل می‌زدم
اما، مرگ‌ات،
خار-یاد ِمرگ‌ات
در دروغینه‌های مهربان‌ام می‌خلید

در غربت این غروب،
خیره به سایش ِسایه‌های باهمی‌مان،
به نفرین مزمن زمان می‌خندم
تلخ،
می‌خندم.

با خون ِدوست
با خون ِیک نیست
بر دیوار بیمارخانه، نگاه‌ات را می‌نگارم
برای آنان که با ریسه‌های خشک‌شان احساسک می‌ترکانند
آنانی که در غریبی قربت‌شان خوش خوابیده‌اند

در خون،
دوست را می‌نگاهم

عطش ِدردناک‌ترین زهرخنده‌ی این دیوارها‌ را می‌پسانم.
از خون

پشت ِاین دیوارها
بیرون از بیمارخانه:
من بودم و خونین-خاطره‌‌ی رخسار ِکژدیسه‌ات
در رویا،
باهم..
رها...




به یاد ِدوستی که نابه‌گاه از درد ِبیمارخانه رهید


۱۳۸۳ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

پُر، در خلوت‌گاه.
{خوانش یک نگاره}

خلوت‌گاه، دیدارگاه ما و آرامش. خلوت‌گاه دورافتادگی نیست، که‌بسا نزدیکی ِتام به گمگشته‌ترین است: به آرامش. خلوت‌گاه، جای-گاه ِاندیشیدن. جای‌گاه ِ"خود".

نگاره، خلوت‌گزینی را نشان می‌دهد که در خلوتی بسنده‌اش، هم‌راه دارد. پیکر ِگروتسک و درهم‌آمیختگی ِبی‌حد و بی‌پایان(؟) ِدست‌هایی که به‌گونه‌ای ناجور به هرسو یازیده شده‌اند، بی‌مرزی ِخطوط، همه برای بیان ِپیچیدگی وضعیت ِیک خلوتی ِاصیل اراده شده اند.
دست‌ها:
شاید دست‌های او، همان دست‌هایی است که باید در تنهایی، پذیرای دست‌های نزدیک‌ترین هم‌باشان باشد. این دست‌ها برای ما که از خلوت بیرون‌ ایم، ناجور می‌نمایند؛ چون این دست‌ها با پس‌زدن نگر ِما، باش ِنزدیکان ِتنهایی-باش را فرامی‌خواند (این رمانندگی، ناگزیر است). دست‌ها، شکارگر ِبازیگوش‌ترین نیروهای ناخودآگاه اند. نیروهایی که در بازی پوچ ِزندگی ِواقعی به بهانه‌ی بازی‌های خارج از نمایش‌نامه، از صحنه‌، به تاریک‌ترین جای روان، به ضمیر ناخودآگاه تبعید می‌شوند؛ اکنون این بازیگوش‌ترین و کارآفرین‌ترین بازیگران در جهانیدن ِسورئالیده‌ی این نگاره‌ی خلوت‌پسند، مجال ِحضور یافته‌اند. و دست‌ها، شکارگران ِ حضور این همیشه‌غایبان اند!
چهره‌ها:
چهره‌ها؟ چند چهره؟ دو، یا سه، یا... !؟ نه! چهره‌ی سوم که هاژه‌وار{دهانی باز، نشان از حیرت} در جدایی ِدو چهره‌ی دیگر، در آستانه‌ی محوشده‌گی است، نشانه‌ی بسیاری چهره‌هاست(!). این محو‌شدگی، در نگاره، همیشه در حال ِشدن باقی خواهد ماند (این‌جا خاصیت ِایستایی نگاره نمودار می‌شود؛ خاصیتی که در پویندگی نگاره‌ها در پویانمایی از دست می‌رود.). این محوشدگی، و ناتمامی ِاین"شدن"، ما را وامی‌دارد تا چهره‌های بسیار به انگار کشیم. اصل-قراردادن ِچهره‌ی دست ِراست، خطاست. چون شکوه و جدیت و شگرفی‌اش همه در حال شدن اند {او نیز محو خواهد شد/ و این سرانجام ِهم‌باشان ِخلوت‌گاه است و نیکی ِحضورشان}. چهره‌ها، امکان حضور هم‌باش در تنهایی ِدر-خود-بسنده اند.
.
.
.

اما چرا این خلوت‌گزین، به نگاره درآمده. آیا این تصویر، برهم‌زننده‌ی خلوتی‌اش نیست؟ نه! او در پنهان‌ترین وضع ممکن یک ابژه‌ی دیدمانی قرار دارد. با خوانش دلالت‌های زیر-لایه‌ای متن نگاره، آشکار شده اند؛ برای یک نگاه ِناخوانا که نگریستن پُردرنگ را نمی‌داند، نگاره همچنان گنگ است {و خلوتی هم‌چنان پنهان}. برای ما، که تصمیم گرفتیم شاهد و گوینده‌ی خلوتی‌اش باشیم، معنای دست‌ها، محو-شدگی و بی‌پایانی چهره‌های میرا،{و بسیاردیگر از خصیصه‌ی نگفته!} همگی پاسدار خلوتی اوی نگاریده شده اند. ما در این چنددقیقه، با خُرده-تأویل ِخلوت‌ ِخود، هم‌پای خلوت او شده‌ایم! {و گویی، او نیز این همراهی را پسندیده! چنین نیست؟!}

کنج ِخلوت، کنجی سراسربین است که در آن هستنده،بی-گاه می‌شود. کنج ِآفرینش، دور از انبوهه، هم‌راه با بسیاری ِانگاره‌های نگارین. آرام و شاد و سرشار از حضور آه و اندیشه.




برای شقایق

۱۳۸۳ خرداد ۲۴, یکشنبه

نماره‌هایی درباره‌ی حقیقت و راز:
{پاره‌ی سوم}


- هستنده در جای‌گاه ِعادی و میانه‌اش، درگیر چیستان ِحقیقت است. بود و نبود، چیستی و "چه-جای-گاه"یی. اما هرآینه که در سردی ِ این چیستان "بآهد"، در راز ِاگزیستانسیال می‌افتد. راز، جستار (به معنای پرسشی که حرص ِپاسخ دارد) نیست؛ هستنده در راز، بی حرص/خواست ِحقیقت، از "چیز" می‌پرسد، بی آن‌که افیون پاسخ را دریوزگی کند. بی درخواست. مرگ ِبستانکاری پرسشگر. بی‌حسی ِتام. این پرسیدن، همان باز-جویی و باز-هایش ِزندگی است که حال در آرامش ِجهانی که از هاژه‌گی چیستان ِپیشین گذشته، قرار می‌گیرد. آهندیشه از چرایی ِزیست پرسان می‌شود. راز، او را در حقیقت ِآفرینندگی‌اش می‌شوراند. خسران. چونی ِزیست نا-بوده شده. تمام ِدغدغه‌ها در این هاژه‌-گاه بازآرایی می‌شوند و آهندیشه در پویش ِسخت‌اش به آرامش، به مرگ ِخواست ِحقیقت می‌رسد.

- هنر، آن‌سان که جهانیدن ِاصیل و یکه‌ی هنرورز است، هرگز واقعی نیست؛ یکسر حقیقت است. دراصل، شاید بتوانیم چنین بگوییم که حقیقت، نور/آشکاره‌ای است که جهان ِهنری ِآهندیشنده را روشن می‌کند{ مراد از روشنایی چنین جهانی، دریافت ِاساسی ِجهانش ِاین جهان است}؛ یعنی حقیقت ِاوست{واقعیت ِهنرورز: تپاله‌ای برای رشد رستنی ِاثر هنری}. با بیانی ساده‌تر، هنر، حقیقی‌تر از واقعیت است. اثر ِهنری، برخلاف ِنگره‌ی افلاتونی، روگرفتی از واقعیت ِحقیقی نیست. هنر، خود، معمار ِحقیقت است و این ساختن، همان‌گونه که هایدگر نشان داده، آماده‌کردن جای-گاه برای باشیدن است. {آری! هراندازه هم که عقل‌زده و ماده‌باور به اصل و حکم و فرم بچسبند، بازهم در مورد این‌ باشیدن، حرفی برای گفتن ندارند، مگر با به پیش‌کشیدن ِراز}.

{در مورد آفرینش، خود-آفرینی، گزینش، ساختن و آزادی باید بسیار درنگید! شاید در جایی دیگر..}

- راز، امری بس-بسیار-خودی. امری که از-آن ِخود-بودگی می‌کند. یک حقیقت! انکار-ناپذیر. حتا حقیقی‌تر از زیست! راز در هاله (در معنای بنیامینی کلمه/Aura) ی یک اثر، برای بیننده خودگشایی می‌کند؛ حقیقت، خود را می‌نامد. خیرگی ما به یک نگاره، درنگش ِبی‌زمان ِگوش به موسیقی، خلسه‌گی تن و روح در طبیعت، همه نمودار ِرمز گشایی راز –اند. در این بُهت، مای مبهوت هیچ نیازی به به-خود-آمدن و هشیار شدن نداریم، چه‌که سراسر و به‌گونه‌ای سره با امر از-آن-خود-بوده سروکار داریم. این هوشواری هستی‌-دارانه‌ی ماست: هوشواری ِناواقعی و بسیار حقیقی! همان هوشواری بی‌زمانی که در اندیشه‌کردن یک خاطره، زمان‌بودگی اصیل می‌کند..

- چیزی حقیقی است که آن ِماست. بی‌شک ، عاشق، وجود ِمعشوق را حقیقی‌تر از وجود ِتنهای خود درخواهد یافت! هرچند که این وجود (که شاید تنها بدن معشوق باشد) تصویری بزرگ‌نماییده از وجود ِیک دیگری است، اما آن‌سان که به دیدی زیبا‌نگرانه (شاید امروز دیگر مجاز باشیم که دید ِاروتیک را زیبانگرانه بدانیم!!!) نگریسته می‌شود، رازآلود می‌شود و حقیقی. زندگی نیز چنین است. زندگی برای کسی که عاشق ِزندگی است، حقیقت پیدا می‌کند. در این حالت، اوی افتاده در راز اگزیتانسیال، هرگز به چونی ِزندگی اندیشناک نمی‌شود. زندگی ِ حقیقی، آن ِهستنده است. زندگی، آفرینه‌ای که آفریننده‌اش او را با رازورزی به ستایش می‌گیرد، سازه‌ای که معمار-اش عمری را به تماشای شگرفی‌اش می‌گذارد{و زیست ِاین تماشا را چه کم می‌فهمند!}.



افزونه:
بندهای این پاره بسیار ازهم‌گسیخته و پاره‌پاره اند. از آن‌جا که سخن درباره‌ی راز و حقیقت و هنر است، گمان‌کردم که گزین‌گویه‌وار و ناتمام و پرنده بنویسم؛ و می‌دانم که این پاره‌گی در خوانش نیوشندگان ِتأویل‌گر، بی‌پاره‌گی همدوس ِاندیشه‌برانگیزی خواهد گشت.

۱۳۸۳ خرداد ۱۸, دوشنبه

دنباله جستار


260

خواندن، جایگزینی است برای اندیشیدن اصیل. درواقع، ما با خواندن، از حکمروایی ِ{اندیشه‌های}دیگری بر بوم اندیشه‌مان پذیرایی می‌کنیم. چه بسیار ند کتاب‌هایی که جز مهملات و گزافه‌گویی‌ چیزی برای خواننده ندارند. از این بدتر کتاب‌هایی که یکسر غلط-ند، کتاب‌هایی که خواندن‌شان ثمره‌ای جز کژراهی و گمگشتگی و بی‌حالی به بار ندارد. درین میان، آن که راهنمای‌اش نبوغ است، یعنی آن‌که ازسوی خود می‌اندیشد، خودخواسته می‌اندیشد وآزادانه و راست؛ جهت‌یاب ِاو، اندیشه‌های خود ِاوست. بنابراین تنها زمانی باید به خواندن روی آورد که سرچشمه‌ی اندیشه‌ها به خشکیدن روبگذارد. اشتباه نکن! حتا هوشوارترین خرد نیز گاهی به این واماندگی و پژمردگی درمی‌افتد. با این حال، هرگز نباید با این توجیه به پیش رویم و به بهانه‌ی خواندن یک کتاب، از تمام ِاندیشه‌های اصیل و شخصی‌مان دست شوییم! عجب غلطی! گناه در مظهر روح‌القدس! توگویی تماشای کلکسیون گیاهان خشک‌شده‌ی کوهستانی، یا نگریستن به چشم‌اندازی کنده‌کاری‌شده و مصنوعی را به دیدار تمام‌ناشدنیِ بیکرانگی طبیعت آزاد ترجیح داده‌ایم.
گاهی می‌بینی که با خواندن صفحه‌ای از یک کتاب، حقیقتی را که زان پیش به سختی بسیار و اندیشیدن‌های دراز، شکاریده بودی، به آنی فرارو دیده‌ای، حاضر و آماده! این درست. اما ارزش این کجا و آن کجا! در اندیشیدن-برای-خود، هراندازه‌هم که یافتن حقیقت بس سخت‌تر باشد، اما از آنجا که حقیقت در یکپارچگی و تمامیت‌اش، کامل و همدوس به درون دستگاه اندیشگی کشانده شده، با ذهن یکسر اخت گرفته و در آن گوارش یافته. این سان، با ریزترین ریزه‌کاری‌ها، با پنهان‌ترین نهان‌گاه‌های ذهن، با رنگ‌ها و سایه‌ها و نقش و نگارهای‌اش آشنا می‌شود و بدین ترتیب با خاص‌بودگی روش اندیشیدن یکه‌ی ذهن ِفردی‌ات همسازی می‌یابد. این چنین است که حقیقت پابرجا و مانا در ذهن جایگیر می‌شود؛ هرآینه که به نیاز، چون فرای‌اش می‌خوانی، حاضر است.
گوته می‌گوید: اگر می‌خواهی مالک میراث گذشتگان‌ات شوی، نخست باید بر آن‌ها چیره شوی و تمام‌شان را بازیابی{1} کنی تا از آن‌ات شوند"
گاهی پیش می‌آید که فردِ برای-خود-اندیش، به تصادف، با مرجع و خاستگاه اندیشه‌های اندیشیده‌اش آشنا می شود، او این آشنایی را تصدیقی بر راستی جدوجهد در اندیشیدن اش می‌داند و بس! در حالی که یک فیلسوف کتاب-زده {Book-Philosophy} کار اندیشگری خود را از مرجع‌ها آغاز می کند، او می‌خواند و داشت‌های دیگران را گردآوری می‌کند تا باور و نگره ی خود را بر اساس این انباشت، بسازد. می‌توانیم ذهن فردی که برای خود می‌اندیشد و ذهن آن کتاب‌زده را به هوش یک آدم زنده درمقابل مردی مکانیکی مانند کرد. جهان ِعینی،الهام‌بخش و انگیزاننده‌ی ذهن اندیشنده است و بس؛ درحالی‌که وجود ِدومی یکسر به وجود چنین جهان تخته‌بند شده، به‌طوری‌که بی آن نمی‌تواند زیست!
حقیقتی را که {از خواندن} آموخته‌ایم، به عضوی مصنوعی می‌ماند، مثل یک دندان مصنوعی است، یک بینی پلاستیکی، یا یک پوست پیوندی است که به زور به ذهن چسبیده شده؛ در مقابل، آن حقیقتی که ثمره‌ی برای-خود-اندیشیدن‌مان است، به عضوی طبیعی می‌ماند که ما مالک اصلی آن ایم. تفاوت اندیشنده و دانشور همین‌جاست.{2}

261
زندگی‌شان را صرف خواندن می‌کنند، و هوش و بصیرت را از کتاب‌خوانی می‌طلبند. درست مانند کسانی که با مطالعه‌ی یک سفرنامه، در خیال خود کشوری دیگر را شناخته‌اند: شاید که با مطالعه اطلاعات زیادی را از آن کشور کسب کرده، به واقع اما به هبچ تجربه‌ی حقیقی و شناخت کاملی نرسیده است.
درمقابل، کسانی هستند که به راستی می‌اندیشند به کسانی می‌مانند که با سفر به یک کشور، آن را به تمام شناخته‌ و زیسته‌اند؛ با گونه‌ای آشنا شده‌، گوآن‌که آن را خانه‌ی خود کرده‌اند.


{بخشی از}262
فردی که برای خود می‌اندیشد، بر عکس فیلسوف کتاب-زده، با تجربه‌های بی‌واسطه زندگی می‌کند؛ وضعیت ِاو نسبت به فیلسوف ِکتاب‌زده، به موقعیت یک شاهد عینی نسبت به یک تاریخ‌نگار می‌ماند. چنان‌که شاهدان عینی ِتاریخ هم-زیست یکدیگرند، خود-اندیشان هم، توگویی هم‌دم ِیکدیگرند. خرده ناسازی‌هایی هم که باهم‌دارند، همه برخاسته از ناسانی نگره‌هاست؛ چه، از آن‌جا که هر یک برآن‌ست تا تنها به بیان چیزی بپردازد که خود، به عین، و بی‌واسطه دریافت کرده‌، هرکدام تنها به بیان ِچشم‌انداز خاص خود را می‌پردازد. برعکس، فیلسوف کتاب-زده، به صِرف ِ واگویی گفته‌ها و گزارش اندیشیده‌های دیگران بسنده می‌کند؛ او گزاره‌ها را می‌گیرد، هم‌می‌سنجد، سبک-و-سنگین می‌کند و به زعم خود نقد می‌کند و گمان می‌کند که به این ترتیب به حقیقت امر دست خواهد یافت. درست مانند یک تاریخ‌نگار نقاد.

پانوشت:
{1}: بازیابی مفهوم گسترده‌ای دارد. بازیافتن، یعنی دوباره‌ دریافتن یک دریافته. بازیابی را در این‌جا شاید بتوان با اندکی سهل‌گیری به بازاندیشی مانند کرد.
{2}:خوب است علمای باب ِروز ما و اهالی نزار ِروشنفکرخانه‌ی ایران که بیشتر به پُرکاری و همه‌دانی اشتهار دارند، کمی در این بند درنگ کنند! هرچند که آن‌ها "بند"های زیادی "درنگش"دارند {و ازین رو هرگز درنگ نمی‌کنند!}

۱۳۸۳ خرداد ۱۵, جمعه

تلخ ترین بخشهای وجودم فعال شده اند،زهردارترین غده هایم شروع به ترشح کرده اند.این روزها دیگر نیازی نیست حنظل که جامی بزنم و در پیَش رها کنم این گرده های خسته ام را تا بلرزند از طنین شب گریه های بی تابی ام.این روزها آنچنان ملتهبم و آشفته که نوازش هجاهای یک موسیقی کافیست که ساعتها چشمانم را به بستر اشک بکشاند،تلاقی نگاهم با یکی از هزاران صحنه عادی این کثافتخانه دل آشوب بس است برای هزارشب کابوس و ضجه و اضطراب. مرگ برایم آرزو شده حنظل،آرزو. "مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتم از فراز خاک سرد پست،جرم این است،جرم این است"
شعرها،دست نوشته ها،موسیقی و مستی و در پی هریک "اشک" حکم آخرین دست آویزها را دارند،حکم معدود دمهای پر اکسیژن را،بقیه پراند از غبار و ذرات و دوده ی نمی دانم کدام کثافتخانه این شهر.
نمی دانم میراث شوم کدام گناه کرده یا ناکرده گریبانم را چسبیده حنظل؟مانده ام که باید دید یا نباید؟می توان دید،شنید،فهمید و اینگونه دامن چید و دم نزد؟می توان متلاشی نشد؟آری می توان به معادلات یک مجهولی فکر کرد:عشق{از نوع انبوهیده}،شهوت،ثروت،فلسفه{از نوع مد روز،از نوع بازاری،از نوع پالان دار که پر می شود از اباطیل و نامها،از نوع جلب توجه کننده،از نوع بادکنک ساز}موسیقی {لوس آنجلسی ،پاپ ،بی محتوا} و هزار و یک چیز دیگرکه ذهنت را تخدیر کنند و برایت آرامش به ارمغان بیاورند.
نمی دانم باید سر فرود آورد و فقط خیالات و موهومات نشخوار کرد یا سر بالا گرفت؟هه!...یاد شعر سعید افتادم: مرد تنها سر فرود آر که بالایی نمانده.با تار که می زد تنم داشت رعشه می گرفت.یاد خیلی چیزا افتادم.یاد خیلی چیزا که مدتها بود فراموشم شده بود.یاد دردیست غیر مردن که دوایش خیلی پیشترها فهمیدم که نیست افتادم شانه هایم داشت می لرزید از شدت نمی دانم کدام درد بی درمان میان اینهمه.حنظل می دانی چه صدایم می کنند؟!
" دردمند "
حنظل این نوشته ها مال ِ منه!فقط مال من!خوشحالم می کنه اگه کسی بتونه اونارو مال خودش هم بکنه ولی من حکم هیچکدوم از جماعت را در موردش نمی خوام.من توی این نوشته ها ،من توی این ادبیات خودم،نه بازی بلدم و نه واژه سازی.حنظل این خیلی بده که من بازی بلد نیستم،می دونم.ولی چاره ای نیست،من محصول همین دو دهه زندگی پر فراز و نشیب هستم،همین دو دهه که مدام فروتر می روم و مدام می خندم و نمی دانم و نمی دانم و نمی دانم.
هیچ چیز را باور مکن حنظل،زخم دهان بازکرده را باور مکن،درد را باور مکن،ضربه ها را و تلنگرها را باور مکن،مرگ را باور مکن.تو را تنها پناه دهنده یک چیز است:"سکوت".
چه کسی گفت که سکوت سرشار از ناگفته هاست؟سکوت آبستن تمامی واقعیت های درون آدمی است،سکوت ترجمان تمامی حرفهاست،سکوت بسیار رساتر از فریاد است،بلندتر،گویاتر.سکوت به واژه های هرزه و فریبنده آلوده نیست،سکوت به اطوارهای روشنفکرانه و حسهای مشمئزکننده آغشته نیست،سکوت به زبان بازیها و ژاژخوایی های زندگی روزمره ،به کلمات رکیک و شوخیهای احمقانه و ابلهانه،به ژستهای پدر مآبانه و فیلسوفانه و منتقدانه آلوده نیست.
سکوت به معنای نگفتن نیست،سکوت را باید در درونت تمرین کنی نه بر روی لبهایت.سکوت را باید بر روی تک تک کلماتی که ادا می کنی بنشانی .در میان این همهمه صداها و هجاها سکوت کن چون طبیعت که با هزارصدا در سکوت است.


۱۳۸۳ خرداد ۱۳, چهارشنبه

هجوی بر اُسخُف ِکبیر



- "اسخف، یک حقیقت{یک نیست}، همیشه زنده است. "

- می‌گویند هرآنچه را که می‌خواهید نابود کنید، مقدس‌اش کنید؛ اسخف، نابود نا-بود است. این تقدیس (چه از سوی سالوسان صورت گیرد، چه از جانب ِپارسایان ِحقیقی)، دیری است که از اسخف ِکبیر چیزی مگر مشتی پُرتره و واگویه به‌جا نگذاشته. اسخف ِپیر، این کاریزمای دهاتی، اکنون چون دیگر-مرده‌گان ِلاهوتی {مرده‌گانی که به مداحی و سفره‌/عقده‌گشایی و طبل زنده اند}، وسیله‌ای است پرفایده برای پادادن به این نظام ِگوریده.

- دستاری سیاه بر سری تاس، ردای بلند شکسته‌سری، ابروانی پرپشت، و نگاهی پیامبرانه (البته نه از نوع ِمسیحایی‌اش!) که همه به حُمق ِعمیق ِصورت عامیانه‌ی اسخف، فره‌مندی عوام‌فریبانه‌ای می‌بخشند. زبانی بی‌در-و-دروازه و بسیار بی‌ساخت {که شاید برای نو-شاعران ِنوجوان و پسامدرن، کلی حرف داشته باشد!}، اندرزهای پدربزرگ‌مأبانه، شعارهایی که در دَم، می‌مردند! همه از اسخف ِکبیر، راهبری شایسته‌ی یک ملت ِبیمار ساخته اند. راهبری که از یک ملت ِبیگاره، امتی بیچاره ساخت.

- اسخف ِپیر، ساده و بی‌پیرایه و سنتی بود. رعیتی که از فرط ِبلاهت، دوست‌داشتنی می‌نمود (از آن خوش‌آمدن‌هایی که ریشه در ترحم دارند: در دیدن ِیک منگ)؛ با ادبیاتی بسیار بد {که البته خوراک ِاذهان ِچسیده و بی‌مایه‌ی توده بود}، جفنگیاتی به چس-مغزان و مریدان ِمعنویت می‌فروخت که بهای‌اش را این ملت ِپادرهوا تا نسل‌ها، با فلاکت ِتمام خواهند پرداخت: با حس ِبی‌ریشگی، با آسیمگی ِحس نوستالژیک و شاه-پرستی، با این‌جهانی‌شدن ِرویه‌ای، با مدرن‌شدن ِسطحی و ...

- اسخف ِکبیر، ما، تاریخ‌مان،،، انحطاط.. این را نه ما، حتا فوکو هم دیر فهمید!!!

- جانشین‌اش، یک هیچ‌کاره‌ی معظم، که با مهارتی مادرزادی وظایف ِ یک "ناظر ِکبیر"(Big-Brother) را به شایستگی تمام انجام می‌دهد:
نظارت بر زندگی امت ِموروثی‌اش.
خطابه‌های چندساعته و پرمغز و نغز و رهنما(!).
پرپیرامونگی: دریده-صفتانی چون مداحان و مردان ِایکس.
باریدن!!! ابری سیاه که بر زمین قحطی‌زده‌ی جان تکیده‌ی ایرانی سایه‌افکنده. سرپرستی بر جان و مال، که رخصت‌اش از بالا، از آسمان، از لاهوت ِکبیر، از امری قدسی که بهتر از هر چیز و هرکس ِدیگر سعادت ِمن و تو را می‌شناسد، افاضه شده! بارش یعنی اعاده‌ی این کاربست ِ بهانه‌ی قیمومت ِامت، برای پایاندن خودکامه‌گی ِنظام ِبنیادگرای آخرت-اندیش ِمرده-پرست ِمردم-کش!

من به فال ِبد-ات ای دوست گرفتار شدم
خشم ِبی‌عار تو را دیدم و بیمار شدم



افزونه‌ای پرت
1.
گناه ِبودن این بنیادگرایی، جمود و پدرسوختگی، گناهی تاریخی است؛ گناهی است که به این سادگی‌ها نمی‌توان فاعل‌اش را نامید {:دین؟، مغول؟، زرتشت؟، شاه؟، شکسته‌سر؟، نه!}. گناه ِتاریخی (که در حقیقت، گناه به معنای اخلاقی کلمه نیست!)، پدیدارگی ِناگزیر هر فرهنگ ِتوده‌ای است. ما، ایرانیان، غرقه در توده‌واری‌مان، چونان هر توده‌ای گمشده در خاطره‌ی پیشینه‌ای طلایی، شیفته و شیدای قدرت/شاه‌ ایم. ما {از نگرگاه ِروان‌شناسی اجتماعی}، پذیرای خودکامگی هستیم. حال، چه شاه و چه شکسته‌سر و چه... {بُریده!!!} و انقلاب، کورترین کنشی که ثمره‌ای مگر زایش ِهمین اسخف‌ها ندارد! {فرهنگ ِتوده‌ای->حاکمیت ِبی‌عرضه->رنج از ناشایستگی/خودکامگی->عقده->انقلاب->آرامش/خودارضایی/توهم آزادی->نمایش ِبی‌عرضگی->رنج از انتخاب و پراکسیس->عقده... vicious circle!}
2.
شکسته‌سران، برازنده‌ی بی‌چون ِهجویه‌ اند؛ ما، ایرانیان ِشکسته‌جان، عمری است که روان‌گسیختگی ِجمعی‌مان را در هجو و هزل شکسته‌سری بازی می‌کنیم. چه کنیم؟!



۱۳۸۳ خرداد ۷, پنجشنبه

ژکانیده از Esoteric

Morphia


سکوت،
در دلگیری تاریک ِخلوت‌ام نفس می‌کشد
پروانه‌های نسیم
‌بر افگار ِپیر بوسه می‌زنند،
گرمای بال ِتیمارشان بر زخم سردم می‌نشیند
سکوت، نفس می‌کشد...

ژند-اندیشه‌ها،
خفته در گشتگاه خدای خواب
بیدار-اند
در رویا،
با مورفیس
در خواب، بیدار-اند

رقص مرگبار زمان بر لاشه‌ی زندگی،
بر تپه‌ی تبهگن دوستی به راه است
رقصی بر مرگ مهر

آه ِخسته‌ی هم‌سوگان‌ام
بی‌چشته و بی‌شور می‌سوزد،
خاکستر ِاخگر-اش آرمیده در دستان‌ام،
آهنگ ِشدن می‌کند
آه،
باد، می‌رمد
آه، می‌رود

‌گناهان‌ام بناز
این خون ِروانه
در آیین شهوت‌ناک‌ات می‌جوشد
خواست‌ام را بتیار

در قلمروی زیر-آستانه‌ای ام
می‌پژوهم
درگیر ِتن
شهوت، ماندن‌ام می‌خواهد

به عروسکانی خیره‌ام که بازی می‌کنند
به دست‌وپای چوبین‌شان،
به مرده‌رنگشان
تن‌شان که با انگشتان عروسک‌گردان پیچ‌و‌تاب می‌خورد
آنانی که پی می‌روند،
آنان ِپرادا
که هستند آن‌چه که نیستند

نبودن...نبودن...

کلام‌شان چون وروره‌ی پیرزن بر شادابی ِذهن‌ام می‌توفد
لحن ِخشیکده‌شان در روح‌ام می‌خلد
نقابی کجا؟
که بیاید و این بازیگران را به بازی گیرد

آفریدن...
نه بندگی

هم‌گام با سایه‌های مردگان
اندیشه‌ها در گوی اثیری، می‌گردند

گردشی نافرجام
در بی‌پایانی ِشب..


۱۳۸۳ خرداد ۵, سه‌شنبه

نماره‌هایی درباره‌ی حقیقت و راز:
{پاره‌ی دوم}


حقیقت در راز آشکارگی می‌کند. زندگی می‌کند. انسان ِمدرن با واسرنگیدن ِراز، حقیقت ِخود را نفی کرده. او به‌غایت، ناحقیقی است. نگاه‌اش، آه‌اش، دغدغه‌اش، همه‌ در عدد و برق افسون‌زدایی شده. او بی-خود گشته و بی‌عشق و پوچ و فعال و خرکار و خوش و به طرز اسف‌باری تهی شده. او در فقر ِراز می‌زید، در فراموشی ِافسون؛ و در این زیستن هرگز به شخصیت نیازی نخواهد داشت!{شاید برعکس، آیا حقیقتی برون از شخص-بودگی وجود دارد؟!} انسان ِمدرن، برای خود، حقیقی نیست! بی-خودی ِ او و یاوه‌گی زندگی ِبی‌راز-اش بسیار حقیقی است..

اما این راز، با رازی که در کوچه و خیابان از آن سخن می‌گویند، بسیار تفاوت دارد. راز ِعوام، دانش/تجربه‌ی شخصی‌شان در رابطه با هستنده‌ای دیگر است (که حادترین و سری‌ترین‌اش راز عشاق است)؛ حال آن‌که رازی که حقیقت-داری می‌کند، رازی ست درباره‌ی هستی، زندگی-در-کل (که البته سویه‌های وجودی هستندگان را هم در برمی‌گیرد)، و ازین رو رازی است که هم-رازی ندارد. هستنده در این راز تنهای تنهاست {وجود ِ"تو" در "خود" عین ِتنهایی است}. او این تنهایی را پاس می‌دارد، چه اگر کشف راز کند، حقیقت را ز کف داده {تمام ادیان ناحقیقی اند. شرع، در دین، به نام ِسعادت همگانی، با کشتن امر رازورانه، حقیقتی برجا نمی‌گذارد. در قاب ِدین، کنش متافیزیکی ِرازورانه به سطح ِنازل ِنیایش و توسل فروکاسته می‌شود.}
توان ِداشتن ِحقیقت، در تاب‌آوردن رنج ِهمین تنهایی و خود-داری است. رنجی که عوام از آن هیچ نمی‌دانند {و بهتر که نمی‌دانند!}

حقیقت، روایی نیست. هیچ داستان و روایتی، حقیقی نیست. می‌گویند که زندگی، خود، داستانی بیش نیست؛ آری، اما زینده، خود، هیچ‌گاه خواننده‌ی داستان‌اش نیست! دیگران می‌خوانند. دیگرانی که به راز ِیکه‌ی او راهی نخواهند برد، زندگی‌اش را روایت کرده، آن را از راز تهی می‌کنند؛ می‌خوانند. داستان تمام می‌شود. زندگی (برای/در نظر ِدیگران) تمام می‌شود؛ اما زندگی-برای-خود هرگز. چون رازی هست و رازداری و سکوتی که زایگر تارونی، آشیان ِحقیقت است. تلاش ِبی‌فرجام برای بازگویی این راز، زینده را داستانگو می‌کند. او در این نیاز، نیاز بیان ِراز {خواست ِارتباط، خودکشی} بسیار زود فراموش می‌شود. امضای نگاره، مرگ ِرنگ است. همین‌سان، در هر داستان، در هر روایت ِزندگی، ابهام و حیرانی ِزینده‌ی رازدار به واماندگی و وانهادگی فروکاهیده شده، تجربه‌ی اصیل ِزیست، نادیده انگاشته می‌شود. در روایت، حقیقتی را نمی‌توان یافت، هر آن‌چه هست کژ-سایه‌ای است از حقیقت. (هرعرضه‌ای،هرچند که به قدرت تارونی پرورده شده باشد، بازهم ناحقیقی است!)
رئالیسم، به دروغ ِواقعیت خودفریبی می‌کند؛ سوررئالیسم: با آزادگذاری نیروی ناخودآگاه و با جدی‌گرفتن باران ِمغز به حقیقت ِرازورانه نزدیک شده؛ اما به وانموده فخر می‌کند، و در این فخر بسیار از خود-داری دور می‌شود و به دانش پارانویایی، به ول‌انگاری و شورتی‌گری(از نوع ِروشنفکرانه‌ی فرانسوی)، به خودشیفتگی میل می‌کند. حقیقت، در بیان، می‌میرد؛ چون حقیقی می شود. راوی/شاعر، در گاه ِشعارانه‌اش، خود با ‌به‌کارگیری کنایه و استعاره در پی ِبازسازی جای-گاهی تارونی برای حقیقت ِسرگشته است. راوی به زبان شاعرانه تکیه می‌زند، زبانی که با غریب‌گردانی از زبان، با آشنایی‌زدایی و با واسازی ِروایت، راه را برای گذر حقیقت باز می‌کند.اما این، این بازی با نشانه‌ها و چیره‌دستی در زبان‌آوری (کار ِما) چیزی نیست مگر حادواقع‌گرایی شتاب‌زده‌ای که به مرگ ِحقیقت شتاب می‌دهد. افسردگی ِراوی چاره‌ناپذیر است. {درباره‌ی خستگی از زندگی یا زیست-بیزاری (Ennui)، سپس‌تر خواهیم گفت.}

حقیقت، ابژه‌ناشدنی، خود‌آشکارنده است. آشکار می‌شود نه بنا بر فراخوانی ِخواهنده‌اش {آیا خواهنده‌ای دارد؟!}، که بنا بر آمایش ِ رازدار. آمایش او در-خود-باشندگی است. در این آمایش، او حرص حقیقت‌خواهی را کشته، ورای خواست ِحقیقت، به راز-داری می‌پردازد و با افراط به منش ِخاص خود، در رنج ِطربناک ِاز-آن ِخودبودگی ِوجود، با ایمان به راز، خود را برای شنیدن آوا آماده می‌کند.


۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

نماره‌هایی درباره‌ی حقیقت و راز:
{پاره‌ی نخست}

حقیقی نیست آن حقیقتی که توانمند ِحقیقی-بودن برای "هرکس" است. حقیقتی که نزد همگان دریافتنی باشد، حقیقت ندارد؛ چون حقیقت، برعکس ِنگره، قحبه‌گی نمی‌کند؛ عرضه‌گر نیست. چون دراصل، قرار نیست که حقیقی باشد! یعنی حقیقی-بودن را در خود داشته/دارد/خواهدداشت.

حقیقت، به‌گونه‌ای پیشینی، حقیقی است. آموخته و آموزانده نمی‌شود. آموزگار ِحقیقت، بیچاره‌ای جز خدا و نیا و کتاب نخواهد بود؛ پیامبری که باربر ِ"معنا"ست، که برآن است تا پیام ِحقیقی را به نه-داران ِحقیقت، به بی‌خبران، برساند. رسانه.. اما حقیقت پیام نیست. حقیقت، بی‌نشانه، دریافته شده: دریافتنی نیست. حقیقت پیش‌تر از آگاهش، پیش‌تر از تجربه، خیلی پیش‌تر از تأمل، در درنگیدن ِآهندیش‌گون ِلحظه‌ی اگزیستانس، دریافت شده. این دریافته، دریافته‌ای پیشاتجربی است. لحظه‌ی اگزیستانس هم، آنی نیست مگر دم ِرازورانه‌ی آهندیشنده.

حقیقت ِ"من"، برای "تو" حقیقی نتواند بود، مگر آن‌که "خود"ی بیاید و میان ِحقیقت‌ام را بگیرد: خودی میانگیر. وجود ِاین "خود"، باز، بسته به توانش ِ"تو" برای خوانش ِآوای من که در حقیقت‌گویی، میانگیر را فراخوانده، دارد. این توانش، همان آمایش ِتو در داشتن ِراز من است.

حقیقت، راز نیست! بل، خود را چونان نوری که در تارونی،همیشه بکر نگاه می‌دارد، پَس ِامر رازوار باقی می‌ماند. حقیقت در-راز-هست. در اینجاست که تمام ِامور پراتیک، امر سیاسی و امر اجتماعی در نبود حقیقت، به عرضه‌ی بازنمودهایی که قرار است روگرفتی منصفانه از واقعیت باشند، سرگرم اند. المان‌های پراتیک که در بستار، زیر چشم‌های خوانندگان ِعاقل، برق می‌زنند، در چراغانی ِرنگین‌شان بسیار واقعی اند. حقیقت، معصوم‌تر از خوشگذری این سوران است؛ از این رو گرد ِامر ِرازوار می‌گردد تا به‌گاه، با آوای اثیری، به جای‌-گاه ِ تارون ِاندیشنده بخرامد. این رازوری است که حقیقت را از ابتذال ِحقیقی در گرفتاری‌اش در واقعیت، بازمی‌دارد. این‌سان، حقیقت هرگز حقیقی نیست. حقیقت، حقیقی ِمن است؛ با تو، اگر خود بشویم، حقیقی ِماست. آن‌سان که "خود"، واقعیت ِمن و تو نیست، حقیقت نیز واقعیت ِ ما نیست: حقیقت ِ مایی است که خود شده.

حقیقت، رازی است که در آن قرار می‌گیریم. چیزی بس آن-سوتر از خواست. بسیار دور، در ژرفنای درون: دورا-درون. دریافته‌ای دست‌نیافتنی. از فرط ِنزدیکی، دور. چه‌گونه می‌توان به این امر ِآن-سویی نزدیک شد؟ با کشتن خواست ِبیان و نمایش. با فراز گرفتن از هر بود و نمود و وانمود.
بنابراین بیان ِ"من" از حقیقت‌، بیانی است خاص ِرازدار-ام، نزد ِ"یک"، نزدیک او و بنابرین حقیقی برای او. این او، نمی‌تواند خود-آ باشد، چون "خود" جایگیری است امکان‌ساز ِحقیقی‌شدن ِحقیقت‌ام برای تو. پس آیا این "او"، "تو" ست؟

راز، روایت‌ناشدنی است. راز، چیستان نیست. راز، ورای پرسش، آرامش ِ پساهاژیده‌ای است که در آن هستنده، قرار می‌گیرد. یک مرگ. بی‌هراسی. یک ایمنی که از هستی ِهستنده پاسداری می‌کند. هستنده در این ایمنی، در-خود-می‌یاشد. این‌سان با حقیقت ِخود روبرو می‌شود. دریافته را در آرامش هستی‌دارانه‌اش باز-یابی می‌کند. جای‌گاه ِاین باز-یابی، تارون است. تارونی، باش‌گاه ِحقیقت است. چون حقیقت از آن ِمن ِسازنده است. حقیقتی برون از آه-آفرینش من وجود ندارد؛ حقیقت، با تردی فرا-جای-گاهی‌اش جز در تارونی وجود ِاندیشنده، جایی دیگری نمی‌باشد. حقیقت برای من باقی می‌ماند و اگر یک دیگری خواهان دیدار اوست، خوگرفتن به تارونی باش‌گاه می‌باید-اش. حقیقت، چون از تارونی درآید، فرومایه می‌شود. واقعی- یعنی وانموده- می‌شود. نمایش ِحقیقت، نمایش ِبی‌شرمانه‌ای است که اندیشه در آن، در چوک-نمایی‌اش پست می‌شود. تبلیغات، حرص نمایش، حرص دانش، خواست ِحقیقت، تماشابارگی، هوس ِبیان ِیک کشف، همه برده‌ی وانمودن ِواقع‌گرایانه‌ی حقیقت اند. عرضه‌، حقیقت را می‌کشد، چون سرشت حقیقت، در تارونی ِآفریننده نهشت کرده. در راز. و راز، تا زمانی راز است که نماینده نشود.

ما حقیقت را نمی‌گوییم. ما تنها می‌توانیم از سایه‌ی حقیقت که هنوز بوی تارونی می‌دهد با هم سخن بگوییم.. گفتگو، سایه‌بازی است و نه چیزی بیشتر. و بازی ِ راست و بی‌دروغ ِآهندیشندگانی که با کشتی با حقیقت خود، هماره آن‌را برنا نگاه می‌دارند. این ورزش ِبه‌غایت تراژیک، همیشه تاردیس است و شگرف و شاهوار {و حقیقی!}



بازارچه‌ی خیریه: افیونی برای انبوهه
{گریز از خوشی}



هیجانی خیرخواهانه. خیریه‌های بورژاهای خسته از خوشی. انرژیک به سان‌ توبه‌ای که قرار است تمام گناهک‌های ناچیز ِ زندگی ِبی‌مایه‌ را پاک کند. اعتکافی چندروزه در ازای یک عمر هرزگی. این چیزی است که از رحمانیت و خیرخواهی یک شهروند ِنیک می‌توان دریافت.

کمک، صدقه (بزرگترین دافع بلا!)،خیرات، دلجویی، دستگیری، اعانه‌ی بلاگردان!
هرچند که دیدن فقر دل‌گزا و تامل‌انگیز است، باید دید اما، میل به نیکوکاری در انسان شهرنشینی که درنده‌تر از کفتار و خشک‌جان‌تر از رطیل است، از کجا آمده؟! آیا می‌توان از کسی که در زندگی هرزه‌ و کم‌مایه‌ی هرروزه، روزبه‌روز بی‌نواتر و فقیرتر می‌شود، امید یاریگیری ِخودجوش را داشت؛ آیا دراصل او شایسته‌ی دهشمندی است؟ یا نه، این خوشبینی گزافی است اگر حتا او را انسانی اخلاقی بنامیم{ آیا می‌توان انسانی که اخلاق ِخاص خود ندارد را اخلاقی نامید؟!}. آیا از کسی که هرگز تجربه‌ی فقر را نزیسته‌ می‌توان ذره‌ای حس ِ"همدردی" بیرون کشید؟ جدا از توجه به سویه‌ی فایده‌انگارانه‌ی این مجالس، خوب است کمی به نیت، به قصد و فحوای نیکی نیکوکار برای حضور در چنین ضیافت ِخیرخواهانه‌ای تیز شویم.. نماره به ‌سوی همه‌ی کسانی است که با ورود به این بازار، بادکنک ِ"دیگرخواهی ِپالوده از خودخواهی"شان را با آروغ، باد می‌کنند.. برای تفریح هم که شده، خوب است که با این بادکنک تا حد ِترکیدن، بازی کنیم! {اما بپاییم تا نترکد که...اخخخ}

شوری مانند ِشور ِتوده در انقلاب! یک شور که از فرط ِشورمندی تهی از معناست؛ نه یک شور، شورشی از مایه‌های روانی که از حبس در زندگی شهری بی‌تاب گشته‌اند. شوری مهیب که با شتابی سرسام‌آور به انفعال اجتماعی، به افسردگی و مالیخولیا میل می‌کند. کارناوال خیریه، خواهر ِتظاهرات و بلوای توده‌ی داغ است. افزایش آدرنالین، انباشت تکانه‌ها، انفجار، و سپس، آدرنگ، تهی‌شده‌گی و انفعال و افسوس. نیکوکار، توانمند افسردگی است. این از باکره‌گی ِاوست. از وهم و خوش‌بینی‌اش به غایت، از چسبیدن‌اش به فضیلت، از نرمی زنانه، از مهربانی صورتی‌اش، از حرص‌اش در نمایشگری و از چشم‌داشت ِتحسین ِتماشاگر. آری از باکره‌گی‌اش...

شیطان همین نزدیکی است... ببین! آنجا سر ِصندوق، با لبخندی ملیح، به دختربچه‌ آب‌نبات می‌دهد..

مراسم خیریه، تحفه‌ای است چرب برای فقیر و نمایشی آزارنده برای ما که روح بی‌نوای نیکوکار را خوب می‌شناسیم. روح ِبیکار و نوجوانانه که برجسته‌ترین زیست‌اش، دلسوزی و گریه از سر ِهمدردی است. کاری از او برنمی‌آید. او با فقر کنار می‌آید. خیلی بهتر و نوع‌دوستانه‌تر از مایی که از رحمانیت می‌ترسیم!{؟} او از فقر چه می‌داند؟ ترحم، دلسوزی، کمک، لبخند؟! خدایی مهربان! جشن پرزرق‌وبرقی که در آن همه، هم‌درد و هم‌مرض اند (هنرپیشگان هالیوودی)؛ سورچرانی پس از جمع‌آوری اعانات. آب‌میوه و بستنی پس از تظاهرات تابستانی، جُک‌گویی پس از مراسم سینه زنی...

لذت از خوشی، بسیار زود به مرحله‌ی بازده نزولی می‌رسد. مطلوبیت ِتن‌آسایی و ذوق‌کردن از توانگری، به صفر میل می‌کند. اینجا، تحسن، نماز، بازارچه‌ی خیریه (این وانموده‌های امر جدی) بازار داغی می‌کنند. شرکت در چنین باهمستان‌هایی، به توده‌ای هرزه‌گرد، حس ِبزرگ‌منشی و وقار و پایمردی می‌دهد! کشش مصرفی (مصرف ِرحمانیت) در این بازار بسیار بی‌کشش است. بهای بی‌شخصیت‌کردن و منش‌زدایی هیچ دخلی به بده‌بستان داغ این بازار ندارد! این بازار همیشه پررونق است..

حس ِخودبزرگ‌بینی، حس ِخود-خرسندی، خود-پسندی، که ته‌نهشت ِخودبیمارانگاری مزمن ِعروسک است. و تمام این‌ها در این خلاصه می‌شود: حس ِخودنمایی: چه برای خود ، چه برای دیگران! {این حس را تجربه کرده‌ایم!!!} در اینجا خود به فروش می‌رسد. روح فقر خریداری می‌شودو یک دادوستد که بهره‌ی آن‌جهانی‌اش بسیار نورانی است. خودآرایی با گل‌های سفید و صورتی ِاخلاق! خودخوری ِنمادین ِیک خودپروار. او به یاد ِفقر ِیک کودک، شکم ِبرآمده‌اش را به جعبه‌ی جمع‌آوری اعانه می‌مالد، منظره‌ای بسیار زیبا! دلسوزی برای خود (چیزی که منش‌بخش توده‌ی مهربان است}، به نام دلسوزی برای دیگران غسل داده می‌شود. سرشت ِرحم و کمک و نوع‌دوستی در این خودپرستی پنهان، نهفته! خوددلسوزی! چه تقلاهای خودسرانه‌ای که برای بازنمایی این خوددلسوزی‌ها به نام نوع‌دوستی نمی‌شود؟!

بدون این خودفریفتگی، نیکو{هرز}کار، از بی‌فایدگی می‌میرد. دریوزگی، باغبان ِبوستان ِاعمال خیر اوست. نیکوکار از گدا، فقر را گدایی می‌کند تا فقر ِروح را در نمایش ِپرتماشاگر پنهان کند. او به فقیر می‌بخشد؛ ولی خیلی بیش‌تر از آنچه به او داده، از او می‌گیرد: رضایت ِاحساسکی{که خوش دارند آن را آرامش وجدان بنامند!}/ بی‌شخصیت می‌کند تا شخصیت پیدا کند.
این بخشش{اگر بتوان چنین نامید-اش(!)}، یکسر زنانه است. برعکس مادر، که می‌بخشد چون می‌خواهد ببخشد، نیکوکار، نیکی می‌کند تا پس بگیرد {اصل و بهره را باهم، لبخند و ناز}. او نمی‌خواهد ببخشد، درواقع، نمی‌تواند ببخشد چون چیزی برای بخشش ندارد {پول؟}. نیکوکار چون بدکاره‌ای است که همیشه، در وقت ِهوس‌بازی/خیرخواهی‌اش، خود را باکره و دست‌نخورده جلوه می دهد تا از "از دست دادن" بیش‌تر کیف کند.

فقیر، آنجا، بیرون بازارچه، ایستاده. و از قه‌قهه‌ها و ذوق کردن نیکوکاران و از سیری وجدان ِپیرشان در عجب است.
- پس فقر من کجاست؟ هم‌دردی کو؟
- همین نزدیکی‌ها: خامه‌ی کیک، سرخی لب، زیر ناخن‌های بلند، پشت آن سبیل، در آن خیرگی ِاز خودراضی که امشب، بی قرص، راحت‌تر از دیشب خواهد خوابید ...

این هم از دیگربازیچه‌های عروسکان صحنه‌ی زندگی است. یا شاید بهتر باشد بگوییم از دیگر لاسه‌هایی است که عاشقان ِانبوهه با بی‌شرمی تمام به نمایش‌اش می‌گذارند.. نمایشی به غایت نمادین و بنابرین، بسیار پذیرفتنی! نمایشی که چه بازیگرش باشیم، چه نه، از نظر تیره و تار ِفقیر، عضو ِناخواسته‌ی آنیم!

افزونه:
مرگ ِ امر جدی را می‌توان در دریافت ِانبوهه، در دوستی‌اش، در هنر-اش، در رفتار-اش، در نیکی اش و زندگی‌اش، به‌روشنی دید. همه‌چیز نمایش است. نمایشی که نه-بود ِتوده در همهمه‌اش بلیت ِنمایش ِبودن را می‌خرد. وامانده در وانمایش ِ محبت.





با سپاس از ایمان برای هم-ایده‌گی‌اش

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

ژکانیده از MyDyingBride (My fury stands ready)

ابر ِخشم‌ام آبستن است


از نهان‌جای‌ات برون آ
تا توفش ِتوفان‌ام را بیآزادم
تا که در آسیمه‌گی موج‌ نوی‌ام
بر آشوب‌ام،
رقص ِ ترسان و لرزان‌ات را به نگاه بخندم

خواهم‌ات یافت
در اسارت خشم‌ام،
به موج‌ام فرا‌خواهم‌ات برد،
به آنجا، به بهشت برین‌ات خواهم برد،
در آنجا از بوی تند کشتار بیدار می‌شوی
و والیان و جماعت بی‌مایه را،
بازندگان ِبازی من را در ضجه و ندبه به سوگ خواهی دید

ابر خشم‌ام آبستن است
تدبیر و فند-ات را می‌هیچیم
آه! بیا که غمین-قلب‌ام بد می‌تپد!
خوش‌دارم اندوه‌اش را به خون‌ ِرنگین‌ات به خواب کنم
خوش‌دارم به گناه ِنگون‌بار-ات، بیماری‌ام را در آن خواب جشن گیرم
به! تازه-زخمی گشاده برای لشتن
کشتار آغاز شده...
بوی خون

در چهره‌ام، قاتل‌ات را دیده‌ای
هراسان در شبانگاه،
لرزان
در نماز-ات نیستی‌ام را هزار نذر می‌کنی
در چهره‌ات، چهره‌اش را می‌بینم
می‌خشمم..
خیانت‌ات بس
در چهره‌ات، تصویر قاتل‌اش را دیده بود
من آمده‌ام، از سوی او
دیر شده..
نماز نکن

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

- چگونه می‌توانیم به اندیشه‌ی خود بیاندیشیم؟ {آیا آن‌چنان که هایدگر گفته،”اندیشیدن به اندیشه" حلقه‌ی گم‌شده‌ی اندیشه‌ی این روزگار است?}
- چگونه می‌توانیم زبان ِخویش را دریابیم؟ {در این‌جا دریافتن، حالتی پبراگیرنده‌تر و سوی‌مندتر از اندیشیدن است؛ یعنی این پرسش، قوی‌تر از این است که بپرسیم: چگونه می‌توانیم زبان ِخود را اندیشه کنیم}
- آیا زبانی که با آن می‌اندیشیم، آن‌چنان تازه و شاداب هست که بتواند باربر ِدرونه‌های گران‌مان تاب آورد؟
- توان ِپرسش‌گری زبان‌مان چه‌اندازه‌ است؟ {یعنی میزان ِکودکی ِاندیشه‌مان چه‌قدر است؟}
- آیا به قدری روراست هستم که بوی کهنگی را حس کنم و به زبان‌ ِپیر‌-ام گستاخانه بدرود بگویم؟ {آیا چیز جدیدی دم ِدر انتظار می‌کشد؟}
- آیا زبان در من است، یا من در زبان‌ام، یا نه! کمی فراتر: آیا من/زبان با زبان/من است؟
- آیا می‌توان زبان ِبرهان‌آورانه، حسابگر و ابزاری را با زبان ِ زبان‌آورانه/شاعرانه هم-سنجید؟ آیا در‌اصل، می‌توان شق ِنخست را زبان دانست؟
- زبان چیست؟ {و پرسش اساسی‌تر این که آیا چیستی ِزبان را می‌توان/می‌باید پرسید؟ آیا خنده‌داری این پرسش از زیادی هاژه‌واری‌اش است یا از شدت ِفراموشی‌مان در اندیشیدن!}
- آیا زبان، بارکش معناست؟ {معنا چیست؟ آیا ترابرده می‌شود؟}
- شکل و بافت، فحوا و درونه؛ : آیا پرسش از زبان، پرسش از این‌هاست؟
-آیا نگرش ابزاری به زبان، که در آن ابزاری برای بیان و بازنمایی جهانی که ناوابسته به زبان وجود دارد، انگاشته می‌شود، درست است؟ {آن جهان ِمستقل چیست؟ وچگونه پیش از آن‌که به زبان آید، درک می‌شود؟}
- آیا این جمله بامعناست؟ " نوشته‌ی شما، زبان ِخاص ِخود را دارد." اگر این جمله در مورد نوشته‌ای درست باشد، آیا می‌توان گفت آن نوشته، نوشته شده؟! این جمله چطور؟ "در این نوشته، زبان، جور ِدیگری هست شده."
- آزمون‌کردن زبان‌مان را غرور ِپیش‌داشت‌ها چگونه تاب می‌آورند؟
- آیا می‌توانم از قاب ِزبانی که با آن می‌نویسم، بیرون آیم؟
- آیا سبک ِ(البته سبکی خودجوش و بی‌بدل) من در اختیار "من" است؟ خب! این "من" کیست؟

پرسش از زبان، پرسش از ذات ِاندیشه است؛ در چنین پرسشی، ما جهان ِاندیشه را ورزش می‌کنیم.


۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

در سکوت، در تنهایی، در غم ِ زیبا


در سکوت:
در سایه‌ی اصواتی که خوانده‌نشده، بر انتظار ِگوش لبخند می‌زنند..
در آغاز ِشنیدن
که رساترین آوای درونگی را که گوش ِزمان نتواند-اش شنید، می‌نوشم ...
که شکوه ِبی‌ژخار ِشهود، به مرغ ِاندیشه، سپیدترین پر را می‌بخشد..
در یورش ستارگانی که به بوم ِدرونیافت، نور می‌پاشند تا گوش ِاندیشه در سرمستی ‌آرام ِسکوت، بشنود..
در نا-گاهی که مرگ ِزمان کشدار می‌شود
که شنودگرترین نیروهای هستندگی، جانانه، به آوایی که در هاله‌ی مرگ می‌خرامد، گوش سپرده‌اند..
در رخشش بی‌تای سردترین سرود ِ سارایی ِوجود..
در دمی که باران ِذهن، شکوفه‌های رنگ‌به‌رنگ چرامین دانش را می‌خنداند..
در خواب ِنخوت ِانسان‌وار-ام
که خواست ِارتباط درآهندیشه‌ی بی صدای پیوند خفه می‌شود..
در رهایی ِآرامش ِپُرفریادی که در سرداب ِباهمستان به زنجیر شده..
در آسایش درون‌آختی‌ام..
که فریاد ِحقیقت، گوش ِغرور را خراش می‌دهد..
در پویش ِناجنبا..
در گویش ِسکوت، هستم!


در تنهایی:
در تن ِناآلوده‌ی هاژه-آرای یادمان-یاب
در آغاز ِهم‌باشی..
در کنجی که چشم در گستردگی‌اش گوریده می‌شود..
در چکاد ِسپید و سرد که خستگی ِزیست را بهبود می‌دهد..
هنگامه‌ای که در آن نزدیک‌ترینان‌ام را به یاد می‌کشم و از غیبت‌شان، حضوری روشن می‌سازم..
در تارونی اتاق ِساده‌ی ذهن‌ام..
در زمستان اِسپید ِدرون‌انگیز که چیزها همه در بلور ِ خود-باشندگی کوچک می‌شوند..
که با خویش‌ام از از-خود-بودگی ِ پُر-ام می‌گویم..
در زمان‌مندی اصیل..
که خاطره‌ی "خود" را خودخواسته به یاد می‌کشم..
در بس-زیستی ِتنهایی، هستم!


در غم ِزیبا:
در غرور مانای زندگی
در آغاز ِشادی..
در خانه‌ی پرنور ِشادیانه‌های‌ام..
که خرده-شیشه‌های ازیادرفته‌ی زندگی را آبگینه می‌کنم
در زیادی زندگی؛ زیادی نیرو، زیادی ِبودن و زیستن..
در زایش ِچندقلوهای ِ آرزو،که گریزان از مشق وقلم، زیر سایه‌ی جاودان ِدرخت درون بازیگوشی می‌کنند
در رقص ِاشکی که برای هستی، بر گونه‌ی هستنده می‌شخشد..
در ژولیده‌گی احساس ِسیمین‌ام در سرود سوگ‌مایش ِاصیل زندگی..
در شکوُه ِبی‌تای زیست-اندیشی که در آن از مرگ و نبودن خسته‌ام..
در تقلای فراموشی و همهنگام، تقلای فهم..
در خود-شدن‌ام و در تراژدی مرگ ِ من و تو در زیستن ِاصیل..
در دریافت ِ یاوگی ِهستندگان و گزافی حضور پوچ ِ بیشماران..
در اندوه ِزندگی و حزن ِهستی..
در در-رنگ‌-شدن و هزار راز و رویا می‌بینم..
در سروُر غم، هستم!


برای هرآن/هیچ‌کسی که در سکوت ِغم‌آزاد ِتنهایی، سرشار از زندگی است.


۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

شکریده‌ها«8»


ریخت یک مرد ایرانی: پیشانی کوتاه، ابروهای کم‌پشت، چشمانی بزرگ با پلک‌زدن‌های پیاپی و حرکت بسیار حدقه در کاسه، بینی پَخ، لبانی کم‌گوشت که همیشه آماده‌ی ریسه‌رفتن اند{لبانی بی‌لبخند}، چانه‌ی گرد، و به‌طور کلی: چهره‌ای بی‌زاویه . از چنین ریختی چه انتظاری دارید؟ چرا می‌خواهید فکر کند و جدی باشد؟!!!

نیچه گفته، انسان از زندگی رنج می‌بُرد، پس خندیدن را آفرید. شاید علت خندیدن همیشگی ِزنان همین باشد. ها؟

با تو احساس راحتی می‌کنم، پس دوست‌ات دارم: دوستی زنانه
با تو احساس قدرت می‌کنم، پس دوست‌ات دارم: دوستی مردانه
با تو احساس ِبودن می‌کنم: دوستی ِناب {هرچند که عاشقانه‌اش بخوانند}.

دوستی می‌گفت که نمی‌تواند چهار عمل اصلی ِ حیوانیت ِ انسان (خوردن، خوابیدن، ریدمان و سکسیدن) را درجه‌بندی کند. درجه‌بندی من: خوابیدن و خوردن و سکسیدن و ریدمان...و زیبایی‌شناسی این درجه‌بندی را هم دارم!

افراط در بدبینی گریزگاهی ست خوشبینانه برای فرار از گوهر بدبینانه‌ی زندگی.

زمانی که از دریافت‌نشدن می هراسیم، زمانی که از ترس ِبد-خوانده-شدن و کژفهمی دیگران، اندیشه‌ها را نمی‌نویسیم، باید بدانیم که از گوهر ِاندیشه دور شده‌ایم؛ چراکه این اندیشگر است که به خواستگاری مخاطب ِمی‌رود {و بنابرین هرزه‌ و زیاده می نویسد}، اندیشنده، با اندیشیدن‌اش، با برای-خود-اندیشی‌‌اش، خواست ِرابطه را کشته!}

تأکید بر افشانش ِناخودآگاه، بر شهود، بر ذهن‌انگیزی‌های سیال در سورئال. جذابیت ِ"بکسینسکی" باید علتی پیچیده‌تر از اینها داشته باشد. {مثل قدرت بیان ظریف‌ترین درونگی‌ها در فضای خشن و درکِشنده، مثل وجود هاله!}

آهندیشه: با اندیشه، احساس را می‌شناسیم؛ و با احساس، اندیشه را زیستنی می‌کنیم.

----

افزونه:
نا-شکریده‌ای برای شیفتگان ِازخود-بی‌خود ِسنگ و ارواح لال

زمانی که طبیعت‌گرا از معاشقه با طبیعت، از مهربازی با کوه و چشمه و درخت سخن می‌گوید؛ از این‌که توانسته گوهر ِتعهد و "وفا" را از گنگی ِخشن ِطبیعت بیرون بکشد، شادمانه با ما می‌گوید؛ هم شاد می‌شویم و هم افسوس می‌خوریم {همان‌چیزهایی که ارسطو از خواندن یک تراژدی نتیجه می‌گرفت: شادی و شفقت}. شاد از این‌که می‌بینیم او به نیکی ِاحترام، سکوت و "شکوهیدن" که گوهر دوستی را می‌نگارند، نزدیک شده: سکوت ِهم‌باشی را فهم کرده، به شادی ِآرام رسیده و از لذت ِدم ِبی‌انبوهه اذت برده. و دریغ از این‌که می‌بینیم او، همچون خداپرستی که ویژگی‌های والای وجود را به نا-موجودی پندارین فرافکنی کرده، زیباترین فروزه‌های دوستی را به طبیعتی فرافکنده که هرگز نمی‌تواند ضعف و نیاز انسان در ارتباط و زیبایی امیدوارانه‌‌اش را برای یافتن "او" دریابد!
این تصویر ِ تراژیک از زندگی ِدوستانی است که در مرحله‌ی کلبی‌مسلکی (مرتبه‌ای پیش از ژکیدن) می‌زیند: استحاله‌ی دوستی در پرستش خدا/طبیعت؛ و افسردگی در خلأ ِکشنده‌ی این توهم!


۱۳۸۳ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

خوانش یک نگاره‌

لکان: "در عرصه‌های دیدمانی، نگاه بیرون است؛ من نگریسته شده‌ام؛ و باید گفت، من یک تصویرم."

نگرش لکان به تجربه‌ی دیدار، بسیار نو، نااندیشنده و به‌ گونه‌ی آزاردهنده‌‌ای غریب است. به گمان او، این ما نیستیم که به ابژه/چیزها می‌نگریم. ابژه‌ها در رویداد ِ"نگریستن"، چیزهای منفعل و بی‌اثر و کنش‌پذیری نیستند که در برابر چشمان بیننده و بینش سوژه قرار می‌گیرند، بل‌که ابژه‌ها در واقع، در امکان و توانش نگریسته‌شدن و ابژه‌گی تعریف می‌شوند.
در دیدن و نگریستن، ما نگاه می‌کنیم؛ به چیزها، به حالت ایستا یا پویای جای‌-گاهی‌شان درمی‌نگریم و "وضع"شان را ادراک می‌کنیم. اما دیدن، کنشی بیشتر از این است.
در دیدن، ابژه‌ها همه منتظر سوی‌گیری چشمان بیننده اند. همه، "چشم" به آغاز دیدن دوخته‌اند. این کنشی‌ست پیش از کنش‌گری ِسوژه، که بی آن، دیدن انجام نخواهد شد. چیزهایی که قرار است دیده شوند، دیدنی‌ها، دید‌پذیرها، هرگز از پیش آشکار نیستند. هر‌آنچه که دیده می‌شود، توانمندی دیده‌شدن‌اش را ورزش کرده. یعنی دیدنی‌ها، پیش از آن‌که دیدنی شوند، خود، دیده‌اند و از بیننده‌ای که آن‌ها را دیدنی‌ می‌کند، دیدنی ساخته‌اند.
<<سوژه‌ی بیننده و شناسای یکپارچه وجود ندارد. سوژه، زیر ِخیرگی‌های تند و بی‌رحمانه‌ی ابژه تکه‌تکه می‌شود. سوژه‌ می‌پَُکد و به تصاویر درهم‌وبرهم و شکسته‌ وامی‌پاشد؛ خُرد می‌شود تا بتواند "دیدار" کند.>>

در نگاره‌ی پیش، مردی را می‌بینیم که در حصار چهاردیواری، زندانی است. اما حالت ِپدافندی او از چیست؟ از چشم‌هایی که از جای-جای دیوارها "دیده" می‌شوند؛ چشم‌ها، هریک، به سویی خیره‌اند. گو که انتظار حرکت پسین مرد را می‌کشند؛ از این انتظار خسته اند. مرد، چهره‌ای آسیمه دارد. آیا ترس و بی‌تابی‌اش از بودن در چهاردیواری است؟ نه. او از حضور چشم‌ها در دیوار، به حضور ابژه‌های فعال آگاه شده. این آگاهی را وامدار قرارگرفتن در این چهاردیواری، در زندان{؟} است!
او از کجا آمده؟ کیف ِ رنگینی که به همراه دارد، نماد ِ زندگی پُرقال-و-نیرنگ ِمدرن است. لباس ِرسمی، صورت گرد و موهای آراسته هم نشانه‌‌های دیگر ِاین زندگی اند. او از کجا آمده؟ از جایی که از شلوغی، هیچ"کس"، هیچ کس را نمی‌بیند. در زندگی ِ"هرکسی" و هیچ‌کسی، که همه از دیدن خسته شده‌اند. در عصر ِفراموشی دیدن!
او به این زندان آمده تا کمی خلوتی را تجربه کند{حتا در تنگی ِ این چهاردیواری}. او آمده تا ندیدن‌ها را نبیند؛ تا چشم‌های کور را فراموش کند. در خلوتی اما، در این دوری از "هرکس" و در این سکوت، دیگربار، ایده‌ی دیدن را به خاطر آورده، چه‌که حس‌گرهای مسموم‌اش در خلوتی چهاردیواری بهبود یافته‌اند. چشم، چشم‌های دیوار، چشم شده‌اند.
حس ِپلک‌زدن‌های این‌ چشم‌ها، حس ِگفتار این دیدارگرها، حس ِبد و شرم‌آورِ دردست‌داشتن این کیف در میان این همه وجود/چشم، حس ِ ننگین و شرم‌آور ِ نگریسته شدن، این‌ها همه او را در این "بی-کسی"، آزار می‌دهد. آزار ِآگاهی، سختی ِدیدن، درد ِفهمیدن، رنج ِبودن..

او نگریسته می‌شود..
اما او بار ِدیگر خواهد گریخت...{به کجا؟}

۱۳۸۳ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

از ؟ گریخت،
ایستاد،
نگریست،
دید که نگریسته می‌شود..
ترسید...


۱۳۸۳ اردیبهشت ۴, جمعه

پس نوشت:
برای صحبت از یک نوشتار و نقد آن باید آنرا دقیق خواند،برای رسیدن به تاویل ها و تفسیرهای گوناگون {نه متضاد و نه بی ربط و پرت} باید از سطح نوشتار به ژرفای آن نقب زد و چنین کاری با بینشی مطلق انگارانه، یکسونگرانه و تدافعی در هنگام خوانش میسر نمی گردد.در نقد یک نوشتار و مضمون آن تا آنجا که ممکن است باید از طعنه زدن،استهزا و صدور حکم خودداری کرد.
مناظره گری و جوابیه نویسی ارزش نوشتار را به حداقل ممکن تنزل خواهد داد.
در خوانش یک نوشتار تا آنجا که میسر است باید باورهای متعصبانه و مطلق انگارانه را تقلیل داد.نحوه صحبت از یک نوشتار و نقد مضمون آن محکی جدی بر چگونگی خوانش خواننده آن و برخورد او با عقاید متفاوت و بعضا متضاد است.
نوشت:
1-
ژکان یعنی "من". نه هیچ چیز دیگر.هدف از پیدایش ژکان از همان ابتدا چیزی جز گفتن،گفته های نشات گرفته از چشمه اندیشه نبود.اندیشه ای که در تکرار یک مفهوم کلیشه ای به خدمت گرفته شود باید برایش به فکر تابوت بود.تکرار در گفتن بدون در اختیار گرفتن قالبها، نگرشها و تحلیل های جدید یعنی وراجی و روده درازی.ما از انبوهه کم گفته ایم؟باشد!اما از بقیه چیزها چطور.می دانم،می دانم که ما ژورنالیست و روزنامه نگار صفحه حوادث نیستیم ولی اندیشیدنمان تنها محدود به انبوهه است؟همه مفاهیم اعم از موسیقی،غم،شادی،تنهایی،... همه در تقابل با انبوهه معنی می شوند؟این مفاهیم به خودی خود برای ما تعریفی ندارند؟ تمام مفاهیم را تنها در این قالب است که می توان تبیین کرد؟بدین ترتیب گویی همانگونه که انسان برای بیان افکار به واژه نیازمند است ژکان هم به چیزی به نام انبوهه نیاز دارد تا بژکد!این ژکان چه توفیری با خدای انبوهگی دارد؟!ژکانی که بودنش تنها محدود به این واژه است.
برای من نیز گفتن از انبوهگی تمامی ندارد،برای من نیز این سبک مذموم و ردشده نیست ولی برای هر چیزی باید مرزها را نیز در نظر گرفت،ظرفیت ها را نیز سنجید.تعیین رسالت برای ژکان بعنوان یک نقاد انبوهگی به گمانم محدود کردن چشم اندازها و قلم است.
چشم انداز ژکان،مفهوم زندگی برای او،اندیشدن و آهیدنش،چیزی فراتر از چشم دوختن به چادر سیاه انبوهگی است.وای به روزی که رسالت ژکان اینگونه رقم بخورد.گاهی تکرار و تکرار و تکرار حاصل دقیق شدن نیست بلکه حاصل احاطه شدن و احساس ناتوانی و خفقان است،نتیجه گرفتاری در یک دور باطل است،دستمایه جزم اندیشی و عدم شک به انجام کارها،اطمینان بیش از حد به خود و کارهای خود،خودبرتر بینی مفرط:آفتی بزرگ بر سر راه اندیشه.
آری در بیرون انبوهه کاملا بر ما محیط است،اما در درونمان دنیایی دیگر جریان دارد،دنیایی جدا از انبوهه و غیر قابل هضم برای او.فضاهایی که هیچ اصطکاکی با انبوهگی ندارند.چرا باید ژکان را محدود به چنین نوشته هایی کرد؟چرا باید نوشته های این چنینی را برازنده ژکان دانست و باقی را متضاد و مغایر با شخصیت آن قلمداد کرد؟

2-
"خود را نشناختن: این است محافظه‌کاری ِفرد آرمانگرا. آرمانگرا: مخلوقی است که برای این‌که نسبت به خویش در ابهام و تاریکی بماند، دلایل محکمی در اختیار دارد و به اندازه‌ی کافی محتاط هست که این دلایل را هم روشن نسازد."
نیچه، خواست ِقدرت، پاره‌ی 344

جمله فوق برای شعار دادن البته بد نیست.مخصوصا که در ذیل آن سندش با امضای نیچه نیز نقش بندد.ولی کیست که بتواند ادعا کند که آرمانگرا نیست؟مرگ آرمانگرایی یعنی مرگ انسان.ژکیدن در اینجا خود تبلور کامل یک اندیشه آرمانگرایانه است:ژکان ِ انبوهه-گا!.خود جناب نیچه گویا هنگام نوشتن این خطوط "ابر انسان" آرمانیشان را فراموش کرده بودند،"چنین گفت زرتشت" را نیز حتی.
شاید هم کج فهمی ماست که تنها واژه های دیگران را سپر اندیشه خود می کنیم بی آنکه بدانیم چه گفته اند و کجا گفته اند
3-
+{مولانا هیچگاه {حتی با مرگ انبوهگی} جایگاهش را از دست نخواهد داد زیرا انبوهه نه پرستندگان اویند نه آلات و ابزار شعر و مورد نقد و بررسی او،او از خویشتن خویش سرشار است.یکی از ویژگیهای بارز او نیز اینست که همواره در کنار دید متعالی و عارفانه اش در کنار دیگران می زیسته{زیستن نه به معنای زندگی که همه در کنار هم ناچار به زندگیند}و با آنان تعامل داشته و هیچگاه سعی در جدا کردن خویش از آنان نداشته است زیرا شخصیت او را حالات درونی و فربگی وجودش شکل می دهند نه وجوه و جلوه بیرونی.او آنچنان از باده کهنه خویش سرمست است که وجود دیگران را به سادگی می پذیرد{دوستانی که حالات مستی را تجربه کرده اند شاید بهتر بفهمند که از چه سخن می گویم،از نوعی رهایی که در آن حتی چیزهای که انسان را پیشتر به گونه ای متفاوت به واکنش وا میداشته اینک بسیار راحت تر نگریسته می شوند و هضم می گردند،نگرشی که حاصل وارستگی است نه سطحی نگری و بی خیالی و از خود به در شدن}}
- هرگز با ساز ِ تخدیرگری که آوای عرفان و بی‌غایتی و وارستگی و نامیرایی و خلوص و ازین‌جور چیزها{ی خوشمزه} سرمی‌دهد، هم‌نوا نیستم؛ چه‌که زننده‌ترین خودپرستی‌ها و ول‌انگاری‌ها در "آرمان ِزهد"شان می‌لولند.
هر رویکرد ِعرفانی و نا-این‌جهانی که داد ِبی‌غایتی و جاودانگی می‌زند، نمودار ِنوع ِمهوع و ترحم‌انگیز ِزندگی بورژایی است (بورژایی پنهانی که در طبیعت‌گرایان و هنرپرستان و روشنفکران شکم‌باره چشمک می‌زند). داعیه‌ی هم‌زیستی مایی که در تکنولوژی نفس می‌کشیم، با حال‌و‌هوای مولانا و بایزید و اشراق و سماع، باد ِمعده‌ای است که به زور نگه داشته شده؛ دیر یا زود در می‌رود. ما چاره‌ای جز زیستن در مدرنیته نداریم.

شاید گفتن من از مولانا،آوردن مثال از او،اشتباه بزرگ من بوده است. برای آنان که می پندارند مولانا نمودار مهوع و ترحم انگیز زندگی بورژوازی است نباید از مولانا گفت،برای آنان که مانند گردشگران برج ایفل به تماشای مولانا رفته اند دستاوردی از این بیشتر انتظار نباید داشت،آنان که مولانا را تنها در" حیرانی" می شناسند و کارهای" ناظری" و دیوان او را سال به سال تورق می کنند.
آری ما چاره ای جز زیستن در مدرنیته نداریم همانطور که چاره ای جز زیستن در میان انبوهه نداریم،ولی گمان نمی برم که در این میان مولانا تضادی با مدرنیته داشته باشد حتی به گمانم تعدیل کننده این جریان سیل گونه نیز هست،اعتقاد به این که انسان نمی تواند هم از کامپیوتر لذت ببرد و هم از مولانا!باشد،ولی اگر کسی توانایی جمع این دو را ندارد ،دلیل بر محال بودن این امر نیست،اگر کسی علیرغم شناخت محدود یا متفاوتش از مولانا در اینباره نظر می دهد دلیل بر نهایی بودن این حکم نیست. وجه بیرونی زندگی ما در تعامل با مدرنیسم است ولی همواره بخشهای درونی وجود آدمی است که از سرچشمه مدرنیته سیراب نمی شود و بدنبال منشائی ژرف تر می گردد.اتفاقا مولانا در چنین عصر بلبشویی برای آنان که ظرفیت پذیرشش را دارند نوشدارویی گرانبهاست.یادمان نرود که تفکرات او بی زمان و مکان است،بی جنس است و در قالبهای محدودی که مورد علاقه تو است نمی گنجد.{مطالعه چالشهای جدید علم روانشناسی و راه حلهای آن در کمک گرفتن از عرفان و تمرکز بر مسئله ذهن{mind}کمی نظرمان را راجع به باد معده تعدیل می کند}{به چالش کشیدن عرفان و مولانا آنهم اینگونه آبکی چندان سزاوار نیست،بدین گونه می توان هرکسی را به لجن کشید،چنین برخوردی با یک نوع اندیشه از مرام اندیشمندان بدور است}
4-
{ژکیدن، شیوه‌ی بیان خاصی‌ست که سلطه‌ی پنهان توده را نمایش می‌دهد. بیان و تنها بیان. بدون ِعرضه‌ی راه ِحل. زمان موعظه و معلمی به سر رسیده. اندرز و نصیحت از آن ِشکسته‌سران گند-مغز است. امروز باید روراست بود، از دلسوزی گذشت و بر کوته‌بینی خشونت کرد تا شناخت. خواننده باید در خشونت این روشنگری قرار بگیرد. او پاسخ خود را خواهد یافت.}
پیشترنوشته بودم که ما ایرانیان تجسم غُریم.در طول تاریخ تنها کار اساسیمان این بوده که غُر بزنیم:بیان و تنها بیان بدون عرضه راه حل.در اینجا به دو مورد می توان پرداخت:
اول:معتقدم که گاهی اوقات بیان و تنها بیان بدون عرضه راه حل بسیار مفید است.گاهی پیدا کردن نقاط ضعف و مشکل و نشان دادنش به بینشی عمیق و اندیشه ای والا نیاز دارد{گونه بارز آن را می توان در فیلمسازان و نویسندگان یافت}گاهی اوقات تلنگر وارده از این راه بسیار ژرف و جلوبرنده است.اما گام بعدی را نباید فراموش کرد،این زنجیره باید کامل گردد.از طرف دیگر چگونه گفتن بسیار حائز اهمیت است.باید رویای گزندگی و زهر و انگبین را فراموش کرد.باید افسانه خشونت و روشنگری را منسوخ شده دانست. در گفتگوهای پیشین دریافتیم که گزیدن و خشونت نتیجه ای جز سیستمهای تدافعی و توجیه و تخریب ندارد.این تصویر تنها یک تصویر آرمانگرایانه است.او پاسخ خود را بدین روش هیچگاه نخواهد یافت،هیچگاه.
{جالب این‌جاست که با تمام این تکرارها، خواننده پس از بهبود از نیش، نماز انبوهگی را به قضا ادا می‌کند}.
لازم است به شیوه گفتن نیز اندکی دقت کرد،تنها گفتن مهم نیست،چگونه گفتن بسیار مهمتر است وگرنه هر وراجی می تواند ساعتها حرف بزند،مهم این است که قالبی درست اختیار گردد.
دوم-زمان موعظه و معلمی شاید بسر رسیده باشد اما زمان آموختن هرگز بسر نیامده،و بیان و بیان بدون راه حل آنهم با شیوه گزندگی و خشونت جایی برای آموزش نخواهد گذاشت.می توان ادعا کرد که بزرگترین مشکل حال حاضر جامعه مریض ما امر"آموزش" است{بعدها بصورت آکادمیک تر در اینباره خواهم نوشت}به هرجای این فرهنگ و جامعه مریض چشم بدوزیم می توانیم این خلا را احساس کنیم و این کثافتی است که دامان همه را گرفته و انبوهه و غیر انبوهه را فروخواهد کشید.بیان و بیان بدون راه حل یعنی گرفتار یک دور باطل شدن.پیشتر نیز گفتم که هدف ما ارائه راه حل و درمان جامعه نیست،اما می توان در گونه گفته ها دقیق تر شد و عمیقتر کنکاش کرد.می توان پدیده ها را جامعتر و ژرف تر تحلیل کرد.می توان چشم اندازهای متفاوت و گوناگونی را در اختیار گذاشت{امیدوارم قائل به این نباشیم که چنین رویکردی خاص امثال بابک احمدی است!امیدوارم این کمبود را با تعریف شخصیت سازی برای ژکان توجیه نکنیم}
5-
از اینکه می بینم به ژکان شک نمی شود خوشحال نیستم.آنان که در زندگی بسیار مطمئنانه گام برمی دارند پیغام آوران جزم اندیشی و مطلق انگاریند.اینکه بخواهیم همه زندگی را در مفهوم فلسفه خلاصه کنیم و هر چیز دیگر غیر از آن را نفی کنیم و به استهزا بگیریم آفت اندیشه و گفتگوست.چیزی که در آن شک نشود چون خدای انبوهگی است که بوی گند فسادش مشام اندیشه را میازارد.لحظه های بدون تردید در زندگی لحظه های سکون اندیشه و چرای آن در چراگاه بی خیالی و مطلق انگاریند.انسانی که شک نکند انسانی مرده است.
بهتر است در کنار اینکه خود را در خستگیهای دوری از انبوهه آزمون کنیم کمی هم در همزیستی با آن آزمون کنیم.دیکته نانوشته البته که غلط نخواهد داشت.آنان که خود را جدا از انبوهه می دانند گاهی در رویارویی با آن در گاههایی نابهنگام و در بخشهایی آنچنان شیفته اش می گردند که عقل از کله شان می پرد،که کل فلسفه بافی و اندیشه شان را فراموش می کنند و بعدتر که به خود می آیند از کرده پشیمان می شوند، اما قصه همچنان ادامه خواهد داشت.همانطور که ما ناچار از زیستن در مدرنیته هستیم و از آن بهره می بریم به زیستن در کنار انبوهه گی نیز ناچاریم و از آن بهره می بریم، اما فراموش نکنیم که باید با دو دست تحلیل کرد و در بسیاری از ساعات دانسته یا نادانسته همراه با این جریانیم مگر اینکه از زندگی در جامعه ببریم و به کوه و دشت پناه ببریم.چندان عادلانه نیست که آن بخشهایی را که خود در جریانشان غوطه وریم از تعریف انبوهگی حذف کنیم و فراموشمان شود،انبوهگی خواسته یا ناخواسته در رفتار و کردار و اندیشه های ما وجود دارد و نمی توان اینرا انکار کرد.اراده ما اما در جهت تقلیل جنبه های منفی و پوچ آن در زندگی هرروزه خودمان است.

ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این ،کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخره خرگوش نیست
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر آن است آن که خود را بشکند
چونکه واگشتم ز پیکار برون
روی آوردم به پیکار درون
"مولانا"




۱۳۸۳ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

درباب ِ رسالت ژکان ِانبوهه‌-گا.
پاره‌ی دوم:
{باکره‌گی، قاب، آشنایی‌زدایی}

1
به تجربه دریافته‌ام که نوشته‌هایی چون Ecce Parvulus و نوشته‌ی پیشین‌اش(باکره‌گی سفید و تخم شیطان)، بیشتر رمانندگی می‌کنند تا انگیزش‌گری برای درنگیدن. جدا از کژفهمی‌های بسیاری که در خواندن ِنوشته‌های کنایی‌ام حرف اول را می‌زنند (کژفهمی‌هایی که همیشه آزاردهنده‌تر از نفهمیدن هستند)، اگر انتظار من این باشد که این نوشته‌ها به گونه‌ای که من می‌خواهم خوانده شوند، بر چشم‌داشتی بیمارگونه و خودخواهانه لمیده‌ام. اما همین‌که ناسانی و حتا تضاد برداشت از این‌جور نقادی‌ها را می‌بینیم برای تفریح خودشیفته‌وار نویسندگی ِمن و خوانندگی شما باید بسنده باشد.
از پیش واکنش خوانندگان{که خوشبختانه کم هم هستند} به نوشته‌ی باکره‌گی سفید را پیش‌بینی می‌کردم. فروکاست معنای چندگانه‌ی باکره‌گی به دوشیزگی زن! این زحمتی بود که یکی از جدی‌ترین خواننده‌های من به خود پذیرفته بود! اما.. باکره‌گی یعنی محافظه‌کاری در زندگی، چسبیدن به گفته‌ها، گناه باکره‌گی این است که ویران‌کردن-به‌قصد-بازسازی را گناه می‌داند. باکره‌گی یعنی ترس از رویاروشدن با امکانات، ترس از ساختن، یعنی تقدیس داشته‌ها، سفیدکردن ِروح، یعنی وادادنی که نام‌اش را خلوص عارفانه می‌خوانند، یعنی پس‌انداز ِشور برای پس‌انداختن فرزندی که پاکزاد باشد!...
مؤلفه‌هایی که در این نوشته سپوخته شدند هرگز به‌ذات، پست و بی‌ارزش نیستند، در بستر زندگی انبوهگی است که پیوند(هم‌باشی و هم‌دمی) و خانواده(اصیل‌ترین نهاد) و زاد-و-رود(که می‌تواند بخششی به جهان باشد!) و خانه( جای‌گاه ِخودساخته‌ی باشیدن)، پستی و پدرسوختگی می‌کنند. شاید نقادی محدود و تکراری (البته به عمد) ِ ژکانگی را بتوانیم در همین خلاصه کنیم: بی‌ارزش کردن هر ارزشی که در انبوهه، باسمه‌ی ارزمندی خورده. ژکان ِ انبوهه-گا، با به تباه کشاندن ارزش‌هایی که به‌واسطه‌ی زندگی ِسرسری و هرروزه، فرسوده شده‌اند، به کسی که زندگی می‌کند، نیروی بازنگری (و ارزش‌گذاری) می‌دهد.

2
اندیشیدن، درک زندگی است؛ درک وضعیت خاص ما و روشن‌کردن بستر و گزینه‌ها برای گزینش و طرح‌اندازی ارادی ما. اندیشیدنی که در عادی‌ترین رخداد ِروز نقب نزند، که با تجربه نسوزد، هرگز اصیل نیست {یعنی اندیشه‌ی اصیل می‌آهد}.
ژکان، بیان می‌کند؛ از تباه‌کاری ِقدرتمندترین و اثرگذارترین نیروهایی که در بافت ِخراب پیرزن پنهان شده‌اند، حرف می‌زند. ژکیدن، شیوه‌ی بیان خاصی‌ست که سلطه‌ی پنهان توده را نمایش می‌دهد. بیان و تنها بیان. بدون ِعرضه‌ی راه ِحل. زمان موعظه و معلمی به سر رسیده. اندرز و نصیحت از آن ِشکسته‌سران گند-مغز است. امروز باید روراست بود، از دلسوزی گذشت و بر کوته‌بینی خشونت کرد تا شناخت. خواننده باید در خشونت این روشنگری قرار بگیرد. او پاسخ خود را خواهد یافت.
نوشته‌ی بی‌چارچوب وجود ندارد! هیچ‌چیزی برون از قاب وجود ندارد. نه الاهی‌ترین عارف، حتا دیوانه‌ترین مجنون هم قالبی دارد. ما، هستندگان، همه در چارچوب زندگی می‌کنیم. ما تنها می‌توانیم به این چارچوب عمق ببخشیم، پیچیده‌اش کنیم، بر روی‌اش بنگاریم، نقشی چندبُعدی در آن طرح کنیم و خلاصه در این قالب، خرسند از تلاش و زندگی بمیریم. درک ِاین زندگی و پذیرش این قالب، زیباشناختی‌کردن{ ِ هرچند خود-فریب‌‌آمیز} این قالب، عین ِبی‌کرانگی ماست. هر رویکرد ِعرفانی و نا-این‌جهانی که داد ِبی‌غایتی و جاودانگی می‌زند، نمودار ِنوع ِمهوع و ترحم‌انگیز ِزندگی بورژایی است (بورژایی پنهانی که در طبیعت‌گرایان و هنرپرستان و روشنفکران شکم‌باره چشمک می‌زند). داعیه‌ی هم‌زیستی مایی که در تکنولوژی نفس می‌کشیم، با حال‌و‌هوای مولانا و بایزید و اشراق و سماع، باد ِمعده‌ای است که به زور نگه داشته شده؛ دیر یا زود در می‌رود. ما چاره‌ای جز زیستن در مدرنیته نداریم. این زیستن اما می‌تواند پوینده و کنشگر باشد: با آشنایی با ریشه‌های این زندگی (که بی‌شک غربی است)، با دقیق شدن در سنت ِروشن اما مهجور و لوس‌شده‌مان (نه این‌که برای شاهنشاهی ِکوروش بگریم) و این‌زمانی کردن و وازایش آن، این‌که ایده‌آل ِما مولانا باشد.. این‌که در کوه زندگی کنیم.. این‌که با رسانه خداحافظی کنیم و اطوار ِخلوت‌نشین بریده از دنیا را بیرون بریزیم.. همه نشان از ناتوانی ِما در برقراری ارتباط ِدرست با جهانی‌ست که در آن زندگی می‌کنیم. (شاید در این‌جا بتوان کمی فیلسوف را از هنرمند برتر دانست؛ چراکه با فلسفه می‌توان روح ِزمان را شناخت، تاریخ را اندیشید و در زمان زیست؛ اما برای هنرمندی که در خود فرو می‌رود و با ایده‌آل‌های‌اش نگارگری می‌کند، زندگی ِواقعی(!) این روزگار و هنرورزی بسیار ناهمساز می‌نمایند. هنرمند ِفیلسوف اما...)

3
آشنایی‌زدایی کار ژکان است. ژکیدن آشنایی‌زدایی است، چه خوش افتد یا نه! ارزمندی‌اش همین است و بس. شیوه‌ی رویارویی مای مدرن که در دنیایی این چنین بیچاره و فقیر زندگی (!) می‌کنیم، جز این چه می‌تواند باشد؟ ما چگونه می‌توانیم با وانموده، با جهان ِ سراسر مصور امروز، با تصویر، با هژمونی رسانه، با تلنبار ِبیهوده‌ی داده‌ها، ارتباطی پویا و نه منفعلانه برقرار کنیم؟ ...
فعالیت اندیشگون ارزشمند همین است. آشنایی‌زدایی‌هایی که می‌توانند درآمدی بر گسترش فرهنگ پرسش‌گری در زندگی اندیشگی‌مان باشند. فلسفه (اگر چیزی به این نام وجود داشته باشد) چیزی نیست مگر همین آشنایی‌زدایی ِ کهنه-کش که با ویران‌کردن بناهای فرسوده، جا (؟) را برای برپاکردن معماری جدید آماده می‌کند. جز این هرچه هست، نظام-پرستی، خوش‌بینی، شاعری و آرمان‌خواهی است؛ همه در خوشی ِپیرشان محکوم به مرگ اند.

افزونه {برای گوشی که نمی‌شوند}:
از این‌که می‌بینم به ژکان شک میشود، خوشحال ام. دوری از انبوهه {یعنی ژکانگی} برای کسی که از انبوهه است، به‌راستی خسته‌زاست! خود را در این خستگی‌ها آزمون کنیم.


۱۳۸۳ فروردین ۳۰, یکشنبه

ملپومین / Melpomene
{lyric from Elend}



در چشمان ِبزیلیسک...

بر کناره‌ی جویبار سیمین ِاندوه
با جامه‌ی دگردیسه‌اش، در ملپومین به سوی‌ام آمد
چون سپید‌سوسنی که در نسیم ِگدار ِفردوس می‌رقصد
با هم گشتیم،
واپیچیدیم،
به آوای امواج چرخیدیم
بر ساحل گام زدیم

استاده
برکنار ِدرگاه ِ خورشید
تابش ِشبانگاهی بود
و من
وستون ِنوری که در آن تابش می‌درخشید...

دیوارهای انتظار خون می‌گریستند..
آه از انتظار تب‌دارمان!
وَه از خاطره‌ی آغوشیدن‌مان در غنودیدن ِافق در سرشک شب

لحظات چه کند-اند
بیا و ببین که چگونه تصاویر، همه در تردید ِبِرِنگین‌شان
نام تو را یادآور-اند...

ساحل، چهره‌نمای رخسار توست...
دریا در چشمان تو زیاد می‌شود
خهی بر این سرشک‌ که دریایی را به شوری‌اش خشکاند!

چون خیزابی شدم
تا چهره‌ی خورشید را از یاد ِچشمان‌اش، بی‌یاد کنم
من، مرگ و ننگ تو-ام
تو،
چون موجی سپید از زندگی،
بر پوچی‌ام می‌توفی
تو،
رویای من



با رنگ‌هایی که خوش دارم‌شان،
با سایه‌ای که بر فرازمان می‌درخشد
در بر-ام گیر
و تن ِمنتظرم را به گرمی ِنوازش‌ات بیارام‌

در رود ِمار
خشک‌ام کن


پانوشت:
Melpomene: ایزدبانوی تراژدی {یونانی}.
Basilisk: خزنده‌ای افسانه‌ای که دمی مهلک و نگاهی کشنده داشت.


۱۳۸۳ فروردین ۲۸, جمعه

زندگی یا هرزگی؟مسئله این است!
اگر کمی به جزئیات زندگی خود و اطرافیانمان دقیق شویم ،اگر کمی منصف باشیم،اگر بتوانیم از تعلقات و هرزه عادتهای زندگیمان برای مدتی دست بکشیم و از جایگاهی بالاتر به زندگیمان نظر افکنیم،شاید سوالی فرارویمان قرار گیرد،علامت سوالی ناآرام و مضطرب:اینگونه که ما هستیم{ما به مفهوم سومی کلمه}زندگی می کنیم یا هرزگی؟و یا شاید زندگی یعنی همین:یعنی گذران زمان با هرزگی کردن،شاید بیش از این نتوان جدی بود،شاید زندگی بیش از این ارزش تلاش و جدی بودن نداشته باشد!شاید ما بیش از این ظرفیت زندگی نداشته باشیم،شاید اصلا زندگی همان هرزه ساعات بودن ماست و انان که آنرا جدی می گیرند قدری نیاز به روانکاوی دارند!
یک جهان سومی آنهم از نوع ایرانی{در اینجا به گونه های دیگر کاری ندارم}یک هرزه گرد بالقوه است:
ایرانی نمی تواند از کار کردن لذت برد،او در معدود ساعات کار کردن خود بر تمامی انسانیت منتی ابدی می نهد{کارایی مفید نیروی کار در ایران روزانه کمتر از 1 ساعت برآورد می شود}او عاشق وقت ناهار است ،او از 365 روز سال از تعطیلات زیادی برخوردار است،او عاشق تعطیلات است.او مفهوم واقعی زندگی را در همین تعطیلات پیدا خواهد کرد.ایراد البته تنها از خود او نیست،او در جامعه ای پر تنش زندگی می کند،آلوده و مریض.ایرانی تجسم غر است و اینهم تقصیر او نیست،لذا تنها زمانی او راحت تر است که در تعطیلات است،در بیکاری که کمترین اصطکاک را با پرتنش ترین بخش زندگیش،یعنی بخش امرار معاش و مادی آن داراست.
دانشجوی ایرانی نمی تواند درس بخواند{امیدوارم مفهوم درس خواندن را بدانید}نمی تواند تحقیق و پژوهش کند{پر مدعاترین دانشجویان در دانشگاهها با معدلهای بالا قادر نیستند چهار خط تحقیق و تحلیل از خود ارائه دهند،حیطه مانور آنان تا مرز خرخوانی است}از دید دانشجوی ایرانی بهترین استاد دانشگاه کسی است که جزوه تایپ شده بدهد آنهم زیر 100 صفحه،قسمتهای سخت را هم حذف کند،تحقیق هم نخواهد یا کپی قبول کند.ایرانی کسانی را که سر کلاس جزوه می نویسند مسخره می کند،به کسانی که در آخرین دقایق کلاس سوال می پرسند زیر لب دشنام می دهد،به کسانی که از استاد می خواهند امتحان برگزار کند بد و بیراه می گوید،دانشجوی ایرانی عاشق بوفه است و چای{برای قشر روشنفکر + سیگار}،دانشجوی ایرانی شاید عشق به مطالعه جزو آخرین اهداف درس خواندنش باشد که البته در نظام آموزشی پوسیده و زنگ زده ایرانی اگر عشقی هم در اول کار باشد مطمئنا در این پروسه از بین خواهد رفت{مقایسه چهره های بشاش ورودیان جدید با چهره های بی تفاوت و مایوس دانشجویان سال آخر گواه این امر است،تازه این قیافه ها را باید پس از ورود به بازار کار هم دید}
ایرانی می تواند با مذهب خود راحت تر هرزگی کند،می تواند پاسخ همه سوالهای خود را در آن بیابد،می تواند به کمک دین خود تمام دنیایش را آباد کند،می تواند ماده و تبصره و قانون تمام کارهای کرده و ناکرده را از یک کتاب بیرون بکشد و دریابد،می تواند نسخه یک زندگی خوب را براحتی از داروخانه مذهب دریافت کند وتا آخر عمر استعمال کند و در کم و کیف هیچ چیز نیندیشد و غم هیچگونه لغزشی و اشتباه را به خود راه ندهد و در صورت بروز هرگونه مشکل از انواع وردها و دعاها و صدقات و خیرات و روزه ها و ... استفاده نماید. حتی زندگی جاودانه اش هم در کنار حوریان و جویهای عسل و سایه درختان منگوله دار تضمین می شود و خورجین صواب و پاداش را روز به روز فربه ترمی کند و شیطان رجیم و همدستانش را لعن و نفرین می کند و حتی در صورت لزوم سنگ هم به آن پرتاب می کند{باز بگویید خدای انبوهه بد است،هی بروید کفر بگویید که "خدایی دیگر گونه ساختم"}
ایرانی نمی تواند با گوشهای بیمار خود موسیقی گوش کند،موسیقی برای او حاشیه است،وسیله تزاید قر کمر یا اشک چشم یا ضربه سر{در اینباره بزودی بیشتر خواهم نوشت} .ایرانی نمی تواند از طبیعت جز در موارد استثنایی زندگی که به لذت بردن از معنویات اختصاص دارد{!}لذت ببرد،بنظر شما او بین دختران پاچه کوتاه و مانتوهای تنگ و مناظر زیبای شمال کدام را انتخاب می کند؟مُتِل قو حتما شلوغتر خواهد بود!{خدا فروید را رحمت کناد!}
ایرانی عاشق چرت و پرت گویی و ژاژخوایی و شوخیهای احمقانه است{او از دید فرویدی هنوز در مرحله دهانی بسر می برد}از اینرو برای او بهترین جا برای عرض اندام جمع و گروه است{ترجیحا با جنس مخالف}چرت و پرت گویی برای ایرانی از دامنه وسیعی برخوردار است و ایرانیان ید طولایی در این زمینه دارند{در این میان روحانیون البته مرجح ترند!}ایرانیان می توانند در آن واحد انواع تحلیلهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را در مورد هر پدیده ای ارائه کنند.گفتگوها و مسائل جدی خصوصا برای جوانان مسائلی مذموم و خشک و خسته کننده اند.البته در این میان جمعهای روشنفکری برای ژست گرفتن و ارضای روان مریض برخی هرزه گردان متفکر استفاده می شود.
جدیت از دید ایرانیان پدیده ای ناپسند و شوم است{جز در مواردی نظیر شکم و پایین تنه که جدی ترین بخشهای زندگیند} جدیت در گفتار و کردار تنها خاص بخشهایی محدود و خاص از زندگی است که البته در این اندک ساعات مجبورند از خوشی و شادی و اصل زندگی دست بکشند و به حاشیه و استثنائات بپردازند!
جوابم را نمی دهی؟زندگی یا هرزگی؟







۱۳۸۳ فروردین ۲۷, پنجشنبه

در اولین نوشته ژکان نوشتم که "گفتن مهم نیست،ضرورت گفتن مهم است."
اینک روزهاست که ضرورت گفتن از بین نرفته است ولی واژه کم می آورم ،با طرز بیان جمله ها،با کلمات،با شالوده کار مشکل پیدا کرده ام.شعرها و جملات بسیاری را می یابم که گونه ای از حرفهایم را در بر دارد و می توانم واگو کنمشان ولی ژکان را جز در موارد استثنایی به این شیوه نمی پسندم.نوشتن برایم دشوار شده است!بسیار دشوار.
پیش تر از این مستقیما یا تلویحا گفته بودم که نوشتن را از وبلاگ و ژکان شروع نکردم و با آن هم به پایان نخواهم برد،عمده علتی که باعث می شود در اینجا بجای دفترم بنویسم اینست که می دانم بنابر قانون طبیعت تعاملاتی میان نوشته هایم با برخی افراد دیگر ایجاد خواهد شد ، گرچه هدف من برای نوشتن این امر نیست و قبلا به بی غایتی نوشتار ژکان اشاره کرده ایم.
درونم از حالتی که دیرزمانی با من بود خالی شده و اینک مجددا پر می گردد،اینبار با نگرشی دیگر:بهتر یا بدتر مفهوم ندارد.شاید بایستی صبر کنم تا در این فضای جدید اندکی پر و بال گیرم و اوج پیدا کنم.
"در سکوت است که زندگی ما شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد.لحظه هایی که در آن یگانه راه آموختن بکار نبردن هیچ ابتکاری،انجام ندادن هیچ کاری است.زیرا در این لحظه های سکون بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد."برای من نوشتن همیشه غریزی بوده،کاملا ناخوداگاه .می توانم ادعا کنم که بسیار کم اراده کرده ام که چیزی بنویسم.نوشتن برایم امری است که جایگاه خاص خویش را در زندگی دارد،در بخشهایی کوچکترین اهمیتی ندارد و در بخشهایی بزرگترین دارایی من است.همانگونه که به گاه گرسنگی محرکی دریافت می کنم،در زندگیم گاههایی هست که محرکی برای نوشتن در درونم احساس می کنم،محرکهایی که گهگاه کاملا غافلگیر کننده اند.
من در مدت زمان کوتاهی بسیاری چیزها از دست دادم و بسیاری چیزهای دیگر بدست آوردم،هرچند پیش زمینه آن دگرگونی کوتاه مدت از مدتهای مدید در خوداگاه و ناخوداگاهم شکل گرفته بود.در این میان البته نوشتن جزو چیزهایی نیست که از دست داده ام،زمانی باید تا جام را دوباره پر کنم.بسیاری شاید در چنین حالاتی به دنبال چاره و درمان باشند،به دنبال راه حلی برای نوشتن دوباره،زور زدن برای نوشتن.من اما این امر را لازم و طبیعی می دانم.من با آن سر و کله نمی زنم و حضورش مرا ناراحت و پریشان نکرده است.برای من وبلاگ نویسی اهمیتی چندانی ندارد،از راه آن نه می خواهم خودم را مطرح کنم،نه قصد صدور افکار و اصلاح جامعه را دارم و نه از این طریق به دنبال دوست دختر و همسر آینده می گردم{گرچه ممکن است به هرکدام از این اهداف نایل گردم که آنها را هرگز کتمان نمی کنم زیرا به نقش تصادف در زندگی اعتقاد دارم. ولی نوشتن من کاملا بی غایت است}لذا هیچگاه تابلو نچسباندم که آه من نمی نویسم و دیگر نخواهم نوشت و شاید دوباره نوشتم و...
انتقادی که به علی هم وارد می دانم محدود شدن ژکان به جایگاهی است که تمام مفاهیم را در غالب انبوهگی آورده و بدین گونه با نقد آن بگونه ای مفاهیم را بسط می دهد.البته این شیوه یی است که هیچگاه از نظر من معیوب و مطرود نیست و هیچگاه هم حرف زدن و نوشتن در این قالب خاتمه پذیر نخواهد بود ولی نباید به چارچوب آن بسنده کرد و از آن فراتر نرفت.آیا چنانچه تمام بخشهای "چنین گفت زرتشت" همانند بخش "مگسان بازار" یا بخشهای همسان دیگر بود تا این حد لذت بخش و ناب می گشت.آیا گذشتن از همین قالب نیست که اشعار مولانا را برغم زبان آوری و سخن وری حافظ و سعدی و... دلنیشن تر و گواراتر می گرداند{پارادایم فراموش نگردد}.ما نه شفابخشان جامعه ایم نه روانکاوان و نقادان انبوهه،آری بوی ژکان برای انبوهه پیام آور مرگ و انزوا و وحشت و انسان ستیزی است که اصلا مهم نیست،ولی ژکان تنها محدود به این قالب نیست.
ژکانی که در ذهن من است مانند خدای انبوهه وجودش را وامدار انبوهگی نیست.ژکان فراتر از اینهاست که زیست می کند گرچه پای را بسیار پس و پیش می نهد.ژکان بی غایت می نویسد و بی غایتی قالب نمی پذیرد و با مرگ انبوهگی تمام نمی شود.امر بی غایت بسته به هیچ متغیری نیست و نمی توان برایش مرگی تصور کرد همانگونه که مولانا هیچگاه {حتی با مرگ انبوهگی} جایگاهش را از دست نخواهد داد زیرا انبوهه نه پرستندگان اویند نه آلات و ابزار شعر و مورد نقد و بررسی او،او از خویشتن خویش سرشار است.یکی از ویژگیهای بارز او نیز اینست که همواره در کنار دید متعالی و عارفانه اش در کنار دیگران می زیسته{زیستن نه به معنای زندگی که همه در کنار هم ناچار به زندگیند}و با آنان تعامل داشته و هیچگاه سعی در جدا کردن خویش از آنان نداشته است زیرا شخصیت او را حالات درونی و فربگی وجودش شکل می دهند نه وجوه و جلوه بیرونی.او آنچنان از باده کهنه خویش سرمست است که وجود دیگران را به سادگی می پذیرد{دوستانی که حالات مستی را تجربه کرده اند شاید بهتر بفهمند که از چه سخن می گویم،از نوعی رهایی که در آن حتی چیزهای که انسان را پیشتر به گونه ای متفاوت به واکنش وا میداشته اینک بسیار راحت تر نگریسته می شوند و هضم می گردند،نگرشی که حاصل وارستگی است نه سطحی نگری و بی خیالی و از خود به در شدن}همینگونه اند بسیاری دیگر از استثنائات خلقت بشری و همینگونه باید باشد ژکانی که من تعریف می کنم برای خودم و در پارادایم خاص خودم.
اندیشدن که شالوده وجود ژکان و شخصیت آن را تشکیل می دهد و وجود ژکان قائم به ذات آن است همچون هریک از نمودهای طبیعت است،گاهی طغیان می کند و گاه در بستری نرم می لغزد.هرچه باشد چیزی است که وجودش وامدار انبوهگی نیست. ژکان تاریخ انقضا و دستور مصرف و روش تهیه ندارد.ژکان بی مرگ است زیرا نه بگونه ای خاص لباس می پوشد،نه به گونه ای خاص حرف می زند و نه ...
شخصیت ژکان اندیشه اوست،اندیشه بی چارچوب و بی غایت او،برای او تیپ معنا ندارد،ژکان را تنها یک چیز می تواند نابود کند:مرگ اندیشه.
و البته آفتی دیگر هم در میان است:مرگ ایده آل طلبی.





۱۳۸۳ فروردین ۲۱, جمعه

Ecce Parvulus




پدر ماشین بازی می‌کند، مادر از لُپ ِ نوزاد آب‌لمبو می‌گیرد.

از همگان، خاصه از ریش‌سفیدان ِ باتجربه‌ی آشنا می‌شنویم، که زندگی بزرگسالی، مقوله‌ای بس بزرگ‌تر، جدی‌تر، انسانی‌تر، اجتماعی‌تر و ارزشمندتر (؟) از زندگی خام جوانی است.

شاید اگر مجالی به دست دهد تا بزرگسال، قامت ِ خود را در آینه‌ای تمام‌نما ببیند، دیگربار در مرحله‌ی آینه‌ای (در معنای لاکانی کلمه) واپس بیافتد. کمی اگر گستاخانه درنگ کنیم، می‌بینیم که چنین رخدادی برای ترکاندن خودبزرگ‌بینی و بادکنک ِ خوش‌جنس ِ 70 کیلویی بایسته است. ما تنها مؤلفه‌های اساسی، نمودگاران زندگی بزرگسالی را با هم بازبینی می‌کنیم. همین! کاری که برای هر بازنگری ضروری است، آمیختن‌اش با گواژه است که البته نزد ِذوق سلیم، بدبینانه و تلخ‌نگر می‌آید. Tant mieux!


Categories-

ازدواج:
عظیم! سرنوشت‌ساز! رخدادی دگرکننده، به بزرگی و شلوغی آخرالزمان!
ترفیع درجه برای جنس نر، از مرد به "مرد ِ زندگی"، از خام به پخته، از الدنگ به متعهد! مرد برای زنده‌ماندن در زندگی اجتماعی به این حادثه (؟) نیاز دارد.
ارضاکننده‌ی حرص زن به داشتن شکم، پلیس و آرایش ِموجه (!)، پایان ِتماشابارگی‌های (Scopophilia) زن: کنجکاوی زن از این‌که ببیند پس از این رویداد (!) چه بر سر-اش می‌آید، کنجکاوی‌ای به غایت بچه‌گانه. تمام ِ زندگی زن. آرزو، رؤیا، ذِکر، تمام فکر زنانه‌ی یک عروسک. توهم آزادی، استقلال، زندگی و شخصیت. زن برای زنده‌ماندن در این‌جهان به این حادثه نیاز دارد.
{زمانی که ارتباط، سختی پیوند ِ دو دنیا، جدیت، زیبایی سختی و جدیت به فراموشی کشیده شد، زمانی که همباشی و با-هم-بودن از معنا قالب تهی کرده‌اند؛ در دوره‌ی عروسک‌بازی، این حادثه را چیزی بیش از بازی دو روان‌پریش نمی‌توان انگاشت!}
+برای مدتی، طعم ِ دروغین ِاشتراک ِ خودخواسته را چشیدن؛ تا زمانی که مهمانی ادامه دارد و همه گرفتارند!

خانه:
مُبل و پرده‌هایی سفید ِ سفید: نمودگار پاکیزگی همیشگی، افیونی برای تیره‌گی این زندگی عصرانه.
تلویزیون: به مثا‌به‌ هموند عزیز خانواده، به‌مثابه قصه‌گوی شبانه (جایگزینی بدکاره به‌جای گرمی حضور مادربزرگ)، مرکز باهمی‌های خانواده (متکلم وحده)
پر از وسایلی که هرگز به‌درد ِخانواده نمی‌خورند: خانه‌ای برازنده‌ی مهمانان گرامی! خانه‌ای برای شورتی‌گری.
خانه، نه خانه‌ای برای باشیدن، که برای مصرف‌کردن و خوشی کردن و خوردن و خستگی‌در‌کردن و نمایش ِثروت برای نزدیکان (!)..
+ خانه‌ای سست‌تر از خانه‌ی چادری خاله‌بازی...

اتومبیل:
ایمنی جنبنده، جنباننده‌ی {نا}جنبا (خدایی ارسطویی)، مرده‌ای زندگی‌آفرین، نشاط‌زا برای مردانگی، از اسباب‌بازی‌های فمینیستی نوعروس‌ها، مایه‌ی عزت‌ ِنفس ِمرد، فراورده‌ای به غایت مردانه، چوکی که در هوای گرم تعطیلات پایان هفته نشئگی می‌کند.
+اتومبیلی رنگین‌تر و سریع‌تر و بی‌معناتر و گران‌تر از ماشین کوکی...

سکس:
هاله‌ای که در رویای نمور شبانه‌ی جوان ِسومی‌، شیطنت می‌کند. هم‌خوابی با کسی که اخلاق ِبهشت‌اندیش، نگاه کردن‌اش را حرام خوانده. تاخیر ِارضای شورانگیز‌ترین حس تا زمانی که ترس از نرمی ِچوک و چروکیدگی‌ لبینه‌ها، جوان را به تشکیل یک زندگی بیانگیزد. در این زندگی، زن ِباکره، همراه و شریک (؟) زندگی‌اش را (که قرار است هم‌-سر(!) و هم‌پایه‌اش باشد) استاد ِباتجربه‌ی مهربازی و نوازش و سکس می‌بیند. استادی که به اوی شرمنده (اما مفتخر از پرده‌داری) درس می‌دهد. شراکت همچون یک مضحکه، یک آب‌نبات، یک ناسزای کم‌وزن!
+دکتربازی ِخردسالان، یک بازی ِهمگانی و پرطرفدار!


چندبچه (دوتا: تا تکانه‌های عقده‌ی اختگی کمی تعدیل شود):
برای این‌که مادر از وجود خود، چیزی به جهان بیافزاید، سوا از این‌که این زاده، انسانی مه‌تر و که‌تر از او شود، او تنها می‌خواهد چیزی بزاید؛ تا کاری کرده باشد، تا تهوع ِشیرین را حس کند. {دوستان کژفهم توجه داشته باشند که این میل ِزنانه را هرگز نباید با آفرین-بخشش ِاصیل مادرانه جابه‌جا گرفت! اولی ناخواسته پس‌می اندازد؛ دومی از سرشاری، خودخواسته و بی‌چشم‌داشت، می‌زاید}
تا پدر، نکرده‌ها و افسوس‌ها و ناکاری‌های زندگی را در وجود او بچکاند، تا بخواهد از او آنچه را که خود ِ بی‌تقصیر-اش، نشده! (اصل جبران) – تا به او افتخار کند.
زادآوری معنادهی به کانون گرم خانواده است. چه ازدواج‌هایی که در نام ِعشق آغازیده‌اند اما، با گذشت سالی و ته‌نشینی شور ِسرخ، بلوریده‌گی‌شان کم‌کم ترک خورده و سرانجام با صدایی زیر، در مویه‌ی دخترک ِبی‌مادر شکسته‌ اند. این پیوند سخت و وانشدنی که در روزهای نخستین به‌خاطر ِکنجکاوی‌های خوشبینانه‌ی بچه‌گانه چنان دیرپا و مقدس (و البته حیاتی!) می‌نمود، حال به بهانه‌ی عقیمی ِیکی از دو کفتر، به بهانه‌ی نه‌فهمی (که امری بدیهی و بی‌چرا در جهان زناشویی است)، به بهانه‌ی خستگی از خانواده‌ای که هدف‌اش(!) زادن ِ بی‌نوایی دیگر و خوراندن ِارزش‌ها در شکم ِمعصوم اوست، پاره شده! نخ، پاره شده!.. مسئله خیلی واقعی‌تر(!) از این حرف‌هاست. فرزند، معنای زندگی مشترک است!
تا زن و مرد، از خمیره‌ی وجود ِخود چیزی {زنده!} برای زندگی این‌جهانی برجاگذارند؛ تا نمیرند؛ تا نماز خواست ِ زندگی را کرده باشند.
+ عروسکی در دست دختربچه...

پیشه (در معنای خرکاری):
خرکاری، خستیدن بدن تا حدی که تنبلی در فعالیت ذهنی به بهانه‌ی نان‌آوری توجیه شود؛ تا حدی که هنر به امری حاشیه‌ای در زندگی سخت و سنگین بزرگسالانه، فروکاهیده شود؛ تا حدی که رشد و پویندگی حیات فرهنگی، تحت نکبت و رنج‌بری هرروزه نفی شود؛ تا حدی که به اعتیاد به موسیقی بخندند. عملگرایی، باب ِروزشدن پراگما و آهن، خسته‌کردن ماهیچه تا حدی که مجالی برای فعالیت ِذهنی باقی نماند؛ تخفیف ِعقل‌ورزی تا حد ِخدمتگزاری ِتن: همه در خدمت مرگ ِشخصیت. از تمام اندرزهایی که این‌جور خرکاری بزرگسالانه را مایه‌ی شرافت ِ زندگی می‌دانند، بوی انبوهگی بلند می‌شود. اما چه باید کرد که حکم ِ تَن و فتوای پوست همیشه بر بزرگسال ِکوچک، سروَر است.
+ سبیلی بزرگ‌نما بر صورت پسربچه...

.
.
.

کل زندگی بزرگسال یک خاله‌بازی ِ پیرنماست. اشتباه نکنید! نه! این گواژه را باید جدی گرفت. زندگی بزرگسالی جدی است، اما این جدیت از جدیت خاله‌بازی ِیک خردسال، به‌مراتب مضحک‌تر است…

۱۳۸۳ فروردین ۱۶, یکشنبه

گذار از ماده
{A Zhakaa-sophized lyric from Esoteric}



در گذار از ماده،
بند ِ نیاز را از چشمان ِشیارگر می‌گسلم
می‌درم، می‌تباهم
در گذرگاه ِواریخته پیش می روم...
زغال ِ"تلخی"، اخگر ِخواست‌ام را تیار کرده
اکنون، خواست‌ام می‌درخشد
تارونی از هر بافت ِپیکر-ام وامی‌تراود
و در پیراگیرندگی ِ هستی می‌آسایم
از ماده می‌گذرم...

در آشوبه-شادیانه‌ی ذهن‌ام
ویرانی را جشن گرفته‌ام
به تحریف ِ این زمان ِخونسرد، کژخند می زنم

در نورِ خواست‌ام،
سوگمایش‌ها همه چون گورهایی از ناهستندگان ِناخوانده اند که در قدرت ِخاطره پوسیده‌اند
مهمانانی که دیری‌ست در کام ِ رنج، هزل‌شان کرده‌ام

حال، زمان ِمن است
تا فرمان دهم،
تا بخوانم،
تا انگیزان ِهوش‌ام را بخشش کنم...
حال، بخشندگی ِخودگردان‌ام می‌تراود

از بچه‌دان ِزنی نزاده ایم!
ما را از زهدان رنج وخشم برآهیخته‌اند
از ژرفای پرشوروشر ِعشق،
از شور ِشرارت
از جایی که میرندگان را باک ِبودن می‌دهد.

شیطان ِ فروفسرده از بی‌خانه‌گی‌اش وامانده، فرومُرد...
ما اما،
فراروَندگان ِ پُرامید،
در قلمروی‌ ِخویشتن ‌باشیدن می‌کنیم.
از باشیدن‌مان، خانه‌ای ساخته‌ایم که در آن بار ِهستی را شعر می‌کنیم،
و در شورانگیزی‌اش بارها می‌گرییم
مای پُرامید...

چه عزیز است،
تماشای بردباری ِخواست که در شاره‌ی بی رحم‌اش می‌شُرَد
می‌شرد و می‌خروشد و می‌بَرَد
تا خواب ِ تشنگی ِرویای میرایی

در نمازخانه‌ی امر ِبرین
بباش و بنیاز
با هنر ِسخنوری‌ات بناز
تخم ِخواست را بشکاف تا سارایی قدرت را در بهین-‌دیسه‌اش تماشا کنی

آرام در توفانی که زمان را خاطره می‌کند...!