۱۳۹۶ خرداد ۲, سه‌شنبه

مست‌نوشت

In Somnis Veritas


به گواهِ تجربه، رویاهای آقای ع صادقه که نباشند، مهم و به نحوِ آزارنده‌ای دلالت‌مند اند. خواب می‌بیند هدیه‌ای که برای تولدِ ب گرفته را دو غیر، لُختِ مادرزاد با دهن‌های گشاد و بزاقِ غلیظی که روی سینه‌هاشان می‌ریزد و دندان‌های کژومعوج و لب‌های آماسیده و لثه‌های آبی و چشم‌های غم‌گین اما ناآرام و ران‌های‌شان که معصومانه به هم برخورد می‌کند، گرفته‌اند و حینِ این که با هم ور می‌روند صدای‌اش را درآورده‌اند و باهاش بازی می‌کنند، با حسِ عجیب و دوگانه‌ای از خواب می‌پرد، معذب می‌شود، زود جوراب‌های‌اش را می‌پوشد انگار که همین‌ها همین‌جور لُخت و با همین ادای معصومیت و پوست‌های دانه‌دانه‌شده و سرهای بزرگ و نگاه‌های احمقانه  سرزده به اتاق‌اش آمده باشند، خوش‌بو‌کننده‌ی هوا را می‌زند، درست می‌نشیند و به این فکر می‌کند که شاید تنها راهِ رهایی از این خیالِ گند، دورریختنِ هدیه‌هایی ست که از ب گرفته، بعد از این فکر خنده‌اش می‌گیرد، جورابِ خوش‌رنگِ دراز را دست‌اش می‌کند و با خود می‌گوید این زیرپوشیدنی‌ها لطیف‌تر از آن اند که دورشان بیندازد و مهم‌تر این که عطرِ دست‌های ب و بازی‌های رنگین و شاد و شرورشان هنوز بر آن‌ها ست و هر چه باشد از این‌ها نمی‌تواند دل بکند به بهانه‌ی دورکردنِ یک خیالِ نحس، پس درعوض تصمیم می‌گیرد که دیگر از این چیزها که صدای‌اش را هر کس و ناکسی می‌تواند بشنوند و باهاش ور برود را هدیه ندهد، چون برای او هدیه یک امرِ بزرگ، عزیز و  خصوصی ست که ارزش‌ و رازش به این است که غیر حتا خواب‌اش را هم نبیند، چه برسد به این که در خوابِ آدم مزاحمِ لختِ وَررونده به آن بیاید و خیالِ لطیف و اثیریِ آدمِ خفته را با تکرارِ یک ملودیِ کودکانه روی بازی‌های پوستی بدبو کند، با لب‌خندی از رضایت از تصمیمِ بزرگ و دلالت‌مندی که گرفته همان‌جور پوشیده به خواب می‌رود و خوابِ ستاره‌ای را می‌بیند که به مرگِ خود نزدیک می‌شود و عزم کرده تا بر نیروی جاذبه‌ی کهکشان‌اش غلبه کند و این چند میلیون سالِ باقی‌مانده را در فضای تاریک آواره‌ باشد. 


Telefony


برگردانی از Telefony از Have a Nice Life





اگه عِلم حتا نصفِ اون چیزی باشه که در موردش میگن
پس من میتونم یه ماشین بسازم
که زمان رو از وسط نصف کنه
اون وقت باهاش کمرِ زمانو میشکنم
رامش میکنم

میتونم یه در بسازم
تا ازش بگذرم و سفر کنم
اونا این کارا رو با تلفنی میکنن
تو دیگه زیاد نمیبینیش،
ولی من مطمئناً میبینم
مطمئناً...
فقط اگه میتونیستم صداتو بشنوم
ولی انگار دستِ من نیس

چهرت
وقتی واسه اولین بار
 خطو وصل میکنم...
کلمه‌ها دیر میان توو ذهنم
"کسی اونجا هست؟"
جوابا از اون ور 
ترسیده و لرزنده
خفیف‌تر از هوا

"وقتی جهان از یکی نفرت پیدا میکنه، اون خودشو پرت میکنه اونجایی که دیگه دستمون بهش نمیرسه"

Alfred Rethel - Der Tod als Fruend


به یادِ پدرِ م

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

لاخه‌ها



تنها شکلِ ممکن از کنشِ سیاسیِ آینده‌گرا در عصرِ رمزگان، اندیشیدن به شکل‌های غیرِ تصویریِ کنشِ جمعی ست. اکتیویسم، با تسلیم در برابرِ اکنون‌گرایی، با حرکت در راستای منطقِ زمانی و کرداریِ وضعیت‌هایی که در مقابله با آن‌ها ظهور می‌کند (وضعیت‌هایی اساساً تصویری/خیالی، وضعیت‌هایی تهی از حیاتِ حیثِ جمعی و مشحون از مردارِ اتم‌های انباشته‌بر‌هم)، هم‌دستِ منطقِ حاکم بر همان جهانی می‌شود که سودای مقاومت در برابرِ سیطره‌ی آن را می‌پروراند. 

خوگرفتن به منطقِ دیداریِ ارتباط در فضای مجازی: تسطیحِ حواس، از یاد بردنِ اهمیتِ حضورِ چندبعدیِ دیگری در بو، زاویه، غیاب، نور و ایماهای او. فضای مجازی در حالِ از بین بردنِ سنخِ مشخصی از رابطه است، رابطه‌ای که در آن سوژه‌ی رابطه در بعیدترین فاصله‌ی ممکن با تصویر و اگوی خود و دیگری‌اش محقق می‌شود؛ رابطه‌ای که مستلزمِ مهارت و شکیبایی در آفریدن، گرفتن و بخشیدنِ نشانه‌های این حضور است. {فضای مجازی با پرکردنی شکاف‌ها، با خالی کردنِ فضا از تهی‌گاه‌ها، با برداشتنِ بارِ حضورِ چهره و ماده از رابطه، جهانی از خام‌دستی و شتاب می‌سازد که در آن اگو انتظاراتِ درون‌ساخته‌ی خود را از تصویرِ آینه‌ایِ دیگری مطالبه می‌کند}

استتیکِ دست معیارِ تنانیِ خوبی برای نزدیک‌شدن به فهمِ دیگری از اندامِ خود است. از آگاهانه‌ترین جزء (آرایشِ ناخن‌ها، نوعِ انگشتر، ساعت و ...) تا ناآگاهانه‌ترین‌شان: اطوار، نگاه‌کردن‌ها، اشاره‌ها و لمس‌های دست. استتیکِ دست، خونِ آگاهیِ حسیِ تن است.

«قومی را خدا چشم‌هاشان را به‌غفلت بست تا عمارتِ این عالم کنند. اگر بعضی را از آن عالم غافل نکنند، هیچ عالم آبادان نگردد. غفلت عمارت و آبادانی‌ها انگیزاند. آخر این طفل از غفلت بزرگ می‌شود و دراز می‌گردد و چون عقلِ او به کمال می‌رسد دیگر دراز نمی‌شود. پس موجب و سببِ عمارت غفلت است و سببِ ویرانی هوش‌یاری است.» - مولانا / فیه ما فیه

آ می‌گوید این‌بار دیگر بدونِ خداحافظی تمام کرده. «می‌دونی یه چیزاییو نمیشه عوض کرد. اینکه برای ر مهم باشه یا نباشه همکارِ کسی باشه که قبلاً باهاش خوابیده و اینو به بهانه‌ی تداومِ دوستیِ صرف مجاز بدونه. اینجور چیزا دیگه حرف زدن نداره، حتا، نه، خصوصاً اگه طرف عاشق و معشوقت باشه.» ربطیتِ خداحافظی به معنای میل به دیدارِ نهایی و نیک‌خواهی برای دیگری در ویران‌شدنِ رابطه‌ی عاشقانه‌ای که معشوق را این‌همانِ عشق می‌گیرد، بی‌ربط می‌شود. نه دیداری باقی می‌ماند که نهایی شود، نه هیچ خواستنی، که بخواهد شر باشد یا خیر، دقیقاً به این خاطر که این خودِ عاشق است که پس از این ویرانی لال و نابود می‌شود.

شکلِ مألوفِ ابتذال در ادبیات و موسیقیِ امروزِ ما: شاعرانه‌گیِ درخودمانده‌ی روایتِ کلاماً احساسی از واقعیت. نوشتار بدونِ بیگانه‌گردانی؛ نوشتارِ نویساهایی که برای مخاطبِ زنده و موقعیتِ زیسته می‌نویسند؛ نوشته‌هایی که پیام اند. کارکردِ این احساساتی‌گرایی، ارضای فوریِ سطحی‌ترین نیازها ست. کارکردی برآمده از روحِ کاهلِ قشنگِ فراخِ ما ایرانی‌ها؛ - و تقویت‌کننده‌ی آن. 

«عملِ برهنه‌شدن، مسیرِ واقعیِ میل را، که هماره دوگانه است (عشق و مرگ)، نشان می‌دهد.» - بودریار/برای نقدی از اقتصادِ سیاسیِ نشانه

تنها یک ضرورت-احساسِ ناخودمحورانه و ایثارگرایانه می‌تواند شخص را به طرفِ خوبی برای دیالوگ تبدیل کند. دانستنِ این که این واژه‌ها و ایده‌ها و موقعیت‌های دیالوگ هستند که سمت‌و‌سو و فرازونشیبِ یک دیالوگ را می‌سازند. درنگ کردن، نشان دادنِ اشتیاق، شتاب‌دادن، سکوت، همه باید در خدمتِ جانِ دیالوگ عمل کنند. من در دیالوگ صرفاً نویسنده‌ی نوشتارِ دیگری است.

 در پسااومانیسم، جایی میانِ دغدغه‌مندی به کره‌ی خاکی و حیوانیت/ناپایداریِ نوعِ انسان، و امید به برآیشِ شکل‌های نوینِ حیات به میانجیِ فرگشتِ زمینیان یا آمدنِ بیگانه‌گان، هست که به‌ترین جلوه‌گاه‌اش شدت‌مندیِ ناانسانیِ موسیقی است.

Max Ernst - Zoomorphic Couple

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

دوازده‌وجهی – هوای گنگِ دیگربوده‌گی







طلای مذابِ جاری در رگ‌هام
وقتِ خیره‌گی به انعکاسِ خورشید
آن راه به راه‌گاهِ بدن و روح
سجافِ طلایی، مرکوریِ مقدس
  اکسیر می‌سازد
هم‌می‌آرد تمامِ امپراتوری‌های واقعیت را
حال پنجمین اسطقس را دریاب
شمال، جنوب، شرق و غرب، نه ماده، نه نر

توازنِ نابِ نیالوده
شمال، جنوب، شرق، و غرب
نه نر، نه ماده
توازنِ نیالوده

عنصرِ اثیری،
  جانِ جهان
هم‌آرِ عالمِ صغیر
هم‌آرِ عالمِ کبیر

از حیوان و کان و طبیعت
  از زیرِ خاک، از فرازِ آسمان
از نردبانِ یعقوب بالا می‌روند
  از اشکفت‌های زیرزمینی تراریختار

به زاق‌دان درآیید
که جانِ افلاطونی،
   مقیم است بر همه
که هر نغمه نیایشی ست
به نزولِ بدن
که هر رقص ایثاری ست
  برای شاهِ زردپوش

سنگِ سپنتا،
  جان
زنجیرِ زرین
اخترِ شعله‌‌ور
مرگِ شاه‌ات
مُهرِ سلیمان
پوسیده‌گی،
  تطهیر

مرگِ بدن‌ات
مرگِ بدن‌ات
مرگِ بدن‌ات
...




برای اد

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

یک نغمه، یک داستان و یک سنگ


برگردانی از A song, a story and a Stone از In Gowan Ring






سپیده‌دم را دیدی پس از هزار رویا؟
داستان‌ها از حیرتی کودکانه
گیجِ تماشایی از
جاودانه‌گی

می‌توانی دید، خورشید را که هم‌تافته با دریا؟
نگاره‌ها، برگ‌ها، خاطره‌ها
و سنگ‌های
خانه‌ای آشوغ

بیدار شو، بیدار شو، بیدار شو پس از آن شبِ سیاهِ تاریک
نشانه را دیدی پسِ شکل‌ها و رنگ‌ها؟
نغمه‌ای برای دل
داستانی برای خاطر
سنگی برای جان

از لتره‌های ژنده‌ی کار و آن چیزها که ناتمام مانده‌اند
جُستن و دیدن
نفَس بر نفس، یکی پسِ دیگری
زیرِ آفتاب

شکیب بودی، به تمنا، تنها، پشتِ در؟
با گل‌ها، کلمه‌ها، وعده‌ها
و سنگ‌های
خانه‌ای آشوغ

بیدارشو، بیدارشو، بیدار پس از بارشِ شبِ تار
از تمامِ آن شکل‌ها و رنگ‌ها چه مانده؟
نغمه‌ای برای دل
داستانی برای خاطر
سنگی برای جان

سپیده‌دم را دیدی پس از هزار رویا؟


۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

مست‌نوشت

با kwintessens و انتشارِ خائوس از چشم‌های نابینا


« مِی نوش به نورِ ماه ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را»  خیام

«و این درمان است / حکمتِ آدمی، چه باک که از پیداییِ خدا باشد / یا که از خدمتِ فریشته‌ها یا که ارواح / یا که از حدتِ عمقِ فهم... که آن خاکستران در چهره‌ات پراشیده / که چهره‌ی خاکستره‌ات بر من فریاد می‌زند / به التیامِ زخم»

که زخم، روایتِ نگاه به انس و جن و گیاه و آوا، که زخم زاییده به انتظارِ حیوان از این که فردای من بی از پسافردا، تقریری باشد رقیبِ امروز. مرضِ آدمی، انتظار، نظر، انتظار، نظاره، انتظار، نگاه.

«آدم، سَرپدر، استخوانِ هندسی، به تصویرِ خدا، مرگ را به یاد آر، که که‌ترین معمارِ گیتی ست، آن زیبِ میرا، مجسم در دل‌ات، که رهایی نداری از آن»

که فصل‌ها می‌گذرند، ساعت‌ها و ثانیه‌ها عجیل‌تر از یادآوری، عجیل‌تر از هضم. عریان، عریان. تنِ استخوان، ندای تن. مناظرِ خاکستر، که سرودهای تو بر ایوانِ این تماشا همه خاکستر. که هوای دست‌هات، همه مقدمه به خاکستر. که زمان، که دهر تن به مقابله با سیمای مرگ ست، که چهره‌ها نقابِ مرگ، غبار به خاکستر، وقتِ آگاهی به وجود.

«من پس می‌نشینم / آن پیش می‌رود / چون ماری از حیاتِ ماده / به جست‌و‌جو به خورشِ فرزندان‌اش / بال‌هاش می‌کَند / به پرواز به برِ برهوتِ جاوید... من به هزارتو می‌زنم  (هسته، جای نابوده) / مقابلِ آن‌ها و دیگران / سو به درون، نیروگیر از تاوِ خودفرما (ادای خلق، ادای مرگ)»

آی چاووشی، آی پیشا، مژده‌ ای بر کدورتِ شبنم؛ منادیِ نابودن ای؛ که سنگ‌ها بر افقِ این نگاه، مثالِ مسِ احساس اند: رنج‌سوده شاد، غربی، خوانش‌گر، خسته خلاق. و بر کناره‌های این پیش‌آمد، بر تأخیرِ این نگاه، کیمیای مرض از امعای دیو.

«طلای مایع در رگ‌هام جاری / خیره به انعکاسِ آف‌تاب / کلید به رهاییِ تن و روح / خطِ زرتاب، مرکوریِ مقدس / اکسیرآفرین / که ملکوتِ واقعیت می‌سازی / حال این ژاو را دریاب / از شمال و جنوب و شرق و غرب و ماده و نر»


و مرگِ این بدن مرگِ آن‌ها ست که در صفیرشان یادِ گیاهان از نردیانِ یعقوب بالا می‌رفت. یادِ نیایش‌گران، یادِ ایثار: زرد، به‌زنجیر، شاهانه، شعله‌ور، مطهر، مغاک‌گیر، محو. آتش، فرمانِ زمینی، عصیان، نازمینی.

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

دیارِ مرده‌گان











 آن‌جا که کملکانِ جنگل از میانِ درخت‌ها می‌رفت
و همیشه به خیز خاموش می‌ایستادند
درخت‌ها همه، ساکن، آویخته به ظلما
با سایه‌های رنگین بر بشره‌‌هاشان

مانگی نیست آن‌جا، آوایی نیست، صدایی نیست
از دلِ تپنده، منظری شگرف
یک‌باره‌گی بر هر دهر، که هر دهر می‌میرد
تنها به گوش می‌رسد، دور، دور آن‌جا ست
که هر دهر می‌میرد.

ترد به تردیِ ژرفِ نفخه‌یخواب
که هر پژواک به شجامِ مرگ ست
و راه‌ها دراز، راه‌های سایه‌ساخت
آن‌جا که ردِ هیچ پایی نیست

مانگی نیست آن‌جا، آوایی نیست، صدایی نیست
از دلِ تپنده، آهی شگرف
یک‌باره‌گیِ هر دهر، که هر دهر می‌میرد.
تنها به گوش می‌رسد، دور، دور آن جا ست
که هر دهر می‌میرد.


بر دشت، آن جا فروتاختن، و فراختن
سایه‌ها بر پایانِ شب و آبگینه در آسمان
آن‌جا دور، دور آن جا، فراسوی خواستِ روز
و آن‌جا ست دیارِ مرده‌گانِ تباه، آن میرایانِ سرد

آن جا مانگی نیست، آوایی نیست، صدایی نیست
از دلِ تپنده، منظری ست شگرف
یک‌باره‌گیِ هر دهر، که هر دهر می‌میرد.
تنها به گوش می‌رسد، دور، دور آن جا ست
که هر دهر می‌میرد.


بر دشت، آن جا فروتاختن، و فراختن
سایه‌ها بر پایانِ شب و آبگینه در آسمان
آن‌جا دور، دور آن جا، فراسوی خواستِ روز
و آن‌جا ست دیارِ مرده‌گانِ تباه، آن میرایانِ سرد

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

درخت‌های گریان


برگردانی از The Weeping Trees از Doomed








پس این‌جا ایستاده‌ ای ای جنِ گرگ‌چشم
به گدارِ واخیده تنها دقایق رقم می‌زنند
به بهتِ سیمای سیاهیده‌گان
که این‌جا تنها یک عیار است به حکم‌رانی
نگاه نکن درخت‌ها دروغ می‌زنند
در‌خت‌ها عاجز اند از آمرزیدنِ گناه‌ات

به یسار آن جا برو به راست ضلال
اینک دریاب هرمِ خون‌اش را به واپسین بار

اینک، خون خونِ دلِ مادرت
روانه ست بر دست‌هات

اینک وقت است، حبه را بپذیر
بگذار تا درخت بگذرد از پوستِ سفیدِ تو
واپسین نغمه ست این پیش از آن که شاهِ سیاه به قبضه گیرد به‌تنهایی

در جوارِ درخت‌های ژفیده و گریان
هم‌شیرگان‌ات در انتظار اند

و این رنجِ یأسِ تو ست
می‌دانم دشواریِ دیدارِ این بی‌چهره‌گان را
چه پرزور است اما خواستِ بقا
وقت که چیزها همه هیچ اند
وقت که نخستین برگ‌هات می‌افتند
آن وقت داوری کن

آن بالا در آسمان پرنده‌ها مثالِ روح‌های گریزان
حال، غریوها فروخفته‌اند  دود حاشا نمی‌تواند
دروغ نبود



۱۳۹۵ اسفند ۱۶, دوشنبه

مست‌نوشت

با جلال‌الدین و بیی از جیارِ نوشتن

« بل‌که عالَم کفی ست »

هسته‌ی سخن‌پردازی اضطرار است. گفتن بی‌از اضطرار، بی‌از ناگزیریِ باشیدن در آتش‌دانِ تن‌هایی، بی‌از خواستن به برون‌فکنیِ شجامِ هستن از تنی تفتیده به بودن، ضرر. شعبده‌های نویسنده اما تنها به مقالِ خلوت و خالیِ گذرزدن به دقایقِ مفتون در اکنون ممکن اند؛ باقی، شعشعه، برق، زرقِ توخالی. نویسنده، این مفعولِ نوشتن، گرمای فعل را از بایستنی می‌گیرد نامربوط به اراده‌‌به‌زیستن بایستنی گریزناپذیر، محالی شفاف و گران‌بار از اهماتِ بودن و گفتن و آینده.

« و اینک سایه‌هایی از خورشادِ دوشنبه / افتاده‌اند بر کلماتِ ناتمام / و من دست‌های خالی‌ام را می‌گذارم بر روز / جهانی مانده هنوز به زیستن / و من آن‌قدر لاده نیستم که بپندارم زنده‌گی دهش می‌کند / اینک، منِ نگرنده، من تا که دریابم / که شاید به این برگ‌های افتاده بر کتاب باید تا که بنگرم / اینک، درنگ / اینک، ماندن، تا که بفهمم کجا هستم... »

« گفتم آخر این شخص را نزدِ من خیالِ من آورد. این خیالِ من با وی سخن نگفت که چونی و چه‌گونه‌ ای. بی‌سخن، خیال او را این‌جا جذب کرد. اگر حقیقتِ من او را بی‌سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد چه عجب باشد؟ »

نویسنده، نگرنده به حالت است. نوشتن، حال است؛ حالی سو به اهمام، سو به جوانبِ نیستی. مهماتِ نوشتن، نحو و صنعت و آرایه و آوا و پرداخت، همه‌گی در بندِ حال که باشند، گذشته و آینده را که هیچ کنند، نویسنده فاعل می‌شود به نورِ هستاندن. نویسنده‌ی فردا، نویسنده‌ی ویرایش‌گر، نویسنده‌ی بی‌حالت و بی‌حال، نویسنده‌ی گچ‌کار، شعبده ندارد. نویسنده‌ی روز، ملالت می‌نویسد.

« پس نغمه‌ای غم‌گین می‌سرایم / پاس‌دارِ رنگ‌هایی که به هم می‌تنند / می‌گذارم تا که چشم‌ها بگردند / که کلمات و آهنگ‌ها تنها چیزهایی اند که می‌مانند »

« اکنون این قوم که بر ما می‌‌آیند، اگر خاموش می‌کنیم ملول می‌شوند و می‌رنجند، و اگر چیزی می‌گوییم لایقِ ایشان می‌باید گفتن، ما می‌رنجیم، می‌روند و تشنیع می‌زنند که از ما ملول است و می‌گریزد. هیزم از دیگ کی گریزد؟ الا دیگ می‌گریزد، طاقت نمی‌دارد.»


که آن‌ها اهوال اند، از خوف، از نایستادن بر حواشیِ هستی، از عطش به نمایش. گفتارمندیِ نوشتار احطب است. که نوشتن، سایا به گفتن، بی‌ماری ست. که: «سخن به دستِ من نیست و از این رو می‌رنجم»، که نویسنده از نانوشتن، چشم‌هاش کَلَف‌ می‌زنند، که «زنده‌گی آن‌ چنان هم...»، اما از نگفتن تنِ خامه‌‌اش راست. 


۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

گذربان‌ها


برگردانی از Sentinels از Fen






از پوستِ خزه‌پوش
نجوایی برمی‌آید از ابدیت
بازوانِ خورشادِ زمین‌‌گیر می‌رویند

این دلی ست که در غبار می‌تپد و می‌گوید
دندان‌های پرستش اند این‌ها که
پیغام‌شان را می‌گسترند به ستاره‌ها

مازه‌ای ساخته زمان ارض‌‌گردان
که گذر می‌زند به ماورا
این گذربانان برافراشته‌ اند
با ریشه‌هاشان جای‌گیرِ آغوشِ خونِ خاطره

با آماجی خاموش و قصدی ماورایی
سرشته در گردونِ اعصار
درهم‌دریده ازبرای تنِ گورها
زبان‌شان، شبح‌سان، از هوا می‌گذرد
تا زمان گیرد به بلوای تمدن‌

پرهون است این آسمان...

بر این پرهونِ آسمان، در این شبِ سوزان
از زنده‌گی شعله می‌کشند این گدارهای تهی
به وقتِ آواها، چرخ‌ها می‌سایند
حال اما، بردریده‌ اند از توفانِ زمان

نژم می‌گیرند در گردشِ بی‌پایان
برج‌های کبودِ استخوانی راه‌شان نشان می‌زنند
دانشِ کهن که می‌توفد به گورها 
افراشته اند این گذربان‌ها

بی‌حرکت مانده دروازه
چون یادمانی به اثیرِ بی‌سترسا
این پیغام محوِ غبارها ست
غریوشان هیچ در توفانِ بادها

بی‌حرکت مانده دروازه، نامکسور
پیغام محوِ غبار
بسته شده دروازه بر جهان‌ها که انگارناپذیر اند
ازدست‌رفته کلید، ناشناخته، رفته از یاد
از‌دست‌رفته، آشوغ شده، رفته از یاد...

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

Kentucky Route Zero



A poetic experience with immanent-reflective interactivity 




۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

رویایی درونِ یک رویا

برگردانی از A Dream within a Dream از ادگار آلن پو


این بوسه را بگیر بر پیشانی!
و، اکنون در جدایی از تو،
بگذار فاش بگویم
در اشتباه نیستی، که می‌انگاری
که عمرِ من یک رویا بوده؛
اگر اما امید رخت بربسته
در یکی شب، یا که در یکی روز،
در یک خیال، یا که در هیچ‌یک،
آیا کاستی می‌گیرد رفتن‌اش؟
هر چه می‌بینیم، هر چه می‌انگاریم
هیچ نیست مگر رویایی درونِ یک رویا.

در میانه‌ی خروش می‌ایستم
غرشِ ساحلی خیزآب-زده،
و در دست‌های‌ام نگاه می‌دارم
دانه‌های شنِ زرین را
چه اندک اند! و با این همه چه می‌گریزند
از انگشت‌های‌ام به اعماق،
وقتی که می‌گریم وقتی که می‌گریم!
آه خدا! نمی‌توانم گرفت‌شان
به قبضه‌ای تنگ‌تر؟
خدایا! نمی‌توانم به رهاند‌ن
یکی‌شان را از موجِ بی‌رحم؟
هر چه می‌بینیم، هر چه می‌انگاریم
رویایی ست درونِ یک رویا؟

A dream within a Dream - s-caruso