مسیح باز مصلوب.
کمی در ابهت معنایش بنگر!کمی باریکه های خون را نظاره کن،کمی به تلخی واژه ها بیندیش،صلیبها همچنان بر افراشته اند و مصلوبها همچنان بر چارمیخ حماقت دیگران،بر دیرک اندیشه های هرزه و نشخوار شده،بر صلیبی که دیرک عمودیش گویی تا ابد در خاک آدمیت استوار شده:بر جهل و رمه گون زیستن.
کو فریادی که ندا دهد:اینک آخرین مصلوب؟گاهِ این فریاد زمانی فرا می رسد که این صدا در باد بپیچد:اینک آخرین انسان!
جالب اینجاست که این رمه!درست در آنی که به مسیح مصلوبشان می اندیشند،و به یادش اشک می ریزند،از برای انتقام،از برای حفظ نام و تقدیسش، مسیحی دیگر را به چارمیخ افکارشان می کشند.
بنگر! اینک این یهودا نیست که میخ بر صلیب می کوبد و مسیح را بازمصلوب می کند،اینک این ابن ملجم نیست که علی را فرق می شکافد،این ابوسفیان و کفار نیستند که محمد را تبعید می کنند،تهدید می کنند.حلاج را "حق پرستان" به جرم "انا الحق" بر دار کردند،یادت هست؟
۱۳۸۲ تیر ۱۴, شنبه
شکلِ اصیل وغیراصیل هستی انسان/دازاین از نگاهِ هایدگر
{پاره ی دوم)
در هستی اصیل دازاین، هستندگان (اشیا، انسان ها...) همه آن گونه که به راستی هستند بر او آشکار می شوند و این آشکارگی تنها نزد اوی دازاینی است که درگیرِ هستندگی است، کنش-ورز و فعال است؛ و نه دازاین منزوی ِ اندیشنده ِ صرف و نه سوژه ی دانای منفردِ جدا-از-هستی. دازاین اصیل در تکاپوست و در درگیری با دیگرانی که باآنها می زید، "نگرش"ی نو و تازه نسبت به آنها و هستی را در خود می آفریند و اصالت او یعنی دغدغه ی همیشگی اش در این آفریدن.
دازاین در شکل غیراصیل هستن خود اما، به هرروزگی خو می گیرد و از انبازی دیگرانی که چون او برده ی "هرکسی" شده اند، احساس سرخوشی می کند و خویش را راست می پندارد. تنها هنگامه ی "اضطراب" است که بر خودِ خوگرفته به هرروزگی تلنگرِ بهُش می زند و او را به درنگریستنِ شورمندانه و باشیدن آگاهانه-شاعرانه در هستی و آشکار کردن و "واگشودن" اش وا می دارد. در این دم، دازاین سرشار و فربه از معنا می شود و آنچه که زین پیش برای اش "آشنا" و یکنواخت بوده ، به تمام "آشنایی" ها، "عادت ها" و "خستگی" ها را می شکند و تر-وتازه و معنادار می کند؛ چرا که در اضطراب، دازاین "امکانِ نبودن" را تجربه می کند و راهی به مغاک رازآلود نیستی می برد و با اندیشیدن به نیستی (این اندیشگری خجسته!) آشنا می شود؛ این آشنایی است که او را فرامی برد، تعالی می بخشد، بزرگ اش می کند و دازاین تر. این حالت تا زمانی ادامه دارد که روحیه ی دازاین، مضطرب است. پس از پایان دلهره، دازاین دیگربار به هستی غیراصیل بازمی گردد.
اضطراب، دغدغه و دلهره ( که در عشق، از دست دادن نزدیکان، مرگ و از اینجور رخدادهای هرروزه-شکن، خویش را بر انسان عادی می نمایند) رهیافتی است به هستیِ اصیل دازاین. دازاین در اضطراب با شکستن و نابودگری بیرحمانه ی هر آشنایی و عادت، به "نیستی"، به گشایش نو و نوتر هستی، به معناداری نزدیک می شود و از این نزدیکی راهی به ژرف-اندیشی به "هستی" می برد و این گونه شکلِ هستنِ اصیل خویش را بنیان می بخشد.
افزونه:
درنگیدن در اندیشه های هایدگر دراندگیدنی نو در چیزهای آشنایی است که به واسطه ی عادت، دیگر اندیشیده نمی شوند؛ چیزهای شگفتی که غبار عادت، شگفتگی شان را پوشانده و دیگر به چشمِ تنبل انسانک امروزی نمی آیند. هایدگر به آن چیزهایی اندیشیده که برای هریک از ما در جایگاه ِ یک انسان، چیزهایی موجود، زیسته شده و البته نااندیشیده اند. به چیزهایی پرداخته که نه همچون بیشگانه ی فیلسوف-نماها، چیزهایی تاریخی و گذرا، که پرسش هایی همیشگی و هرزمانی اند: پرتاب-شدگی، بادیگران-هستن، سنت، طرح-اندازی و گزینش، اضطراب، مرگ، و سخن-کوتاه، هستی و نیستی ... که بیشگانه ی ما در اندیشه ی هرروزه رویارویمان داریم. بحثِ هرروزگی و شکل غیراصیل هستن و کنارهم نشاندن "از-آنِ-خود-بودگی" و "با-دیگران-هستن" برای سومی ای که از همکناری فرد و جمع و "من" و "ما" ناتوان است؛ و غرقه در ذهنیت انبوهگی شده بحثی مفید می نماید. چه خوش که همچون او خویش مان را برای پذیرایی از پرسش و این سان، درودگویی بر"اندیشه"ی ناب در معنای راستین اش که در روزگارِ ما (روزگارِاصالت پراگما) گم گشته، آماده کنیم. باری! مرغ ِ اندیشه هر جایی لانه نمی کند...
{پاره ی دوم)
در هستی اصیل دازاین، هستندگان (اشیا، انسان ها...) همه آن گونه که به راستی هستند بر او آشکار می شوند و این آشکارگی تنها نزد اوی دازاینی است که درگیرِ هستندگی است، کنش-ورز و فعال است؛ و نه دازاین منزوی ِ اندیشنده ِ صرف و نه سوژه ی دانای منفردِ جدا-از-هستی. دازاین اصیل در تکاپوست و در درگیری با دیگرانی که باآنها می زید، "نگرش"ی نو و تازه نسبت به آنها و هستی را در خود می آفریند و اصالت او یعنی دغدغه ی همیشگی اش در این آفریدن.
دازاین در شکل غیراصیل هستن خود اما، به هرروزگی خو می گیرد و از انبازی دیگرانی که چون او برده ی "هرکسی" شده اند، احساس سرخوشی می کند و خویش را راست می پندارد. تنها هنگامه ی "اضطراب" است که بر خودِ خوگرفته به هرروزگی تلنگرِ بهُش می زند و او را به درنگریستنِ شورمندانه و باشیدن آگاهانه-شاعرانه در هستی و آشکار کردن و "واگشودن" اش وا می دارد. در این دم، دازاین سرشار و فربه از معنا می شود و آنچه که زین پیش برای اش "آشنا" و یکنواخت بوده ، به تمام "آشنایی" ها، "عادت ها" و "خستگی" ها را می شکند و تر-وتازه و معنادار می کند؛ چرا که در اضطراب، دازاین "امکانِ نبودن" را تجربه می کند و راهی به مغاک رازآلود نیستی می برد و با اندیشیدن به نیستی (این اندیشگری خجسته!) آشنا می شود؛ این آشنایی است که او را فرامی برد، تعالی می بخشد، بزرگ اش می کند و دازاین تر. این حالت تا زمانی ادامه دارد که روحیه ی دازاین، مضطرب است. پس از پایان دلهره، دازاین دیگربار به هستی غیراصیل بازمی گردد.
اضطراب، دغدغه و دلهره ( که در عشق، از دست دادن نزدیکان، مرگ و از اینجور رخدادهای هرروزه-شکن، خویش را بر انسان عادی می نمایند) رهیافتی است به هستیِ اصیل دازاین. دازاین در اضطراب با شکستن و نابودگری بیرحمانه ی هر آشنایی و عادت، به "نیستی"، به گشایش نو و نوتر هستی، به معناداری نزدیک می شود و از این نزدیکی راهی به ژرف-اندیشی به "هستی" می برد و این گونه شکلِ هستنِ اصیل خویش را بنیان می بخشد.
افزونه:
درنگیدن در اندیشه های هایدگر دراندگیدنی نو در چیزهای آشنایی است که به واسطه ی عادت، دیگر اندیشیده نمی شوند؛ چیزهای شگفتی که غبار عادت، شگفتگی شان را پوشانده و دیگر به چشمِ تنبل انسانک امروزی نمی آیند. هایدگر به آن چیزهایی اندیشیده که برای هریک از ما در جایگاه ِ یک انسان، چیزهایی موجود، زیسته شده و البته نااندیشیده اند. به چیزهایی پرداخته که نه همچون بیشگانه ی فیلسوف-نماها، چیزهایی تاریخی و گذرا، که پرسش هایی همیشگی و هرزمانی اند: پرتاب-شدگی، بادیگران-هستن، سنت، طرح-اندازی و گزینش، اضطراب، مرگ، و سخن-کوتاه، هستی و نیستی ... که بیشگانه ی ما در اندیشه ی هرروزه رویارویمان داریم. بحثِ هرروزگی و شکل غیراصیل هستن و کنارهم نشاندن "از-آنِ-خود-بودگی" و "با-دیگران-هستن" برای سومی ای که از همکناری فرد و جمع و "من" و "ما" ناتوان است؛ و غرقه در ذهنیت انبوهگی شده بحثی مفید می نماید. چه خوش که همچون او خویش مان را برای پذیرایی از پرسش و این سان، درودگویی بر"اندیشه"ی ناب در معنای راستین اش که در روزگارِ ما (روزگارِاصالت پراگما) گم گشته، آماده کنیم. باری! مرغ ِ اندیشه هر جایی لانه نمی کند...
۱۳۸۲ تیر ۱۲, پنجشنبه
شکلِ اصیل وغیراصیل هستی انسان/دازاین از نگاهِ هایدگر
{پاره ی نخست)
هستی غیراصیل آدمی از دید هایدگر یعنی از کف دادن فردانیت، پیروی از حکم "هرکس" غوطه خوردن در هرروزگی و حل شدن در مناسبات بی-مایه ی اجتماعی و این سان، بدل شدن به یک "نُرم-انسان".
هایدگر از "از-آنِ خود-بودگی" سخن می گوید. ازپاسداشت خویش همچون هستنده ی آفریننده که با وجود پذیرش ِ "با-دیگران-هستن" و "درمیان-زیستن"، یکه-گی اش را می پاید تا به "هرکس" بدل نشود. سقوطِ da sein (=دازاین یعنی هستنده ای که رو به "آنجا" دارد، یعنی هستی-در-آنجا)، زمانی آغاز می شود که او اصالت خویش در مقام هستنده ای که همزمان با دانش از تناهی خویش، رو به پیش دارد و به "آنجا"، به پیشایندها می رود، را فراموش می کند و به استانده های زندگی هرروزه که زاییده ی خوی کاهل و خطرگریز "هرکس" است، بیاویزد و همگانگی کند. در این حالت دیگر به امکانات پیشروی و به آنجایی-بودن ِ خود نمی اندیشد و ازرفتن-به-آنجا به واسطه ی دوری از طرح اندازی ها و پیشدستی های ناب، باز می ماند.
اما این "من-بودگی" و پاسداری دازاین از خویش از "هرکس-شدگی" را نباید با فردگرایی کور و اتمی (یا به قول انبوهگیان، فردگرایی بورژوازی) جابه-جا گرفت! دازاین با-دیگران می زید و این "با-دیگران-بودن" منش باشندگی اوست. گریز از این با-دیگران-هستن برضد منش هستندگی دازاین است. دازاین با دیگران می زید اما یکه-گی اش را در این با-همی نگاهدار است. اصالت اش بر این است که در این با-هم-بودگی، "از-آنِ خود-بودگی کند" و این سان از "سقوط" به هرروزگی و سرسپردگی به استانده های "هرکسی" دور شود. دازاین محور و چونان سوژه ی دکارتی نیست که فراتر و جدا از دیگر باشندگان به دانایی و شناسایی بپردازد. دازاین ، در-جهان و با-دیگران هستندگی می کند و نه جدا از آنها. دیگران، اشیا، اجتماع، سنت ، همه بخشی از جهان اوی اند که هستی را برای اش آشکار می کنند. اما اگر در این با-دیگران-بودن، روحِ "هرکسی" بر او چیره شود و او خود را پاره ای از "هرکس" ، جزئی از اجتماع و پاره ای از انبوهه بداند، سقوط دازاین شکل می گیرد که در آن، دازاین به امکانات و گزینه های پیشروی از اجتماع و سنت (هر دو به معنای گسترده و عمیق کلمه) و فرارَوی از هرروزگی نمی تواند دست یازد؛ در صحرای فراخ و بی-پستی-وبلندیِ زندگی "هرکس" ، گم می شود و البته از این گمگشتگی آگاهی ندارد. او خویش را مسئول و متعهد می انگارد، اما در حقیقت از مسئولیت راستین خود که همانا "دازاین تر شدن"، فردتر شدن است و پیش-رَوی به "آنجا"ی فراپیش، شانه خالی کرده؛ پوچ و ساده شده و باژگونِ آنچه می انگارد به یک هیچ-کاره بدل شده که تنها با دیگران در زندگی "هرکسی" شریک است. همه جا هست و هیچ جا نیست، چون "هرکس" هم، همه جا هست و هیچ جا نیست. همه کار می کند و هیچ نمی کند، چون "هرکس" هم همین طور است.همه-هیچ می شود و چونان خدای انبوهه، سرسپرده ای اصیل برای "هرکس" و درنتیجه دازاینی غیر اصیل می شود.
{پاره ی نخست)
هستی غیراصیل آدمی از دید هایدگر یعنی از کف دادن فردانیت، پیروی از حکم "هرکس" غوطه خوردن در هرروزگی و حل شدن در مناسبات بی-مایه ی اجتماعی و این سان، بدل شدن به یک "نُرم-انسان".
هایدگر از "از-آنِ خود-بودگی" سخن می گوید. ازپاسداشت خویش همچون هستنده ی آفریننده که با وجود پذیرش ِ "با-دیگران-هستن" و "درمیان-زیستن"، یکه-گی اش را می پاید تا به "هرکس" بدل نشود. سقوطِ da sein (=دازاین یعنی هستنده ای که رو به "آنجا" دارد، یعنی هستی-در-آنجا)، زمانی آغاز می شود که او اصالت خویش در مقام هستنده ای که همزمان با دانش از تناهی خویش، رو به پیش دارد و به "آنجا"، به پیشایندها می رود، را فراموش می کند و به استانده های زندگی هرروزه که زاییده ی خوی کاهل و خطرگریز "هرکس" است، بیاویزد و همگانگی کند. در این حالت دیگر به امکانات پیشروی و به آنجایی-بودن ِ خود نمی اندیشد و ازرفتن-به-آنجا به واسطه ی دوری از طرح اندازی ها و پیشدستی های ناب، باز می ماند.
اما این "من-بودگی" و پاسداری دازاین از خویش از "هرکس-شدگی" را نباید با فردگرایی کور و اتمی (یا به قول انبوهگیان، فردگرایی بورژوازی) جابه-جا گرفت! دازاین با-دیگران می زید و این "با-دیگران-بودن" منش باشندگی اوست. گریز از این با-دیگران-هستن برضد منش هستندگی دازاین است. دازاین با دیگران می زید اما یکه-گی اش را در این با-همی نگاهدار است. اصالت اش بر این است که در این با-هم-بودگی، "از-آنِ خود-بودگی کند" و این سان از "سقوط" به هرروزگی و سرسپردگی به استانده های "هرکسی" دور شود. دازاین محور و چونان سوژه ی دکارتی نیست که فراتر و جدا از دیگر باشندگان به دانایی و شناسایی بپردازد. دازاین ، در-جهان و با-دیگران هستندگی می کند و نه جدا از آنها. دیگران، اشیا، اجتماع، سنت ، همه بخشی از جهان اوی اند که هستی را برای اش آشکار می کنند. اما اگر در این با-دیگران-بودن، روحِ "هرکسی" بر او چیره شود و او خود را پاره ای از "هرکس" ، جزئی از اجتماع و پاره ای از انبوهه بداند، سقوط دازاین شکل می گیرد که در آن، دازاین به امکانات و گزینه های پیشروی از اجتماع و سنت (هر دو به معنای گسترده و عمیق کلمه) و فرارَوی از هرروزگی نمی تواند دست یازد؛ در صحرای فراخ و بی-پستی-وبلندیِ زندگی "هرکس" ، گم می شود و البته از این گمگشتگی آگاهی ندارد. او خویش را مسئول و متعهد می انگارد، اما در حقیقت از مسئولیت راستین خود که همانا "دازاین تر شدن"، فردتر شدن است و پیش-رَوی به "آنجا"ی فراپیش، شانه خالی کرده؛ پوچ و ساده شده و باژگونِ آنچه می انگارد به یک هیچ-کاره بدل شده که تنها با دیگران در زندگی "هرکسی" شریک است. همه جا هست و هیچ جا نیست، چون "هرکس" هم، همه جا هست و هیچ جا نیست. همه کار می کند و هیچ نمی کند، چون "هرکس" هم همین طور است.همه-هیچ می شود و چونان خدای انبوهه، سرسپرده ای اصیل برای "هرکس" و درنتیجه دازاینی غیر اصیل می شود.
۱۳۸۲ تیر ۱۰, سهشنبه
برادر جان نمی دانی چه سخته وارث درد پدر بودن.
گویی آینه تمام نمای آینده ام را می نگرم،پدرم را می گویم،همیشه ستایشش کرده ام و همیشه در جدل با او بوده ام،اما از خود که گریزی نیست،هست؟
اینک که بیست و یکمین سال بودن را پشت سر می گذارم،اینک که می روم که زندگی را فریاد برآرم که های!ببین که هنوز بر مسیر خود روانم و خم به زانو نیاورده ام،اینک که 21 سالگی انسانیتم را جشن می گیرم در خلوت شبانه ام،در گاهِ جذب همه واژه ها و احساسات،اینک که از تک تک ابعاد درونم سخن رانده ام،باید که از شکل دهنده بخش عظیمی از آن بگویم،از معمار نخستینش،که بخشهای عظیمی از زندگیم را به او مدیونم،چیزی بگویم که دِین بزرگی است فرزند چنین پدری بودن.
پدرم را نه به عادت مالوف پسرانه،نه از روی احساسات فرزندی،بل در قضاوتی همه جانبه،می ستایم.
بارها نوشتم و پاک کردم،واژه کم می آورم،ارزشها را پست می کند این واژه ها،کو واژه ای به قدرت یک فریاد،به گرمای یک بوسه،به خنکای یک اشک،به رخنه کنندگی یک نگاه؟
همینجا رها می کنم،نوشتنها و پاک کردنها،خود تخلیه ام می کند،و هدفی جز این نیست،همینکه ردپایی بماند کافیست.
امیدوارم که آنچه در بدو تولد در گوشم زمزمه کرد را تحقق بخشم،چیزی که همواره بدنبالش بوده ام بی آنکه از آن زمزمه چیزی در خاطرم باشد،و آن زمزمه را امشب در یادداشتش یافتم:
چهره معصوم تو را که دیدم همه چیز یادم
رفت:فلسفه،عرفان،مبارزه،اندیشه،هوس باز تولید و ...، احساس کردم سنگینتر شده ام،و بیشتر به زمین چسبیده ام،تو حاصل هوسی بودی که زمینی بودن را در جانم ریشه می دواند،تنها چیزی که آرزو کردم و در گوشَت زمزمه کردم این بود که انسان بزرگی شوی و بمانی.
گویی آینه تمام نمای آینده ام را می نگرم،پدرم را می گویم،همیشه ستایشش کرده ام و همیشه در جدل با او بوده ام،اما از خود که گریزی نیست،هست؟
اینک که بیست و یکمین سال بودن را پشت سر می گذارم،اینک که می روم که زندگی را فریاد برآرم که های!ببین که هنوز بر مسیر خود روانم و خم به زانو نیاورده ام،اینک که 21 سالگی انسانیتم را جشن می گیرم در خلوت شبانه ام،در گاهِ جذب همه واژه ها و احساسات،اینک که از تک تک ابعاد درونم سخن رانده ام،باید که از شکل دهنده بخش عظیمی از آن بگویم،از معمار نخستینش،که بخشهای عظیمی از زندگیم را به او مدیونم،چیزی بگویم که دِین بزرگی است فرزند چنین پدری بودن.
پدرم را نه به عادت مالوف پسرانه،نه از روی احساسات فرزندی،بل در قضاوتی همه جانبه،می ستایم.
بارها نوشتم و پاک کردم،واژه کم می آورم،ارزشها را پست می کند این واژه ها،کو واژه ای به قدرت یک فریاد،به گرمای یک بوسه،به خنکای یک اشک،به رخنه کنندگی یک نگاه؟
همینجا رها می کنم،نوشتنها و پاک کردنها،خود تخلیه ام می کند،و هدفی جز این نیست،همینکه ردپایی بماند کافیست.
امیدوارم که آنچه در بدو تولد در گوشم زمزمه کرد را تحقق بخشم،چیزی که همواره بدنبالش بوده ام بی آنکه از آن زمزمه چیزی در خاطرم باشد،و آن زمزمه را امشب در یادداشتش یافتم:
چهره معصوم تو را که دیدم همه چیز یادم
رفت:فلسفه،عرفان،مبارزه،اندیشه،هوس باز تولید و ...، احساس کردم سنگینتر شده ام،و بیشتر به زمین چسبیده ام،تو حاصل هوسی بودی که زمینی بودن را در جانم ریشه می دواند،تنها چیزی که آرزو کردم و در گوشَت زمزمه کردم این بود که انسان بزرگی شوی و بمانی.
۱۳۸۲ تیر ۸, یکشنبه
هایدگر می گوید: علم نمی اندیشد. چه درست! بیافزاییم: علم نمی شنود.
از سنجه هایی که می توان با آن کوچکی یک فرد را اندازه گرفت، زیادی تزیینات و جواهرآلاتی است که خویش را با آنها می آراید؛ چرا؟ چونِ سست-مایگی اش در کنارآمدن با رویه ی تاریک زندگی را با برق فلز سزا می دهد.
خدای انبوهه را چه چیزی تر-و-تازه می کند: زلزله، سیل، کسوف، بلا و محنت... این سان، انتظار آتش و غضبِ آدم-وارانه ی این خدا که واعظان کلام اش سیاه-جانان سیاه-جامه اند، چیزی شگفت نیست!
هوایی شدن های یک دختر دم بخت، احساسی که به گمان اش با ازدواج از بند خانواده رها شده و با مرد زندگی اش خوشبخت و آزاد می شود؛ احساس نوجوان هنگامی که بر صورت اش باد می وزد یا بر تپه ای ایستاده؛ احساس یک سومی ِ مهنت-زده هنگام گوش دادن به یک آهنگ انقلابی.. تمام این هوایی شدن ها معنای کلمه ای بنام آزادی را برای یک عامی می سازند...احساس آزادی نزد عام ثمره ی تئاثری حسی است که به خیال کام می دهد، لذتی مطبوع و به تمام حسی، آزادی از عقده است! آزادی به معنای جدی کلمه،در ژرف ترین معنای اش ایده-آلی است والا که تنها گاهی چهره-پوش اش را برای یک اندیشگر، کنار می زند. این آزادی را در آن دمی که با طبیعت همدم اید، تجربه کنید!
!
نه! اشتباه نکنید! ارزش در هر چه بیشتر ژرف-شدن است، در خودشکنی ِ خودسازانه و در فرارفتن. حال اگر با دین می توانید "کیرکگارد"انه عمیق شوید، پس درنگ نکنید... {البته اگر با آن اندازه ای "فرد" باشید که مُدِ لامذهبی امروزیان سد راه تان نشود}
آشفتگی و آسیمگی فزاینده ی زندگی هیچ توجیهی ندارد. مگر این که زینده هنرمندانه به زندگی رنگ بزند؛ هنری اش کند. زندگی بی نگارگری آدمی چه کثافتی است... {و چه همه که به این کثافت خو کرده اند}
یکی از توجیه های بایستگی بودنِ آن جهان (سرای باقی) را این می دانند که پاداش و جزا در این جهان هرگز به حد کمال نمی رسد؛ یعنی نیک-کار پاداشِ راستین اش و بد-کار پادافره ی فراخورش را نمی بیند. در برابر آن کسی که چنین پیش-نهاده ای می دهد تنها می توان گفت که " تو از بزرگ ترین لذت یعنی لذت "باشندگی در سپهر اندیشه بی آنکه به غایت و سود بیاندیشند"، محروم بوده ای. پس بادا که چنین آزمندانه در گلابِ جزا و پاداش، معنای زندگی را بجویی!"
برای آرامش و کمی هم برای احساس سالاری: نیاز مرد به خانواده تنها برای همین است...
در سوی دیگر، یگانه معنادهنده ی زندگی زن، خانواده است؛ زن در آن است که یکتا-توجیه بودباش اش را بیابد؛ زن، بی خانواده، می میرد...
چرا کودک، بزرگ است؟ او در کارِ ساختن معنا بس جدی است. مفاهیم را خود می سازد: جهان-ساز است. درمقابل، بزرگسالان تنها از جهان چشم-چرانی می کنند؛ جهان-خوری می کنند...
در ایران چه چیزی زیاد است: خاطراتِ زیبای مرده. چه چیزی کم است: اشخاصِ زیبای زنده.
از یک داد-گر (کسی که داد می زند) هیچ گاه نمی توان انتظار دادگری (عدالت-پیشگی)داشت! داد (عدالت) ظریفی است که همیشه از داد (غوغا) می رمد.
اندکانی هستند که چیستانِ ناگشودنیِ زندگی شان، خودِ زندگی است. دغدغه شان، هستی و هستندگی است. بقیه، عاقل تر-اند؛ زیرا نه به هستی و زندگی، که به چیزهای اندر-هستی، به هستندگان مشغول اند. کسانی اند که انبوهه "موفق"شان می خواند. اینان زنده ترین مردگان اند. ودرازتر می زیند! شگونا!
روزی آتنا فرودآمد و گفت: "تو ای آن که واژه را می پاسی و می داری و باشنده ام می کنی. از این که سیمین-پیکر ام را با واژه های خاردار، رنجه می کنی شِکوه ناک ام."
با اندوهی بزرگ پاسخ اش دادم: "از شنودگران گله-مند باش که زمختی جان شان مرا به خاردار کردن واژگان ام وا می دارد."
لبخندی بزرگ بر پاسخ ام زد، سری جنباند و به فرازنا بَرشد
از سنجه هایی که می توان با آن کوچکی یک فرد را اندازه گرفت، زیادی تزیینات و جواهرآلاتی است که خویش را با آنها می آراید؛ چرا؟ چونِ سست-مایگی اش در کنارآمدن با رویه ی تاریک زندگی را با برق فلز سزا می دهد.
خدای انبوهه را چه چیزی تر-و-تازه می کند: زلزله، سیل، کسوف، بلا و محنت... این سان، انتظار آتش و غضبِ آدم-وارانه ی این خدا که واعظان کلام اش سیاه-جانان سیاه-جامه اند، چیزی شگفت نیست!
هوایی شدن های یک دختر دم بخت، احساسی که به گمان اش با ازدواج از بند خانواده رها شده و با مرد زندگی اش خوشبخت و آزاد می شود؛ احساس نوجوان هنگامی که بر صورت اش باد می وزد یا بر تپه ای ایستاده؛ احساس یک سومی ِ مهنت-زده هنگام گوش دادن به یک آهنگ انقلابی.. تمام این هوایی شدن ها معنای کلمه ای بنام آزادی را برای یک عامی می سازند...احساس آزادی نزد عام ثمره ی تئاثری حسی است که به خیال کام می دهد، لذتی مطبوع و به تمام حسی، آزادی از عقده است! آزادی به معنای جدی کلمه،در ژرف ترین معنای اش ایده-آلی است والا که تنها گاهی چهره-پوش اش را برای یک اندیشگر، کنار می زند. این آزادی را در آن دمی که با طبیعت همدم اید، تجربه کنید!
!
نه! اشتباه نکنید! ارزش در هر چه بیشتر ژرف-شدن است، در خودشکنی ِ خودسازانه و در فرارفتن. حال اگر با دین می توانید "کیرکگارد"انه عمیق شوید، پس درنگ نکنید... {البته اگر با آن اندازه ای "فرد" باشید که مُدِ لامذهبی امروزیان سد راه تان نشود}
آشفتگی و آسیمگی فزاینده ی زندگی هیچ توجیهی ندارد. مگر این که زینده هنرمندانه به زندگی رنگ بزند؛ هنری اش کند. زندگی بی نگارگری آدمی چه کثافتی است... {و چه همه که به این کثافت خو کرده اند}
یکی از توجیه های بایستگی بودنِ آن جهان (سرای باقی) را این می دانند که پاداش و جزا در این جهان هرگز به حد کمال نمی رسد؛ یعنی نیک-کار پاداشِ راستین اش و بد-کار پادافره ی فراخورش را نمی بیند. در برابر آن کسی که چنین پیش-نهاده ای می دهد تنها می توان گفت که " تو از بزرگ ترین لذت یعنی لذت "باشندگی در سپهر اندیشه بی آنکه به غایت و سود بیاندیشند"، محروم بوده ای. پس بادا که چنین آزمندانه در گلابِ جزا و پاداش، معنای زندگی را بجویی!"
برای آرامش و کمی هم برای احساس سالاری: نیاز مرد به خانواده تنها برای همین است...
در سوی دیگر، یگانه معنادهنده ی زندگی زن، خانواده است؛ زن در آن است که یکتا-توجیه بودباش اش را بیابد؛ زن، بی خانواده، می میرد...
چرا کودک، بزرگ است؟ او در کارِ ساختن معنا بس جدی است. مفاهیم را خود می سازد: جهان-ساز است. درمقابل، بزرگسالان تنها از جهان چشم-چرانی می کنند؛ جهان-خوری می کنند...
در ایران چه چیزی زیاد است: خاطراتِ زیبای مرده. چه چیزی کم است: اشخاصِ زیبای زنده.
از یک داد-گر (کسی که داد می زند) هیچ گاه نمی توان انتظار دادگری (عدالت-پیشگی)داشت! داد (عدالت) ظریفی است که همیشه از داد (غوغا) می رمد.
اندکانی هستند که چیستانِ ناگشودنیِ زندگی شان، خودِ زندگی است. دغدغه شان، هستی و هستندگی است. بقیه، عاقل تر-اند؛ زیرا نه به هستی و زندگی، که به چیزهای اندر-هستی، به هستندگان مشغول اند. کسانی اند که انبوهه "موفق"شان می خواند. اینان زنده ترین مردگان اند. ودرازتر می زیند! شگونا!
روزی آتنا فرودآمد و گفت: "تو ای آن که واژه را می پاسی و می داری و باشنده ام می کنی. از این که سیمین-پیکر ام را با واژه های خاردار، رنجه می کنی شِکوه ناک ام."
با اندوهی بزرگ پاسخ اش دادم: "از شنودگران گله-مند باش که زمختی جان شان مرا به خاردار کردن واژگان ام وا می دارد."
لبخندی بزرگ بر پاسخ ام زد، سری جنباند و به فرازنا بَرشد
۱۳۸۲ تیر ۶, جمعه
مکالمه ای میان من و من:
من :لحظه هایی در آیند و روندند که قضاوت بر آنها سخت دشواراست،تصاویری که صدا گذاشتن بر آنها بسیار حساس است،مبادا که ارزش این تصاویر تنزل یابد، لوث شود،لحظاتی که نفسها به شماره می افتند،گویی غلظت هوا بسیار سنگین است،چیزی از جنسی غریب در فضا موج می زند،می کوشیم که پیروان یک موج سطحی نباشیم،می پاییم که گرفتار احساس و شوری احمقانه نگردیم،از سویی می کوشیم که به هوش باشیم،می پاییم که تاریخ را رذیلانه ننویسند که رسم بدی بوده که همواره ستمگر، ضعیف را نوشته و همواره بد نوشته،ناجوانمردانه نوشته،و می کوشیم که قوی باشیم نه ظالم،می کوشیم هنگامیکه سرودن آغاز کردیم،هنگامیکه گروه کُر خود را برگزیدیم،خارج نخوانیم،فالش نباشیم،یک صدا باشیم.
من:ولی لحظاتی می آیند که به انتظار تو نمی مانند،به انتظار لحظات کشدار انتخاب نمی مانند، و تویی که باید در لحظه برگزینی،و این گزینش در گاههایی هرچند اشتباه است ولی ارزشش از تردیدهای ناشی از ترس و بی مایگی بیشتر است، از گزینشهای فرصت طلبانه بیشتر است،از رنگ عوض کردنهای وابسته به جو زیباتر است، گاه تاوانها بس سنگین اند ولی آنان که قضاوت می کنند نمی فهمند تو در لحظه چه دیده ای، نمی دانند چه در درونت جوشیده است،نمی دانند چه در درونت طنین افکنده است،لحظاتی بس دشوار است،لحظاتی که نوشتن بر آنها بس سخت است،اینجا حتی نوشتن نیز از ارزشها می کاهد،جانداران به قدر کفایت می نوشند و مست و خراب به خود می پیچند.
من: نه!باید مهیا بود،باید در لحظه بتوانی تجزیه و تحلیل کنی،باید در لحظه آنچه را عقلانیت و منطق حکم می کند برگزینی،باید ذهنت را نرمش دهی،آماده کنی،آماده لحظات سخت و سریع انتخاب،برای ژکانان که خود را از بند انبوهه رهانیده اند این امری لازم است،امری بدیهی است،چندان دست نایافتنی نیست،اگر قرار باشد تو هم اسیر این احساس گردی پس چه فرقی است میان آنکه می داند و نمی داند؟در اصل تو مرتکب جنایتی بزرگ شده ای،تو می دانی و باز به پیش می روی.از قانون لحظات بزرگ چیزی می دانی؟لحظات بزرگ گرچه دق الباب نمی کنند،گرچه به انتظار لحظات کشدار انتخاب و تردید نمی مانند،ولی برنده کسی است که در لحظه برگزیند و با تکیه بر قدرت اندیشه،درست برگزیند،ورنه هر کله خری را توان گزینشهای دفعه ای و سریع هست،هرکس را توانی در بازو باشد توان کشیدن کمان و رها کردن تیر هست،اما آنکس که به نیروی اندیشه آستین بالا زند،تیرش به هدف خواهد نشست،تیر پراندن هنر نمی خواهد،هدف زدن هنر می خواهد.
من:تو هرگز ندانستی که چه در من گذشت،چیزی در درونم جوشید که عقلانیتم را چون برده در بند ساخت،من باید در آن لحظه فریاد می زدم،باید آنچه بر سرم گذشته بود را...
من:اینها یعنی در سطح بودن،یعنی اسیر احساسات شدن،کم نکشیده ایم از این احساسات احمقانه و سطحی،کم نکشیده ایم از این های و هویها که ملعبه منافع عده ای کفتار شده است،بس نیست آنچه در این میان کشیدیم،بس نیست جرعه جرعه جام شوکران که به حلقمان ریختند؟
من:می دانی! تو مرا متهم می کنی که می فهمم و به پیش می روم،مشکل اینجاست که این زخم مرا به پیش می برد،این درد که با آن شبها را صبح کرده ام مرا به جلو می راند،آنان که دردی ندارند را موج توهم به پیش می برد،ولی مرا جوشش درد است که به پیش می راند،درد من از صبرم بیشتر شده،می فهمی؟به خدا اگر بفهمی،این جولانگاه ،چاهی است که در آن نعره کشم،ورنه از هم می پاشم،عقلانیتم اینگونه دم به دم زخمم می زند.
من:سر بر دیوار بکوب اما خاموش باش،گفتیم که فلسفه ژکیدن چیزی جز این نیست،در هیاهو،در معرکه فریاد،لاشه اندیشه را بر سر دست می برند،تو می دانی که کفتاران در این جولانگاه در طمع لاشه تو سرک می کشند،لاشه یک شیر بزم آنان را بسیار بیشتر از یک خرگوش گرم می سازد،تو نه در برابر خودت که در برابر آینده مسئولی،در برابر تاریخ.
من:خوشا مصلوب وار بر چارمیخ تاریخ فریاد سردادن چونانکه بر رواق تاریخ به یادگار بپیچد و بماند.
من:تو باید بدانی که قانون ماندن،اندیشیدن است،تاریخ که خوانده ای؟تو باید آگاه باشی که رسم جاودانگی ،گریز از امواج سطحی احساسات است پس شنا کن رو به ما که در ساحل ،سبکباران ساحلها را خبری از حال ما نیست و موجهای بسیار در رقص و اطوارند.
من:چرا همیشه تو مرا به سوی خود می خوانی؟چرا تو هیچگاه به سمت من نیامده ای؟دست در دستم ننهاده ای؟قانون تو حالم را به هم می زند!
من:مسئله به سادگی مسئله مبدا و مقصد است...
من :لحظه هایی در آیند و روندند که قضاوت بر آنها سخت دشواراست،تصاویری که صدا گذاشتن بر آنها بسیار حساس است،مبادا که ارزش این تصاویر تنزل یابد، لوث شود،لحظاتی که نفسها به شماره می افتند،گویی غلظت هوا بسیار سنگین است،چیزی از جنسی غریب در فضا موج می زند،می کوشیم که پیروان یک موج سطحی نباشیم،می پاییم که گرفتار احساس و شوری احمقانه نگردیم،از سویی می کوشیم که به هوش باشیم،می پاییم که تاریخ را رذیلانه ننویسند که رسم بدی بوده که همواره ستمگر، ضعیف را نوشته و همواره بد نوشته،ناجوانمردانه نوشته،و می کوشیم که قوی باشیم نه ظالم،می کوشیم هنگامیکه سرودن آغاز کردیم،هنگامیکه گروه کُر خود را برگزیدیم،خارج نخوانیم،فالش نباشیم،یک صدا باشیم.
من:ولی لحظاتی می آیند که به انتظار تو نمی مانند،به انتظار لحظات کشدار انتخاب نمی مانند، و تویی که باید در لحظه برگزینی،و این گزینش در گاههایی هرچند اشتباه است ولی ارزشش از تردیدهای ناشی از ترس و بی مایگی بیشتر است، از گزینشهای فرصت طلبانه بیشتر است،از رنگ عوض کردنهای وابسته به جو زیباتر است، گاه تاوانها بس سنگین اند ولی آنان که قضاوت می کنند نمی فهمند تو در لحظه چه دیده ای، نمی دانند چه در درونت جوشیده است،نمی دانند چه در درونت طنین افکنده است،لحظاتی بس دشوار است،لحظاتی که نوشتن بر آنها بس سخت است،اینجا حتی نوشتن نیز از ارزشها می کاهد،جانداران به قدر کفایت می نوشند و مست و خراب به خود می پیچند.
من: نه!باید مهیا بود،باید در لحظه بتوانی تجزیه و تحلیل کنی،باید در لحظه آنچه را عقلانیت و منطق حکم می کند برگزینی،باید ذهنت را نرمش دهی،آماده کنی،آماده لحظات سخت و سریع انتخاب،برای ژکانان که خود را از بند انبوهه رهانیده اند این امری لازم است،امری بدیهی است،چندان دست نایافتنی نیست،اگر قرار باشد تو هم اسیر این احساس گردی پس چه فرقی است میان آنکه می داند و نمی داند؟در اصل تو مرتکب جنایتی بزرگ شده ای،تو می دانی و باز به پیش می روی.از قانون لحظات بزرگ چیزی می دانی؟لحظات بزرگ گرچه دق الباب نمی کنند،گرچه به انتظار لحظات کشدار انتخاب و تردید نمی مانند،ولی برنده کسی است که در لحظه برگزیند و با تکیه بر قدرت اندیشه،درست برگزیند،ورنه هر کله خری را توان گزینشهای دفعه ای و سریع هست،هرکس را توانی در بازو باشد توان کشیدن کمان و رها کردن تیر هست،اما آنکس که به نیروی اندیشه آستین بالا زند،تیرش به هدف خواهد نشست،تیر پراندن هنر نمی خواهد،هدف زدن هنر می خواهد.
من:تو هرگز ندانستی که چه در من گذشت،چیزی در درونم جوشید که عقلانیتم را چون برده در بند ساخت،من باید در آن لحظه فریاد می زدم،باید آنچه بر سرم گذشته بود را...
من:اینها یعنی در سطح بودن،یعنی اسیر احساسات شدن،کم نکشیده ایم از این احساسات احمقانه و سطحی،کم نکشیده ایم از این های و هویها که ملعبه منافع عده ای کفتار شده است،بس نیست آنچه در این میان کشیدیم،بس نیست جرعه جرعه جام شوکران که به حلقمان ریختند؟
من:می دانی! تو مرا متهم می کنی که می فهمم و به پیش می روم،مشکل اینجاست که این زخم مرا به پیش می برد،این درد که با آن شبها را صبح کرده ام مرا به جلو می راند،آنان که دردی ندارند را موج توهم به پیش می برد،ولی مرا جوشش درد است که به پیش می راند،درد من از صبرم بیشتر شده،می فهمی؟به خدا اگر بفهمی،این جولانگاه ،چاهی است که در آن نعره کشم،ورنه از هم می پاشم،عقلانیتم اینگونه دم به دم زخمم می زند.
من:سر بر دیوار بکوب اما خاموش باش،گفتیم که فلسفه ژکیدن چیزی جز این نیست،در هیاهو،در معرکه فریاد،لاشه اندیشه را بر سر دست می برند،تو می دانی که کفتاران در این جولانگاه در طمع لاشه تو سرک می کشند،لاشه یک شیر بزم آنان را بسیار بیشتر از یک خرگوش گرم می سازد،تو نه در برابر خودت که در برابر آینده مسئولی،در برابر تاریخ.
من:خوشا مصلوب وار بر چارمیخ تاریخ فریاد سردادن چونانکه بر رواق تاریخ به یادگار بپیچد و بماند.
من:تو باید بدانی که قانون ماندن،اندیشیدن است،تاریخ که خوانده ای؟تو باید آگاه باشی که رسم جاودانگی ،گریز از امواج سطحی احساسات است پس شنا کن رو به ما که در ساحل ،سبکباران ساحلها را خبری از حال ما نیست و موجهای بسیار در رقص و اطوارند.
من:چرا همیشه تو مرا به سوی خود می خوانی؟چرا تو هیچگاه به سمت من نیامده ای؟دست در دستم ننهاده ای؟قانون تو حالم را به هم می زند!
من:مسئله به سادگی مسئله مبدا و مقصد است...
۱۳۸۲ تیر ۵, پنجشنبه
Translated lyric from Evoken, song: "In pestilence burning"
. سوختن به طاعون
آنجا که شکنندگان سکوت، پتیارگان اند
درونشان را خشمی پنهان از مرض، آگنیده
نه رحمی، نه افسوسی، بادا تا باد تاراننده ی شنِ از آن فروغِ تاول-زده باشد
بدرود ایا چرامینان ،ایا سبزه-زمینان، بدرود ایا مرغان پرواز
فراسوی زیبایان گیتی، بر ساحل تابستانگی رویا بینند
وه که رشک، تو را، ای طاعونِ اسفناک، ای مرگامرگ، چه خوش پنهان می کند
وه که سرشک کودکان میرا سوزش طاعون را می تفتاند و رشک ات می کشد
و من... هیچ ام؛ دراین خلسه ی شورانگیز، من هیچ ام
. سوختن به طاعون
آنجا که شکنندگان سکوت، پتیارگان اند
درونشان را خشمی پنهان از مرض، آگنیده
نه رحمی، نه افسوسی، بادا تا باد تاراننده ی شنِ از آن فروغِ تاول-زده باشد
بدرود ایا چرامینان ،ایا سبزه-زمینان، بدرود ایا مرغان پرواز
فراسوی زیبایان گیتی، بر ساحل تابستانگی رویا بینند
وه که رشک، تو را، ای طاعونِ اسفناک، ای مرگامرگ، چه خوش پنهان می کند
وه که سرشک کودکان میرا سوزش طاعون را می تفتاند و رشک ات می کشد
و من... هیچ ام؛ دراین خلسه ی شورانگیز، من هیچ ام
۱۳۸۲ تیر ۲, دوشنبه
Translated lyric from Arcana / Song: "The Calm Before the Storm"
آرامش پیش از توفان
به بال های فرشته ام سخت چنگ زده ام
هراسان از افتادن
چشمان را با دست پوشانده ایم
هراسان از دیدن
اما حال که قرنِ تاریکی فرارسیده
ای بسا یتوان از میانه ی آن توفان دید
از میان همه فریب ها، از میان این جهان ِ خاکستری
وه..همه چیز آنجاست، آن فراسو...
پس با من بیا تا به توفان زنیم
بیا تا آنجا، فراسوی فهمِ همگان، کمی بدرنگیم
دیگر پایستن انکار حقیقت مان نیست
چه سخت تواند بود این حقیقت! چه دهشت...
آرامش پیش از توفان
به بال های فرشته ام سخت چنگ زده ام
هراسان از افتادن
چشمان را با دست پوشانده ایم
هراسان از دیدن
اما حال که قرنِ تاریکی فرارسیده
ای بسا یتوان از میانه ی آن توفان دید
از میان همه فریب ها، از میان این جهان ِ خاکستری
وه..همه چیز آنجاست، آن فراسو...
پس با من بیا تا به توفان زنیم
بیا تا آنجا، فراسوی فهمِ همگان، کمی بدرنگیم
دیگر پایستن انکار حقیقت مان نیست
چه سخت تواند بود این حقیقت! چه دهشت...
۱۳۸۲ خرداد ۲۷, سهشنبه
شایدنامه ای که شاید برای تو باشد (یک نوشته ی منقضی)
یک بیان، یک بازنمایی و یا شاید یک تفسیر و یک گمانه-زنی: نوشته ای بد برای یک ژکان!
- شاید تنها راهِ اعتراض، فریاد است
و یا شاید فریاد آسان ترین و سطحی ترین اعتراض است.
- شاید شرکت در یک هیاهو یکی از بسا کنش هایی است که نشان می دهد: "آری، ما آگاه شده ام"!
و یا شاید این کار تنها یکی از بسا-نشانه هایی است که بزرگسالی را نشان می دهد. بزرگسالی احمق. بزرگسالی رمه-گون.
- شاید این از بزرگی است که خویش را در راهِ منافع ِ همگانی فدا می کنند.
و یا شاید این از کوچکی و از سطحی-نگری است که در پیِ هر عرعری، سر-پایین راهی شد و حماقت را جای شجاعت نشاند!
- شاید همیشه باید رادیکال، توفنده و ویرانگرانه اعتراض کرد.
و یا شاید باید کمی بیشتر تاریخ خواند: (کمونیسم شوروی و نازیسمِ آلمان، دو جنبش رادیکال، یکی با اهداف انبوهه-باورانه و دیگری نژاد-پرستانه و هردو رادیکال های توده-پسند و شکست-خورده!)
- شاید با شرکت در یک اجتماع معترض، مناسباتِ اجتماعی را می آزمونیم.
و یا شاید با این کار تنها غریزه ی اجتماعی، غریزه ی جمع-خواه مان را سیر می کنیم.
- شاید خودخواهی یعنی این که به انچه اکثریت انجام می دهد، بی تفاوت بود.
و یا شاید خودخواهی یعنی این که با اندیشدن و پس از آن، با باور به نادرستی ِ روش ِ یک جنبش، برای حفظ خود در جمع انبوهگی، با حماقت ِهمگان همراه شد.
- شاید همدردی یعنی همدردی با دردِ اکثریت.
و یا شاید بتوان گفت همدردی برای همگان یک ناسازه است و یا اصلا درد همگانی وجود ندارد و آنچه هست گرهِ همگانی است. عقده ی همگانی!
- شاید باید با توجه به دستِ شکسته و خونریزی پس از یک درگیری ، درباره ی راستی آن جنبش قضاوت کرد.
ویا شاید بهتر است کمی به موضوع صحبت میان جوانان ایثارگر تیز شد: قهرمانی، هیجان، فحاشی و البته جذب جنس لطیف با سوء استفاده از نمایش دستِ شکسته!
- شاید تنها باید با صدای بلند بر سر بیدادگران ِ کر ستیزید.
و یا شاید با این کار تنها کینه مان را نزد چشمان تیزشان به نمایش می گذاریم. از دیدن این کینه کیف می کنند و مدام راهِ حلِ اخروی تقدیم می کنند!
- شاید نفسِ هر حرکتِ اعتراض-آمیزی ارزشمند است.
ویا شاید باید کمی دوراندیشی کرد و پی-آیندهای هر حرکت را نیز در نظر گرفت.
- شاید باید بر آن که از جنبش ارزشمندمان کناره می گیرد، تلنگرِ بیدار باش زد.
و یا شاید این تلنگر یعنی : "بیا! مثل ما باش. شرم نمی کنی که ساز جدایی می زنی! مرد باش! همراه مردان عرعر کن!"
- شاید برای آزادی بیان باید جنگید.
ویا شاید باید در خود نیز این روحیه را پروراند که شاید شیوه ی اعتراض مان درست نیست که افرادی کناره می گیرند. یعنی باید دید که آیا آزادی بیان نزد مایی که برای اش می جنگیم امری خواستنی است؟! (یعنی اول باید آزادی اندیشه را در خود به سروری رساند)
- شاید...
و یا شاید...
این شایدها و البته در پی آن این کینه-توزی ها ( که راه را برای سلطه ی فزون تر شکسته-سران، این پزشکان روان آماده میکند) تا زمانی که فرهنگ غوغاپسند ایرانی فرونخوابد و تفکر و جنبش برای جهانی بهتر (که برای ما هماره امری مبارک است) پشت نحیف خود را بر اندیشه و تفکر جدی تکیه نزند، ماندنی اند. باید هدف را مشخص کرد و سازوکار رسیدن با آن را نیز. باید راه را برای انحطاط فرهنگ منحط گشود و سعی در درمان اش نداشت. نه این نسل، نه نسل پسین، که تا پنج نسل آینده همه قربانی اند؛ نه قربانی حکومت که قربانی این تاریخ و جغرافیا. قربانی این پرتاب-شدگی در این منحط-کده! قربانی خویش و کرده و ناکرده ی خویش!
و ما: به پیشواز آن جنبشی می رویم که در آن کینه و خشم و آماسیدگی و روان-نژدی حکمفرما نباشد، به پیشواز جنبشی اندیشیده و هدفمند و سامان-یافته و اندیشگون می رویم که در آن قوای افراد تنها برای هدفی اندیشیده شده مصرف می شود (و نه برای عقده-گشای). ما به تامل در هر امری خوگر شده ایم (این را ببخشایید!)؛ این نه به معنای درنگان بودن همیشگی ماست و نه به معنای تردیدگری بی-عمل مان، بلکه می خواهیم بدانیم پی-آیند کردمان مان چیست؛ یا به قولِ شما حاصل خون مان به کجا می رود (متاسفانه ما برعکس شما در کارهای جدی چندان شتابگر نیستیم!.)آیا درخت دیگری در کار است، یا... البته راه را برای هر توده ی ارجمندی که به گمان خویش به فکر دگرگونیِ "پایا" و حقیقت-خواهی است، باز نگه می داریم. این است آن فداکاری ما! (اگر بفهمید!)
شاید از دوری ما از آنچه روشنفکری آزادی-خواهانه(؟!) می نامید، درگذرید!
ویا شاید هم نه! چه بهتر...
یک بیان، یک بازنمایی و یا شاید یک تفسیر و یک گمانه-زنی: نوشته ای بد برای یک ژکان!
- شاید تنها راهِ اعتراض، فریاد است
و یا شاید فریاد آسان ترین و سطحی ترین اعتراض است.
- شاید شرکت در یک هیاهو یکی از بسا کنش هایی است که نشان می دهد: "آری، ما آگاه شده ام"!
و یا شاید این کار تنها یکی از بسا-نشانه هایی است که بزرگسالی را نشان می دهد. بزرگسالی احمق. بزرگسالی رمه-گون.
- شاید این از بزرگی است که خویش را در راهِ منافع ِ همگانی فدا می کنند.
و یا شاید این از کوچکی و از سطحی-نگری است که در پیِ هر عرعری، سر-پایین راهی شد و حماقت را جای شجاعت نشاند!
- شاید همیشه باید رادیکال، توفنده و ویرانگرانه اعتراض کرد.
و یا شاید باید کمی بیشتر تاریخ خواند: (کمونیسم شوروی و نازیسمِ آلمان، دو جنبش رادیکال، یکی با اهداف انبوهه-باورانه و دیگری نژاد-پرستانه و هردو رادیکال های توده-پسند و شکست-خورده!)
- شاید با شرکت در یک اجتماع معترض، مناسباتِ اجتماعی را می آزمونیم.
و یا شاید با این کار تنها غریزه ی اجتماعی، غریزه ی جمع-خواه مان را سیر می کنیم.
- شاید خودخواهی یعنی این که به انچه اکثریت انجام می دهد، بی تفاوت بود.
و یا شاید خودخواهی یعنی این که با اندیشدن و پس از آن، با باور به نادرستی ِ روش ِ یک جنبش، برای حفظ خود در جمع انبوهگی، با حماقت ِهمگان همراه شد.
- شاید همدردی یعنی همدردی با دردِ اکثریت.
و یا شاید بتوان گفت همدردی برای همگان یک ناسازه است و یا اصلا درد همگانی وجود ندارد و آنچه هست گرهِ همگانی است. عقده ی همگانی!
- شاید باید با توجه به دستِ شکسته و خونریزی پس از یک درگیری ، درباره ی راستی آن جنبش قضاوت کرد.
ویا شاید بهتر است کمی به موضوع صحبت میان جوانان ایثارگر تیز شد: قهرمانی، هیجان، فحاشی و البته جذب جنس لطیف با سوء استفاده از نمایش دستِ شکسته!
- شاید تنها باید با صدای بلند بر سر بیدادگران ِ کر ستیزید.
و یا شاید با این کار تنها کینه مان را نزد چشمان تیزشان به نمایش می گذاریم. از دیدن این کینه کیف می کنند و مدام راهِ حلِ اخروی تقدیم می کنند!
- شاید نفسِ هر حرکتِ اعتراض-آمیزی ارزشمند است.
ویا شاید باید کمی دوراندیشی کرد و پی-آیندهای هر حرکت را نیز در نظر گرفت.
- شاید باید بر آن که از جنبش ارزشمندمان کناره می گیرد، تلنگرِ بیدار باش زد.
و یا شاید این تلنگر یعنی : "بیا! مثل ما باش. شرم نمی کنی که ساز جدایی می زنی! مرد باش! همراه مردان عرعر کن!"
- شاید برای آزادی بیان باید جنگید.
ویا شاید باید در خود نیز این روحیه را پروراند که شاید شیوه ی اعتراض مان درست نیست که افرادی کناره می گیرند. یعنی باید دید که آیا آزادی بیان نزد مایی که برای اش می جنگیم امری خواستنی است؟! (یعنی اول باید آزادی اندیشه را در خود به سروری رساند)
- شاید...
و یا شاید...
این شایدها و البته در پی آن این کینه-توزی ها ( که راه را برای سلطه ی فزون تر شکسته-سران، این پزشکان روان آماده میکند) تا زمانی که فرهنگ غوغاپسند ایرانی فرونخوابد و تفکر و جنبش برای جهانی بهتر (که برای ما هماره امری مبارک است) پشت نحیف خود را بر اندیشه و تفکر جدی تکیه نزند، ماندنی اند. باید هدف را مشخص کرد و سازوکار رسیدن با آن را نیز. باید راه را برای انحطاط فرهنگ منحط گشود و سعی در درمان اش نداشت. نه این نسل، نه نسل پسین، که تا پنج نسل آینده همه قربانی اند؛ نه قربانی حکومت که قربانی این تاریخ و جغرافیا. قربانی این پرتاب-شدگی در این منحط-کده! قربانی خویش و کرده و ناکرده ی خویش!
و ما: به پیشواز آن جنبشی می رویم که در آن کینه و خشم و آماسیدگی و روان-نژدی حکمفرما نباشد، به پیشواز جنبشی اندیشیده و هدفمند و سامان-یافته و اندیشگون می رویم که در آن قوای افراد تنها برای هدفی اندیشیده شده مصرف می شود (و نه برای عقده-گشای). ما به تامل در هر امری خوگر شده ایم (این را ببخشایید!)؛ این نه به معنای درنگان بودن همیشگی ماست و نه به معنای تردیدگری بی-عمل مان، بلکه می خواهیم بدانیم پی-آیند کردمان مان چیست؛ یا به قولِ شما حاصل خون مان به کجا می رود (متاسفانه ما برعکس شما در کارهای جدی چندان شتابگر نیستیم!.)آیا درخت دیگری در کار است، یا... البته راه را برای هر توده ی ارجمندی که به گمان خویش به فکر دگرگونیِ "پایا" و حقیقت-خواهی است، باز نگه می داریم. این است آن فداکاری ما! (اگر بفهمید!)
شاید از دوری ما از آنچه روشنفکری آزادی-خواهانه(؟!) می نامید، درگذرید!
ویا شاید هم نه! چه بهتر...
۱۳۸۲ خرداد ۲۴, شنبه
شک-آوری نزد عام چگونه است؟ چگونه باید باشد؟
شک-آور(Skepticist) می گوید: "عدالت؟ فضیلت؟ آزادی؟ خیر؟ زیبایی؟ و... اینها چیست اند؟ چرا باید در راستای شان گام برداشت؟ یگانگی و یکگی شان را چگونه می توان ثابت کرد؟" در این شک کردن چیزی است که روح مردان ِ دانش را می خلد؛ روح آنانی که در پیِ حقیقت یکه ی خود می کاوند، حتی روح آن بزرگانِ هلنی را... اما حال، برای ما ( که موهبت این را داریم که پس از مردِ پتک-دار و نوچگان اش بزی-ایم) شک-آوری در دل آن برآشوبندگی اش، بارآورِ لذتی والا ست. بارآورِ لذت از بزرگیِ خوشایند خطرکردن در بدیهی ترین زیسته-شدگی ها. لذت ِ والای بازی با حقیقت! لذتی زیبا!
اما...شک-آوری را نزد انبوهه چگونه می یابیم؟
ضعیف، باد-آیین، ترسو و لرزنده-گام. شک-آورِ امروزی بزدلی است که هماره از بادهایی که بر سستیِ درفشِ شک اش می وزند می لرزد و ریش بلند اش را می جود (از خشم و ترس). او در شک-آوری نیز شک می کند و بر این شک خفه می شود. او بسی زود از بی-حقیقتی (حقیقت همچون دیگر چیزها می بایست چیزِ-در-دست ای برای اش باشد!)، از نداشتن آن ثباتِ معنا، از نداشتن پنداری که زندگیِ بیشینگان به آن بسته است، خسته و پژمرده می شود. آن روانگی و شوَندِ معانی و آن شکنندگی-خواهی همیشگی اصول، که در شک-آور هستندگی می کند، در او به صورت آشفتگی و آسیمگی فزاینده که روان را نزار و فروخسته می کند، بدل می شود.
پس چرا به آن روی می آورد؟
چرا که مد شده. {تیز شوید!} به همین سادگی! همان گونه که نزد جماعت روشنفکر ارجمند، دود مد شده... امروزه هرآنکه که بااطمینان آری و نه می گوید، جزم-اندیش واپس-گرا خوانده می شود؛ امروزه هر آدمِ باثباتی، پیر-مغزی سنگ-اندیش نامیده می شود... امروز، روز شخصیت ها نیست...!!! روزِ ترس از ریشه-داری هاست، روز ترس از ساختمان و لذت از آغلِ !...
پرده ی صورتی انبوهگی را از رخ شک-آوری به کناری زنیم و آن گاه سختی اش را آزمون کنیم. نزد خویشِ تنهای مان، در آنجا که قاضیانِ راستکارِ زندگی داوری می کنند، دمی بمانیم (تنها دمی!) و در این انفرادِ ناب بیاندیش ابم که آیا به راستی شک-آوریم یا نه؛ که تنها در قیل و دادِ انبوهگی که چیزها ( و افرادِ نا-فرد!) چون گرد-و-غبار درهوای گرفته آونگان اند، داعیه ی تردید-گری مان باد می کند! باری، باید دارندگیِ آن صفاتی که در گمان، در گمانه ی انبوهگی مان بدیهی جلوه می کنند را نزد آن قاضیان سختگیر، نزد {آن}دوستان به داوری گذاریم.
تا:
ببینیم آیا می توان چنان سخت (و البته زیبا!) زندگی کرد؟! آیا می توان بر ریسمانِ نازکِ معانی دگر-شونده، بر شوندِ (becoming)همیشگی (این یکه-حقیقتِ تحقیق-ناشدنی)، بر ریسمان حقیقیِ "ناحقیقتیِ"، گامِ زندگی برداشت و درهمین حال، راست بود و مطمئن؟!
شک-آوری را آن گونه باید خواست که زاییده ی بزرگیِ و فربگیِ دانایی و زیادتی گُنجِ ِ جان باشد. شک کردن باید برآمده ای از فراخی دشتِ اندیشه باشد؛ و نه رنگ-پذیری دمادم از انبوهه. شک-آوری را بر ستونِ استوارِ شخصیتِ بزرگِ خویش بخواهیم.
شک-آور(Skepticist) می گوید: "عدالت؟ فضیلت؟ آزادی؟ خیر؟ زیبایی؟ و... اینها چیست اند؟ چرا باید در راستای شان گام برداشت؟ یگانگی و یکگی شان را چگونه می توان ثابت کرد؟" در این شک کردن چیزی است که روح مردان ِ دانش را می خلد؛ روح آنانی که در پیِ حقیقت یکه ی خود می کاوند، حتی روح آن بزرگانِ هلنی را... اما حال، برای ما ( که موهبت این را داریم که پس از مردِ پتک-دار و نوچگان اش بزی-ایم) شک-آوری در دل آن برآشوبندگی اش، بارآورِ لذتی والا ست. بارآورِ لذت از بزرگیِ خوشایند خطرکردن در بدیهی ترین زیسته-شدگی ها. لذت ِ والای بازی با حقیقت! لذتی زیبا!
اما...شک-آوری را نزد انبوهه چگونه می یابیم؟
ضعیف، باد-آیین، ترسو و لرزنده-گام. شک-آورِ امروزی بزدلی است که هماره از بادهایی که بر سستیِ درفشِ شک اش می وزند می لرزد و ریش بلند اش را می جود (از خشم و ترس). او در شک-آوری نیز شک می کند و بر این شک خفه می شود. او بسی زود از بی-حقیقتی (حقیقت همچون دیگر چیزها می بایست چیزِ-در-دست ای برای اش باشد!)، از نداشتن آن ثباتِ معنا، از نداشتن پنداری که زندگیِ بیشینگان به آن بسته است، خسته و پژمرده می شود. آن روانگی و شوَندِ معانی و آن شکنندگی-خواهی همیشگی اصول، که در شک-آور هستندگی می کند، در او به صورت آشفتگی و آسیمگی فزاینده که روان را نزار و فروخسته می کند، بدل می شود.
پس چرا به آن روی می آورد؟
چرا که مد شده. {تیز شوید!} به همین سادگی! همان گونه که نزد جماعت روشنفکر ارجمند، دود مد شده... امروزه هرآنکه که بااطمینان آری و نه می گوید، جزم-اندیش واپس-گرا خوانده می شود؛ امروزه هر آدمِ باثباتی، پیر-مغزی سنگ-اندیش نامیده می شود... امروز، روز شخصیت ها نیست...!!! روزِ ترس از ریشه-داری هاست، روز ترس از ساختمان و لذت از آغلِ !...
پرده ی صورتی انبوهگی را از رخ شک-آوری به کناری زنیم و آن گاه سختی اش را آزمون کنیم. نزد خویشِ تنهای مان، در آنجا که قاضیانِ راستکارِ زندگی داوری می کنند، دمی بمانیم (تنها دمی!) و در این انفرادِ ناب بیاندیش ابم که آیا به راستی شک-آوریم یا نه؛ که تنها در قیل و دادِ انبوهگی که چیزها ( و افرادِ نا-فرد!) چون گرد-و-غبار درهوای گرفته آونگان اند، داعیه ی تردید-گری مان باد می کند! باری، باید دارندگیِ آن صفاتی که در گمان، در گمانه ی انبوهگی مان بدیهی جلوه می کنند را نزد آن قاضیان سختگیر، نزد {آن}دوستان به داوری گذاریم.
تا:
ببینیم آیا می توان چنان سخت (و البته زیبا!) زندگی کرد؟! آیا می توان بر ریسمانِ نازکِ معانی دگر-شونده، بر شوندِ (becoming)همیشگی (این یکه-حقیقتِ تحقیق-ناشدنی)، بر ریسمان حقیقیِ "ناحقیقتیِ"، گامِ زندگی برداشت و درهمین حال، راست بود و مطمئن؟!
شک-آوری را آن گونه باید خواست که زاییده ی بزرگیِ و فربگیِ دانایی و زیادتی گُنجِ ِ جان باشد. شک کردن باید برآمده ای از فراخی دشتِ اندیشه باشد؛ و نه رنگ-پذیری دمادم از انبوهه. شک-آوری را بر ستونِ استوارِ شخصیتِ بزرگِ خویش بخواهیم.
۱۳۸۲ خرداد ۲۲, پنجشنبه
گمان می بردی که اندیشه را بتوان در بند کشید؟ بتوان محدود کرد؟بتوان در چهاردیواری پوسیده تاریک خانه های ذهن آنرا مصلوب کرد و بر چهار میخ کشید؟چهره را از این خون گلگون کردن بس دیدنی است.
میشد صدا را خفه کرد،فریاد را خفه کرد،کتاب را سوزاند،پای را شکست،سر را بر دار کرد،چشم را کور کرد،اما اندیشه سوزی دیده بودی هرگز؟هرگز بر پیکر اندیشه که بر سر دار می رقصد گریسته بودی؟هرگز صدای نعره های گوش خراشش را از اعماق تاریک خانه ها شنیده بودی؟
می دانم که نمی فهمی چه حالی است اینکه اندیشه را خودمان به عادت دیگر محدودیتهامان ،به رسم سر سپردن به پستی ،آنگونه از ریشه بزنیم که توان بالیدنش نباشد.
اندیشه که سر بر لایتناهی می ساید و بر مرکب آزادی در پی مرگ و به قصد جانش می تازد و از دهلیزهای محدودیت سبکبارانه می جهد اینک اینجا بین که چون پیری عصاکش،هراسان از چاله ها،بر کورسوی چراغ غبارگرفته ی رو به خاموشی دست می یازد که به کلبه محقر خود در اعماق پستی برساند این پیکر فرتوت را و دمی در رویای جوانی بیاساید،پیرمرد نمی داند که کرم انداخته است،پیرمرد نمی داند که چه بسیار ترحم برانگیز است.
افسوس که در این دره پستی،هزاران هزار پیرمرد فرتوت در آیند و روندند و نمی دانند که مایه شرم آن جوانانند.
صدایی دیگر آمد؟گوش کن...
گویی پیکری کرم افتاده را زوال و نیستی به دندان کشید
به ترحمش لحظه ای سکوت کنیم!
بیندیشیم...بیندیشیم...بیندیشیم؟!!!
اندیشه؟!!!
آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست.
میشد صدا را خفه کرد،فریاد را خفه کرد،کتاب را سوزاند،پای را شکست،سر را بر دار کرد،چشم را کور کرد،اما اندیشه سوزی دیده بودی هرگز؟هرگز بر پیکر اندیشه که بر سر دار می رقصد گریسته بودی؟هرگز صدای نعره های گوش خراشش را از اعماق تاریک خانه ها شنیده بودی؟
می دانم که نمی فهمی چه حالی است اینکه اندیشه را خودمان به عادت دیگر محدودیتهامان ،به رسم سر سپردن به پستی ،آنگونه از ریشه بزنیم که توان بالیدنش نباشد.
اندیشه که سر بر لایتناهی می ساید و بر مرکب آزادی در پی مرگ و به قصد جانش می تازد و از دهلیزهای محدودیت سبکبارانه می جهد اینک اینجا بین که چون پیری عصاکش،هراسان از چاله ها،بر کورسوی چراغ غبارگرفته ی رو به خاموشی دست می یازد که به کلبه محقر خود در اعماق پستی برساند این پیکر فرتوت را و دمی در رویای جوانی بیاساید،پیرمرد نمی داند که کرم انداخته است،پیرمرد نمی داند که چه بسیار ترحم برانگیز است.
افسوس که در این دره پستی،هزاران هزار پیرمرد فرتوت در آیند و روندند و نمی دانند که مایه شرم آن جوانانند.
صدایی دیگر آمد؟گوش کن...
گویی پیکری کرم افتاده را زوال و نیستی به دندان کشید
به ترحمش لحظه ای سکوت کنیم!
بیندیشیم...بیندیشیم...بیندیشیم؟!!!
اندیشه؟!!!
آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست.
۱۳۸۲ خرداد ۲۱, چهارشنبه
A Translated lyric from "Mourning Beloveth", song: "The words that crawled"
002)
کلماتی که خزیدند
پساپشت آن سایه ی سرد، چشم به راهِ رودخانه ی آن اخترانی ام که دیرزمانی است خاموش اند،
آه، بر این انتظار آرمیده ام...
سوخته-خاکسترشان برجسدِ انبسته ام می ریزند
و در زخمه های گشاده ام رخنه می کنند
سکوتِ بی-جانِ ذهنِ تبعیدی ام شکست ،
وکلمه ای شکنجه به تیره ترین مغاکِ هستی ام خزید،
آنجا که تاره-تابشی از چشمانِ رویای مرده ام طنین می افکند
و نقبی در خوابِ اشکین ام می زند.
به آسمان ها اشارت داده بودم تا پاره شوند مگرتا پاره ای از بهشت این چشمان گرسنه را بسیرانند،
اما، تنها، قطره ای بر زمینِ مهمان پذیر بِلَخشید
و چه بیشمار-شیارها که بر من زد تا که در-ام گشاید
یاوه-چکه ای از رنج در اقیانوس بی-پایانِ درد
کوره-سویی آشفته از خوشی خُشکان پیشکش کرد ، کورسویی به پایاییِ یک چشمک
چه کوتاه اما، خرده اش نمی گیرم که چه خوش گریه ها را بر قلب ام در می نشانَد
حال، لحظات دلتنگی بر فراز دریا و درد، بال زنان می گذرند
و بر روزنان جوشان ات سبک می آرامند و تخم می گذارند
زمزمه ای سبک، بخشش تراوانید
و با یورشی سرشته از رشک، نفس ام بست.
در گاهک های خوشی، ضربتی گوشِ تیز را برآشفت ،
و به بیکرانگی محو شد...
فراپشت خنده ی بیکاره ی آن مرده، رویا می بینی
رگه ها می گسلی
آن رگه های نازک که پیوستگی نفس ام بدانان بازبسته
مرده، آرمیده ام، اندیشه ها ذهن ام را می درند و تو پرواز می کنی
و نفس تیز ات در پی زندگی در این سرسراها طنین افکن
دشنه ی گرم را بر تنِ پژمران ام می سرانی
... خشمی بدکاره در دریای لبخند ام می لغزد
چون پرستو نشیند،
چون پرستو خون ریزد،
تا نور را بشکارد و از آن پرده ای تیره از تیرگی افسرنده ببافد،
پرده ای پوشاننده ی تیرگی این اتاقِ سکوت.
پاره ای از نورِ لرزان نمودار گشت
و باد را به گزیدن گرفت،
ستبره ای از فریب، ضعفی برپا، ضعفی دیرپا، همه-ضعفی...{تا}
...تا درونِ نرما-دلِ ژکان ات پژواکد
و درهر کلام ات رخنه کند.
نقابی از رویا، نفسِ بریده ات را می بُرد
اقیانوس های درد از رگ های گشاده ات می تراوند
و بر زمینِِ پذیرا فرو می ریزند.
...تا یادی ازآن لحظات در خاطره بر جا ننهد،
از آن لحظه که آن همه سردا-سرسراها و تهیناها را می آلود.
...بادا تا پنجره های روز را ببندد و پسِ نقابی رویا بیند.
کلمات به درونا خزیدند،...{حال} به دورنا می رمند
002)
کلماتی که خزیدند
پساپشت آن سایه ی سرد، چشم به راهِ رودخانه ی آن اخترانی ام که دیرزمانی است خاموش اند،
آه، بر این انتظار آرمیده ام...
سوخته-خاکسترشان برجسدِ انبسته ام می ریزند
و در زخمه های گشاده ام رخنه می کنند
سکوتِ بی-جانِ ذهنِ تبعیدی ام شکست ،
وکلمه ای شکنجه به تیره ترین مغاکِ هستی ام خزید،
آنجا که تاره-تابشی از چشمانِ رویای مرده ام طنین می افکند
و نقبی در خوابِ اشکین ام می زند.
به آسمان ها اشارت داده بودم تا پاره شوند مگرتا پاره ای از بهشت این چشمان گرسنه را بسیرانند،
اما، تنها، قطره ای بر زمینِ مهمان پذیر بِلَخشید
و چه بیشمار-شیارها که بر من زد تا که در-ام گشاید
یاوه-چکه ای از رنج در اقیانوس بی-پایانِ درد
کوره-سویی آشفته از خوشی خُشکان پیشکش کرد ، کورسویی به پایاییِ یک چشمک
چه کوتاه اما، خرده اش نمی گیرم که چه خوش گریه ها را بر قلب ام در می نشانَد
حال، لحظات دلتنگی بر فراز دریا و درد، بال زنان می گذرند
و بر روزنان جوشان ات سبک می آرامند و تخم می گذارند
زمزمه ای سبک، بخشش تراوانید
و با یورشی سرشته از رشک، نفس ام بست.
در گاهک های خوشی، ضربتی گوشِ تیز را برآشفت ،
و به بیکرانگی محو شد...
فراپشت خنده ی بیکاره ی آن مرده، رویا می بینی
رگه ها می گسلی
آن رگه های نازک که پیوستگی نفس ام بدانان بازبسته
مرده، آرمیده ام، اندیشه ها ذهن ام را می درند و تو پرواز می کنی
و نفس تیز ات در پی زندگی در این سرسراها طنین افکن
دشنه ی گرم را بر تنِ پژمران ام می سرانی
... خشمی بدکاره در دریای لبخند ام می لغزد
چون پرستو نشیند،
چون پرستو خون ریزد،
تا نور را بشکارد و از آن پرده ای تیره از تیرگی افسرنده ببافد،
پرده ای پوشاننده ی تیرگی این اتاقِ سکوت.
پاره ای از نورِ لرزان نمودار گشت
و باد را به گزیدن گرفت،
ستبره ای از فریب، ضعفی برپا، ضعفی دیرپا، همه-ضعفی...{تا}
...تا درونِ نرما-دلِ ژکان ات پژواکد
و درهر کلام ات رخنه کند.
نقابی از رویا، نفسِ بریده ات را می بُرد
اقیانوس های درد از رگ های گشاده ات می تراوند
و بر زمینِِ پذیرا فرو می ریزند.
...تا یادی ازآن لحظات در خاطره بر جا ننهد،
از آن لحظه که آن همه سردا-سرسراها و تهیناها را می آلود.
...بادا تا پنجره های روز را ببندد و پسِ نقابی رویا بیند.
کلمات به درونا خزیدند،...{حال} به دورنا می رمند
۱۳۸۲ خرداد ۱۹, دوشنبه
<گامی در بیانِ نوشته ی ناب >
{پاره ی دوم}
- نوشته ی ناب غر نمی زند، نویسنده ی ناب، جان-درست است.
آن چه که امروز، در این سیاهه-روز پیرزن-ماب زیاد شده، چیست؟ هرزه-نویسی در پی آن هرزه-خوانی عزیز!
جوانان حکیم چه می نویسند؟ "احساس" می نویسند. {آن احساسی که ما همواره سخره-گرش هستیم. همواره می سپوزیم اش}
چگونه می نویسد؟ بد!
کِی می نویسد؟ در گَنده ترین سگ-ساعتی ها، در فسرده-گاه ها، در غروبِ بی یار(؟!)
کجا می نویسد؟ گوشه، زاویه، Isolated-Maniac-Writers ، یک جای دنج با انبسته-هوای گرفته که پاسدار آن حال و هوای فسرده شان باشد..
ثمره چه می شود؟ یک جنده-نوشته که بوی فاحشگی اش به هواست. اخخخ... یک حال-بر-هم-زن اصیل؛ البته برای ما! برای آن هرزه-خوانان که بویایی شان به رایحه ی هرزگی خوگر شده، این همان نوشته ی ارجمند است. خوگری به هرزگی آسان است؛ هرزگی هماره بر آرامیدن تکانه های هرروزگی تواناست...
نوشته ی ناب همچون هر اثر هنری ناب دیگر، به نگاهدارنده ای نیازمند است تا با تاویل و بازخوانی هایش پاسدار نوشته باشد؛ تازگی اش را بپاید. پاسدارِ نوشته ی ناب، همان شنودگار آواست. نیوشنده ای که نوشته، ناخواسته، بی آن که آهنگِ ارتباط با او را داشته باشد، به گونه ای مقدر و فرخجسته با او پیوند دارد. مرگِ مؤلف در اینجا همچون دیگر موارد همیشگی و گریزناپذیر است. اما، نه این که نیوشندگان دمادم در کارِ زایش مؤلفی دیگرند!
نوشته ی ناب، بی شکل (amorphous) است چون ناب است. بی غایت است. پایان-جو نیست. این بد فهمیده شده! هرزه-نویسی و آشفته گویی های پرگره ی جوانان ایرانی (این مُدرنَک های الدنگ) را نباید با گزین-نویسی و فشرده-اندیشی که آفریننده ی یک نوشته ی اصیل است جا-به-جا گرفت. فشرده-نویسی، مغزهای خسته و ذهن های مدرن را می گزد، چرا که برای درک اش مغز به خونخوارترین اندامه بدل می گردد. خون می خورد تا نوشته ای که با خون نوشته شده را بخواند (ادای سهمی به نیچه!). در نوشته ی ناب گونه ای غایت-مندی بی غایت آن سان که در داوری امر زیبا در کار است، وجود دارد {ادای سهمی به کانت!}. جوان ایرانی اما، می گپد. زر می زند و احساس های دونِ خویش (آنچه که برآیند عقده ها و واپس-نگری هایش است، برآمده ی کوفتگی جان و ناهمسازی اش با نویینگی ها) را به صورتی آرایه بازی ها درهم می تابد که سویه ای نموداری از اثر هنری را بنماید ( شاید بتوان کار او را هنر مدرن خواند؛ به هرحال صفت بیمارگون هنر مدرن را دارد). حس-آمیزی را از نوشتار جوانِ ایرانی حذف کنید. چه می ماند!؟ باید به جوان بزرگ، این مردک احساساتی ،هیوا مسیح از بنیانگذاران این احساس-نویسی آفرین گفت. آفرین!
نوشته ی ناب نوشته ای است از "من" برای من ها. از هستیِ من برای هستی ها. از چکاد سردِ کوهستان من به چکادهای دیگر. نوشته ی ناب را چرندگان جلگه و دریازیان درنمی یابند. برای ایشان باید خوش، سبز (نه سبزِ سبز!) و کدر و خفه نوشت. نوشته ی ناب در کویر، با باد می آهد و شنودگاران را همچون گوَن با آهشِ خویش هم-آه می کند.
هرگز نمی توان درباره ی نوشته ی ناب نوشت!!!
{پاره ی دوم}
- نوشته ی ناب غر نمی زند، نویسنده ی ناب، جان-درست است.
آن چه که امروز، در این سیاهه-روز پیرزن-ماب زیاد شده، چیست؟ هرزه-نویسی در پی آن هرزه-خوانی عزیز!
جوانان حکیم چه می نویسند؟ "احساس" می نویسند. {آن احساسی که ما همواره سخره-گرش هستیم. همواره می سپوزیم اش}
چگونه می نویسد؟ بد!
کِی می نویسد؟ در گَنده ترین سگ-ساعتی ها، در فسرده-گاه ها، در غروبِ بی یار(؟!)
کجا می نویسد؟ گوشه، زاویه، Isolated-Maniac-Writers ، یک جای دنج با انبسته-هوای گرفته که پاسدار آن حال و هوای فسرده شان باشد..
ثمره چه می شود؟ یک جنده-نوشته که بوی فاحشگی اش به هواست. اخخخ... یک حال-بر-هم-زن اصیل؛ البته برای ما! برای آن هرزه-خوانان که بویایی شان به رایحه ی هرزگی خوگر شده، این همان نوشته ی ارجمند است. خوگری به هرزگی آسان است؛ هرزگی هماره بر آرامیدن تکانه های هرروزگی تواناست...
نوشته ی ناب همچون هر اثر هنری ناب دیگر، به نگاهدارنده ای نیازمند است تا با تاویل و بازخوانی هایش پاسدار نوشته باشد؛ تازگی اش را بپاید. پاسدارِ نوشته ی ناب، همان شنودگار آواست. نیوشنده ای که نوشته، ناخواسته، بی آن که آهنگِ ارتباط با او را داشته باشد، به گونه ای مقدر و فرخجسته با او پیوند دارد. مرگِ مؤلف در اینجا همچون دیگر موارد همیشگی و گریزناپذیر است. اما، نه این که نیوشندگان دمادم در کارِ زایش مؤلفی دیگرند!
نوشته ی ناب، بی شکل (amorphous) است چون ناب است. بی غایت است. پایان-جو نیست. این بد فهمیده شده! هرزه-نویسی و آشفته گویی های پرگره ی جوانان ایرانی (این مُدرنَک های الدنگ) را نباید با گزین-نویسی و فشرده-اندیشی که آفریننده ی یک نوشته ی اصیل است جا-به-جا گرفت. فشرده-نویسی، مغزهای خسته و ذهن های مدرن را می گزد، چرا که برای درک اش مغز به خونخوارترین اندامه بدل می گردد. خون می خورد تا نوشته ای که با خون نوشته شده را بخواند (ادای سهمی به نیچه!). در نوشته ی ناب گونه ای غایت-مندی بی غایت آن سان که در داوری امر زیبا در کار است، وجود دارد {ادای سهمی به کانت!}. جوان ایرانی اما، می گپد. زر می زند و احساس های دونِ خویش (آنچه که برآیند عقده ها و واپس-نگری هایش است، برآمده ی کوفتگی جان و ناهمسازی اش با نویینگی ها) را به صورتی آرایه بازی ها درهم می تابد که سویه ای نموداری از اثر هنری را بنماید ( شاید بتوان کار او را هنر مدرن خواند؛ به هرحال صفت بیمارگون هنر مدرن را دارد). حس-آمیزی را از نوشتار جوانِ ایرانی حذف کنید. چه می ماند!؟ باید به جوان بزرگ، این مردک احساساتی ،هیوا مسیح از بنیانگذاران این احساس-نویسی آفرین گفت. آفرین!
نوشته ی ناب نوشته ای است از "من" برای من ها. از هستیِ من برای هستی ها. از چکاد سردِ کوهستان من به چکادهای دیگر. نوشته ی ناب را چرندگان جلگه و دریازیان درنمی یابند. برای ایشان باید خوش، سبز (نه سبزِ سبز!) و کدر و خفه نوشت. نوشته ی ناب در کویر، با باد می آهد و شنودگاران را همچون گوَن با آهشِ خویش هم-آه می کند.
هرگز نمی توان درباره ی نوشته ی ناب نوشت!!!
۱۳۸۲ خرداد ۱۷, شنبه
<گامی در بیانِ نوشته ی ناب >
{پاره ی نخست}
- نوشته ی ناب از خواستِ ارتباط(Will to communication) آزاد است.
نوشتن ناب آن است که در آن رانه های ارتباط-جو را نمی توان یافت. نوشته آهنگِ ایجاد ارتباط ندارد. از خواننده بی-نیازاست. اما شنودگار می طلبد. راست-گوش پرگوشت! نوشته ی ناب را نمی توان خط و سیاهی دانست؛ بل آوا باید اش یافت. آوای برآمده از دهان گوینده ای بی-خود که "از-خود"، از امر اصیل برای خود و برای شنودگاران همگن می گوید. گوی! نوشته چون آوا و پژواکِ آوا روانه ی "هستیِ نیست" می شود و در مغاک، شنودگاران گوشه-گیر را می یابد؛ شنودگاران پوینده در چکادها، آن جا که نوشته سرزنده و شاداب می وزد، می یابندش! این سان نوشته همچون آوا نه بر هموارگی ها که بر بلندای سرد-چکادها و در ژرفنای مغاک های خشک دریافتنی است. بی-خواست. نوشته در پی خطاب-گر نیست، او می وزد، چه بسا گاهی می توفد و ویران می کند؛ سستی ها، استانده ها، لوح ها را شکننده است؛ انبوهگی ها می گزد. باژگونه ی آن چه در روزنامه و رمان می توان دید، او {نوشته}، پاینده ی خطاب-گرانِ نرم-و-نازک نیست؛ از کام و خواسته ی خطاب-گران بی-پرواست، چراکه چشم به امیددادن ها و آفرین-گویی های انبوهه-وار ندارد. شنودگران را اما، می نوازد، ناخواسته می نوازد. شنودگر آن-چنان با آواز نوشته همراه شده، چنان خو-گر-اش شده که بر پیش-خوانی واژه ی پسینِ نانوشته تواناست؛ از این توانایی لذت می برد. چه بزرگ!
یک نهاده:
<<ارتباط با انبوهه همان چیزی است که امر ناب را ویران می کند؛ نوشته ی ناب در پایاب اش، در خویش-پایی اش (Self-subsistence) در برابر این ویرانگری بازشناخته می شود!>>
- نوشته ی ناب، ابزار پیام-رسانی نیست.
نویسنده، پیامبر نیست؛ چرا که خطاب-گر ندارد. او می نویسد ، می آواید تا شنودگران را آوایی برای نیوشیدن باشد. نوشته، در برنهادن صدق و کذب نیست. رها از رانه های استانده سازی است. او خبرکشی را چونان که روزنامه ها می کنند، کاری زاییده ی نیاز-به-ارتباط، جنون ارتباط، و البته کاری روزی-رسان می داند. او بر اثر وارستگی اش از "نیاز به ارتباط"، تنها برای یادآوری است که بودباش دارد.
- نوشته ی ناب، گفت-وگو می کند.
آنچه سبب می شود گفت-وگویی شکل گیرد، آوا و سکوت است. شنودگار آن سان که گفته شد توانایی دریافت آوای نوشته ی ناب را دارد. آوا را می شنود؛ سکوت اش را نیز. و چون قدرت همخوانی و پیش-خوانی با نوشته را دارد، در گاه های سکوت آوا که نوشته به احترام شنودگار سکوت می کند، او پیش-خوانی را سر می گیرد و از منطقِ گفت-وگو ( که کمتر جایی هست) دل می افزاید.
- نوشته ی ناب، به دور از هر خوشی، شاد است و شاد می کند.
نوشته ی ناب در مقام توفندگی اش، همانا برآشوبنده ی حال میان-مایگان و خشک-جانان است. خسته-گردان شان است. بیشینه از نوشته، از خواندن چه می خواهند؟! سرگرمی و دل-مشغولی گذرا؛ تا از این رو دل-مشغولی جدی-تر و مهم-تر هرروزه شان، دل-مشغولی به "زندگی واقعی" را دمی بیارامند. تا خستگی هرروزگی را با خواندن (که تنها هرزه-خوانی روزنامه، رمانک، و بذله-نویسی هاست)، اندکی(؟!) به در کند. شنودگارِ آوا، آن خواننده ی راستین اما، خواندن را نه کرداری کناره ی زندگی واقعی(!؟) که خودِ زندگی می داند: چونان که نیوشیدن موسیقی، گفت-و-گو با همگنان، و ژرف-اندیشی را خودِ زندگی می داند. او از خواند خوشی گذرا (آن سان که انبوهه هماره در پی اش است) نمی خواهد. او شادی بزرگ و مقدر را چشم-به-راه است. او شنونده ی آواست؛ همخوان با او، شاد. تفاوت، تنها بر سر استانده ها و گونه-گونی خوی ها نیست؛ بل بر سر گنجایش بزرگی است. بر سر بزرگی خواهی و توان بزرگی-خواهی است. بر سر ... خهی!
{پاره ی نخست}
- نوشته ی ناب از خواستِ ارتباط(Will to communication) آزاد است.
نوشتن ناب آن است که در آن رانه های ارتباط-جو را نمی توان یافت. نوشته آهنگِ ایجاد ارتباط ندارد. از خواننده بی-نیازاست. اما شنودگار می طلبد. راست-گوش پرگوشت! نوشته ی ناب را نمی توان خط و سیاهی دانست؛ بل آوا باید اش یافت. آوای برآمده از دهان گوینده ای بی-خود که "از-خود"، از امر اصیل برای خود و برای شنودگاران همگن می گوید. گوی! نوشته چون آوا و پژواکِ آوا روانه ی "هستیِ نیست" می شود و در مغاک، شنودگاران گوشه-گیر را می یابد؛ شنودگاران پوینده در چکادها، آن جا که نوشته سرزنده و شاداب می وزد، می یابندش! این سان نوشته همچون آوا نه بر هموارگی ها که بر بلندای سرد-چکادها و در ژرفنای مغاک های خشک دریافتنی است. بی-خواست. نوشته در پی خطاب-گر نیست، او می وزد، چه بسا گاهی می توفد و ویران می کند؛ سستی ها، استانده ها، لوح ها را شکننده است؛ انبوهگی ها می گزد. باژگونه ی آن چه در روزنامه و رمان می توان دید، او {نوشته}، پاینده ی خطاب-گرانِ نرم-و-نازک نیست؛ از کام و خواسته ی خطاب-گران بی-پرواست، چراکه چشم به امیددادن ها و آفرین-گویی های انبوهه-وار ندارد. شنودگران را اما، می نوازد، ناخواسته می نوازد. شنودگر آن-چنان با آواز نوشته همراه شده، چنان خو-گر-اش شده که بر پیش-خوانی واژه ی پسینِ نانوشته تواناست؛ از این توانایی لذت می برد. چه بزرگ!
یک نهاده:
<<ارتباط با انبوهه همان چیزی است که امر ناب را ویران می کند؛ نوشته ی ناب در پایاب اش، در خویش-پایی اش (Self-subsistence) در برابر این ویرانگری بازشناخته می شود!>>
- نوشته ی ناب، ابزار پیام-رسانی نیست.
نویسنده، پیامبر نیست؛ چرا که خطاب-گر ندارد. او می نویسد ، می آواید تا شنودگران را آوایی برای نیوشیدن باشد. نوشته، در برنهادن صدق و کذب نیست. رها از رانه های استانده سازی است. او خبرکشی را چونان که روزنامه ها می کنند، کاری زاییده ی نیاز-به-ارتباط، جنون ارتباط، و البته کاری روزی-رسان می داند. او بر اثر وارستگی اش از "نیاز به ارتباط"، تنها برای یادآوری است که بودباش دارد.
- نوشته ی ناب، گفت-وگو می کند.
آنچه سبب می شود گفت-وگویی شکل گیرد، آوا و سکوت است. شنودگار آن سان که گفته شد توانایی دریافت آوای نوشته ی ناب را دارد. آوا را می شنود؛ سکوت اش را نیز. و چون قدرت همخوانی و پیش-خوانی با نوشته را دارد، در گاه های سکوت آوا که نوشته به احترام شنودگار سکوت می کند، او پیش-خوانی را سر می گیرد و از منطقِ گفت-وگو ( که کمتر جایی هست) دل می افزاید.
- نوشته ی ناب، به دور از هر خوشی، شاد است و شاد می کند.
نوشته ی ناب در مقام توفندگی اش، همانا برآشوبنده ی حال میان-مایگان و خشک-جانان است. خسته-گردان شان است. بیشینه از نوشته، از خواندن چه می خواهند؟! سرگرمی و دل-مشغولی گذرا؛ تا از این رو دل-مشغولی جدی-تر و مهم-تر هرروزه شان، دل-مشغولی به "زندگی واقعی" را دمی بیارامند. تا خستگی هرروزگی را با خواندن (که تنها هرزه-خوانی روزنامه، رمانک، و بذله-نویسی هاست)، اندکی(؟!) به در کند. شنودگارِ آوا، آن خواننده ی راستین اما، خواندن را نه کرداری کناره ی زندگی واقعی(!؟) که خودِ زندگی می داند: چونان که نیوشیدن موسیقی، گفت-و-گو با همگنان، و ژرف-اندیشی را خودِ زندگی می داند. او از خواند خوشی گذرا (آن سان که انبوهه هماره در پی اش است) نمی خواهد. او شادی بزرگ و مقدر را چشم-به-راه است. او شنونده ی آواست؛ همخوان با او، شاد. تفاوت، تنها بر سر استانده ها و گونه-گونی خوی ها نیست؛ بل بر سر گنجایش بزرگی است. بر سر بزرگی خواهی و توان بزرگی-خواهی است. بر سر ... خهی!
۱۳۸۲ خرداد ۱۵, پنجشنبه
پیشانی : {برای A.P ها و Alma ها}/ پیش-نوشتی بر " گامی در بیانِ نوشته ی ناب "
این نوشته را که پیش-نوشتی است بر نوشته ی "گامی در بیانِ نوشته ی ناب "، به آن کسانی پیشکش می کنم که نوشتن را نه امری به صرف، دماغ-پرور و توریستی که امری سپنت و راستگار وجدی می دانند. بدبختانه در روزگار ما و در جغرافیای بیمار ما، نوشتن به امری ساده و همه-بلد بدل شده؛ همه می نویسند و چونان که شاعران جوانِ ما که در خیال، شاعرانِ نوِ شعرِ نو اند و هیچ ازشعرِ نیما و سختیِ فهمیدن اش نمی دانند (و البته خوش پرت-و-پلا می سرایند)، نویسندگان جوان ما نیز با هرزه-نویسی و پاشاندن واژگان مبتذلی که در گنجینه ی گرانبهای گفتار پارسی(؟!) ِ امروزه مان وارد شده، در پندار خویش بسا راست می نویسند! بر ماست که باوجود بی تجربگی همیشگی مان، با سخت نوشتن (= راست نوشتنی که خواننده ی خاصه را برمی گزیند)، کژی و یاوگیِ هرزه-نویسی تازه-نویسندگان را بنماییم. البته نوشته ای که در اینجا در نظر است نه نوشته به زبانِ علمی، اداری و روزنامه ای که نظام و سامان-مندی خاصِ خویش را می طلبد، که زبانی است که از کنهِ کنامِ جان برآمده و تنها بر جانِ خواننده نیز می نشیند. به جان نیز همان گونه که بارها گفته ام "خاص-بودگی و یکتایی" اش منش می بخشد؛ همگانگی و همه-داری همان چیزی است که جان را به بی-معنایی می کشاند... این سان نوشته ی جان-گیر و جان-پسند می باید یکه-گی اش را پاس دارد. امروز ذوق و طبعِ خوانندگان عزیز نزار و آسان-پسند گشته و روزنامه-خوان. از درآویختن با نوشته ای که غریب است و تنها آن دم که از پسِ زورمندیِ غریبانه اش درآمدیم، رخِ قریب اش را هویدا می کند، دوری می کنند (شاید برای این درآویختن ها و کشتی گرفتن ها زمان ندارند!). آن چه در بازارِ نوشتارگانِ امروز خریدار دارد، نوشته ای است پر از اصطلاح های عامیانه، جمله های دُم-بریده و توضیح-گر برای ذهن کاهلِ انسانکِ کارگر؛ نوشته ای که یر آن است تا از درونِ نویسنده خبر آورد اما با بی-بهرگی از مجاز و استعاره و نماد و با درازگویی های توضیحی، به اشکوبه-افکنیِ یک انسانکِ بیمار سومی بدل شده. خوگیری به لذت-بری از این یاوه-نوشته ها بسی سهل است و البته کندن از این خو بسی-سخت. درباره ی آنچه که رازناک، سری و غبارآلود می گویند نیز جای بسی سخن است: بیشتر از آن جهت از رازناکی در اثر هنری بهره می برند تا که در پوسته ی نازکِ معنای اصلی اثر، باد درنهند و سطحی-بودگی اثرشان را ژرف جلوه دهند. در سویه ی دیگر، رازناکیِ یک اثر چه بسا تنها برای ناآشنایان و نادمخوران ا امری رازوار بنماید؛ و برای همراهان و نیوشندگان، چونان قریبی همدم، امری همیشه-آشنا باشد. حال داوری در این مورد که آیا من در کار بادکنک-سازی ام یا نه (رازناکی برای ناآشنایان است) خوش-کاری است بر عهده ی همگنان نقاد ... به هرو، سخن کوتاه آن که یکی از ویژگی های نوشته ی نیک، گزینشگری آن است؛ این که با سبک و خوی خود، خواننده ی خاص خود را برگزیند و این سان خویش و شخصیت ِ خویش (و ازاین راه، شخصیتِ خواننده نیز) را با گزینش سختگیرانه پاس دارد. ازینرو این که نوشته ای به دلیل سختی (هرچند که این سختی را نه به خودِ نوشته که به کاهلی و ناتوانی خواننده نسبت باید داد) پسندِ کسانی (اندک-شمارانی) افتد و باقی آن را خستگی-زا و سخت بدانند خبر از نیکی و نژادگی آن نوشته دارد.
این نوشته را که پیش-نوشتی است بر نوشته ی "گامی در بیانِ نوشته ی ناب "، به آن کسانی پیشکش می کنم که نوشتن را نه امری به صرف، دماغ-پرور و توریستی که امری سپنت و راستگار وجدی می دانند. بدبختانه در روزگار ما و در جغرافیای بیمار ما، نوشتن به امری ساده و همه-بلد بدل شده؛ همه می نویسند و چونان که شاعران جوانِ ما که در خیال، شاعرانِ نوِ شعرِ نو اند و هیچ ازشعرِ نیما و سختیِ فهمیدن اش نمی دانند (و البته خوش پرت-و-پلا می سرایند)، نویسندگان جوان ما نیز با هرزه-نویسی و پاشاندن واژگان مبتذلی که در گنجینه ی گرانبهای گفتار پارسی(؟!) ِ امروزه مان وارد شده، در پندار خویش بسا راست می نویسند! بر ماست که باوجود بی تجربگی همیشگی مان، با سخت نوشتن (= راست نوشتنی که خواننده ی خاصه را برمی گزیند)، کژی و یاوگیِ هرزه-نویسی تازه-نویسندگان را بنماییم. البته نوشته ای که در اینجا در نظر است نه نوشته به زبانِ علمی، اداری و روزنامه ای که نظام و سامان-مندی خاصِ خویش را می طلبد، که زبانی است که از کنهِ کنامِ جان برآمده و تنها بر جانِ خواننده نیز می نشیند. به جان نیز همان گونه که بارها گفته ام "خاص-بودگی و یکتایی" اش منش می بخشد؛ همگانگی و همه-داری همان چیزی است که جان را به بی-معنایی می کشاند... این سان نوشته ی جان-گیر و جان-پسند می باید یکه-گی اش را پاس دارد. امروز ذوق و طبعِ خوانندگان عزیز نزار و آسان-پسند گشته و روزنامه-خوان. از درآویختن با نوشته ای که غریب است و تنها آن دم که از پسِ زورمندیِ غریبانه اش درآمدیم، رخِ قریب اش را هویدا می کند، دوری می کنند (شاید برای این درآویختن ها و کشتی گرفتن ها زمان ندارند!). آن چه در بازارِ نوشتارگانِ امروز خریدار دارد، نوشته ای است پر از اصطلاح های عامیانه، جمله های دُم-بریده و توضیح-گر برای ذهن کاهلِ انسانکِ کارگر؛ نوشته ای که یر آن است تا از درونِ نویسنده خبر آورد اما با بی-بهرگی از مجاز و استعاره و نماد و با درازگویی های توضیحی، به اشکوبه-افکنیِ یک انسانکِ بیمار سومی بدل شده. خوگیری به لذت-بری از این یاوه-نوشته ها بسی سهل است و البته کندن از این خو بسی-سخت. درباره ی آنچه که رازناک، سری و غبارآلود می گویند نیز جای بسی سخن است: بیشتر از آن جهت از رازناکی در اثر هنری بهره می برند تا که در پوسته ی نازکِ معنای اصلی اثر، باد درنهند و سطحی-بودگی اثرشان را ژرف جلوه دهند. در سویه ی دیگر، رازناکیِ یک اثر چه بسا تنها برای ناآشنایان و نادمخوران ا امری رازوار بنماید؛ و برای همراهان و نیوشندگان، چونان قریبی همدم، امری همیشه-آشنا باشد. حال داوری در این مورد که آیا من در کار بادکنک-سازی ام یا نه (رازناکی برای ناآشنایان است) خوش-کاری است بر عهده ی همگنان نقاد ... به هرو، سخن کوتاه آن که یکی از ویژگی های نوشته ی نیک، گزینشگری آن است؛ این که با سبک و خوی خود، خواننده ی خاص خود را برگزیند و این سان خویش و شخصیت ِ خویش (و ازاین راه، شخصیتِ خواننده نیز) را با گزینش سختگیرانه پاس دارد. ازینرو این که نوشته ای به دلیل سختی (هرچند که این سختی را نه به خودِ نوشته که به کاهلی و ناتوانی خواننده نسبت باید داد) پسندِ کسانی (اندک-شمارانی) افتد و باقی آن را خستگی-زا و سخت بدانند خبر از نیکی و نژادگی آن نوشته دارد.
۱۳۸۲ خرداد ۱۴, چهارشنبه
چگونه بنگارم نقش وطن را بر تار و پود وجودم؟چگونه ببینم تصویر معجوج آنرا در آیینه زنگارگرفته آینده مان؟چیزی در درونم زبانه می کشد،می سوزاند،من نمی دانم که چرا ولی گهگاه با شنیدن نام وطن لهیبی درونم را می سوزاند،من از بسیاری چیزها رهانیده بودم اندیشه ام را،نگاهم را برگردانده بودم از نگریستنش،ولی واژه وطن ناخوداگاه مرا به ناکجایی می برد که قدرت تحلیلش را ندارم و نمی خواهم که بدانم چیست و از کجاست این جذبه و این لرزش که یکباره وجودم را تسخیر می کند.
همیشه به این جمله نادر ابراهیمی اندیشیده ام که:"تو که عاشق جنس خاک نیستی،عاشق رابطه هایی هستی که در این خاک هست."و آنگاه که این رابطه ها شکسته شوند و بی ارزش آنگاه تکلیف خاک چیست؟تکلیف ما که از قید این رابطه ها گسسته ایم چیست؟به این بیندیشم که:"موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانه نیست"؟
من نمی خواهم که به افسانه پناه ببرم،نمی خواهم در اندیشه روزهایی باشم که شاید هرگز نبوده اند،نمی خواهم که افسون افسانه گردم،من به فرهنگ باستانی و داریوش و کوروش و تخت جمشید نمی اندیشم،به تمدن کهن و تاریخ 2500 ساله نمی بالم،من وطن را بی هیچ افتخار و مدالی می خواهم ولی سخت می خواهمش،با همه بدیهایش می خواهم،آری گویی من عاشق جنس خاکم،نمی دانم شاید اشتباه باشد،شاید احمقانه باشد،ولی من وطن را همچون پدری عاشقم،پدری که قرنها از جان و دل کوشیده،پدری که شاید از روی عشق و علاقه زیاد اینگونه فرزندانش را سخت آزرده،من چگونه خواهم توانست در هر گوشه ای جز این خاک اینگونه باشم که هستم؟،من این پدر را که بارها کودکانش را تنبیه کرده،فلک کرده و تحقیر سخت عاشقم،می دانم که خودش نیز در عذاب است،می شنوم گاهی صدایش را که می گرید،که نعره می کشد،می دانم که بارها خون گریسته است،بارها در خود شکسته است،ولی گویی گوشه ای از وجودم متعلق به این واژه است:"ایران"،گویی در آنروز که گل آدم را می سرشتند نمی دانم شاید به تصادف پیمانه ای از این خاک بر وجودم پاشیدند که امروز اینگونه زخمی و نالان از دستش اینگونه به خود می پیچم و مدحش می گویم و می ستایمش،ستایش نه از روی شوکت و عظمت بل فقط از روی بودنش،از برای ماندنش،از برای دیدنش.شاید از اینرو اخوان را و ناله اش را بیش از بقیه می پسندم.
اشاره ای می کنم به بخشی از نوشته نادر ابراهیمی در مورد مهدی اخوان:
در آن روزگار غمشاران،که شبه روشنفکران را بلاهت بی وطنی،گریبان گرفته بود،در آن روزگاران که می گفتند میهن ، واژه ای ست کودکانه،خوب برای بچه های مدرسه،خوب برای عقب ماندگان،خوب برای آنان که تاریخ نمی دانند و روند تدریجی از میان رفتن واژه های مندرسی چون وطن را نمی شناسند و نمی دانند...در آن روزگار مهدی اخوان از نوادر بود،که نه فقط عاشق وطن بود،که این عشق را،عشق قدیمی و کهنه را تبلیغ هم می کرد،تعلیم هم می داد و با این عشق بود که های های می گریست.
در آن روزگار غمباران که شبه روشنفکری،بی وطنی را کسوت جهان وطنی پو شانده بود، و میهن را واژه ای ارتجاعی قلمداد می کرد،آنکس که در آن زمان،از وطن،به غیرت و تعصب سخن می گفت،زنده ماناد که مهدی اخوان بود.
در روزگار الواطی روح،آنکس که زیر بیرق غیرت و همت خویش خیمه زد و با شمشیر آخته کلام،تشنه لب،در برهوت سوزان،بر مغز نگره پردازان خیانت پیشه بی وطن کوبید،نامش زنده ماناد که او مهدی اخوان بود.
اما این اخوان خوب،همیشه خوب،برای ابد خوب،البته مشکل کوچکی هم دارد...
در نوشته های بعدیم به این مشکل اخوان در عشق وطن از دید ابراهیمی بیشتر خواهم پرداخت.
همیشه به این جمله نادر ابراهیمی اندیشیده ام که:"تو که عاشق جنس خاک نیستی،عاشق رابطه هایی هستی که در این خاک هست."و آنگاه که این رابطه ها شکسته شوند و بی ارزش آنگاه تکلیف خاک چیست؟تکلیف ما که از قید این رابطه ها گسسته ایم چیست؟به این بیندیشم که:"موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانه نیست"؟
من نمی خواهم که به افسانه پناه ببرم،نمی خواهم در اندیشه روزهایی باشم که شاید هرگز نبوده اند،نمی خواهم که افسون افسانه گردم،من به فرهنگ باستانی و داریوش و کوروش و تخت جمشید نمی اندیشم،به تمدن کهن و تاریخ 2500 ساله نمی بالم،من وطن را بی هیچ افتخار و مدالی می خواهم ولی سخت می خواهمش،با همه بدیهایش می خواهم،آری گویی من عاشق جنس خاکم،نمی دانم شاید اشتباه باشد،شاید احمقانه باشد،ولی من وطن را همچون پدری عاشقم،پدری که قرنها از جان و دل کوشیده،پدری که شاید از روی عشق و علاقه زیاد اینگونه فرزندانش را سخت آزرده،من چگونه خواهم توانست در هر گوشه ای جز این خاک اینگونه باشم که هستم؟،من این پدر را که بارها کودکانش را تنبیه کرده،فلک کرده و تحقیر سخت عاشقم،می دانم که خودش نیز در عذاب است،می شنوم گاهی صدایش را که می گرید،که نعره می کشد،می دانم که بارها خون گریسته است،بارها در خود شکسته است،ولی گویی گوشه ای از وجودم متعلق به این واژه است:"ایران"،گویی در آنروز که گل آدم را می سرشتند نمی دانم شاید به تصادف پیمانه ای از این خاک بر وجودم پاشیدند که امروز اینگونه زخمی و نالان از دستش اینگونه به خود می پیچم و مدحش می گویم و می ستایمش،ستایش نه از روی شوکت و عظمت بل فقط از روی بودنش،از برای ماندنش،از برای دیدنش.شاید از اینرو اخوان را و ناله اش را بیش از بقیه می پسندم.
اشاره ای می کنم به بخشی از نوشته نادر ابراهیمی در مورد مهدی اخوان:
در آن روزگار غمشاران،که شبه روشنفکران را بلاهت بی وطنی،گریبان گرفته بود،در آن روزگاران که می گفتند میهن ، واژه ای ست کودکانه،خوب برای بچه های مدرسه،خوب برای عقب ماندگان،خوب برای آنان که تاریخ نمی دانند و روند تدریجی از میان رفتن واژه های مندرسی چون وطن را نمی شناسند و نمی دانند...در آن روزگار مهدی اخوان از نوادر بود،که نه فقط عاشق وطن بود،که این عشق را،عشق قدیمی و کهنه را تبلیغ هم می کرد،تعلیم هم می داد و با این عشق بود که های های می گریست.
در آن روزگار غمباران که شبه روشنفکری،بی وطنی را کسوت جهان وطنی پو شانده بود، و میهن را واژه ای ارتجاعی قلمداد می کرد،آنکس که در آن زمان،از وطن،به غیرت و تعصب سخن می گفت،زنده ماناد که مهدی اخوان بود.
در روزگار الواطی روح،آنکس که زیر بیرق غیرت و همت خویش خیمه زد و با شمشیر آخته کلام،تشنه لب،در برهوت سوزان،بر مغز نگره پردازان خیانت پیشه بی وطن کوبید،نامش زنده ماناد که او مهدی اخوان بود.
اما این اخوان خوب،همیشه خوب،برای ابد خوب،البته مشکل کوچکی هم دارد...
در نوشته های بعدیم به این مشکل اخوان در عشق وطن از دید ابراهیمی بیشتر خواهم پرداخت.
۱۳۸۲ خرداد ۱۲, دوشنبه
کمی درباره ی مُد:
نهاده ی من :
"همگانی-شدن، رخ-نمود یکسانگی، " همسانی-در-صورت" ، مرض-نمای (symptom) مرضِ نبودِ فردیت است. در هنگامِ نمایشِ هر امرِ همگانی (هر امر همگان-گیر) آنچه که باید دریافت شود، کمبود شخصیت و ضعف بنیه ی خودپایی است.
همگانی شدن --> انحطاط فردیت --> انحطاط شخصیت --> انحطاط فرهنگ --> انحطاط تمدن"
Mode ، راهی برای به نمایش گذاشتن نیست! فرد مد-رفتار، خود، به روشنی از این که در کارِ پنهان کردن اصلی ترین چیزش، رفتارش، شخصیت اش است آگاه است. او می داند که اگر قرار بر این بود که خویش را به نمایش بگذارد می بایست بر "جداگانگی" و "یگانگی" تکیه کند (این که هر چیز تک، هر امر جدا، توانِ خودنمایی بیشتری از امز همگانی-شده دارد را حتی پیرترین ماده-سگ هم می فهمد!). این سان آن کس که نا-مد-رفتار است از همه بیشتر به چشم می آید { و اینجا بدبختانه ما ضدِ مدها نیز به دید خودنمایی نماییده می شویم! مای بی-نما}؛ او ناخودآگاه خودنماست، چرا که در توده ی هم-شکل باشندگی می کند و دگر-رنگی اش سبب هویدایی اش می شود. ردِ قلمِ سرخی است بر بسترِ سپیدِ بوم.
در ارتباطِ انبوهگی، مد-رفتاری ناگزیر می شود:
1: انبوهه بر ضد هر چیز متفاوت که نا-وزنِ او می آهنگد، می توفد: آن را ویرانگرِ یک-دست-بودگی و در نتیجه ویرانگر پایندگی اش می داند. (پایندگی توده به "هم-شکل بودن صورتِ تک-تکِ هموندان" اش بازبستگیِ شالودینی دارد)
2: هر آن کس که در ساز-و-کار و چونایی ارتباط ها در انبوهه تیز شده باشد، دریافته است که چه هوایِ خوش-خوشک و نمکینی بر آن چیره است. ارتباط در انبوهه بیشتر یرای خرسند کردن شهوتی است که گروشِ شدیدی به دگرکردن "شادی" به "خوشی" دارد. یعنی انبوهه ارتباط را نه برای آماج ناب آن ( رشد فرد، منطق گفت-و-گو، فرگشت آگاهی و...)، بلکه برای پاییدن و نگاهداشت بنیان خود به واسطه ی خوشی برآمده از ارتباط می خواهد. چه سان؟ خوشی، ذوق را کاهل می کند و "سختگیری ها و دراندیشیدن های دمادم به ارتباط" که کمال-دهنده ی ارتباط است را بیهوده جلوه می دهد؛ و چون هدف فرد در ارتباط، تنها باهم-بودگی و لذت از باهمی و همدمی شود، جایی برای نقد و برسنجی رابطه باقی نمی ماند. جایی برای سنجشِ کوفتگیِ روح در انبوهه، جایی برای اندیشیدن به رابطه باقی نمی ماند... "لذت از شخصیت خویش": انسانکِ امروزی این والاترین لذت-بری را از یاد برده و این نداری را به غلط در منجلابِ تکنولوژی اخ-تف می کند...
3: در جمع دیوانگان، همه عاقل اند. این را می توان در انبوهه به روشنی دید: آن سان که در فراهم آوردن هرجماعتی، به ناچار بسگانه ی افراد، ابله و بی مایه اند، یا دست کم می توان دید که فزونیِ میان-مایگان بر دیگران در هر جماعتی چیره مند است، در باهمستان های انبوهگی می بایست برای پاسداری و احترام به روح حاکم بر جمع، چون همه، کانا و شیرین-مغز بود. یک عاقل در میان جمع دیوانگان بی-شک دیوانه ای است نزد جمعِ عاقلان!
4 و 5 و 6 و ...
پس زندگی در میان انبوهگی به ناچار یکرنگ-شدگی و همدستی را از آدمی می طلبد. به نظر می آید آنچه که به عنوانِ "تقویت ِ حس تفاهم و دستیاری در زندگی اجتماعی" به پیش کشیده می شود، خود از این نکته برآمده که آری، در زندگی انبوهگی نباید در پی نزدیکی راستین بود، بل باید با یکرنگی و بازیگری در سطح، با پوشیدن جامه های رنگ-به-رنگ خویش را در بلاهتِ خُرد-زیان انباز کرد (و البته چون سخن از دستیاری می شود، این که نباید از چنان همدردی ای لذت برد نیز فرض گرفته می شود: همدردی همچون دستیاری / تفیده-تُفِ همدردی که همدردی ما نزد انبوهه را حرام می کند).
بیایید کمی به آنچه که مدِ امروزیان است بنگریم:
- این که همه می کوشند تا نمایه ای از فردی "همیشه کوشا و گرفتار" را از خویش به دیگران بنمایند. سرعت و شتاب، حجمِ بیشتر مسئولیت و گرفتاری، کم-داشتِ زمان برای ادای این مسئولیت، دلمشغولی همیشگی به کاری خطیر(؟!)، دویدن ها و چنگ زدن ها : اینها همه نماینده ی ارزش فرد در زندگی است.ارزشی ناارزش!
- تعطیلات: یک مسئول کنار آن سگ-دو-زدن های هرروزه، بی شک می بایست گاهی به تعطیلات برود (Weekend in a successful American life) . یخ روی آبِ جوش. او به هیچ رو به این که تعطیلات و تفریحات اش چکونه باید باشند نمی اندیشد؛ همین بسنده که به جایی برود و زمانی را "به عنوانِ تعطیلات" سپری کند... تعطیلات جزیی از کار اوست، هرروزگی اوست (هفته-مرگیِ او).
- هرزه-هنر-بازی : چون هنر به واسطه ی زندگیِ تکنولوژیک و عادت به تکرار در "کار"، به حاشیه ی زندگی رانده شد، دست یازیدن به امر هنری در حد کرداری تشریفاتی فروکاهیده شده. تئاتر و سینمای آخر هفته/ یک سناریوی مد/ با لباس مد/ با یک همراهِ مد-رفتار و... اسفناک ترین سویه ی زندگی یک امروزی را می توان در هرزه-هنر-بازی اش به روشنی دید. انبوهه پس از یک روز حمالی، به گمان خویش، شب را با موسیقی روشن می کنند. موسیقی چه می شود؟! A trite one ، آوای آلوده برای روان-نژدان آلوده به آسیمه-آواییِ آلوده...
Re: "لذت از شخصیت خویش": انسانکِ امروزی این والاترین لذت-بری را از یاد برده و این نداری را به غلط در منجلابِ تکنولوژی اخ-تف می کند... باید در هر امرِ همگانی-شده، درنگید؛ در راستی و درستی اش شک کرد و درخش "سنجش" را بر سرش فرود آورد. تردید و شک_آوری در هر امری که توانمندِ همگانی-شدن را دارد از وظایف ما بی-نماهاست. گنده-بوی انبوهگی برآیندیست از پوسیدگی شخصیت و فرد-گردانی، از تهی شدن درونه ی فرد...
۱۳۸۲ خرداد ۷, چهارشنبه
آفرین-گویی برای بانوی درون (نقبی به گیتی من/ پرت-گویی از امری ناگفتنی)
یک نوشیدنی برای جان-داران...
بانوی درون، درون-زاد ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. "درون-داری" او را می پرورد و نوزادی اش را "بانو" می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد تا آبستن بانویی دیگر شویم. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!
بانوی درون زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویش راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافت اش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پرمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پران مان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود: به جایگاهِ سردِ سوزانِ جان-فزا...
بانوی درون راست-گردان احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانوی درون بر این دو کودک شریر چنین می کند: در کوره ی "اندیشگی" خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند (خرد و احساس هر دو سرد اند!!!) و دوگانگی شان را "یکه-گی" می کند. آمیزه ای می سازد که استواری خرد و شورمندی احساس در آن ور آمده؛ آمیزه ای بنام "جان". آری! ما کامگیران همیشگی بانوی درون را جان-داران بنامید. زهی بر مای برپا و شورانگیزمان، بر مای اندیشگون مان، بر مای جانانه مان...
بانوی درون بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ-به-رنگ. پیرایش اش اما کار ماست. مهربازی مان می پیرایدش؛ کرشمه-پذیری همیشگی مان تر-و-تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازایی پیری اش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگان اش، شوریدگان اش ماییم: ما دیدارگران راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا...
بانوی درون را ننامید!. او "همگانی" نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگ شان می خوانند؛ و اینان، این کوچکان چهره-پوش هماره از بانوی درون گریزان اند. بانوی درون چون دیو-بادی است که چهره-پوش دروغزن شان، آن افزار فریبای انبوهگی شان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بد-ریختگی شان، از دژمی رخ شان، از آشکارگی ناراستی شان. آشکارگر، بانوی درون، چنین در نظرشان دهشت و بیم-افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد. پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیان انبوهه-زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!
بانوی درون "سخن-دار" است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین از ما، پاک تر از ما سکوت می کند. سکوتی بی-آری. سکوتی بی-نه. سکوتی که هر دم اش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن-دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن-دار معنا می یابد (نزد باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است). سکوت در آن جای-گاهی به یکه-سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درون-زادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک "من-بودگی"-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر عقده. این سان خرامانگی می کند و ما را "می دارد"؛ ما نیز "می داریم"اش. می فهمید؟!
بانوی درون شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگی نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگی بی-مایه در گیتی فرودین، مایه-ور می شود. او هستی-داری می کند و دوستان اش، زایندگانش و جانان اش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و "هیچ"ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادن "بانو" را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آوخ که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانو-داری مان می نازیم و از از عشق-ورزی جاودانه با او شرمی نداریم (کورها را چشم دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم...
شبی در رخشان-گاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی درمی نوردیدم، بانوی درون، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهایی بزرگ ام را شگرف تر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمان ام را فزود تا چکاد دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم... اوی بخشنده، همیشه فرخنده. اوی نابگاه، پرپگاه. اوی روشن ام. بانگاهی شکوهیدم اش و ... لبخند زد... مرغِ خِرَدم ام نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد... من بانویی دیگر زادم ... یا...
یک نوشیدنی برای جان-داران...
بانوی درون، درون-زاد ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. "درون-داری" او را می پرورد و نوزادی اش را "بانو" می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد تا آبستن بانویی دیگر شویم. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!
بانوی درون زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویش راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافت اش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پرمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پران مان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود: به جایگاهِ سردِ سوزانِ جان-فزا...
بانوی درون راست-گردان احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانوی درون بر این دو کودک شریر چنین می کند: در کوره ی "اندیشگی" خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند (خرد و احساس هر دو سرد اند!!!) و دوگانگی شان را "یکه-گی" می کند. آمیزه ای می سازد که استواری خرد و شورمندی احساس در آن ور آمده؛ آمیزه ای بنام "جان". آری! ما کامگیران همیشگی بانوی درون را جان-داران بنامید. زهی بر مای برپا و شورانگیزمان، بر مای اندیشگون مان، بر مای جانانه مان...
بانوی درون بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ-به-رنگ. پیرایش اش اما کار ماست. مهربازی مان می پیرایدش؛ کرشمه-پذیری همیشگی مان تر-و-تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازایی پیری اش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگان اش، شوریدگان اش ماییم: ما دیدارگران راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا...
بانوی درون را ننامید!. او "همگانی" نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگ شان می خوانند؛ و اینان، این کوچکان چهره-پوش هماره از بانوی درون گریزان اند. بانوی درون چون دیو-بادی است که چهره-پوش دروغزن شان، آن افزار فریبای انبوهگی شان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بد-ریختگی شان، از دژمی رخ شان، از آشکارگی ناراستی شان. آشکارگر، بانوی درون، چنین در نظرشان دهشت و بیم-افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد. پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیان انبوهه-زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!
بانوی درون "سخن-دار" است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین از ما، پاک تر از ما سکوت می کند. سکوتی بی-آری. سکوتی بی-نه. سکوتی که هر دم اش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن-دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن-دار معنا می یابد (نزد باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است). سکوت در آن جای-گاهی به یکه-سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درون-زادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک "من-بودگی"-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر عقده. این سان خرامانگی می کند و ما را "می دارد"؛ ما نیز "می داریم"اش. می فهمید؟!
بانوی درون شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگی نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگی بی-مایه در گیتی فرودین، مایه-ور می شود. او هستی-داری می کند و دوستان اش، زایندگانش و جانان اش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و "هیچ"ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادن "بانو" را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آوخ که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانو-داری مان می نازیم و از از عشق-ورزی جاودانه با او شرمی نداریم (کورها را چشم دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم...
شبی در رخشان-گاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی درمی نوردیدم، بانوی درون، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهایی بزرگ ام را شگرف تر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمان ام را فزود تا چکاد دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم... اوی بخشنده، همیشه فرخنده. اوی نابگاه، پرپگاه. اوی روشن ام. بانگاهی شکوهیدم اش و ... لبخند زد... مرغِ خِرَدم ام نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد... من بانویی دیگر زادم ... یا...
۱۳۸۲ خرداد ۶, سهشنبه
کدامین صدا،کدامین ناله و ضجه،کدامین آهنگ،کدامین عکس و تصویر،کدامین فیلم یا کتاب می تواند حدیث زندگی ما را روایت کند؟کدامین منطق قدرت توجیح آنرا دارد؟کدامین پاداش قدرت جبران آنرا؟کدامین مرهم قدرت شفای آنرا؟کدامین حنجره قدرت فریاد آنرا؟
کدامین آرش بر قله رفیع غیرت تیر آگاهی بر کمان فهم و معرفت خواهد نهاد تا سرحد بودنمان را گسترش دهد؟تا سرحد دردهامان را کاهش دهد؟
گوشم را به کدامین صدا بسپارم تا وجودم را نخراشد؟نگاهم را به کجا بدوزم که نلرزم؟
دلم برای این کوزه قدیمی می لرزد،نگرانم،این کوزه آنقدر در زیر آفتاب له له زده که هزاران ترک برداشته،ظرفیت نگهداشتن آب را ندارد،هرگلی در آن بگذاری خشک می شود،جز گل بیابانی،جز خار و گون.
این کوزه آب می دهد،همگان می پرسند جنس خاک این کوزه چیست؟این خاک را در کجا می توان یافت؟کدامین کوزه گران نقش بر آن زده اند؟کدامین دستها آنرا شکل داده اند؟
هرچه می جوییم از جنس این خاک نمی یابیم،گویی گامهای آلوده جنس خاک را عوض کرده اند،اب دهانها حرمت آنرا شکسته اند و بارانها املاح آنرا در اعماق زمین به درختانی سپرده اند که اکنون یا خشکند یا بی تنه.
با این خاک کوزه ای درخور آنچه باید نتوان ساخت ؟آب درون آنها بوی تعفن می دهد.
کوزه گران چه؟انها شاید قدری از این خاک داشته باشند.
در اینجا دیگر کسی کوزه گری نمی داند.نسل کوزه گران منقرض شده است.
آری،جام بلورین!
ولی این مردمکان که جام بلورین نمی شناسند،مبادا جام را بشکنند،مبادا خرده هایش در پاهاشان برود،در چشمهاشان،مبادا برخی چهره کریه خود را در آن ببینند؟
پس چه کنیم؟
به کنار رود برویم و سر در آب کنیم و بنوشیم.
اما رود چون قبل آرام و کم جریان نیست،مبادا ما را با خود ببرد؟
مبادا آبش را مسموم کرده باشند،ما را همیشه ترسانده اند،همیشه در اضطراب بوده ایم.
پس چه کنیم؟
می توان از اشک خود را سیراب کرد،اشک باران،شنیده ای؟
آه که چه موهبتی است گریستن.ولی از بی صدا گریستن خسته شده ام،از آهسته گریستن.
باید جایی بیابم که آنقدر باران ببارد که اشکهایم را کسی نبیند،جایی که برای گریستن دلیل نخواهند،آنرا بیماری ندانند.
آه که چه موهبتی است گریستن.
این دگر نقل و حکایت نیست
و بگویم نیز و خواهم گفت
حسب حال است این،شکایت نیست
هر حکایت دارد آغازی و انجامی
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه،گویی هرگز این غمگین حکایت را
هرچها باشد،نهایت نیست!
کدامین آرش بر قله رفیع غیرت تیر آگاهی بر کمان فهم و معرفت خواهد نهاد تا سرحد بودنمان را گسترش دهد؟تا سرحد دردهامان را کاهش دهد؟
گوشم را به کدامین صدا بسپارم تا وجودم را نخراشد؟نگاهم را به کجا بدوزم که نلرزم؟
دلم برای این کوزه قدیمی می لرزد،نگرانم،این کوزه آنقدر در زیر آفتاب له له زده که هزاران ترک برداشته،ظرفیت نگهداشتن آب را ندارد،هرگلی در آن بگذاری خشک می شود،جز گل بیابانی،جز خار و گون.
این کوزه آب می دهد،همگان می پرسند جنس خاک این کوزه چیست؟این خاک را در کجا می توان یافت؟کدامین کوزه گران نقش بر آن زده اند؟کدامین دستها آنرا شکل داده اند؟
هرچه می جوییم از جنس این خاک نمی یابیم،گویی گامهای آلوده جنس خاک را عوض کرده اند،اب دهانها حرمت آنرا شکسته اند و بارانها املاح آنرا در اعماق زمین به درختانی سپرده اند که اکنون یا خشکند یا بی تنه.
با این خاک کوزه ای درخور آنچه باید نتوان ساخت ؟آب درون آنها بوی تعفن می دهد.
کوزه گران چه؟انها شاید قدری از این خاک داشته باشند.
در اینجا دیگر کسی کوزه گری نمی داند.نسل کوزه گران منقرض شده است.
آری،جام بلورین!
ولی این مردمکان که جام بلورین نمی شناسند،مبادا جام را بشکنند،مبادا خرده هایش در پاهاشان برود،در چشمهاشان،مبادا برخی چهره کریه خود را در آن ببینند؟
پس چه کنیم؟
به کنار رود برویم و سر در آب کنیم و بنوشیم.
اما رود چون قبل آرام و کم جریان نیست،مبادا ما را با خود ببرد؟
مبادا آبش را مسموم کرده باشند،ما را همیشه ترسانده اند،همیشه در اضطراب بوده ایم.
پس چه کنیم؟
می توان از اشک خود را سیراب کرد،اشک باران،شنیده ای؟
آه که چه موهبتی است گریستن.ولی از بی صدا گریستن خسته شده ام،از آهسته گریستن.
باید جایی بیابم که آنقدر باران ببارد که اشکهایم را کسی نبیند،جایی که برای گریستن دلیل نخواهند،آنرا بیماری ندانند.
آه که چه موهبتی است گریستن.
این دگر نقل و حکایت نیست
و بگویم نیز و خواهم گفت
حسب حال است این،شکایت نیست
هر حکایت دارد آغازی و انجامی
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه،گویی هرگز این غمگین حکایت را
هرچها باشد،نهایت نیست!
۱۳۸۲ خرداد ۵, دوشنبه
Translated lyric from Moonspell; MUTE from Sin Pecado
گنگ
نزدم آی، بکوش-ام گذشتگی ها زنده کنی
روی از پساپشتگی ها برتاب
باری، زیستن آسیمگی است
{این آشفتگی را (!؟)} به هیچ نمی گیرم
اگر سکوت را توان سخن می بود
چه بلند بود آوایش! چه رسا! چه فرا!
اینم من، چاکرت، من ِخونریز ات
بی تو: گنگ ام
بی تو: سپوخته، پوچ ام و فسرده
کیست که چون خویش ام چنین خوش بنوازدم؟
گر می توانستی بپای خویش بخزی
گر از گران-کِشی وزن ات معاف می داشتی
چه بسا هنوز تا {بلندای} نفرت عاشق ات بودم
بزه ام را گرامی دار و با او شعبده ای کن
آن نگارِ مسیحای بر دیوار خوابگاه ات
خونمان می ریزد... تا گاهِ بازخرید بزه هامان خون مان ریزد
بی تو: گنگ ام
بی تو: سپوخته، پوچ ام و فسرده
کیست که چون تو چنین {خوش} برنجاندم؟
می خواهم بسایم آن حس را
حس ِ آن هنگامه را که بی-انباز رهسپاری می کنند
شوم-چهره-پوش ات : افتان
و حال رُخ ات: وه چه خام گشته، {چه ناپخته!}
هوش ات: آن کور، آن کر، آن گُنگان
این است تک-راهه ای که نزدت می شایدم
این است، این تک-راهه ای که خویش ام می نمایاند
بی تو گنگ ام
سپوخته ام، فسرده ام ... بی تو...
گنگ
نزدم آی، بکوش-ام گذشتگی ها زنده کنی
روی از پساپشتگی ها برتاب
باری، زیستن آسیمگی است
{این آشفتگی را (!؟)} به هیچ نمی گیرم
اگر سکوت را توان سخن می بود
چه بلند بود آوایش! چه رسا! چه فرا!
اینم من، چاکرت، من ِخونریز ات
بی تو: گنگ ام
بی تو: سپوخته، پوچ ام و فسرده
کیست که چون خویش ام چنین خوش بنوازدم؟
گر می توانستی بپای خویش بخزی
گر از گران-کِشی وزن ات معاف می داشتی
چه بسا هنوز تا {بلندای} نفرت عاشق ات بودم
بزه ام را گرامی دار و با او شعبده ای کن
آن نگارِ مسیحای بر دیوار خوابگاه ات
خونمان می ریزد... تا گاهِ بازخرید بزه هامان خون مان ریزد
بی تو: گنگ ام
بی تو: سپوخته، پوچ ام و فسرده
کیست که چون تو چنین {خوش} برنجاندم؟
می خواهم بسایم آن حس را
حس ِ آن هنگامه را که بی-انباز رهسپاری می کنند
شوم-چهره-پوش ات : افتان
و حال رُخ ات: وه چه خام گشته، {چه ناپخته!}
هوش ات: آن کور، آن کر، آن گُنگان
این است تک-راهه ای که نزدت می شایدم
این است، این تک-راهه ای که خویش ام می نمایاند
بی تو گنگ ام
سپوخته ام، فسرده ام ... بی تو...
۱۳۸۲ خرداد ۲, جمعه
چوب و خنده. یا آلودگی ناآشکاره (خُرد-نوشته ای برای پیر-پوستان ایران-دوست)
پان-ایرانیسم، باستان-پرستی، آریا-بهشت-باوری، ملت-باوری، میترا-بازی ...
واپس-اندیشی های پیاپی و کینه-زایی، بدبینی ایرانی/ بدبینی پیرزنانه، دشمن-تراشی، ...
مرده-پرستی، علی-الهی، غریب-نوازی دینی، یکه-بهشتِ شیعه-گی، خدا-سالاری ...
همگان-خواهی، تفکر برای همه، انبوهه-اندیشی، اراده ی همگانی، ...
اینها را از پیر-پوست ِ یک ایرانی منحط باید سترد تا کمی (تنها کمی) بتوان آن تن مومیایی شده و پوسیده اش را بپا کرد! باید آن مخ سیاسی شده که خمارِ انبوهگی است، بوی گنده ی "قحبگیِ فکر" می دهد را کمی شویاند! آن تیرگی های بینایی اش را پالود. با چه؟ شاید با موسیقی خوب، با کنارگذاشتن آب-گوشت و آش (باد-در-کن های معده-پر-کن)، با آموزش فرهنگِ سخن، با شیعه-شکنی، با آموزش ادب، با ... یا حتی با شکنجه های بدنی!
یک ملت آنگاه به آزادی { ِ اجتماعی} نزدیک می شود که فرد-فردِ هموندان در آن نسبت به هر آنچه ، به هرآنکه که داعیه ی دارندگی حقیقت را دارد بستزیند، نسبت به هر گروهی که یکه-حقیقت را نزد خود، در دستان خود می انگارد، بتوفد. به دینداران، به ایدئولوگ ها، به آرمانشهر-مندان، به توده-باورانِ کور، به عارفان و به تمامِ "آن-جهانی" هایی که قصد حکومت بر "این-جهان" را دارند. این نه به آن معناست که جوانان کامگرا و حس-پرست سومین (؟) در خیابان ها و دانشگاه ها شور حسانی شان را به بهانه ی میهن-دوستی (واژه ای مقدس برای هر سومی) اشکوبه کند! خیر! توفیدن بر ناراستی ها نمی تواند خود ناراست باشد؛ ستیهیدن با کژی ها، با کژکاریِ ستیهنده انجامی ندارد. می بایست درست شد. راست و رسا. می بایست برای پیکار با خمیدگی ها و مرض ها، نه به شیوه ی چارپایان انقلابی که به شیوه ی جانوری "سخن-دار" پا به آوردگاه نهاد: آرام، سنگین و شکوهناک. این را سیاستمدارانِ راستین خوب می دانند که در نقاط بحران تابع تاریخ یک ملت همواره اثرمندی امرِ دهشت، امر "فره-مندانه" برامرِ "میانه-رو" پیشی می گیرد (یک از خواب-بر-پای سربازخانه ای). از آن جایی که ملت ِ بیمار سومی مان همکنار همیشگی بحرانگی ها ست، چوبِ رضاخانی بهترین درمان برای بیماری اسفناک اش است. چوبِ رضاخانی که البته کمی سخندار شده باشد: گونه ای زورگویی سخنمند - آن چنان که استادانِ سختگیر می دانند - که هماره لبخند آگاهیده شدن را بر لبانِ دانا-شاگردانِ فروتن می نشاند.. می فهمید؟! ( نه لبخندِ جوان-پسندِ یک یزدی ِشکسته-سرِ خوش-چهره و آرام-گامِ کتابدار)
هدف چیست؟ فرهیختن فرد؛ پروردن شخصیت هایی که از میان انبوهگی توان فراشد را داشته باشند. نه قهرمان، نه اسطوره ی ملی، که جماعتِ فرهیخته (همپیالگان بر آوردنِ این ناسازه ببخشایندم!)؛ نه فرهیختن کل، پروردن ناکسان و آموزش به همگان، همگان را باید پرواربندی کرد، برگزیدگان را اما باید پرورد! شبانانی که توان هش-گویی به گله ی کر را دارند: مردانی با خطی رسا؛ مردانی که با نی-نوازی سخت ترین چوب را بر رمه می زنند: راهنمایانِ سبزترین چراگاه ها!
{ ما اما، کجاییم! بر فراز چراگاه،... ِDreaming the Summer's sun}
پان-ایرانیسم، باستان-پرستی، آریا-بهشت-باوری، ملت-باوری، میترا-بازی ...
واپس-اندیشی های پیاپی و کینه-زایی، بدبینی ایرانی/ بدبینی پیرزنانه، دشمن-تراشی، ...
مرده-پرستی، علی-الهی، غریب-نوازی دینی، یکه-بهشتِ شیعه-گی، خدا-سالاری ...
همگان-خواهی، تفکر برای همه، انبوهه-اندیشی، اراده ی همگانی، ...
اینها را از پیر-پوست ِ یک ایرانی منحط باید سترد تا کمی (تنها کمی) بتوان آن تن مومیایی شده و پوسیده اش را بپا کرد! باید آن مخ سیاسی شده که خمارِ انبوهگی است، بوی گنده ی "قحبگیِ فکر" می دهد را کمی شویاند! آن تیرگی های بینایی اش را پالود. با چه؟ شاید با موسیقی خوب، با کنارگذاشتن آب-گوشت و آش (باد-در-کن های معده-پر-کن)، با آموزش فرهنگِ سخن، با شیعه-شکنی، با آموزش ادب، با ... یا حتی با شکنجه های بدنی!
یک ملت آنگاه به آزادی { ِ اجتماعی} نزدیک می شود که فرد-فردِ هموندان در آن نسبت به هر آنچه ، به هرآنکه که داعیه ی دارندگی حقیقت را دارد بستزیند، نسبت به هر گروهی که یکه-حقیقت را نزد خود، در دستان خود می انگارد، بتوفد. به دینداران، به ایدئولوگ ها، به آرمانشهر-مندان، به توده-باورانِ کور، به عارفان و به تمامِ "آن-جهانی" هایی که قصد حکومت بر "این-جهان" را دارند. این نه به آن معناست که جوانان کامگرا و حس-پرست سومین (؟) در خیابان ها و دانشگاه ها شور حسانی شان را به بهانه ی میهن-دوستی (واژه ای مقدس برای هر سومی) اشکوبه کند! خیر! توفیدن بر ناراستی ها نمی تواند خود ناراست باشد؛ ستیهیدن با کژی ها، با کژکاریِ ستیهنده انجامی ندارد. می بایست درست شد. راست و رسا. می بایست برای پیکار با خمیدگی ها و مرض ها، نه به شیوه ی چارپایان انقلابی که به شیوه ی جانوری "سخن-دار" پا به آوردگاه نهاد: آرام، سنگین و شکوهناک. این را سیاستمدارانِ راستین خوب می دانند که در نقاط بحران تابع تاریخ یک ملت همواره اثرمندی امرِ دهشت، امر "فره-مندانه" برامرِ "میانه-رو" پیشی می گیرد (یک از خواب-بر-پای سربازخانه ای). از آن جایی که ملت ِ بیمار سومی مان همکنار همیشگی بحرانگی ها ست، چوبِ رضاخانی بهترین درمان برای بیماری اسفناک اش است. چوبِ رضاخانی که البته کمی سخندار شده باشد: گونه ای زورگویی سخنمند - آن چنان که استادانِ سختگیر می دانند - که هماره لبخند آگاهیده شدن را بر لبانِ دانا-شاگردانِ فروتن می نشاند.. می فهمید؟! ( نه لبخندِ جوان-پسندِ یک یزدی ِشکسته-سرِ خوش-چهره و آرام-گامِ کتابدار)
هدف چیست؟ فرهیختن فرد؛ پروردن شخصیت هایی که از میان انبوهگی توان فراشد را داشته باشند. نه قهرمان، نه اسطوره ی ملی، که جماعتِ فرهیخته (همپیالگان بر آوردنِ این ناسازه ببخشایندم!)؛ نه فرهیختن کل، پروردن ناکسان و آموزش به همگان، همگان را باید پرواربندی کرد، برگزیدگان را اما باید پرورد! شبانانی که توان هش-گویی به گله ی کر را دارند: مردانی با خطی رسا؛ مردانی که با نی-نوازی سخت ترین چوب را بر رمه می زنند: راهنمایانِ سبزترین چراگاه ها!
{ ما اما، کجاییم! بر فراز چراگاه،... ِDreaming the Summer's sun}
۱۳۸۲ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه
Some Quotation from Soren Kierkegaard awfully translated by me
تنها می توان {چونایی ِ} زندگیِ زیسته شده ی گذشته را دریافت؛ اما {چه سود که} زندگیِ آینده را باید زیست
دلیری کردن چه بسا دمی فرد را بلرزاند .... با دلیری نکردن اما خویش اش را زکف داده
آن گاهی که ناسازه ها (paradox) ها را از اندیشگر دور کنی، به جایش معلمی دانشگاهی خواهی داشت.
فلسفه همیشه نیازمندِ افزونگی هاست: نیازمندِ جاودانگی، حقیقت؛ باژگونه ی این، حتی بالیده ترین هستی نیز همیشه به افزونی چیزی نیاز دارد: به خوشیِ بیشتر.
زناشویی فرد را گرفتار پیوندی شوم با سنت و رسم می کند. دلمشغولِ سنن و عاداتی که هردو به "هوا" می مانند: هردو سنجش-ناپذیرند { دگرشونده اند}.
من زمان ام را این چنین بخش می کنم: نیمی از آن را می خوابم، نیمی دیگر را رویا می بینم. گاهِ خواب هرگز رویا نمی بینم. چرا که حیف ام می آید در خواب، در این والا کمالِ-گاه نبوغ رویابینی کنم.
حشراتی هستند که در گاهِ بارورگری می میرند. این مطایبه ای است بر این که گران ترین و شُکوهناک ترین گاه های خوشِ زندگی نیز، مرگ را به همراهی دارند
آدمیان چه مضحک اند! هرگز آن آزادی که نزدشان است را به کار نمی برند و در عوض، آن آزادیِ دوردست را طالب اند. آزادی اندیشه را دردست دارند {و از آن استفاده نمی کنند} و در عوض آزادی بیان می خواهند.
از آن جایی که خستگی پیش-رونده است و ریشه ی تمامِ شرارت هاست هیچ جای شگفتی نیست که جهان رو به قهقرا دارد ؛ شرارت گسترنده است. می توان این امر را به آغاز جهان پی کشانید. خدایان خسته شدند، انسان را آفریدند.
بسیار اندیشیدم و یافتم که تنها دو موقیعت ممکن وجود دارد: یا این را انجام دادن، یا آن دیگری را. نظر سرراستِ من ، پیشنهاد دوستانه ی من این است: چه این را انجام دهی و چه نه، فرجام اش پشیمانی خواهد بود.
شک، نومیدی اندیشه است. نومیدی، شکِ شخصیت است. شک و نومیدی به ساحت هایی بس-جدا بربسته اند؛ به سویه های گونه گونِ روح که در کارند...... نومیدی نمودی از تمامیت شخصیت است، شک اما نمایی از کل اندیشه است.
حقیقت دامی است: نمی توانی داشته باشی اش مگر آنکه در آن بیفتی. حقیقت را نمی توان با به چنگ آوردن اش، به دست آورد؛ حقیقت آنِ توست آنگاه که او تو را به چنگ آورد.
ناسازه (Paradox) در حقیقت شورانگیزی زندگیِ اندیشگرانه است. آن سان که تنها این بزرگ-جانان اند که خویش شان را به شورمندی ها وامی گذارند تنها اندیشگرِ بزرگ است که خویش را به ناسازه ها می سپرد. ناسازه هایی که نو-اندیشه هایی والای اند که تازه سر از تخم برآورنده اند.
اگر بنا بود آرزویی کنم، نه آرزوی ثروت و قدرت می کردم؛ بل آرزوی دارندگی شعورِ شورمندِ توانمندی را می کردم؛ آرزوی برنا-چشمی تیزبین می کردم که بر دیدن "امکان" تواناست. لذت {و کامگیری} ناکام می شود، وازده می شوند؛ اما "امکان-پذیری" (Possibility) هرگز. چه شرابی رخشان تر ، خوشبوتر و مستانه تر از "امکان-پذیری"؟ {Very existentialist aphorism}
امروزه حتی یک خودکش را هم نمی توان یافت که در آن شخصی خویش را براثر نومیدی بکشد. پیش از آن که آهنگِ خودکشی کند آن چنان دراز و ژرف به کنکاش { و تفکر در خودِ خودکشی} می پردازد که از تامل خفه می شود. پرسش اینجاست که چه هنگامه ای را می بایست گاهِ خودکشی او به شمار آورد؟ او با تامل خودکشی نمی کند، بلکه در اثر تامل می میرد!
تنها می توان {چونایی ِ} زندگیِ زیسته شده ی گذشته را دریافت؛ اما {چه سود که} زندگیِ آینده را باید زیست
دلیری کردن چه بسا دمی فرد را بلرزاند .... با دلیری نکردن اما خویش اش را زکف داده
آن گاهی که ناسازه ها (paradox) ها را از اندیشگر دور کنی، به جایش معلمی دانشگاهی خواهی داشت.
فلسفه همیشه نیازمندِ افزونگی هاست: نیازمندِ جاودانگی، حقیقت؛ باژگونه ی این، حتی بالیده ترین هستی نیز همیشه به افزونی چیزی نیاز دارد: به خوشیِ بیشتر.
زناشویی فرد را گرفتار پیوندی شوم با سنت و رسم می کند. دلمشغولِ سنن و عاداتی که هردو به "هوا" می مانند: هردو سنجش-ناپذیرند { دگرشونده اند}.
من زمان ام را این چنین بخش می کنم: نیمی از آن را می خوابم، نیمی دیگر را رویا می بینم. گاهِ خواب هرگز رویا نمی بینم. چرا که حیف ام می آید در خواب، در این والا کمالِ-گاه نبوغ رویابینی کنم.
حشراتی هستند که در گاهِ بارورگری می میرند. این مطایبه ای است بر این که گران ترین و شُکوهناک ترین گاه های خوشِ زندگی نیز، مرگ را به همراهی دارند
آدمیان چه مضحک اند! هرگز آن آزادی که نزدشان است را به کار نمی برند و در عوض، آن آزادیِ دوردست را طالب اند. آزادی اندیشه را دردست دارند {و از آن استفاده نمی کنند} و در عوض آزادی بیان می خواهند.
از آن جایی که خستگی پیش-رونده است و ریشه ی تمامِ شرارت هاست هیچ جای شگفتی نیست که جهان رو به قهقرا دارد ؛ شرارت گسترنده است. می توان این امر را به آغاز جهان پی کشانید. خدایان خسته شدند، انسان را آفریدند.
بسیار اندیشیدم و یافتم که تنها دو موقیعت ممکن وجود دارد: یا این را انجام دادن، یا آن دیگری را. نظر سرراستِ من ، پیشنهاد دوستانه ی من این است: چه این را انجام دهی و چه نه، فرجام اش پشیمانی خواهد بود.
شک، نومیدی اندیشه است. نومیدی، شکِ شخصیت است. شک و نومیدی به ساحت هایی بس-جدا بربسته اند؛ به سویه های گونه گونِ روح که در کارند...... نومیدی نمودی از تمامیت شخصیت است، شک اما نمایی از کل اندیشه است.
حقیقت دامی است: نمی توانی داشته باشی اش مگر آنکه در آن بیفتی. حقیقت را نمی توان با به چنگ آوردن اش، به دست آورد؛ حقیقت آنِ توست آنگاه که او تو را به چنگ آورد.
ناسازه (Paradox) در حقیقت شورانگیزی زندگیِ اندیشگرانه است. آن سان که تنها این بزرگ-جانان اند که خویش شان را به شورمندی ها وامی گذارند تنها اندیشگرِ بزرگ است که خویش را به ناسازه ها می سپرد. ناسازه هایی که نو-اندیشه هایی والای اند که تازه سر از تخم برآورنده اند.
اگر بنا بود آرزویی کنم، نه آرزوی ثروت و قدرت می کردم؛ بل آرزوی دارندگی شعورِ شورمندِ توانمندی را می کردم؛ آرزوی برنا-چشمی تیزبین می کردم که بر دیدن "امکان" تواناست. لذت {و کامگیری} ناکام می شود، وازده می شوند؛ اما "امکان-پذیری" (Possibility) هرگز. چه شرابی رخشان تر ، خوشبوتر و مستانه تر از "امکان-پذیری"؟ {Very existentialist aphorism}
امروزه حتی یک خودکش را هم نمی توان یافت که در آن شخصی خویش را براثر نومیدی بکشد. پیش از آن که آهنگِ خودکشی کند آن چنان دراز و ژرف به کنکاش { و تفکر در خودِ خودکشی} می پردازد که از تامل خفه می شود. پرسش اینجاست که چه هنگامه ای را می بایست گاهِ خودکشی او به شمار آورد؟ او با تامل خودکشی نمی کند، بلکه در اثر تامل می میرد!
۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه
چقدر خویشتن را زندگی کرده ایم؟چه میزان گذاشته اند که از مرز دغدغه های هرروزه فراتر رویم؟از مرز تاسف خوردن بر دیروز،فشار و تشویش امروز و ترس و اضطراب فردا؟لحظات کمی خود را زندگی کرده ایم و شیره ناب بودن را نوشیده ایم،مست و خراب از طرفه معجونی مزخرف،افتان و خیزان دست بر در و دیوار روزها می کشیم،پنجه می ساییم،نه چون دری بگشاییم بل چون سایه ی دری را شاید لمس کنیم که در آرامش بودنش ذره ای این جان ملتهب را مرهم نهیم،در حال تقلا بسوی هیچیم،چشمهانان را فقط تاریکی نوازش می دهد،دستهامان نیز از اینرو فقط در و دیوار می سازد:بی پنجره،بدون در!
سعی می کنم که دلم نسوزد،ولی اینان ما را بسوی قهقرا می برند،بسوی نیستی،روحمان را ذلیل می کنند،پست و حقیر،بودن در میان چاردیواریهای متعفن را برایمان عادت می کنند و وای بر انسانی که روحش به اینگونه زیستن خو کند،که کرده ایم.
وای بر نسلی که کرکس وار زیستن را خو کند و جز شکار لاشه های مرده چیزی در غایت بودنش نمایان نگردد،نسل آدمی گویی رو به زوال می رود و ما نیز که در این میانه همواره بیشترین پیشرفت را داشته ایم:در عقبگرد،در پسرفت.
خوابی عجیب پلکهامان را نوازش می دهد،سنگینی تاریخ گویی بر پشت پلکهامان فشار می آرد که آنها را بر هم نهیم،ما که عاشق رویاییم چرا به قله های رفیع و مفتوح گذشته پناه نبریم؟ما که افسون افسانه ایم چرا پلک بر هم ننهیم و شیرینی آنچه را تخیل می کنیم مزمزه نکنیم؟
ژکانان اما تلخکامان ابدیند،آن شیرینی هزاربار بیشتر ذائقه مان را می آشوبد،کسی چه می داند؟اصلا از کجا معلوم که شراب ما تلخ است و قند آنان شیرین؟
سعی می کنم که دلم نسوزد،ولی اینان ما را بسوی قهقرا می برند،بسوی نیستی،روحمان را ذلیل می کنند،پست و حقیر،بودن در میان چاردیواریهای متعفن را برایمان عادت می کنند و وای بر انسانی که روحش به اینگونه زیستن خو کند،که کرده ایم.
وای بر نسلی که کرکس وار زیستن را خو کند و جز شکار لاشه های مرده چیزی در غایت بودنش نمایان نگردد،نسل آدمی گویی رو به زوال می رود و ما نیز که در این میانه همواره بیشترین پیشرفت را داشته ایم:در عقبگرد،در پسرفت.
خوابی عجیب پلکهامان را نوازش می دهد،سنگینی تاریخ گویی بر پشت پلکهامان فشار می آرد که آنها را بر هم نهیم،ما که عاشق رویاییم چرا به قله های رفیع و مفتوح گذشته پناه نبریم؟ما که افسون افسانه ایم چرا پلک بر هم ننهیم و شیرینی آنچه را تخیل می کنیم مزمزه نکنیم؟
ژکانان اما تلخکامان ابدیند،آن شیرینی هزاربار بیشتر ذائقه مان را می آشوبد،کسی چه می داند؟اصلا از کجا معلوم که شراب ما تلخ است و قند آنان شیرین؟
۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۶, جمعه
می گویند حجاب بگیرید! (نهاده هایی بر ضد امری واجب)
= چرا؟ چون مردان، جانورانی اند که توان چشم-پایی را ندارند.
این که "دیدارِ پوست" تا چه اندازه می بایست برای یک بنی آدم، برای یک نره-خر تازگی داشته باشد، تا چه اندازه می بایست انگیزنده باشد تا پوست را برای جلوگیری از ریزش آب دهان او بپوشانند، خبر از منفی-بودگی "پوست" نمی دهد؛ خبر از پلشتی جانور نر دارد، از ضعف دستگاه عصبی اش...
- در آیین های باحجاب این که مرد موجودی خودنادار است پیش فرض گرفته می شود، این که شهوت اش لگام نانزدنی است؛ این که زیبایی زن، زیبایی شهوانی است؛این پیش-انگاریده شده که زن می باید بر این گناه که مرد در سرشت شهوانی است، خود را بپوشاند و کک اش هم نگزد! در این آیین ها باژگونه ی آنچه در خیال دارند ( این که با حجاب به زن حرمت می دهند!)، زن را تا حد یک کام-ابزار فرو می کاهند: زن در این آیین ها تاوان-دهِ گناهِ ناکرده ی مرد است... چه آشوبه ای! چه زیبا!!!
- معلم شهید – آن بزرگمرد مزخرف – در کتاب قوی و پرت خود بر آن بوده تا قضیه ی حجاب را توجیه عقلانی کند! تبارک الله ایا استاذ! البته از استادی که کتاب "شناخت" را نوشته چیزی بیش از این چشم نمی توان داشت... او بسیار خوش-خط بود!
- روزی گلی به خاری گفت: پاینده باشی که بی تو پایاب نگاهداشت زیبایی ام نمی بود. خار در پاسخ گفت: آری، اما بدا که کودکان، این داوران بی ریا، تنها زمختی و تیز-خلقی ام را می بینند. (برای ظریف-بینان)
- شاید که در خیال-پردازی های یک جوان لوطی و باغیرت ایرانی، چادر گل قرمزی رمانتیک به نظر آید! اما در نظر ما گل های ریز روی چادر از خوبی کود خبر می آورند! از مخ سرگین-وار معشوق اش!
- چه چیز می بایست بر جانور انسان آموزش داده شود؟ روی-پوشی؟ پنهان کردن پوست ؟ حجاب؟ خیر! آن چه که باید بر آدم وحشی درس داد متانت است. و در اینجاست که آموزشِ اخلاق، جنسیت نمی شناسد. نر و ماده هردو می باید ترکه ی این آموزش را بخورند...
- حجاب: ناسزایی بر وجود نرینگی و مادینگی است. در این ساحت، مادینه تنها کالایی است، زیبایی اش مطبوع است و بی-روح!؛ و نرینگی نیز الیته شهوتِ این مطبوعیت است، مصرف کننده ی کامگرای کالاست ...
- "زیر چادر چه خبرها که نیست!" روزی پسری در گاهِ بیگاری اش چنین پندارید!... در جوانی او سوداگر دخترانِ خیابانی شد...
Hark- ! آیا خدایتان جنس لطیف را تنها برای خویشان (نه! ببخشید! برای محارم)تان زیبا آفریده!؟ آیا زیبایی در آیین شما دُری در خانه ی پدری و پارگینی بد بو در برون-خانگی هاست؟! خهی...
- آیا باحجاب ، در بهشت نیز حجاب می گیرد؟ اینجا دو امر پیش می آید: یا در بهشت جانوران نر آب دهان ندارند؛ بزاق شان نمی تراواند؛ و یا نه! یعنی باحجابی در این جهان برای آزادی-از-حجاب در سرای باقی است! بهشتیان چادری / بهشتیان شهوی!!!
- نه! لازم نیست بر زیبایی ها، بر طبیعت سیاهی بیافکنید!
آری! کافی است که تنها کمی آن مخِ مزخرفتان را باحجاب کنید! حجابِ اندیشه {---> متانت}
- چون همیشه پس از کامگیری از بانوی درون، در آغوش اش آرمیده بودم که گفت: برهنه در آغوش ات می آهم و با هر آه ام تو را اندیشه ای است که برهنگی ام را در نظرت زیباتر می کند...
۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه
چرا کتاب بخوانند؟
کودک کتاب می خواند،کودک کتاب را همبازی تخیلات خود می کند،با کتاب سرمست از دنیای پاک کودکانه خود می شود،دنیایی که در آن برای همه چیز پایانی خوش متصور است،در آن قهرمانانی هستند که کودکان به آنها عشق می ورزند،برخی کودکان داستانهای آهنگین را بیشتر می پسندند،اوج و حضیض کلمات و بازی آنها جانشان را نوازش می دهد،بهرحال کودک کتاب را جولانگاه تخیلاتش می یابد و همگام با دنیای کودکیش،خوگرفتن با کتاب و کتاب خوانی از اینجا شاید پایه ریزی شود.
نوجوان کتاب می خواند،او شاید بیشتر به کمیت توجه دارد تا کیفیت،او عطش خواندن دارد،آری نوجوان در جواب این سوال که در اوقات فراغت چه می کنید؟خواهد گفت که کتاب هم می خواند،نوجوان شاید کتاب مبتذل و بی-مایه بخواند،ولی این خود شروعی بسیار خوب است، بیشتر نوجوانان حتی کتابهای بی - مایه هم نمی خوانند لذا در این بین، این قشر خود گامی به جلو برداشته اند،معتقدم که بی مایه ترین کتابها نیز خود چون فرهنگ کتاب خوانی را با خود دارند موثرند، همانطور که معتقدم دانشگاه برای افرادی که در آن از لحاظ علمی هیچ نیاموزند به نوبه خود تاثیر گذار است،حتی بدترین دانشگاهها زیرا دانشجو شدن و بار این لفظ خود تاثیرگذار است،همینطور است کتابخوان بودن،حتی کتابهای بی مایه،مسئله براحتی مسئله تکامل ذهن و اقتضای سن است،چند جوان 10-15 ساله می شناسید که پینک فلوید گوش کنند؟Tool؟Anathema؟اما منصور و شهرام شبپره و اندی حتما گوش می دهند،اما این دگردیسی آغاز خواهد شد.
پسر جوان کتاب می خواند،شاید احمقانه می خواند،و برای جلب توجه و عرض اندام،ولی چه بسا که بسیاری از جوانان برای نیل به این هدف،کارهایی پست تر مرتکب می شوند،دغدغه هایی احمقانه تر دارند:تیپ،قدرت مانور با ماشین،قدرت چرت و پرت گویی برای جذب دختران،میزان مایه داری،میزان گندگی عضلات،...
پس باید برای آنان که از روی جلب توجه کتاب می خوانند کف زد،لا اقل در میان آنان داشتن اطلاعات یک ارزش است،یک برتری است و این خود ارزشمند است،خود نطفه ای است که شاید به نوزادی بدل گردد که کتاب را بخاطر عشق به کتا ب می خواند،عشق به جستن و یافتن ،لا اقل اینکه برای جلب اذهان از چنین وسیله مقدسی استفاده کرده اند و باز معتقدم که این خود مشوقی است برای درجات بالاتر،نوجوانی که با تکیه به مطالعاتش به فتحی نایل می شود چه بسا انگیزه اش قویتر گردد و تدریجا از این مرحله نیز فراتر رود.
دختر جوان کتاب می خواند،شاید چون دختر جوان مولفه های ظاهری جذب و جلب توجه را بیشتر از پسران دارد کمتر از روی خودنمایی کتاب بخواند،دختر جوان شاید بیشتر کتابهای احساسی بخواند،برای ارضای دمشغولیهایش،برای تلطیف جو خشن پیرامونش،شاید دلیل این باشد که بیشتر کتابها جنسی مردانه دارند،دنیایی مردانه دارند،شاید کمتر جولانگاه اندیشه های موردنظر آنان باشند و می دانیم که لا اقل اندیشمندان و فیلسوفان کمتر نظری به عالم زنانگی انداخته اندو از دیدگاه فمینیستها دیدی عادلانه به این مقوله ندارند.
بهرحال به گمانم هریک از افراد فوق به دلیلی معطوف به کتاب و کتاب خوانی شده اند،هر یک در جستجوی گوهری که شاید آن آن گوهر ناب و اصیل نباشد ولی چه بسا این جستجو آنان را به ژرفایی جدید ببرد،به شناختی کاملتر و واقعی تر برساند و معتقدم که کتاب این جذبه و کشش را داراست.
۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه
"این را از خورشیدِ بسیار دولتمند آموختم که هنگام فروشدن، از گنجینه ی بی پایانِ ثروت خویش، زر به دریا می ریزد؛ چندان که تهیدست ترین ماهیگیر نیز با پاروهای زرین پارو می زند! روزی این را به چشم دیدم و باران اشک ام در این تماشا پایان نداشت"
نیچه. چنین گفت زرتشت. ص 210
اشک... بزرگی... نا-منی همچون من-داری ناب {گوشه ای از نوشته ی "اصالتِ در-خود-باشندگی"}
اشک برای امر بزرگ! امروز چه کم از آن می دانیم! چه کم می شنویم! از اشک برای امر بزرگ، اشک برای والایی، برای فرارونگی؛ از اشک برای شکوهیدن والایی کم می شنیوم! نه ! این از کری مان نیست. آوایی برای گوش نیست. آدمی خودخواه شده. خشک شده، کینه-توز نسبت به هرآنچه از بزرگی، از روشنایی، از نور گزنده ی حقیقت خبری می آورد. آن سان که کوچک شدن و نزار شدن جان خویش را به برکت هرروزگیِ عزیز، به یمن لاسیدن با زندگیِ واقعی(؟!)، به خجستگی هماغوشی های دمادم با هرزه-قحبه ی انبوهگی نظاره-گر است، از دیدن و لذت-بری هر امر بزرگ گریزان است.
تپه های شنی در صحرا همیشه روی از شکوهِ سپید-چکادهای کوهستان برمی تابند: مبادا سرفراختن رگِ گردن کاهل شان را که هماره رو به فرو دارد تا از توفش دیو-بادهای صحرایی ایمن باشد، پاره کند! مبادا از آز بمیرد! نه این که انسانک تپه ی شنی است؟!
آن که از نگریستن به امر والا توان لذت-بری دارد و امر والا را زیبا می بیند (زیبایی که چه بسا دلپسند نباشد)، خود از این راه (درنگریستن به فرارونگی)، فرا می رود؛ در مقام مشاهده-گر، در بزرگی بزرگ انباز می شود. بزرگی بزرگ را فرامی نمایاند و این آشکارگری او را می افرازد؛ همان سان که شادکردن و شادی دیدن، شادی می زاید (به این امید که بدفهمان، شادی را با خوشی جا-به-جا نگیرند).
اما...
آشکارگری همکنار با رنج-بری است؛ آدرنگی که نزد رنج-کش همچون بزرگ ترین زیبایی ها، رنگین ترین لذت نمود می یابد {این را شاید بتوان در آن گاهی که عاشقی، عشق اش را نزد معشوق می آشکارد و از این آشکارگری رنجی زیبا می برد، دریافت: مثالی جوان-فهم}. مشاهده-گر امر والا به تناسب گنجایش و پایاب اش در دارندگی و پذیرندگی امر والا، والایگی می پذیرد. او با بی-من-شدن در کنش مشاهده ی فرارونگی، "من" اش را می بالاند. با به وام گذاشتن من-خواهی کورش که بایسته ی باشندگی در زندگی هرروزه است، به سوی "من-داری" می رود تا با پروردن من در بی-منی گامی به سوی "در-خود-باشندگی" بردارد.
اما اشک... سخن گفتن از اشک...
"من" اشکین است. من نه آن منی است که در انگاره ی جوانان عزیزِ سومی (دانایان انبوهگی)، کار دشمنِ هرچه کلی است را می کند. من برین، خودی است که نمودگار اصل فردگری (principle of individuation) است. این من چون مشاهده-گر و آشکارگر زیبایی شود "من" می شود؛ چون از رنجِ آشکارگری لذت برد، "من-داری" می کند. اوی من، هیچ بیمی در رویارویی با بزرگی، با احساس، با جان ندارد چندان که گاهِ باهمی اش با امر والا را "گاهِ من" می نامد ( هنرمندان، تیز شوند). در این گاه "خود" را می کَشد تا از آتش زدن ققنوسِ "خود" در آتش فرارونگی، "منی" والاتر بزاید. تا به سوی آفرینندگی پران شود...
این سان او از سرشکیدن، از تراویدن شورمندترین جانانگی ها شرم ندارد. چون در گاهِ "با-زیبایی-هستن"، کورها را چشم دیدن بزرگ ترین احساس ها نیست.
اشک برای امر بزرگ: همچون خودشکنی خودسازانه.
افزونه برای بدفهمان همیشگی ام: اشک برای احساسک، اشک نوجوان در غروب، اشک پیرزن از سیاه-بختی، اشک خانوادگی و از این جور چیزها که "اشکَک"اش خوانم... واکاوی این اشک را به دیدن و تجربه کردن تان وامی گذارم. همین بس که اشک برای خورشید را از اشکک برای شهوت تمییز دهید/{ ناآرزویی برای بهبود بینایی!} سخن بر سر این است که اشک از افسردگی را از اشک از بزرگی یکی نگیریم! اشک خودخواسته را از اشک شرمناک جداکنیم. اخخخ که سخن از اشک از ما نزد انیوهه همیشه سخت بوده...
۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۸, پنجشنبه
گنگ-گویی میان پیرمرد و مگس در "آلونک انسانک"
مگس آلونک را از دور دید، شنیده بود که "آلونک انسانک" اش نامند. از یکی از بسا روزن های دیوار شکسته وارد شد. فضای آلونک تیره و سنگین بود: غبارآلود از گردی صورتیِ سیاه. درون آلونک افرادی نشسته بودند، خیره به جداره های سوراخ؛ به نور بیرون. یکی زنی بود که خویش را می آراست.برای خویش، چون دیگر مردی نبود که برایش بیاراید؛ هر چه می دید بوزینه ی شهوی بود...او برق لب می زد و می گریست : اشک اش برق چشم اش شده بود. کودکی بستنی می خورد، او از دانستن خسته شده بود. مردی سوراخ ها را پر می کرد؛ او با استفراغ خشک-شده اش این کار را می کرد. مگس شگفته شد: آیا مرد سوراخ ها را پر می کرد تا هوای آلونک را سنگین تر کند؛ تا بیشتر بهراشد و اِشکوفه کند؟! پیرمردی که تنها بر تنها-میز آلونک نشسته بود سر را برگرداند. پژواک پرزدن مگس در بی-صدایی انبسته ی آلونک خانه ای که او با چوب-کبریت ها ساخته بود را برانداخته بود...
چهره در هم کشید .
پیرمرد: " می ترسیم! از ترس این که رخدادِ مگسی، هنرمان را بویراند می ترسیم. نمی سازیم چون که از پارگی ها می ترسیم! از کنش بی-پایان می ترسیم! از راهِ بی-هدف. این سان زندگیِ هنری-شده را همچون چیزی "ناواقعی" نفی می کنیم: ما مالیخولیان ترسویی بیش نیستیم. "
مگس خندید:
"می ترسید!؟ نه! ترس را زندگی می کنید. شما آدمیان ترس مضحکی دارید. زمان را بخش می کنید: گذشته، حال، آینده و برای هریک چُس-اندیشی می کنید. حاصل اش: پشیمانی برای گذشته، فشار در حال، ترس برای آینده. چه بد دریافتید آن "نگرانی " و "دلواپسی" اصیل را که به تناهی و کرانمدی نظر می افکند و با دانش از مرگ، می آفریند، در زمان می آفریند و آفریدگارانه می زید! شما تنها راه زیستن را از یاد برده اید."
مگس به مرد و زن که در دورترین فاصله ی ممکن، به دور از هم نشسته بودند و حال به او و پیرمرد خیره بودند نگریست { زن دستانش را لاک صورتی میزد، مرد انگشت را به حلق برد تا دیگربارشکوفه کند}:
مگس : " در رابطه با یکدیگر که از صفات آدم-بودنتان است(!) نیز می ترسید. پررنگید! تا به یکی نزدیک می شوید، گامی پیش تر نمی نهید! شما از خطرکردن می ترسید و چیزی از فرگشت و پوست اندازی ماروار در رابطه نمی دانید. گاهی در گاه های خرمگسی ام به قناعت و بسندگیِ بی-مایه تان می اندیشم و ناخودآگاه می گزم! همانا که قناعت را بد فهمیده اید همانگونه که دوستی را کژ..."
پیرمرد: " چون تنهاییم و می دانیم که همیشه نیز چنین ایم. پس گاه نزدیکی مان با دیگری را با چنگ-و-دندان می چسبیم! به هرروزگی نیز خوگر شده ایم، چرا که زندگی خاص انرژی و چشم می خواهد و شکیب-گری فراوان. ما کوریم. دوستیِ نزارمان برآمده از هرروزگی مان است. اگر آن سست-رابطه ای که خوشی زایَد و دِلک ها می پیوندد را ببالانیم ناخودآگاه در خطر نابودی اش قرار داده ایم! چون عقل ابزاری مان به ما آموخته که احساس را چون فاحشه ای کرشمه-گر بدانیم. ما انسانی ترین هامان را با پرستش ریاضی ز کف داده ایم..."
مگس: "به یاد دارم که روزی ناانسانی مثلی بزرگ آورد: آدمیان در کوهنوردی از کوهستان زندگی با دوستی با یکدیگر آلونکی برای فرار از سرد-توفان های تنهایی می سازند. بدا که اگر راه را پی کیرند، کمی بالاترکلبه ای گرم وروشن چشم-انتظارشان است. آوخ! که تاب سرمای راه کلبه را ندارند وگرنه به آلونک-نشینان دل خوش نمی کردند. دوست را در کلبه می یافتند."
پیرمرد: "آن نا-انسان، ژکان نبود؟"
مگس هیچ نگفت به یاد سخن ژکان افتاد: " گونه ی انسان پیر شده، از آلونک-بسندگی هویداست، از کوهپایه-پسندگی شان آشکار."
پیرمرد با کف دست مگس را لهید! مگس له شده را بر نوک خانه ی کبریتی اش نشاند... نشانه ی ... او دیگر برای کلبه-سازی پیر شده بود...
بیرون آلونک هوا شاد و روشن بود. خرمگسی از دورآلونک را دید، به سویش رفت. پژواک پرزدن اش دیوار پرروزن آلونک را لرزاند...
مگس آلونک را از دور دید، شنیده بود که "آلونک انسانک" اش نامند. از یکی از بسا روزن های دیوار شکسته وارد شد. فضای آلونک تیره و سنگین بود: غبارآلود از گردی صورتیِ سیاه. درون آلونک افرادی نشسته بودند، خیره به جداره های سوراخ؛ به نور بیرون. یکی زنی بود که خویش را می آراست.برای خویش، چون دیگر مردی نبود که برایش بیاراید؛ هر چه می دید بوزینه ی شهوی بود...او برق لب می زد و می گریست : اشک اش برق چشم اش شده بود. کودکی بستنی می خورد، او از دانستن خسته شده بود. مردی سوراخ ها را پر می کرد؛ او با استفراغ خشک-شده اش این کار را می کرد. مگس شگفته شد: آیا مرد سوراخ ها را پر می کرد تا هوای آلونک را سنگین تر کند؛ تا بیشتر بهراشد و اِشکوفه کند؟! پیرمردی که تنها بر تنها-میز آلونک نشسته بود سر را برگرداند. پژواک پرزدن مگس در بی-صدایی انبسته ی آلونک خانه ای که او با چوب-کبریت ها ساخته بود را برانداخته بود...
چهره در هم کشید .
پیرمرد: " می ترسیم! از ترس این که رخدادِ مگسی، هنرمان را بویراند می ترسیم. نمی سازیم چون که از پارگی ها می ترسیم! از کنش بی-پایان می ترسیم! از راهِ بی-هدف. این سان زندگیِ هنری-شده را همچون چیزی "ناواقعی" نفی می کنیم: ما مالیخولیان ترسویی بیش نیستیم. "
مگس خندید:
"می ترسید!؟ نه! ترس را زندگی می کنید. شما آدمیان ترس مضحکی دارید. زمان را بخش می کنید: گذشته، حال، آینده و برای هریک چُس-اندیشی می کنید. حاصل اش: پشیمانی برای گذشته، فشار در حال، ترس برای آینده. چه بد دریافتید آن "نگرانی " و "دلواپسی" اصیل را که به تناهی و کرانمدی نظر می افکند و با دانش از مرگ، می آفریند، در زمان می آفریند و آفریدگارانه می زید! شما تنها راه زیستن را از یاد برده اید."
مگس به مرد و زن که در دورترین فاصله ی ممکن، به دور از هم نشسته بودند و حال به او و پیرمرد خیره بودند نگریست { زن دستانش را لاک صورتی میزد، مرد انگشت را به حلق برد تا دیگربارشکوفه کند}:
مگس : " در رابطه با یکدیگر که از صفات آدم-بودنتان است(!) نیز می ترسید. پررنگید! تا به یکی نزدیک می شوید، گامی پیش تر نمی نهید! شما از خطرکردن می ترسید و چیزی از فرگشت و پوست اندازی ماروار در رابطه نمی دانید. گاهی در گاه های خرمگسی ام به قناعت و بسندگیِ بی-مایه تان می اندیشم و ناخودآگاه می گزم! همانا که قناعت را بد فهمیده اید همانگونه که دوستی را کژ..."
پیرمرد: " چون تنهاییم و می دانیم که همیشه نیز چنین ایم. پس گاه نزدیکی مان با دیگری را با چنگ-و-دندان می چسبیم! به هرروزگی نیز خوگر شده ایم، چرا که زندگی خاص انرژی و چشم می خواهد و شکیب-گری فراوان. ما کوریم. دوستیِ نزارمان برآمده از هرروزگی مان است. اگر آن سست-رابطه ای که خوشی زایَد و دِلک ها می پیوندد را ببالانیم ناخودآگاه در خطر نابودی اش قرار داده ایم! چون عقل ابزاری مان به ما آموخته که احساس را چون فاحشه ای کرشمه-گر بدانیم. ما انسانی ترین هامان را با پرستش ریاضی ز کف داده ایم..."
مگس: "به یاد دارم که روزی ناانسانی مثلی بزرگ آورد: آدمیان در کوهنوردی از کوهستان زندگی با دوستی با یکدیگر آلونکی برای فرار از سرد-توفان های تنهایی می سازند. بدا که اگر راه را پی کیرند، کمی بالاترکلبه ای گرم وروشن چشم-انتظارشان است. آوخ! که تاب سرمای راه کلبه را ندارند وگرنه به آلونک-نشینان دل خوش نمی کردند. دوست را در کلبه می یافتند."
پیرمرد: "آن نا-انسان، ژکان نبود؟"
مگس هیچ نگفت به یاد سخن ژکان افتاد: " گونه ی انسان پیر شده، از آلونک-بسندگی هویداست، از کوهپایه-پسندگی شان آشکار."
پیرمرد با کف دست مگس را لهید! مگس له شده را بر نوک خانه ی کبریتی اش نشاند... نشانه ی ... او دیگر برای کلبه-سازی پیر شده بود...
بیرون آلونک هوا شاد و روشن بود. خرمگسی از دورآلونک را دید، به سویش رفت. پژواک پرزدن اش دیوار پرروزن آلونک را لرزاند...
۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۳, شنبه
چرا کتاب می خوانند؟ (A little about some vain bibliophilists)
- کودک کتاب می خواند: کتاب برای او مادری است رامشگر و آموزگار( و اگر مادر حقیقی احمق باشد، کتاب، مادرتر می شود؛ البته مادری بی-آغوش). کودک در مقام نابغه هرآنچه برای بالیدنش سودآور باشد را می خواند. خویش-داری بزرگ است. هرگز کتاب بد نمی خواند. به ناظرِ خشن نیاز ندارد. قصه گو را دوست دارد؛ مخصوصا اگر آغوش مادر، خرگوشِ قصه را برایش باهوش کند... دروغ های بایسته و سودمند برای رشد!
- نوجوان کتاب می جَوَد ؛ می گوزدش: رمان، ماجرای عشقی، فاش-گویی های احساسی را دوست دارد؛ چرا که تازه موفق به آشنایی با معنایی به نام احساس شده (که اغلب تا آخرِ عمر، تنها رویه ی دانی اش را می فهمد و بس). همانگونه که کتاب مبتذل و بی-مایه می خواند، طرزِ خواندن مبتذلی دارد: خواندن را ویژه ی اوقاتِ بیکاری می داند! خواندن همراه با peanut! دوست دارد دگردیسی پیکرانه ی شگفت اش را مطالعه کند؛ حق دارد! چه بسا دگرگونی ای بزرگ تر از این در زندگی اش نبیند! او برای خواندن به پایشگری نیاز دارد تا هنگام خواندن، ناظر او باشد (چوب-در-دست)
- پسرِجوان کتاب را می لاسد: احمق-ترین و مضحک ترین عالِم. بزرگترین و سخت-ترین کتاب ها را همراه با بزرگترین رنج (رنجِ نفهمیدن) می خَرَد. کوشش ترحم-برانگیزی در فهمیدن هنر، دین و فلسفه دارد تا بتواند با یادگیری "واژگان"، عرضِ اندام کند. از رمان لذت می برد، همان گونه که شور مضحکی در واگویی ِ "حادثه" دارد ( پسر جوان از هیچ چیز مانند گزاف-گویی ماجراجویانه لذت نمی برد). در نهایت از خواندن "مرامنامه"های حذبی کیفور می شود؛ چراکه وراجی های سیاسی که شبهِ اندیشه اند را می فهمد... پسر، آفتاب-پرست ِکانایی است که کتاب برایش از غریب ترین خورشیدهاست: با کتاب رنگ نمی گیرد و از این بابت دژم است! کتاب حماقت ذاتی اش را چون پرده ای می پوشاند. اخخخ! پرده ای توری، نمایانگر پوست زمخت اش... He always starves for veils, hiding his folly desires
- دخترِ جوان، کتاب می نوازدش: او در مقامِ شادترین و پندارگر ترین خواننده با کتابِ خوب که برای او رمان است، زندگی می کند. از آن، زندگی واقعی(؟) را می آموزد، رؤیاهای شیرین، آقای شاهزاده، و تورِ سفید را در رمان می یابد و لذت می برد. هیچ-وقت نمی تواند بدون وجود انگیختاری خارجی (که اغلب عالِم(!) جنس مقابل است) کتابی سنگین بخواند {همان گونه که پسر جوان نیز به چرب-زبانی در Babbling برای همدمی با او نیاز دارد}. از خواندن کتاب های سخت، خسته می شود و ناخن می جود. از سیاست استقبال می کند (به ویژه دختر جهان-سومی و خانم معلم های feministِ و دانا!)، چرا که راهنمای او به همایش های پرشور و شهوانیِ سیاسی است؛ نمایشگاه های کینه؛ فروشگاه های کور-شور جوانی! کتاب برای او به دوست-دختر می ماند. هیچ-گاه نمی تواند از دوستی با او لذت بَرَد ، اما برای دوست-یابی های بزرگتر(دوستی با جنس دیگر)، همراهی اش را لازم دارد! از این رو، نویسنده ای که برای "زنان" می نویسد کاری آسان تر از نویسنده ای که برای "مردان" می نویسد، پیش رو دارد؛ کافی است سرگذشتی را بازگوید که دستِ کم یک رخداد دل-ربای عاشقانه داشته باشد، تا تهَش را می خواند!
- برای میان-سال: ... روزنامه-بارگی پس از یک روز حمالی... کتابی پر ازلطیفه های ریسه-زا برای مرد خسته ی خانواده ... کتاب آشپزی یا صفحه ی حوادث برای زن خانواده...
- برای پیر: ... یادآوری خاطرات ... پشیمانی ... صفحه ی تبریک و تسلیت ...
- برای مؤمن: ... آیات الهی... Religious law ... توضیح المسائل ...روشنفکریِ دینی A paradox))
- برای دانشگاهی/ برای یک عالِم: ... کتابی پر از ارجاعات... Up-to-dated ... کتاب امسال؛ نه پارسال ...
- برای ...
- برای ژکان: اگر کهنگیِ این گفته از گیرایی اش نکاهد، "برای او کتاب، ازاندک-دوستانِ برگزیده ای است که به ژکندگی اش احترام می گذارد؛ نیمه-دوستی تاب-آوردنی." برای بیشینگان، کتاب حکم یکتا-گوینده ی کَر را دارد؛ برای ژکان، کتاب (کتابِ خوب)، سویه ی دیگر یک گفت-وگوست... سویه ی دیگر یک باهمی که در آن طرفین، سکوت را می شُکوهند و همدیگر را همسانانه می شنوند.
باری! نه این است که، هم-سخنی و همدمی با کتابی بزرگ (هرچند که این همسخنی را بیشتر تک-سویه و پندارگون بیانگارند!) بسی بهتر از هم-سخنی و هم-آهنگی با کانایان زنده و جُنبا(؟!) است؟!
دوستی خیالی با یک بزرگ-دوست خیالی، واقعی تر(!) از دوستی با دون-مایه ای واقعی(؟!) است.
۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه
ببین که در برابرت قامت افراشته ام و بخدا سوگند که خم به زانو نخواهم آورد،ببین که بند بند وجودم را سدی خواهم کرد در برابر هجوم سیلابهای بی امانت ،ببین که گر درونم هزار تکه گردد خم به ابرو نخواهم آورد و عصیان درونم را احدی در نخواهد یافت،ببین که گردنفراز و راست قامت سینه سپر کرده ام که اینک چون موج در من بگذری و باز راست برجا خواهم ماند که من سخت شیفته راست قامتان تاریخم،که من سخت شیفته نبردم و تو مرا به نبردی ابدی خوانده ای،به کارزاری ناتمام،آنقدر انعطاف پذیرفته ام که چون آهن و فولاد در من بگذری و بار دیگر ببینی که در برابرت خندان به جشن می نشینم،ببینی که ناله نمی کنم،ضجه نمی زنم،برسرنمی کوبم،تو را به رویارویی تن به تن می خوانم،فقط من و تو،چشم در چشم،مشت در مشت،بکوبیم و از نو بسازیم یکدیگر را،که گرچه بارها ویرانم کردی ولی از نو بودن آغاز کردم که هیچگاه از نو شدن نهراسیده ام،ایمان داشته باش که رد ناخنهایم را بر روی چهره ات باقی خواهم گذاشت که هیچگاه خاطره این نبرد را به فراموشی نسپاری،که هیچگاه حریف را دست کم نگیری.
Here is some aphorism hunted in my precious-creator-moments...
- چه چیز در انسان است که بیش از دیگر-چیزها روانِ او را می خلد؟ این که خود را مهم بداند. این که مهم-بودن برایش مهم باشد.
- بیشتر اندیشیده های یک اندیشگر نانوشته باقی می مانند؛ این شاید از ناتوانی او در شکارگری مرغان اندیشه باشد، شاید از رازداری او، یا شاید...
- مرد نزدیکِ زنان، شوخ تر می شوند؛ و زن نزدیکِ مردان جدی تر. اولی خود را برای کودک، کودک می کند؛ دومی اما به اشتباه برای یک ابلهِ کودک-دوست، ادای پختگان درمی آورد!
- می گویند در بهشت، بهشتیان همه جاودانه، جوان می زیند. چرا؟ اگر کمی درنگریم از همین گفته چه بسا خاستگاه ساختن بهشت را بتوان دید ( البته کمی کژ و تار): ... ... شهوت ... ... هوس ...
- آرزوها و اهداف اند که مردم را به تاب آوردن هرروزگی توانا می کند. دور-بودن و منش "زیبا-از-دور" بودن آرزوهاست که کوشش برای به چنگ آوردنشان را زیبا و پسندیده جلوه می دهد. اگر مردم همیشه به سرانجام کشاکش های رو به آرزو، به آن گاهی که آرزو برآورده شده، آگه بودند، بی-شک تاکنون دیگر زینده ای به نام انسان وجود نمی داشت. خوشبختانه مردمان ناآگاه اند.
- زندگی جز آسیمگی و پریشان-گردی چیزی نیست. به این و آن اندیشه، به این-سو و آن-سو، به این خدا و آن خدا، به این دوست و آن دوست ... به هر چه که می زنیم تنها دمی آشفتگی را آرامنده است. آرامشِ راستین تنها در نزدیک شدن به امر اصیل نهاده شده؛ نزدیک شدنی که هیچ-گاه "رسیدن" ندارد، رسیدن نمی طلبد! (و بدین خاطر ناب است).
- باید چشایی اندیشه مان را به گونه ای بپرورانیم که چشته ی تلخ نزدش تلخ بنماید ونه بد. { تلخی برایش تلخی باشد و نه مزه ی بد!}
- هرگونه مرگ-اندیشی اصیل است؛ چرا که آدمی ناگزیر در آن به کار "خود-شکنی" درمی افتد. دیندارانِ پسا-مرگ-اندیش با ساختن گریز-راهی توانسته اند شنگانه از این راه سخت، بگریزند. افسوس که راه سپردن ازاین میان-بُر که "جهانِ پس از مرگ" نام دارد، ایشان را از دیدار بسی زیبایی ها محروم داشته...
- اندیشیدن بیش از این که به "دیدن" بماند، به "گوش-کردن" می ماند.
- آنچه که یک موسیقی بزرگ برای یک چیره-گوش بازمی نماید را هیچ گاه نوشتار نمی تواند برای بزرگ ترین خواننده بیان کند. Arcana از بزرگ ترین نویسندگان، نویسنده تراست. Brahms از زبده ترین کارگردانان، کارگردان تر.
- بازنمودن خودخواهی ناب (که دیگر-خواهی ناب) را در پی دارد، برای بیشینگان کاری بیهوده است. آنچه که واژه ی "خودخواهی" در ذهن شان حک کرده، همان خودخواهی ابلهانه ی مردان است.
- ژکندگی نزد ما چیست؟ غرزدن؟ غرولند کردن؟ خشم-گرفتن؟ نه! ژکندگی برای ما یعنی شنودگر بودن؛ تمرین گوش کردن به "آوا"؛ زبان را "داشتن"؛ یعنی این که نزد انبوهه ی کر، ساکت باشیم.
- چه چیز در انسان است که بیش از دیگر-چیزها روانِ او را می خلد؟ این که خود را مهم بداند. این که مهم-بودن برایش مهم باشد.
- بیشتر اندیشیده های یک اندیشگر نانوشته باقی می مانند؛ این شاید از ناتوانی او در شکارگری مرغان اندیشه باشد، شاید از رازداری او، یا شاید...
- مرد نزدیکِ زنان، شوخ تر می شوند؛ و زن نزدیکِ مردان جدی تر. اولی خود را برای کودک، کودک می کند؛ دومی اما به اشتباه برای یک ابلهِ کودک-دوست، ادای پختگان درمی آورد!
- می گویند در بهشت، بهشتیان همه جاودانه، جوان می زیند. چرا؟ اگر کمی درنگریم از همین گفته چه بسا خاستگاه ساختن بهشت را بتوان دید ( البته کمی کژ و تار): ... ... شهوت ... ... هوس ...
- آرزوها و اهداف اند که مردم را به تاب آوردن هرروزگی توانا می کند. دور-بودن و منش "زیبا-از-دور" بودن آرزوهاست که کوشش برای به چنگ آوردنشان را زیبا و پسندیده جلوه می دهد. اگر مردم همیشه به سرانجام کشاکش های رو به آرزو، به آن گاهی که آرزو برآورده شده، آگه بودند، بی-شک تاکنون دیگر زینده ای به نام انسان وجود نمی داشت. خوشبختانه مردمان ناآگاه اند.
- زندگی جز آسیمگی و پریشان-گردی چیزی نیست. به این و آن اندیشه، به این-سو و آن-سو، به این خدا و آن خدا، به این دوست و آن دوست ... به هر چه که می زنیم تنها دمی آشفتگی را آرامنده است. آرامشِ راستین تنها در نزدیک شدن به امر اصیل نهاده شده؛ نزدیک شدنی که هیچ-گاه "رسیدن" ندارد، رسیدن نمی طلبد! (و بدین خاطر ناب است).
- باید چشایی اندیشه مان را به گونه ای بپرورانیم که چشته ی تلخ نزدش تلخ بنماید ونه بد. { تلخی برایش تلخی باشد و نه مزه ی بد!}
- هرگونه مرگ-اندیشی اصیل است؛ چرا که آدمی ناگزیر در آن به کار "خود-شکنی" درمی افتد. دیندارانِ پسا-مرگ-اندیش با ساختن گریز-راهی توانسته اند شنگانه از این راه سخت، بگریزند. افسوس که راه سپردن ازاین میان-بُر که "جهانِ پس از مرگ" نام دارد، ایشان را از دیدار بسی زیبایی ها محروم داشته...
- اندیشیدن بیش از این که به "دیدن" بماند، به "گوش-کردن" می ماند.
- آنچه که یک موسیقی بزرگ برای یک چیره-گوش بازمی نماید را هیچ گاه نوشتار نمی تواند برای بزرگ ترین خواننده بیان کند. Arcana از بزرگ ترین نویسندگان، نویسنده تراست. Brahms از زبده ترین کارگردانان، کارگردان تر.
- بازنمودن خودخواهی ناب (که دیگر-خواهی ناب) را در پی دارد، برای بیشینگان کاری بیهوده است. آنچه که واژه ی "خودخواهی" در ذهن شان حک کرده، همان خودخواهی ابلهانه ی مردان است.
- ژکندگی نزد ما چیست؟ غرزدن؟ غرولند کردن؟ خشم-گرفتن؟ نه! ژکندگی برای ما یعنی شنودگر بودن؛ تمرین گوش کردن به "آوا"؛ زبان را "داشتن"؛ یعنی این که نزد انبوهه ی کر، ساکت باشیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)