ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه

کَلَف

برگردانی از Sunspot از  :Of The Wand And The Moon:






کَلَفی هست در چشم‌ِ من
و هیئتی از حرامی‌ها که خسته‌ام می‌کنند
ظَلمایی هست در دست‌رس
و ریشه‌هایی که به زیر می‌کشند
در این ظلما می‌آیی بخزیم؟
درهم‌شکسته از تهی‌گی

ظلما بسازیم، سیاه مثالِ زغال
آتش بیفروزیم، رنج‌ها بیاشکاریم
که حیاتِ ما مثلِ لاغی باطل می‌گذرد
پس می‌کشد مثلِ تاتای بچه‌ها

کلفی هست در جانِ من
سنگِ آسیابی بر گردِ قلب‌ام و بوسه‌ی یهودا
ظلمایی هست که می‌آید
وعده‌ای زرین ازبرای پوچی‌ات
و ما به هیچیِ بی‌کران آواره می‌شویم
مسخَر از رویاهای گران‌بار

ظلما بسازیم، سیاه مثالِ زغال
 تب بیفروزیم، که بید بال بگیرد
که عشقِ ما مثلِ لاغی باطل می‌گذرد
که حیات پس می‌کشد مثلِ تاتای بچه‌ها

اراده که باشد، راهی هم هست
اراده نیست اما، و راه گم‌راه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

واشامِ استعلا


برگردانی از Veil of Transcendence از Antikatastaseis




از خائوس زاده شدم
در من، مهلکه‌ای ست شوران
عظیم، انگارناپذیر

در سرسراهای بی‌انتها راه می‌روم
در سرمای خانق

بر افق، معبدی پیدا ست
لکه‌ای از نور بر این تاریکیِ خزان
عظیم اما تاژ
عمارتی بی‌شکل
هر وجهی‌ش من

نگاه‌ام عرض می‌گیرد
رشته‌های پیچاپیچ، هم‌‌تاب و هم‌‌گسل
بی‌از آغاز و ختم
سوکشیده به ابدیت، پیش از من، پس از من
به هر سو، فراز و مادون

مارپیچ‌های برتافته، مشبک‌های پیچ‌خورده
هم‌بسته بی‌شمار
با درگاشتی سوزان می‌درخشند چشم‌هام می‌سوزند
فریاد می‌کنند ترانه‌های ناگوشیدنی را به لحنِ تپان

هر خالی از نور، بی‌معنا
هر صدا، پوچ و رنج‌انگیز
من این‌جا غوطه‌ور ام در شاری
از کلمه، از آرمان، از قانون
غرق ام در نورِ مات
در اندیشه‌های مطنطن و آرزوها

در شُکوهِ این همه می‌گریم
دمی،
از سرمای عظیم برمی‌آید
وضوحی خاموش

دست می‌برم به لمسِ این انعکاس
در دم اما می‌پاشد
توهمی شوران مرا با خود می‌برد

هم‌آمیخته‌ ام به این غروبِ قدیم
چهره‌ام باردارِ زخم‌ها از دهورِ متصادم
و استخوان‌هام پژواک می‌کنند غریوِ محتضرِ ستاره‌‌های کهن را 


Zdzisław Beksiński - Untitled


ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

ارسطو، فیلیس و نظریه‌ی آقای ش


هر کسی در زنده‌گی‌اش جزم‌هایی دارد که به آن‌ها آویزان می‌شود تا ساختمانِ زنده‌گیِ روانی‌اش را سرپا نگه دارد. آقای ش هم از این قضیه مستثنا نیست. دوستِ مشترک‌مان، فیلیس، درباره‌ی او می‌گوید که هیچ وقت فراموش نمی‌کند که چه‌طور در همان دیدارِ اول‌شان مثلِ همیشه در میانِ جمعِ دوستان معرکه‌ گرفته‌ بود و از ضرورتِ فکرکردن به وجهِ اجتماعیِ فرهیخته‌گیِ موسیقیایی صحبت می‌کرده. خب طبیعتاً من در آن جمع هم مثلِ باقیِ مهمانی‌ها سر-ام گرمِ پیاله بوده و نزدیک‌تر به مست‌ها تا به هوش‌یارها، ولی تا جایی که یاد-ام هست تنها معرکه‌ای که آن شب حواس‌ام را جلب کرد، قیل‌و‌قالی بود نرینه و پرسوزومو بینِ چند نفر که از صدای‌شان معلوم بود حسابی گرمِ تحلیلِ استعلاییِ نقاشی‌های میزبان شده‌اند، لذتِ خیال‌پردازی در موردِ شباهتِ رَگ‌‌نگاریِ نقاشی‌ها و رگ‌های متورمِ گردنِ آن چند نفر که نمی‌دیدم‌شان، بیش‌تر از آن چیزی بود که از شرِ تحملِ اباطیل و صدای ناجورشان بگذرم. الان که فکر می‌کنم، حسرت می‌خورم، چون این‌جور که فیلیس تعریف کرد، شباهتِ مواضعِ آقای ش با حساسیت‌های آشکار و بعضاً آزاردهنده‌ی من در موردِ موسیقی بیش‌تر از آن شبیه‌انگاریِ تخیلیِ مستانه بوده، در حالی که من هیچ‌وقت نمی‌دانستم اصلاً چنین شباهتی در دستگاهِ جزمی‌مان وجود دارد و همیشه خیال می‌کردم ش در دیدارهای‌مان بی‌خودی یا دستِ بالا از سرِ احترام مراعاتِ ذوقِ من را می‌کند و دل‌اش خوش است به دوئل‌هایی که لابه‌لای پیش‌نهادهای آهنگِ بعدی با هم داریم. بگذریم، در هر صورت، وقتی فیلیس قضیه را تعریف کرد او معتادِ چای سیاه است من بی‌درنگ از سرِ شوق به آشپزخانه رفتم تا آن چای ماسوله‌ایِ از‌شما‌بهتران را برای‌اش دم کنم. عصاره‌ی نظریه‌ی آقای ش این است که هیچ چیز نمی‌تواند مثلِ شخصیتِ ذوقیِ موسیقیایی در یک نفر بیان‌کننده‌ی چیستیِ شخصیتی و جهان‌بینیِ او باشد. به عبارتِ دیگر، سوا و ورای این که یک نفر چه ادعاهای فکری و رفتاری‌ای دارد، از سلیقه‌ی موسیقیایی‌اش می‌توان فهمید چه‌جور فکر می‌کند و چه‌قدر ظریف یا پیچیده یا احمق و سطحی است. خب این نظریه از معدود نظریه‌هایی ست که من زنده‌گی‌اش کردم، یعنی جواب پس داده و اکثرِ مواقع، چه تحلیلی فکر کنیم چه سانتیمانتال، عینکِ عریان‌کننده‌ی خوبی بوده. به نظرِ من دلیلِ این مطلب ساده ست، همان طور که از شیوه‌ی راننده‌گیِ یک نفر به‌تر می‌شود به روحیات‌اش پی برد تا مثلاً از گفت‌و‌گوی چندباره با او. این را از نقطه‌نظرِ عامه می‌گویم، که خیلی چیزها هست که ما که فکر می‌کنیم بالغ ایم نمی‌دانیم که جلوه‌ی درست‌تری از دنیای درونِ آدم‌ها را نشان می‌دهند، دقیقاً چون خودمان حساسیتی به آن‌ها نداریم و مثلِ همه فقط نام‌گذاری‌شان می‌کنیم { اگر مایل اید حرف‌های ج را بخوانید، می‌توانید این‌جا، نه!، این‌جا را ببینید. من مجبور شدم گفته‌های ج را دوباره تایپ کنم و متأسفانه هر کار کردم دست‌خطِ ج از لابه‌لای صدای‌اش، که فیلیس نوار-اش را برای‌ام گذاشته بود تا رونویسی کنم، در انگشت‌های‌ام جاری می‌شد و لاجرم این چند بند را باید با همین دست‌خطِ ناخوانا بخوانید. در هر صورت، لبِ کلام همانی بود که در بالا گفتم البته چیزهای دیگری هم گفته از شعریت و ظرفیتِ وجودی که من سردرنمی‌آورم}. خب، به‌تر است همین‌جا به مطلبِ دیگری اشاره کنم که طرحِ نظریه‌ی آقای ش صرفاً بهانه‌ای بوده برای تعریف‌کردنِ آن. خانمِ فیلیس یک بانوی نامیرا ست تعجب نکنید، می‌دانید ما زیادی از جهانِ سایه‌ها و هم‌زاد‌های‌ خودمان و دیگران دور شده‌ایم و گرنه می‌دیدیم که‌ چه‌طور هستند آدم‌هایی که حاملِ نام‌ها و مرام‌هایی اساساً خاص هستند و به همین اعتبار دراصل نامیرا اند چون یک شکلِ زنده‌گیِ قدیمی را نماینده‌گی می‌کنند و با مرگ‌شان این زنده‌گی را به یک سایه‌ی مجسم‌شونده‌ی دیگر می‌دهد و الخ و این را می‌توان از غبغبِ مثالی و نگاهِ فرشته‌گونه‌اش فهمید. فیلیس گاهی پیشِ من می‌آید و با هم چای یا ابسینث می‌نوشیم. این بار هانس هم پیش‌مان بود و به بهانه‌ی هم‌راهی با رژیمی که داشت هر سه‌مان چای سبز می‌خوردیم. فیلیس حافظه‌ی خوبی دارد، تاریخِ فلسفه را از من و هانس بلدتر است و حتا یاد-اش هست مثلاً میانگینِ گوزیدن‌های اسکندر در فلان شب‌های همآغوشی چندتا بوده. از او درباره‌ی نقاشیِ پانصدسال پیشِ هانس پرسیدم، خنده‌اش گرفت، چای پرید در گلوی هانس و من سرفه کردم.

-         هانس: خود-ام کارِ ده‌سال قبل‌ام را بیش‌تر می‌پسندم.
-         من: اون‌جا زیاده فیلیس رو تحویل گرفتی! اگه این‌طوره کارِ هاینتز از همه بهتره.
-         فیلیس: در هر صورت به‌تر از کارِ داوینچیه. خودش رو خیلی دوست داشتم، ولی اون کار دیگه زیادی اتودوار بود.

هانس گلوی‌‌اش را صاف کرد، کت‌اش را درآورد و روی دوش‌اش انداخت و با یک لحنِ خنده‌دار با صدای بلند خواند:

Hoc omnino non faciam, nisi videro signa amoris, ne me tentes: ergo veni ad meam cameram, reptando manibus et pedibus, sicut equus me portando, tunc scio quod non illudes mihi
   
-         فیلیس: ارسطو موسیقی سرش نمی‌شه.
-         هانس: حتا الان؟ اما به نظرم دلیلِ اصلیِ ماجرای شما اینه که فیلسوفا همه سادومازوخیست ان.
-         من: نه همه‌شون؛ در هر صورت موسیقی سرش نمی‌شه چون میانه‌روئه!

با هم خندیدیم. من آقای ش را یاد کردم که خوب می‌دانست منطقِ اغوا همیشه سرتر است از منطقِ عقل، و این را می‌شود حتا در نظریه‌‌ای که فیلیس از او گفت هم دید، این که چه‌ سنخی از عقلانیت را دارد و چه دورنگر و بی‌رحم و صادق است.  فیلیس گفت برای همین ش و ه خوش‌بخت‌ترین و وفادارترین زوج‌ها بینِ ناسایه‌ها هستند. قرار شد یک روز با هانس برویم پیش‌شان. آلبومِ جدیدِ سوفیا را گذاشتم. فنجان‌های‌مان را به هم زدیم و نوشیدیم.

Hans Baldung Grien, Aristotle and Phyllis, 1513, woodcut.  The Illustrated Bartsch, vol. 12

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

لحظه‌های بینایی

مست‌نوشت (با هاردی)



   آن آیینه
 که از آدمیان ترانمایی می‌سازد،
چه کسی نگه‌اش می‌دارد و
به چنین تماشای برهنه‌سینه‌ای از من و تو
دعوت‌مان می‌کند؟

-         آینه، نه-آی تو ست به وسوسه‌ی نه‌بودن، که بودن تمنای نگاه ست به دیگری.که نگه‌اش می‌دارد این ناتماشا را؟ که ما در آینده‌ و نه‌آی یک‌دیگر بی‌هوش‌تر ایم، و جادویی‌تر.

   آن آیینه
که جادوی‌اش چون تیرچه‌ می‌خلد،
   چه کسی برمی‌افرازد-اش
و ذهن‌مان را، و قلب‌مان را، وامی‌افکند بر ما
تا وقت که بیاغازیم؟

-         که غاشیه‌ی این آینه سبک‌تر است از هر شادیِ ذهن و سنگین‌تر از هر رنجِ دل؛ جادوی‌اش مثالِ تیربارِ اندیشه به توهمِ پایان: زلال، گدازنده‌ی دل، بیمار.

   آن آیینه
چه سزا ست در این ساعاتِ شبانه‌ی درد؛
   چرا در آن آیینه
رنگینه‌هایی ست که هرگز نمی‌بینیم وقتِ چیدن
  وقتی جهان بیدار است؟

-         رنگ‌ها مازاد و نهانِ آوای هستیِ روز اند. شب، چه بی‌درد باشد چه بیمار، آشیانِ نوشتارِ رانده‌های جهانِ رنگ ست، آن مطرودها، آن خاموشان، آن نام‌بوده‌گیِ نورها: آن گریزنده‌گان از بیداریِ جهان.

آن آیینه
  به آزمونِ هر میرا، به گاهِ ناآگاهی‌اش، توانا ست
آری، آن آیینه‌ی غریب
شاید برگیرد آن آخِرین اندیشه‌های‌اش را، حیات‌اش را تمام، چه پژاگین و چه خوش
بازتاب می‌دهد کجا؟


-         ناکجا؛ که افکارِ واپسین دیدار ندارند. که حیاتِ بی‌آیینِ آینه، لحظه‌ی دیدن است؛ و لحظه‌ی دیدن، من است و نابودنِ من: به تأمل یا ول یا به هول، داشتنِ لاخه‌ای ست از آن فکر که منِ بینا در گذشته‌گیِ دیدن چه خواهد دید: غریبه‌گیِ ناکجا.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

به سوگِ جاب


برگردانی از to mourn Job از Ahab






می‌نشینیم، آشفته، گردِ آتش
در این اندیشه که چه باید گفت
همه‌چیز به آستانه است، بی‌تاو  
به گمان‌ام زیاده کشیده‌ایم امروز

آری، راست که می‌گویم:
هار بودیم به شورِ انتقام
جاب مرده بود و
شب همه مات و پشام

جان‌اش را عزیز می‌‌داریم
به سوگ و وقت‌مان تنگ
که این نورِ خبیث خاموشی می‌گیرد
و اخگرِ آتش نخواهد تابید دیگر

کشتی‌بان ترسان دست‌های‌اش را گذاشت
بر سینه‌ی رفیق
جاب مجروح، آماسیده به خون
دیگر تکان نمی‌خورد

برکشیده بود آتش‌ها‌مان
برمی‌افراختند ستون‌های شبانه‌ی اخگر را
پگاهِ روزِ بعد که بیدار شدیم
دیوباد بود و ستهمِ بوران

امید دارم که یک روز، ای رفیق
بازگردی به خاکِ آسوده
خوش‌تر که کم‌تر بگوییم
که رستی تو از این همه قال 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

ET IN ARCADIA EGO

خشخاشه‌بازی با Skáphe






تضاحک / سلاخیِ خوبان:

چند نفر؟ یک نفر، و آینه؛ باقی انبوهه‌ای آدم اند که می‌توان محضِ راحتی آن‌ها را توده‌ای از پوست و استخوان و گوشت با مغزهایی آتش‌گرفته و سوداییِ عصمتِ هوس گرفت؛ خب... آینه روی صندلی، او ایستاده رو به آینه و فکر می‌کند، من هم مانده‌ام به این که وقت تنگ شده برای دادار سالادِ شیرازی بسازم و این دوست هم حال‌اش بد است؛ بقیه در اتاقی با مساحتی به چارکِ این اتاق: دو گروه اند، پشت به هم: دایره‌ی کوچک‌تر سرهای رو‌به‌رو، دایره‌ی بیرونی همه رو به دیوار اتاقِ مدورِ زرد؛ وسطِ این دو دایره گوجه ریخته اند و من باید بعد از این که قضیبِ این‌ها را بریدم و به لبینه‌های خیس‌ِ آن یکی‌ها مالیدم، گوجه‌ها را یواشکی بردارم و بشورم و برای سالاد آماده کنم؛ وقتی به این‌ها فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد؛ اتاقِ اولی سفید است، قابِ آینه هم سفید است؛ صدای او از جای دیگری می‌آید، این‌ها که در آن اتاقِ کوچک‌تر ایستاده‌اند، چیزی نمی‌شنوند؛ این‌ها فقط ایستاده‌اند، نمی‌شنوند، نمی‌بویند، نمی‌بینند، نمی‌چشند، فقط دست‌های هم‌دیگر را لمس می‌کنند، تیغِ شانه‌های‌شان به هم می‌خورد و می‌لرزند؛ این‌ها عریان اند، این‌ها عادتِ فکرکردن را از دست داده‌اند، فقط برای سفت‌ و خیس شدن هستند، این‌ها مراسم گرفته‌اند ولی نمی‌دانند چرا، این‌ها دیگر فقط می‌توانند به چه‌گونه‌گی فکر کنند نه به چرایی، این‌ها می‌خندند ولی سرخوش نیستند، این‌ها هستند که با هم باشند؛ این‌ها مسخره‌اند؛ صدای او، ناتراشیده و مغشوش از جای دیگری می‌آید؛ این صدا جا ندارد، خودِ قعر است، صدا مکانِ سکوتِ وجودِ دو اتاق را رنگ می‌زند؛ این صدا، که زخمی ست و گوش‌خراش، تنها آگاهیِ معمارینه‌ی کلِ این ماجرا ست. این‌طرف، صدا من را به بُحارِ رنگِ قرمز مبتلا می‌کند. من خشم‌گین می‌شوم، من وقت ندارم، من مسئولیت دارم، من فرشته ام، ناگزیر ام؛ حتماً بیرون طوفان است اما این‌جا پنجره ندارد، در اتاقِ سفید حلول می‌کنم، آینه را می‌شکنم، شیشه‌پاره‌ها را از روی صندلی پایین می‌ریزم و او روی صندلی می‌نشنید. به هم نگاه می‌کنیم؛ دست‌های‌ام بریده خونی شده؛ با هم می‌خندیم؛ آن‌ها دست‌های‌شان خشک می‌شود و می‌افتد، روی هم می‌لولند، با هم ور می‌روند، نفس‌شان بریده، بو نمی‌دهند، صدا ندارند، بدن‌های‌شان را به هم می‌مالند، صدای سایشِ بدن‌های‌شان می‌آید که به هم می‌سایند، خشک و خشک‌تر می‌شوند آن‌ها عادتِ فکرکردن را از دست داده‌اند. من چاقو را تیز می‌کنم و بالا می‌آورم؛ او به من می‌خندد؛ من شرمِ آن‌ها را مثله می‌کنم، من شرمِ نداشته‌ی آن‌ها را با بریدنِ شرم‌گاه‌شان دوباره از آن‌ها می‌گیرم، من آن‌ها را نمی‌کشم، من مرکزِ آن‌ها را می‌گیرم، من دِینِ نداشته‌شان به انسان‌بودن را از آن‌ها می‌گیرم، من آن چیزی که همیشه فکر می‌کردند وجودشان است را از آن‌ها می‌گیرم؛ باز بالا می‌آورم؛ گوجه‌های آلوده را می‌شورم چه کثافتی، چه محشری؛ گوجه‌ها را در ظرفِ طلا می‌ریزم، صدا غرق می‌شود؛ سکوت قلقلک‌ام می‌دهد و یادِ دادار و دستور می‌افتم؛ چکمه‌های‌‌مان را می‌پوشیم، زیرِ بغلِ او را می‌گیرم و بلند-اش می‌کنم و با هم دورِ سالن راه می‌رویم؛ من زمان از دست‌ام می‌رود وقتی به انتخابِ آب‌لیمو یا آب‌غوره فکر می‌کنم، وقتی به نسبتِ شیشه و پیاز فکر می‌کنم، او به فکرهای‌ام می‌خندد.


 

انسلاخ / آن‌جا و بازگشتِ دوباره:

درد می‌کشد، به من نگاه می‌کند، آه می‌کشد، آینه کاو می‌شود، در تصویر-اش جانوری در سینه‌اش وول می‌خورد: یک نقطه، خطِ وجودِ آن‌ها در ذهن‌اش مانده و آزار-اش می‌دهد، این نقطه شده بارِ مجموعِ یادهای خطوطی که این مدت از آن اتاقک برای‌اش ساخته‌اند، من کاری نکرده‌ام، من کاری نمی‌کنم، من از سلاخی خوش‌ام نمی‌آید، من بهشت را دوست ندارم اما از درَک هم خوش‌ام نمی‌‌آید، من چاقو را دوست دارم اما خون‌ریزیِ شرم را نه، من فرشته‌ام، من ناگزیر ام به ساختنِ سالاد و سلاخیِ وهمِ انسان‌ها از وجود، من معذور ام، این‌بار صدا از همین نقطه بیرون می‌ریزد، این‌بار صدا به پوستِ صورت‌اش که از درد مچاله شده مکان می‌دهد، او درد می‌کشد، او به فیگورِ درد تبدیل می‌شود، من طاقت‌ ندارم، دست‌های‌اش را می‌بندم، ورد می‌خوانم، کلمه‌های قرمز را روی صدا می‌ریزم، صدا قهوه‌ای‌اش زیاد است، زیادی بافت دارد، قرمز می‌ریزم تا حسی داده باشم به این زمختیِ دردناک، او درد می‌کشد، سقف می‌ریزد، آن‌ها سوخته‌اند، پس‌ماندِ احشای‌شان پایین می‌ریزد، ما قرمزتر می‌شویم، همه‌چیز بوی بیگانه‌گی می‌دهد، شکسته‌های آینه را می‌خورم و پایینِ صندلی بالا می‌آورم، من فرشته‌ی آینه‌ و شکوفه ام، یک رستنیِ سیاه از پاهای‌اش بالا می‌رود، پاهای‌اش استوار می‌شوند، صندلی تبخیر می‌شود، او نشسته ایستاده، مارها از شکم‌اش بیرون می‌زنند، گونه‌اش را نوازش می‌کنم، به هم لب‌خند می‌زنیم، به‌دست‌اش شکسته‌آینه می‌دهم، زبان‌اش را پاره می‌کند، غم‌گین می‌شوم، کلمات‌ام هم‌زادِ صدا می‌شوند، او درد می‌کشد و از من می‌ترسد، بوی‌اش می‌کنم، آبِ دهان‌ام روی انگشت‌ام می‌ریزد و عقیق می‌شود، مار را از شکم‌اش بیرون می‌کشم، من به مارِ این انگشتر فکر می‌کنم، به این که چنبره‌اش روی این پایه چه‌طور می‌شود، من ناگزیر ام، من فرشته ام، من نا-آدم ام، ملول ام و دل‌ام تنها به همین خیال‌بازی‌ها خوش است، من دل‌ام به تجسمِ ماجرای تصریفِ عذابِ آدمی‌زاده‌ها در انگشترهای جدید خوش است، شیشه‌ها را در ظرفِ طلا می‌ریزم، شیرازی نمانده، او اما دیگر از من نمی‌ترسد، فقط او ست که مرا می‌فهمد، می‌گوید: انگشترِ جدید مبارک.


 

نا-من/ مهلت:

صدا، شانه‌های‌ام، پوست‌ام، داغ، نگینِ درشتِ انگشتر، و دوباره صدا. یکی از سرهای‌ام روی زمین می‌افتد و زیرِ پای‌اش می‌غلتد زمین شعله می‌کشد زمان برمی‌گردد و او باز زنده می‌شود درد می‌کشد زبان‌اش را چنگ می‌زند که نگوید انگار کلمه‌ها دردناک‌تر باشند از بازگشت به گذشته‌ای که بازگشتِ تصویرهای وظیفه‌مندی‌های ما در صافیِ آینه را تکرار می‌کنند صدا می‌شوم تا هم‌راهی کرده‌ باشم معجونی از خشم و دل‌آرامی از افیون چه به رنگِ قهوه‌ای چه به صدا من معذور ام و خدای‌ام گوش است من ناراحت نمی‌شوم من فقط خوش‌آیند و بدآیند می‌شناسم و سلاخی و بی‌هوده‌گی‌های عذاب و رنگِ دل‌نشینِ سالادِ شیرازی...

چهارزانو می‌نشینیم روی ابرها. هنوز تا دورِ بعدی وقت داریم. او انگار که منطقِ دایره یاد-اش رفته باشد، ازترس می‌لرزد. انگشتر را نشان‌اش می‌دهم. لب‌خند می‌زند. سالاد می‌خوریم. 


ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

هزارها زنبور

مست‌گردانی از  Thousands Of Bees از In Gowan Ring






در خمره‌ا‌ی از کیمیا
شن‌های ذهنِ از دریا آمده، بر یک زورقِ مغروق
این پودِ گوریده را می‌برند
در شکسته‌شاخه‌ای بر لبه‌ی بالینِ، یک پی‌رنگِ ملول
نوشته در نیازی دردبار
{:}کتاب با دانه‌ی روشن شنا نمی‌تواند

صبحِ زود بیدار شدم
فکر کردم چیزی به تو بگویم
حالا اما یاد-ام رفته چه بود
خوب می‌کنی که بمانی

خود-ام را دیدم در آیینه‌های شکسته
هر یک پژواکی از حالاتِ آن دیگری؛ اما نه هم‌سان
پاره‌ها بر دیوار آویزان بودند
کمی ماندند پیش از این که بیفتند، از بازی
اما اگر می‌توانستند
که بروند، وقتی نام‌ام را می‌برند

صبحِ زود بیدار شدم
فکر کردم چیزی به تو بگویم
حالا اما یاد-ام رفته چه بود
خوب می‌کنی که بمانی

رویایی دیدم، زیبان
در یک بوستان درخت‌های درخشنده می‌روییدند
میوه و تاک‌ها در شب
گیاه‌ها نوری غریب می‌دادند، از برگ‌های‌شان
نزدیک‌تر شدم به شکل‌های رنگی
که از ردای‌ام و گریبان‌ام، از آستین‌های‌ام نور می‌دادند
و ناگهان یک صدا شنیدم
وزوزِ نرمی همه بی نسیم
پروازکنان در بوستان آن‌جا که
گل‌ها دست‌های‌ام را می‌نواختند و موها‌ی‌ام را، هزاران زنبور


صبحِ زود بیدار شدم
فکر کردم چیزی به تو بگویم
حالا اما یاد-ام رفته چه بود
خوب می‌کنی که بمانی


ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

هم‌آوردنِ سنگ‌ها


برگردانی از Gatheringthe Stones از Fen




این‌جا... این زیر در توده‌ی مرده‌
این زیر در میانِ مرده‌گان
"این زیر در توده‌ی مرده‌
این زیر در میانِ مرده‌گان*"

فرامی‌خواند... بی‌نام... بی‌ریشه

کوران‌ها به مژه‌هات می‌زنند
سوزیده و غرقه
کیفردیده و ازیادرفته
وامانده به آغوشِ نسیان

منزل بگیر... هزاره‌ی اهورایی

این ‌تخته‌سنگ را بر دوش بکش، میثاقِ ما ست
یادواره‌ای نگاشته در سنگ
(ازبرای هر یک از ما که بیرون‌ ایم) - یک لوح
یک خنور، یک راه‌بر، یک توتم
ریشه‌هاش ساکنِ سفلا

در اعماقِ سفلا

و در میان‌شان کیست که بارِ نام‌ها تاب آورد
به سپیده‌دمِ آخرالزمان؟
وقت که گشوده می‌شود پنجره‌ی خون‌فام
و غرقه می‌کند همه را به خشماشورِ آسمان
نامیدن یادآوردن است
یادآوردن فراخواندن است
تجسم از خاطره
گو چه جاودان است این مویه

خمیده پشت‌ا‌ت
زیرِ بارِ این سنگ‌ها

حکمِ آخرالزمان کجا
افشا شود بر آن بومِ سیاهیده 
تا بشکوهد نیایش بر هزاران جهانِ گذشته را
نامیراگشته، بلوریده
تا واپاشد در کومه‌های انقیاد

و آن‌جا صدایی نخواهد بود
خاموش اند سوگ‌واری‌ها پوشیده از خاکستر اند حلقه‌های گل، تاج‌ها




ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

لاخه‌ها


در عشق، دو طرف، در نظرِ هم، هم‌هنگام، برای هم، پیرو و جوان اند. در سرشاریِ جهانِ من از دیگری در رخ‌دادِ عاشقانه، ویرانیِ خوش‌آیندِ عمارتی که من از خویشتن‌ و جهان‌ام ساخته عمارتی که من آن را دست‌آویزِ تحریف‌ها، تجاوزها و تمامیت‌سازی‌های‌اش می‌کند ‌ به دستِ حضور/غیابِ غیاب‌آسا/حاضرِ دیگری، زمان‌مندیِ خطیِ رابطه را می‌شکند و دقیقاً همین است که ما را برای یکدیگر پیر یا جوان می‌کند. وجد و وجودی محض، زمان‌مندیِ معجزه، چیزی که ما را هماره به روشنای دیدارِ اول پرتاب می‌کند و هم‌هنگام هماره‌گیِ آینده‌ی ما را در هم‌نگاهیِ ما به چهره‌ی یک‌دیگر تعبیر می‌کند.

«ژوییسانس، خون‌ریزیِ ارزش است»  - بودریار/ مبادله‌ی نمادین و مرگ

برخلافِ این تصورِ شبهِ ماتریالیستی که روان‌رنجوریِ موسیقیِ ایرانی را به سازهای‌اش مربوط می‌‌داند، می‌شود در سطحی فرهنگی‌تر پای روان‌شناسیِ اجتماعیِ ما ایرانیان را به پیش کشید و به یکی برجسته‌ترین مرضِ تاریخیِ ما (دوقطبی‌بودن، شیدایی-افسرده‌گی) فکر کرد؛ این که ما سازِ خوش‌آوایی مثلِ کمانچه را به سازِ ناله و گریه، تار را به آوای سبیلِ مضحکِ یک نره‌خرِ مهربان، و نی را به یک سازِ کورِ شیدا تبدیل کرده‌ایم، بیش از این که به آواشناسیِ اینها ربط داشته باشد، به مرضِ مزمنِ ما در افتادن به یکی از دو سرِ طیفِ افسرده‌گی و شیدایی و فرهنگِ قر و غر برمی‌گردد.

یکی از زشت‌ترین موجوداتِ سیاره‌ی زمین: مردِ پرحرف!

ب فقط شب‌ها می‌نویسد، او تنها بی‌خوابی‌های‌اش را می‌نویسد، دقیقاً به همین دلیل نوشته‌های‌اش هیچ ربطی به شخصیتِ او در روز ندارند. برای او نوشتن صرفاً ابژه‌ای ست وازده (نوشتارِ او سوژه نیست). او می‌نویسد تا چیزی را دفع کند (بی‌خوابی؟ دل‌تنگی؟ سردرد؟ وهمیات؟)؛ دقیقاً به همین خاطر برخلافِ چشم‌های‌اش که به طرزِ احمقانه‌ای همیشه می‌خندند، نوشتاری ناشاد و افسرده دارد.

« ازخودبیگانه‌گیِ آدمی به درجه‌ای رسیده که فرد دیگر می‌تواند ویرانیِ خود را هم‌چون یک لذتِ زیبایی‌شناختیِ تمام‌عیار تجربه کند.» بنیامین / اثرِ هنری در عصرِ بازتولیدپذیریِ مکانیکی


چیزی که شووگیزینگ را از پُست‌راکِ عامیانه جدا می‌کند توجه به رنگ‌مایه‌های خاصی ست که تعهدِ حسیِ فرم به آفریدنِ نوعِ خاصی از حس‌یافتِ شنیداری-بساوایی-دیداری را امضا می‌کنند که در آن شنونده، حتا به تن، به بخشی از هستیِ موسیقیایی تبدیل می‌شود.

افزایشِ سرعتِ دست‌رسیِ ما به چیزها (اطلاعات، افراد، رخ‌دادها) همبستگیِ معناداری دارد با عمومی‌شدن، طبیعی‌شدن و تسهیمِ هرزه‌گی. کار به جایی رسیده که فرد بدونِ به‌اشتراک‌گذاشتنِ اخبارِ زنده‌گیِ شخصیِ روزمره، افسرده می‌شود. بی‌کسی یا باکسی با تعدادِ مخاطبانِ چشم‌چران و هم‌دلانِ عزیزی که به سروروی شما ستاره می‌فرستند، تعریف می‌شود. تروریسمِ زیرجلیِ این هرزه‌گی چیزی که کم‌تر به آن توجه می‌شود، چون ازقضا دیگر هیچ حیثِ اجتماعی‌ای جز تبادلِ ول‌انگارانه‌ و هیستریکِ پیام وجود ندارد را باید با اندیشیدن به نقشی که فردِ تسهیم‌کننده در مقامِ گزارش‌گرِ اخبارِ هرروزه در تغذیه‌ی ساعاتِ فراغت/ملالِ دیگران بازی می‌کند فهم کرد. این تروریسم، ورای سرکوب و ایدئولوژی، شکلِ جدیدی از فانتزمِ فردِ فردیت‌زدایی‌شده را هدف می‌گیرد، جایی که شیفته‌گی و اشتیاق، در بی‌تفاوتیِ محض در رابطه با کیستیِ مخاطبانِ زنده‌گیِ خصوصی، رنج را در سرگیجه‌‌ی اوقاتِ شلوغ می‌ریزد و پنهان می‌کند. پایانِ هرزه‌گی و تمامِ امراضِ فردی و اجتماعیِ آن، تنها یک فانتزیِ پساآخرالزمانی، یا دستِ بالا یک آرزوی تجملی، ست.

«اگزیستانس محکوم به اختیار نیست، بل‌که در اختیار منصوب می‌شود»  لویناس/ تمامیت و نامتناهی

از معیارهای دیگری که می‌توان با آن عیارِ جهانِ کسی را سنجید: این که او تا چه حد پرهیز از ملول شدن و ملول کردن را به منزله‌ی یک وظیفه‌ی انسانی فهمیده و به اجرا درآورده است.

از شکلِ فهمِ فرد از موضوعیتِ عذرخواهی، این که ضرورتِ عذرخواهی بیش از آن که وابسته به محتوا باشد، وابسته به فرم و فاصله و منطقِ پیوندِ انسانی ست، به درونی‌ترین حالاتِ روحیِ فرد می‌توان پی برد. نیاز به احترام (در قالبِ موضوعیتِ عذرخواهی و بخشایش) اغلب بعد از ارضای نیاز به دل‌بسته‌گی معنادار می‌شود و برای دورانِ حاضر که همه در ایجاد و نگه‌داشتِ دل‌بسته‌گی لنگ می‌زنند، مسلماً نیازبه‌احترام و درکِ اهمیتِ پوزش و بخشایش هم هیچ موضوعیتی ندارد.

برای او صاحبِ چشم‌هایی که همیشه ‌مهربان به نظر می‌رسند تنها می‌تواند دبنگ یا مبتذل باشد. چشم‌های دوست‌داشتنی، چشم‌های متوجه و مراقب اند؛ چشم‌هایی که توانا اند به مهربان‌شدن و دقیقاً به همین خاطر بی این که همیشه و همه‌جا و برای هرکسی مهربان باشند، مهر-بان اند. این بالقوه‌گیِ دل‌پسند به چیزی که به آن "خنده‌ی چشم" گفته می‌شود هیچ ربطی ندارد.

تنها یک ضرورت-احساسِ ناخودپسندانه و ایثارگرایانه می‌تواند شخص را به طرفِ خوبی برای دیالوگ بدل کند. دانستنِ این که این واژه‌ها و ایده‌ها و موقعیت‌های دیالوگ هستند که سمت‌و‌سو و کم‌و‌کیفِ یک دیالوگ را می‌سازند (و نه دل‌خواستِ او). درنگ کردن، نشان دادنِ اشتیاق، شتاب‌دادن، سکوت، همه باید در خدمت حسیت (و نه صرفاً عقلانیتِ) دیالوگ عمل کنند. من در دیالوگ صرفاً کیف‌ساز/نویسنده‌ی نوشتارِ دیگری است.


« آن‌ چه پس از مرگ برای انسان باقی می‌ماند چیزهایی ست که نه به آن‌ها امید داشته و نه به آن‌ها می‌اندیشیده است.» - هراکلیت


The Day After - Edvard Munch