ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

گذربان‌ها


برگردانی از Sentinels از Fen






از پوستِ خزه‌پوش
نجوایی برمی‌آید از ابدیت
بازوانِ خورشادِ زمین‌‌گیر می‌رویند

این دلی ست که در غبار می‌تپد و می‌گوید
دندان‌های پرستش اند این‌ها که
پیغام‌شان را می‌گسترند به ستاره‌ها

مازه‌ای ساخته زمان ارض‌‌گردان
که گذر می‌زند به ماورا
این گذربانان برافراشته‌ اند
با ریشه‌هاشان جای‌گیرِ آغوشِ خونِ خاطره

با آماجی خاموش و قصدی ماورایی
سرشته در گردونِ اعصار
درهم‌دریده ازبرای تنِ گورها
زبان‌شان، شبح‌سان، از هوا می‌گذرد
تا زمان گیرد به بلوای تمدن‌

پرهون است این آسمان...

بر این پرهونِ آسمان، در این شبِ سوزان
از زنده‌گی شعله می‌کشند این گدارهای تهی
به وقتِ آواها، چرخ‌ها می‌سایند
حال اما، بردریده‌ اند از توفانِ زمان

نژم می‌گیرند در گردشِ بی‌پایان
برج‌های کبودِ استخوانی راه‌شان نشان می‌زنند
دانشِ کهن که می‌توفد به گورها 
افراشته اند این گذربان‌ها

بی‌حرکت مانده دروازه
چون یادمانی به اثیرِ بی‌سترسا
این پیغام محوِ غبارها ست
غریوشان هیچ در توفانِ بادها

بی‌حرکت مانده دروازه، نامکسور
پیغام محوِ غبار
بسته شده دروازه بر جهان‌ها که انگارناپذیر اند
ازدست‌رفته کلید، ناشناخته، رفته از یاد
از‌دست‌رفته، آشوغ شده، رفته از یاد...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

Kentucky Route Zero



A poetic experience with immanent-reflective interactivity 




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

رویایی درونِ یک رویا

برگردانی از A Dream within a Dream از ادگار آلن پو


این بوسه را بگیر بر پیشانی!
و، اکنون در جدایی از تو،
بگذار فاش بگویم
در اشتباه نیستی، که می‌انگاری
که عمرِ من یک رویا بوده؛
اگر اما امید رخت بربسته
در یکی شب، یا که در یکی روز،
در یک خیال، یا که در هیچ‌یک،
آیا کاستی می‌گیرد رفتن‌اش؟
هر چه می‌بینیم، هر چه می‌انگاریم
هیچ نیست مگر رویایی درونِ یک رویا.

در میانه‌ی خروش می‌ایستم
غرشِ ساحلی خیزآب-زده،
و در دست‌های‌ام نگاه می‌دارم
دانه‌های شنِ زرین را
چه اندک اند! و با این همه چه می‌گریزند
از انگشت‌های‌ام به اعماق،
وقتی که می‌گریم وقتی که می‌گریم!
آه خدا! نمی‌توانم گرفت‌شان
به قبضه‌ای تنگ‌تر؟
خدایا! نمی‌توانم به رهاند‌ن
یکی‌شان را از موجِ بی‌رحم؟
هر چه می‌بینیم، هر چه می‌انگاریم
رویایی ست درونِ یک رویا؟

A dream within a Dream - s-caruso

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

غمام



برگردانی از The Mist از Dormant Ordeal









ایکاروس، حضور-ات چه حس‌ناپذیر شده!
بال‌هات چه واهشته‌ اند، چه دژمان اند، چه درهم‌شکسته!
پسر-ام! ای خونِ من! دیگر نمی‌شناسم‌ات!
چه این‌جور ترساند-ات؟ چه این‌جور سراپا دگرگون کرده تو را؟
ای بادهای دل‌افروز، که ما همه را از این جا می‌برید،
غمامه را نتارانید
روشن نکنید آسمان را 
ای بادهای دل‌افروز، آسمان را روشن‌تر نکنید!

غمامی که از هم جدا کرد ما را
که آن کرانه را گرفته، آن کرانه که اذنِ پرواز نمی‌دهد
بی که حقی داشته باشد بر این قمارِ خطربارِ من
اگر سزای چنین غمامی‌م بود، راهی می‌یافتم به مردن

ایکاروس! چه رخ داده پسر-ام؟
حیات‌ات این‌جور ناتمام، غریبانه، پار!
نمی‌شناسم این لاشه را که پهن شده در برابر-ام!
چه این‌جور به پرواز بر فراز واداشته تو را؟ چه عجیل‌ات کرد به تصمیم؟
باد‌های دل‌افروز تو را به آن بالا زیرِ آسمان بردند
غمامه را تاراندند و تو ماندی حیران در شگرفی و روشنایی
پسر-ام، تو زیاده نزدیک بودی و پُرشتاب
زیاده مشتاق به دانستنِ آن حقیقتِ سنگین که این‌جور فرود-ات کشید

غمامی که از هم جدا کرد ما را
که آن کرانه را گرفته، آن کرانه که اذنِ پرواز نمی‌دهد
پس اسیر ام من تا همیشه؟
یا که شاید این غمامه آورده از ذهنِ هذیانی باشد، هان؟

آب، ثقیل‌ات می‌کند
گرما بال‌هات را می‌سوزاند
و نیستی خواهد بود هر چه خواهی دانست
با چشم‌هایی بسته رو به آسمان، در هراس

آن غمام که از هم جدا کرد ما را
از هم گسست ما را
آن کرانه که اذن نمی‌دهد به پرواز

Glory of Icarus - ReyeD33

برای اد

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۷, دوشنبه

هلالِ ساخته‌گی


برگردانی از The Myth Arc از The Body






قهرمانی در نگاهِ هیچ‌کس
منادیِ ظلمت
یک حیاتِ ناگفته؛
فکرهای خوبی نیستند این‌ها
تو اما نام‌ام را بگو
نام‌ام را بگو
و من تو را خواهم یافت
تا تاجی بر سر-ات گذارم از عشقِ عشق‌ها
تا به‌ابد زنده‌گی کنم
به‌تنهایی، در قلب‌ام؛
نام‌ام را بگو
و من تو را خواهم یافت



ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه

لاخه‌ها


«... باید گفت که مشکلِ نظرسنجیِ افکارِ عمومی ربطی به تأثیرِ عینیِ آن ندارد. تا جایی که به پروپاگاندا و تبلیغات مربوط می‌شود، چنان تأثیری، چنان که می‌دانیم، عمدتاً به دستِ مقاومت یا اینرسیِ فردی و جمعی خنثا می‌شود. مشکلِ نظرسنجی‌ها این است که سایه‌ی عظیمِ وانماییِ عملیاتی را بر کلِ دامنه‌ی کردارهای اجتماعی می‌افکنند، این سرطانی است که جوهرِ اجتماعی را مبتلا می‌کند و به جای خون تن‌آبه‌ی سفیدِ رسانه را در رگ‌های‌اش به جریان می‌اندازد.» بودریار/مبادله‌ی نمادین و مرگ

از ادبیاتی که سقفِ ذوقِ موسیقیاییِ کارورزان‌(مؤلفان و مخاطبان‌)اش درنهایت به چارتار و پالت و دنگ‌شو می‌رسد، چه انتظاری می‌توان داشت؟ قریحه‌ای که از سرِ سطحیتِ ‌سودا و کم‌عمقیِ فکر به فضاحتِ تمنا به اقبالِ مهربارانه‌‌ و عزیزم‌گویانه‌ی ذوقِ عوام افتاده، در ادبیت جز سرریزِ احساساتِ بی‌واسطه چیزی نمی‌فهمد.

تنها آن‌هایی تمام‌ نمی‌شوند که خود را به کارِ دشوارِ برقراریِ تعادل بینِ فشرده‌گیِ فهمِ ملالتِ غاییِ زنده‌گی، و گشوده‌گیِ زنده‌گی برای دیگران سپرده باشند. بازی‌گوشیِ شاد و پُرمایه و وفادارانه‌ای که از پسِ این تعادل می‌آید، برآورنده‌ی آن بالقوه‌گیِ درون‌ماندگار و پُرجلوه‌ای ست که شخص را به سرچشمه‌ای برای زنده‌گی تبدیل می‌کند.

روز به روز از شمارِ افرادِ حضوری افرادی که بی این‌که کاری کنند و چیزی بگویند صرفِ حضورشان دل‌افزا و خاطرنشین است کم می‌‌شود و از آن طرف به شمارِ افرادِ مضطرب، وراج و خودنمایی که تمنای توجه دارند، اضافه می‌شود. درست به همان ترتیبی که از شمارِ افرادِ دیالوگی و روابطِ غنیِ دوسویه‌ی بلندمدت کم می‌شود و به خیلِ مونولوگی‌ها و روابطِ سطحیِ زودگذر افزوده. در این گذر، که بیش از آن که تأسف‌انگیز باشد، از سرِ افشاگری‌اش در نشان‌دادنِ خواریِ انگاره‌های پیش‌رفت نزدِ حیوانِ پیش‌رونده به‌طرزِ مضحکی روشن‌گرانه است، تقدیرِ کورِ تکنولوژی در امحای هماره‌گیِ هستی زیرِ نقابِ تکثیرِ تصدیق‌آمیزِ ناپایاییِ وجودِ انسانی، از مهم‌ترین و گریزپاترین عاملیت‌های فرافاعلی ست.

ادبیات بدونِ فلسفه، زرد و رقیق و کور است. شکلی از بینایی و بیان‌گری هست که فقط با فهمِ تاریخِ فهمِ انسان ممکن می‌شود.

اطوارِ آ، ملغمه‌ای ست از چند فرمِ رفتاریِ کلیشه‌ای: عشوه‌ی ایرانی (طنازیِ هم‌راه با تظاهر به شرم)، تندخوییِ دخترانِ نوبلوغ (لطیف و هیستریک)، و فسرده‌گیِ چهره‌ وقتِ بی‌حرفی (افسرده‌گیِ بیش‌فعالی). ناخودآگاهی از این کلاژ همان چیزی ست که نمای بیرونیِ شخصیتِ او را به چیزی شبیه به نمای روان‌پریشانه و جذابِ هنرمندهای‌مان نزدیک می‌کند، به چیزی که در روابطِ آزاد و کثیر در غیابِ صمیمتِ ماندگار به اوجِ پی‌آمدهای منطقی‌اش می‌رسد: عدمِ امکانِ برقراریِ رابطه در ‌معلق‌‌زدن در دریای دوستان.

«حسِ تحقیر و بیزاری نسبت به تلبیس، خود پیشاپیش نخستین تجلیِ ریاکاری ست.» - هگل/پدیدارشناسیِ روح

در منطقِ پراشیده‌گیِ نامتکلفِ صدا و رنگ‌ها در شووگیز، که در عینِ نیاویختن به ایده‌ی تنوع و تغییر پای‌بندیِ غریبی به بیرون‌کشیدنِ جهانِ گشوده در یکای ایدتیکِ تجربه‌ی شنیداری دارد، شکلی بی‌سوژه از نوعی روایت‌گریِ پسارمانتیک از وضعیتِ مسکنتِ ناخواسته اما پذیرفته بروز می‌کند. {تنها موسیقی و اندیشه‌ها، ارتباطات و هستی‌هایی که از جنسِ موسیقی اند می‌تواند در عینِ نااجتماعی‌بودن، پرداختی درست از موقعیت‌های تاریخاً انسانی به دست دهد.}

برای او منشِ اخلاقی، فارغ از هر ضرورت/جذابیتِ اجتماعی، فلسفی و هستی‌شناسانه‌ای که می‌تواند داشته باشد، حکمِ آن شکلی از زنده‌گیِ منسوخ را دارد که وجودِ بارقه‌های آن در یک فرد می‌تواند او را به‌طرزِ اغواگرانه‌ای کهن، نابهنگام و اصیل ‌گرداند. در شرایطی که همه اخلاق‌مداری را رادعِ حیاتِ رنگارنگِ روحِ آزاد (بخوانیم رادعِ ول‌انگاری و مصرفِ خود و دیگران در زنده‌گیِ درخودفرورفته) می‌دانند، اخلاقی بودن به اندازه‌ی ایماها، اشاره‌ها، زبان‌ها و پوشش‌های ازیادرفته جذاب و خواستنی ست.

سبکِ نوشتاری‌ای که پاس‌دار، نماینده و باردارِ لحنِ تنهاییِ نویسنده نباشد، سبکِ اصیلِ او نیست.

«به چنگ آوردنِ دیگربوده‌گیِ دیگری که باید قطعیتِ من را در هم شکند، به کمکِ هیچ یک از روابطی که مشخصه‌ی نور اند امکان‌پذیر نیست.» - لویناس/از وجود به موجود

ما شیوه‌های گوناگونی برای ارضای اراده-به-همانستی، ارضای میل به حفظِ انسجامِ خیالی/تصویری از خود داریم. امضا پای اثر، کیفورشدن از مونولوگ، ارتباط‌های مالکانه با دیگران و جهان و ...، در میانِ این شیوه‌ها در نشان‌دادنِ طبیعتِ حیوانی و نابالغانه‌ی خودشیفته‌گی، در توجیهِ ماندن در مرحله‌ی آینه‌ای و نشان‌دادنِ ترسِ ازدست‌رفتنِ من، سلفی‌انداختن از همه مترقی‌تر و همه‌گیرتر، و در عینِ حال ترحم‌برانگیزتر و افشاگرتر است.

احساسِ نیاز به تغییرِ چهره، ضرورتِ پیراستن و آراستنِ چهره و عوض کردنِ قیافه، درست مثلِ وسواس به تغییرِ چیدمانِ اثاثیه‌ی خانه، از شلوغی و سطحیتِ درون خبر می‌دهد.

نه میل، که این موسیقی ست که تن را درمی‌نوردد. شدت‌مندی، گذرنده‌گی و قرارزداییِ موسیقی از جنسِ اشتیاقی ست که ورای منطقِ میل، ورای ضرورتِ وهمیِ بود و نه‌بودِ علت/ابژه‌ی میل، با درهم‌شکستنِ بستارِ تن ما را به هسته‌ی سختِ خیال، آن‌جایی که تنها بازیِ بداهتِ حضور در بی‌واسطه‌ترین شکلِ ممکن از تجربه امکانِ وجودِ تن را ممکن می‌سازد، نزدیک می‌کند.


Odilon Redon - A Mask Sounds the Funeral Knell

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

سلول‌های آسیمه


برگردانی از Troubled Cells از SubRosa







آن‌جا، پشتِ نرده
کودکی هست که ما همه از او می‌ترسیم
آرام‌مان را خوار می‌دارد، آسودن‌مان را
خاری ست در پهلومان
کِی خواهد مرد؟

- حالا، هر راهی هم که می‌روم، هر چه دور هم که باشد
مرا باز به این‌جا می‌برد، این‌جا نشان‌خورده به لب‌خند-ات
و هر رویای بیداری، هر ساعتِ باطل
مشحونِ مرضی ست گریزناپذیر -

موسیقیِ خوش در گرامافون داری
و آتشی در شومینه ُ بازو به کمرِ بانو
و این‌ها می‌‌نوازند اشک‌های تمساح‌ِ تو را 
وقتی که به کودک زیرِ پله‌های سردابه فکر می‌کنی:
کِی نیست خواهد شد؟

- که اگر راهی برای تو نباشد، برای من هم راهی نیست
نمی‌پذیرم این بوستان‌های خجیر را، وامی‌زنم این کرسیِ جاه‌آفرین را
که اگر راهی برای تو نباشد، برای من هم نیست
به این درفش‌های طلایی نیازی‌م نیست، به این آغوشِ واهی 

حالا، هر راهی که می‌روم، هر چه دور هم که باشد
مرا باز به این‌جا می‌گرداند، که این‌جا محکومِ لب‌خندِ تو ست
چیزها همه آگنده اند از مرضی که نمی‌توانم گریخت
که این سلول‌های آسیمه تنِ درست نمی‌آورند

هیچ خیرِ برتری نیست اگر که منکوب باشی تو 
هیچ خیرِ برتری نیست.
پردیس دغا ست اگر که به مدخل‌اش باید به چوبه بسوزانیم‌ات
پردیس دغایی بیش نیست اگر کنار-ام نباشی -


ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۸, چهارشنبه

به سوی شمال


برگردانی از Northward  از Summoning






باد سخت ست و شخته
و به آسمان توفان‌ها ست
راهِ ما از زمینِ شمال می‌گذرد
و فراز می‌رود، فرازتر

به یسار، دریایی ست که از آن آمدیم
به‌ راست، ماهورهای سپیدِ بی‌درخت
باد شخته‌تر می‌شود
و می‌لرزیم ما

با انگشت‌هامان فشرده، برمی‌کشیم
شمشیرها‌مان را، و به تپه می‌زنیم
راه گوریده ست و پُرشیب
به نبرد می‌برد ما را

- دُر فیرن ای گویینار

پدرود ای کوه، ای دره، ای دشت
پدرود ای باد، ای سرما، ای باران
ای میغ، ای ابر، ای اثیرِ آسمان
ای ستاره، ای ماه که زیبان اید هوش‌ربا

پدرود ای برگ، ای شکوفه، ای علف
که شاهد اید گذرِ فصل‌ها را
پدرود، ای زمینِ دل‌انگیز، ای آسمانِ شمال
ما، رستگار، می‌میریم این‌جا

- دُر فیرن ای گویینار


Shadowgate - Chriscold

برای کاوه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

اداما


برگردانی از Adamah  از The Body





ابرها می‌شکفند سنگین، سبع، سخت
از سترسای امرِ محال
این زمینِ تفسیده و رنجور
خشکید
ای سیلِ آیا
توفانی بگیر طعنه‌زن، تیره‌‌گر، طاغی       

بگذار ببارد
بگذار ببارد
بگذار ببارد

بر این برِّ بخسیده
بر این زمینِ سوخته


ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

خورشیدِ پوک و قهقرای حشره به آدم

: (نا)خوانشِ نگاره


-         من حاضر بودم و ابرِ آن‌ها لاجوردی بود، و فوجِ اشباحِ بنفش زیرِ خورشادِ تابانِ پوک؛ او ایستاده بود بر تارکِ ترساترین‌شان، او دور بود از بوی مَرغ‌های مهاجم‌اش، او در حال بود و نجوای نضجِ شاخک‌های سرخ سرمی‌داد.

{ آرتور می‌گوید چیزهایی از ناگشودارِ شخصیت و فضائل و رذایل هست که بعد از یک سنِ خاص برخلافِ پندارِ خامِ عامه اصلاً نمی‌توان عوض‌شان کرد: ذوق و قریحه و زبانِ بدن و پذیرنده‌گیِ حسی و بُعد و گستره و روحِ چشم‌ها و نگاه و غیره من در پاسخ به او به این‌ها که به بخشِ دریافتیِ شخصیت مربوط می‌شوند ابعاد عملی و بیانی را هم اضافه می‌کنم: درکِ حیاتِ مفاهیم شمِ اخلاقی-ارتباطی ادبیتِ گفتاری-رفتاری شعورِ استتیک و چیزهایی از این دست آرتور می‌گوید در این صورت من از او بدبین‌تر ام و اگر مدیتیشن را درست به جا بیاورم و کمی شرقی‌تر بیاندیشم و عوضِ این زهرماری‌ها افلاطونی شوم و شراب‌ بنوشم، روشن‌تر خواهم شد و این به زمانه‌ام برمی‌گردد و درهرحال در همه‌ی این اقوال و احوال خواستِ زنده‌گی حتا ماهایی را که به منطقِ میل و ملال پی برده‌ایم و دم‌خورِ شادیِ امرِ والا شده‌ایم اسیرِ خود نگه می‌دارد و در این رابطه این حتا برای اویی هم که به رسته‌ی درگذشته‌گان پیوسته صادق است بعد نو-موهای بلندِ سپیدش را نشان‌ام می‌دهد و از داستانِ عاشقی‌اش با محبوبه‌ی سرخ‌جامه‌ای می‌گوید که در میانِ مرده‌گان پیدا کرده و او به رسمِ عاشقی هر روز برای‌اش مو می‌کارد و هر شب برای‌اش می‌رقصد با هم می‌خندیم من تأیید می‌کنم و ضمنِ گفتن از هوشِ زبانیِ حیرت‌انگیزِ گ و بی‌استعدادیِ مفرط‌ش در نقاشی که با ترکیب با قوه‌ی خیالِ زیاده‌خلاق‌اش کارستان می سازد از این می‌گویم که او نبوده تا زیگموند و مارتین و ژاک و این‌ها را بخواند تا از دیدنِ نورِ ردی که از گرگیاس و او تا ذهنِ زمانه‌ی ما کشیده شده و بومِ رانه‌ی مرگ را رنگین‌تر از زمانِ او کرده کیفور شود بعد می‌گویم اما هزاربار هم که امانوئل را از نو کشف کنم امکان ندارد برای‌اش شعر بنویسم خنده‌اش می‌گیرد بعد نقاشیِ گ را نشان‌اش می‌دهم و از او می‌خواهم که بگذارد از موهای‌اش عبور کنم و واردِ ذهن‌اش بشوم تا این نقاشی را در ترکیب با خوابِ غریبی که گ از زی دیده برای‌اش خوانش کنم می‌گوید با جادوهای من آشنا ست و چون از آنری شنیده مهربانانه اند و فهمیده خودم هم اهلِ بدخواهی و مرده‌آزاری نیستم و عاشق‌ها را ستایش می‌کنم و با فلسفه‌ی او هم چندان ناساز نیستم و به‌طرزِ رمانتیکی از سانتیمانتالیسمِ بابِ روز و احساساتی‌گری بیزار ام اجازه می‌دهد.}

-         سرخ شده بودم و بی‌تن. گ می‌خندید، آواز می‌خواند و از تبدیلِ یک حشره به یک عاشق نقاشی می‌کرد.

گ زی را رویا می‌بیند که بر لبه‌ی استخر نشسته و گرم گرفته به خواندنِ کتاب. گ خود-اش را می‌بیند که از صفحاتِ کتاب متجسم می‌شود، از کتاب بیرون می‌جهد و در استخر ناغوش می‌زند، رو به زی و با آوای کودک زی را خطاب می‌گیرد به دعوت به آب. زی کتاب را می‌گذارد و با هم غوطه می‌خورند. و این رویایی بوده روشن، ترانما و بی‌نیاز به تعبیر، از ماجرای دل‌تنگیِ آن روزِ گ به زی. ما، نیمه‌مست، همه حاسد شدیم از شفافیتِ روانِ کودک، و از حکمتِ روشن و هوش‌یاری که می‌تواند روایتِ رویا را در پیش‌نهادِ ماجرای روز به دیگری تحویل کند. منِ بی‌رویای هماره‌ حسود به دیدنِ رویا این حسد را دستاویز می‌کنم، انگیختار می‌کنم تا زمان‌مندیِ خلقِ نقاشیِ رویاییِ گ را در بزنگاهی میان‌ذهنی‌تر و بی‌مقصودتر بنشاند که در آن جهانِ کودکانه‌ی او از فضای پذیرنده‌گیِ رویا و تخیلِ فعال مرززدایی می‌کند تا ما بیداران را دستِ کم در جایی میانِ این بازی جای‌گیر ‌کند که هر چه خیال می‌کنیم واقعی ست. پس من این نقاشی را این‌جور ناخوانی می‌کنم:

-         سرخ شده بود، و خیلِ حشرات که ولوله می‌کردند به رسمِ چشته‌خواری از عشق پیرامونِ دل‌دارانِ او، دل‌دارانِ سبزِ او، بنفش پوشیده‌ بودند به خیال که با تلون به شکوهِ رنگ، خاطرنشینِ احوالِ عشق می‌شوند و نزدیک‌تر به کیانِ دل‌بری. و آن‌ها، آن جانان، افتادند، مَرغ شدند، قصد به دوری از حسِ شامه و تسطیحِ تن، که اندامِ حشرات مُنتن بود، گندزده از روحی تابستانی، بی‌قرار و توخالی. و او رنگِ آبی را از بنفشِ تن‌اش کَند، خیساند و به آسمان فرستاد تا ابر شود و سایه اندازد بر این محشرِ دل‌گزا. تن‌‌اش نابود شد، او سرخ شد، و از خورشید هرم گرفت، خورشیدِ پوک، تا با سیمایی نهایی و پاهای‌ سوخته بر لحیم‌ترین آدمِ این فوج بایستد، صف داد تا به شاخک‌های‌شان، به شاخک‌های آن‌ها که بی‌ریخت می‌آمدند به هولِ آدمیت، سرخی ببخشد، تجهیزشان کند به رسمِ عاشقی.
 
بی عنوان - گ. ف.


برای گ

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۴, چهارشنبه

دروازه‌ی زمستان

برگردانی از Winter’s Gate از Insomnium   


{ماهِ سلاخ}

محاطِ ماهِ مانده ایم 
و این بوی زمستانِ آیا ست
بشنو، ناله‌ی باد را
که این نغمه‌‌ از زه‌دانِ اقیانوس آمده؛
دور، آن‌جا، پشتِ ما
دودِ سیاه هنوز برپا ست
از خانه‌های خدای جنوب
درهم‌شکسته‌ از سم‌های آهنی 

وقتِ ماهِ سلاخ
به راه‌های بی‌خورشید می‌زنیم، به راه‌های بی‌ستاره
به آخرِ جهان می‌رویم ما با کشتی
به یافتنِ تاج یا که مرگ؛
وقتِ ماهِ سلاخ
در فصلِ مِه
به ظلما می‌زنیم ما
فرومی‌غلتیم ما به شبِ شخد

محاطِ دریای سبع ایم
و این بوی معابدِ سوخته ست 
بشنو، ناله‌ی امواج را
که این نغمه از اعماقِ مکنون آمده؛ 
دورِ دور ایم از دریاکنارِ خانه
و زمستان در پی‌ِ ما ست
زمستانِ گرسنه، زمستانِ حریص
عن‌قریب شکار ایم ما، شکارِ آن کِرمِ بزرگ

فرومی‌غلتیم ما به شبِ شخد /


{گرگِ زرین}

و آن‌جا، از میانِ ابر و میغ
کوهی عظیم پیدا ست
چکاد-اش سایا به آسمانِ خاکستری
صنوبرهای خاموش‌اش حارسِ ساحل

آن‌جا غنیمتی منتظر نشسته، با پوزخند
سزا به افسانه‌ها
آن‌جا گرگی زرین منتظر نشسته
ددی شِش‌پا

و هنوز می‌جویم من
و هنوز منتظر ام من
تا سایه‌ات را بیایم
در میانِ تارترینِ شب

و من گل‌های رنج می‌دهم هنوز
گل‌های تنهایی هنوز

چه مکرِ خدایگانی ست این؟
که این غنیمت‌ها و مکنت‌ها
این‌چنین به دست‌رس اند
و نه اما در چنگ‌

و هنوز می‌جویم من
و هنوز منتظر ام من
تا سایه‌ات را بیایم به میانِ تارترینِ شب
و هنوز می‌جویم من
و هنوز منتظر ام من
تا جایی بیابم که در آن اندوهی راه نمی‌برد

و هنوز می‌فشرد مرا
چون دستی غریب و سرد
و هنوز می‌سوزد مرا
چون زبانِ افعی انگار

به‌تر بود انگار
خوابیدن بر بسترِ لوش
و تماشای سیمای ماه
از زیرِ امواج

به‌تر بود انگار
آسودن بر لجم
در زه‌دانِ اقیانوس
به رویادیدنِ روزهای پیش

بی‌خورشید، بی‌ستاره، بی‌راه است راه


{بر دروازه‌های زمستان}

و من گل‌های رنج می‌دهم هنوز، گل‌های تنهایی

و بر کوه‌کنار
دروازه‌ای هست زَفت
خیره به شمال
 منتظر، تنها

مدخل را گرفته‌اند
این درهای عظیمِ سنگی
درهایی ناجور برای آدمیانِ میرا
ناجور برای ما

مکرِ خبیثِ خدایانِ سخت‌سر ست این؟
این غنیمت‌ها و مکنت‌ها
این‌چنین به دست‌رس
و نه اما در چنگ‌

گام برمی‌‌دارم من، افتاده‌سر
باد به دلِ تنگ‌آمده می‌زند
بی‌بار، ‌چون پرنده‌ای بر بازو‌های‌ام
به عمقِ جان‌ام می‌نگرد این

امواجِ سترگِ شمال بر ما
چه لحنِ غم‌باری دارد این شب
ظلمای سنگین به پیرامون
بارِ زمان بر ما

کس نمی‌خواند امشب
کس این کومه را ترک نخواهد کرد
رویا رویای گرگِ زرین
شکوه، شکوهِ زورِ زمستان

/ و نه اما در چنگ‌ /


{دروازه باز می‌شود}

بشنو این صدای طنینی ست
که از تن‌ات می‌گذرد
از زمین، از آسمان
غریوِ درنده، غریوِ یک تندر
این‌جا طنین می‌گیرد، آوای مرگ ست این
آسمان را گرفته‌اند این ابرهای سیاه
بر آن‌ها، قهرِ زمستان

و برمی‌خیزد با چهره‌ای بی‌آوا و سپید
از بطنِ زمین
از زیرِ کوه

محاط به توفان ایم ما
به پیچاپیچِ سپید و خاکستر
زوال بر ما ست
انتقامِ خدایانِ شرور

این‌جا، به پایانه‌ی جهان، می‌لرزیم ما
دور از دریاهای فریب‌کار
این‌جا پنهان می‌شویم ما، به پناه می‌خزیم
دور از دریاکنارِ خانه

و برمی‌خیزد با چهره‌ای بی‌آوا و سپید
از بطنِ زمین
از زیرِ کوه
خورشید و زمین می‌بلعد، جنگل و دریا می‌خورد
می‌بلعدمان...

خیزخیز در برف می‌رویم
باد تازیانه‌ گرفته بر صورت‌ام سرد

محرومِ راه... محرومِ امید
نام‌اش را می‌خوانم... در بوران

آن‌جا، در ستهمِ سرما، می‌گیرم‌اش
ترسِ مرگ خیره شده چشم در چشم به من

از میانِ زوزه‌ی باد، فریادی می‌آید
آن‌جا در بورانِ برف، چیزی می‌جنبد
مخلوقاتی آفریده از خشمِ زمستان
نزدیک می‌شوند

در دهانه‌ی غار، از شکافی در دیوارِ سنگی
راه‌ام را به تاریکی می‌برم
پشت‌ام، هیولایی زمین‌شکاف
نور می‌کُشد

بشنو صدای ساییدن است این... از سنگ بر سنگ
ژرف‌تر می‌خزم... در ظلما


{واپسین ایستار}

شعله ضعیف است و ناپا
حلقه‌ای از مردانِ لرزان ایم
محاطِ سرمای بی‌انتها
به این شبِ همیشه، به این ظلمای جاودان

ناله‌ی بادهای نامیرا
هم‌تافته‌اند حالا با این فریادهای تهی
آتش خاموشی می‌گیرد
فرجامِ ما ست این

از ظلما، از سرما
از دلِ شب آمده‌اند این‌ها
زهرخندِ ستم اند، تقدیرِ ستم
که ستم اراده‌ی زمستان است

چه پیکارِ بی‌رحم ای
و این واپسین ایستار تلخ است
فنا و ویرانی ست؛
و آن‌ها را قبضه‌ای منجمد گرفته
این‌جا به پایانِ جهان
محاطِ شجامِ مرگ 

خدایانِ دریاهای شگرف اند این‌ها
متبلور در برف
و راهی نیست از این خشم
از این ارواحِ خبیث

خورشید و زمین می‌بلعند
 جنگل و دریا می‌خورند
می‌بلعند ما را


{به خواب}

نغمه‌ای آرام بخوان برای من
نغمه‌ای از بهار، از دریا
نغمه‌ای خاموش بخوان برای من
نغمه‌‌ای از امید، نغمه‌ی خواب


- برای م.م