اینجا کسی با خویش نیست
یک مست اینجا بیش نیست
اینجا طریق و کیش نیست
مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
۱۳۸۲ شهریور ۱۱, سهشنبه
پیچیدگی و حقیقت در نوشتار
- در نوشتارآشکارگی معنا فدای غنای اش می شود. نوشتار باید بپیچاند تا دریابنده، دریاینده شود. نوشتار خویش را در برهمی، در ویرانه ی واسازی شده اش به مخاطب آشکار می کند. دریافت معنا از این پس به خوانش او بسته است. اوست که حقیقت پنهان در ناسامانه ی پیچیده ی نوشتار را به ساحت آشکارگی می کشاند. او حقیقت را هست می کند. بی او، معنا در تافتگی آشفته ی نوشته پوشیده خواهد ماند؛ یعنی، بی او حقیقتی در میان نیست. حقیقت وجود ندارد. حقیقت ساخته می شود و سپس می سازد، حقیقتِ ساخته شده، نا-بودی را به هستی می کشاند. حقیقت وجود ندارد، زیست می شود.
- مخاطب، نوشتار را در پیش زمینه ی معنایی خاص خود، می نشاند: پیش زمینه ای دربرگیرنده ی پیش-داشت ها، پیش-فهم ها و نیت های معنایی ویژه ی او. او نوشته را که بذری ناکشته است در این زمینه می کارد و آن را با پیش-"داشت" های خود می پروراند. این گونه سنت و چشم انداز است که نوشته را می پزد. معنای برآمده از این پزندگی، آنگاه که برداشت شود، معنایی از آنِ خود مخاطب است. نوشته-در-خود بی معناست. چون معنا بر بستر رود دلالت هرگز ته نشین نمی شود. در خاک زمینه،در این کشتزار که جان-مایه اش "داشت"های مخاطب است، معنا زاده می شود. نه بذر/نوشتار و نه زمین/زمینه، هیچ یک به تنهایی آبستن معنا نیستند. معنا برخاسته از کشت و داشت نوشتار بر پیش زمینه ی ذهن نیوشنده است. فهم نوشتار بربسته به دریافت نشانه هایی است که خود، زاییده ی برابرایستایی نوشتار نزد "داشته"های مخاطب است. اینجاست که نویسنده هیچ نقشی در فرایافت معنا ندارد. او مرده است. با مردن او، تاویل زنده می شود. نوشتاری که نویسنده اش را به نا-بودی(؟) نکشاند، نوشتاری آزاد و آماده-برای-خوانش نیست؛ تباهی پذیر است.
- پیچیدگی، آشوب، بی-مرکزی،پراکندگی، ناسازوارگی و... آن گاه که از بایسته بودن باشیدن اینها در نوشتار سخن می رود، مُراد، نه در کاربَست شان در شاکله ی گزاره ها، بلکه در ساختار دلالی و شبکه ی معنایی و البته کلیت ساختاری است. در این معنا، نوشتار را زمانی می توان پیچیده خواند که مخاطب را در درک معنا بپیچاند. معنای پیچش در اینجا، آشفتگی مخاطب بر اثر دیدار گسیختگی فرم و صورت نوشتار (جابجایی نهاد و گزاره، غیاب نشانه های ویرایش و علامت ها، تکرار واژه و ... ) نیست، بل ویرانی و واسازی نظام دلالی داشته های اوست که میل تندی به باسمه-زنی دلالت های خودی بر هر متن نو و تازه را دارد. هدف از پیچیدگی نوشته رسوب-زدایی و لایروبی از رود آلوده ی دلالت های خواننده است. نوشتار بندهای فروبستگی روانی-ادراکی مخاطب را با پیچیدگی و پراکنش خویش، می گسلد؛ این سان خواننده را به آزادی، با تاویل بی مرض راهبری می کند؛ نوشتار پیچیده، سکون معنایی مخاطب را می شکند، او را بیدار و هشیار می کند و آزاد. پیچیدگی آزادی-خواه. پیچیدگی تنها در این معناست که ره به آزادی معنا می برد و نوشته را به نوشته ی ناب نزدیک می کند؛ جز این، پیچیدگی یعنی پوشاندن ناتوانی های زبانی با گیج کردن مخاطب در آشوبه ی هرزه ی یک سیاهه.
- پیچیدگی آن سان که ذهن را از زندان پیش-فهم ها رهایی می بخشد، راهی است برای آشکار کردن پوشیدگی ها، راهی است برای آشکاری حقیقت. تمام ناسازوارگی ها و تضادها در سامانه ی پیچیدگی (پیچیدگی بسامان) برای هستیدن این آماج (نزدیکی به حقیقت)، در وحدتی دراماتیک همآورده می شوند. در این دم، پیچیدگی از معنای نزدیک خود، یعنی آشفتگی، آزاد می شود و به زیبایی میل می کند و نیوشنده در این دگردیسی از دریافت پیام، لذتی زیباشناختی می برد. پیوند اندیشیدن و لذت-بری زیباشناختی.
- حقیقت، خود را در دایره ی رنگارنگ و بی-شکل اندرون هویدا می کند! اندرونی که از شدت سرشاری، آزاد شده. بارانِ مغز از این سرشاری اوستام می ستاند.
- در نوشتارآشکارگی معنا فدای غنای اش می شود. نوشتار باید بپیچاند تا دریابنده، دریاینده شود. نوشتار خویش را در برهمی، در ویرانه ی واسازی شده اش به مخاطب آشکار می کند. دریافت معنا از این پس به خوانش او بسته است. اوست که حقیقت پنهان در ناسامانه ی پیچیده ی نوشتار را به ساحت آشکارگی می کشاند. او حقیقت را هست می کند. بی او، معنا در تافتگی آشفته ی نوشته پوشیده خواهد ماند؛ یعنی، بی او حقیقتی در میان نیست. حقیقت وجود ندارد. حقیقت ساخته می شود و سپس می سازد، حقیقتِ ساخته شده، نا-بودی را به هستی می کشاند. حقیقت وجود ندارد، زیست می شود.
- مخاطب، نوشتار را در پیش زمینه ی معنایی خاص خود، می نشاند: پیش زمینه ای دربرگیرنده ی پیش-داشت ها، پیش-فهم ها و نیت های معنایی ویژه ی او. او نوشته را که بذری ناکشته است در این زمینه می کارد و آن را با پیش-"داشت" های خود می پروراند. این گونه سنت و چشم انداز است که نوشته را می پزد. معنای برآمده از این پزندگی، آنگاه که برداشت شود، معنایی از آنِ خود مخاطب است. نوشته-در-خود بی معناست. چون معنا بر بستر رود دلالت هرگز ته نشین نمی شود. در خاک زمینه،در این کشتزار که جان-مایه اش "داشت"های مخاطب است، معنا زاده می شود. نه بذر/نوشتار و نه زمین/زمینه، هیچ یک به تنهایی آبستن معنا نیستند. معنا برخاسته از کشت و داشت نوشتار بر پیش زمینه ی ذهن نیوشنده است. فهم نوشتار بربسته به دریافت نشانه هایی است که خود، زاییده ی برابرایستایی نوشتار نزد "داشته"های مخاطب است. اینجاست که نویسنده هیچ نقشی در فرایافت معنا ندارد. او مرده است. با مردن او، تاویل زنده می شود. نوشتاری که نویسنده اش را به نا-بودی(؟) نکشاند، نوشتاری آزاد و آماده-برای-خوانش نیست؛ تباهی پذیر است.
- پیچیدگی، آشوب، بی-مرکزی،پراکندگی، ناسازوارگی و... آن گاه که از بایسته بودن باشیدن اینها در نوشتار سخن می رود، مُراد، نه در کاربَست شان در شاکله ی گزاره ها، بلکه در ساختار دلالی و شبکه ی معنایی و البته کلیت ساختاری است. در این معنا، نوشتار را زمانی می توان پیچیده خواند که مخاطب را در درک معنا بپیچاند. معنای پیچش در اینجا، آشفتگی مخاطب بر اثر دیدار گسیختگی فرم و صورت نوشتار (جابجایی نهاد و گزاره، غیاب نشانه های ویرایش و علامت ها، تکرار واژه و ... ) نیست، بل ویرانی و واسازی نظام دلالی داشته های اوست که میل تندی به باسمه-زنی دلالت های خودی بر هر متن نو و تازه را دارد. هدف از پیچیدگی نوشته رسوب-زدایی و لایروبی از رود آلوده ی دلالت های خواننده است. نوشتار بندهای فروبستگی روانی-ادراکی مخاطب را با پیچیدگی و پراکنش خویش، می گسلد؛ این سان خواننده را به آزادی، با تاویل بی مرض راهبری می کند؛ نوشتار پیچیده، سکون معنایی مخاطب را می شکند، او را بیدار و هشیار می کند و آزاد. پیچیدگی آزادی-خواه. پیچیدگی تنها در این معناست که ره به آزادی معنا می برد و نوشته را به نوشته ی ناب نزدیک می کند؛ جز این، پیچیدگی یعنی پوشاندن ناتوانی های زبانی با گیج کردن مخاطب در آشوبه ی هرزه ی یک سیاهه.
- پیچیدگی آن سان که ذهن را از زندان پیش-فهم ها رهایی می بخشد، راهی است برای آشکار کردن پوشیدگی ها، راهی است برای آشکاری حقیقت. تمام ناسازوارگی ها و تضادها در سامانه ی پیچیدگی (پیچیدگی بسامان) برای هستیدن این آماج (نزدیکی به حقیقت)، در وحدتی دراماتیک همآورده می شوند. در این دم، پیچیدگی از معنای نزدیک خود، یعنی آشفتگی، آزاد می شود و به زیبایی میل می کند و نیوشنده در این دگردیسی از دریافت پیام، لذتی زیباشناختی می برد. پیوند اندیشیدن و لذت-بری زیباشناختی.
- حقیقت، خود را در دایره ی رنگارنگ و بی-شکل اندرون هویدا می کند! اندرونی که از شدت سرشاری، آزاد شده. بارانِ مغز از این سرشاری اوستام می ستاند.
۱۳۸۲ شهریور ۹, یکشنبه
*آلنی اوجا می داند:
هرگز هیچ لحظه یی،عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.لحظه های بزرگ می آیند،اما به گذشته نمی روند.هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند،ما را در میان می گیرند،اندکی نزد ما درنگ می کنند،اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم،طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ،واپس می نشینند—برای مدتها.بُزخو می کنند،تا باز،کِی.لحظه های تنومندِ پر بار و بر،نمی گذرند تا نابود شوند.آنها در ظلمت تفاخر ما—که خود رامالک آن لحظه ها می دانیم—مومیایی نمی شوند،و همچون سکه هایی عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند.آنها عقب گرد می کنند،شتابان،و در انتظار انسان لایق می مانند.
آلنی اوجا می داند:
لحظه های بزرگ،لحظه های شکوهمند،همیشه در آینده ای متصل به حال جای دارند.هرگز لحظه یی بزرگتر از آن که در آستانه در ایستاده،پا به پا می کند تا ورود کند،وجود ندارد،لحظه ای که به سوی ما می آید،به سوی ما،به امید لیاقت ما.و انسان بزرگ کسی است که قدر لحظه های به سوی حال روان را به درستی می داند،و عصاره ی لحظه های پوینده به جانب اکنون را با همت خویش می کشد تا لاجرعه فرو دهد.
لحظه های موثر،به سده های بعد تعلق ندارند،در دوردستهای آینده جاری نیستند،در غبار قرون ِ نیامده ی ناپیدا فرو نرفته اند.لحظه های بزرگ،از دور نمی آیند و به گذشته ی دور نمی روند تا در تاریخ،معطل و بلا تکلیف بمانند.آلنی اوجا می گوید:گوش کن،باور کن،این که سراسیمه به در می کوبد،باد نیست،آن لحظه بزرگ توست،در بگشا!
انسان،تا آن حد تشنه،و آنوقت عزیز من ای کذاب!تو می گویی صدها چشمه جوشان را به گذشته قرستاده ای؟شاید خواب دیده ای،چشمه ها به گذشته نمی روند،و تا گرما زدگان،رودخانه ها نمی گذرند.نه تو از کنار رودخانه می گذری،نه رودخانه از کنار تو.هرلحظه اراده کنی،کمی بالاتر،فقط کمی،یا به موازات تو،رودخانه ایست—در حرکت ،پر شور و غوغا.
آلنی اوجا می داند:
لحظه های عظیم،لحظه های مصرفی نیستند،به پایان رسیدنی نیستند،تاریخی نیستند.لحظه های عظیم،متعلق به رویا نیستند.می آیند،می رسند،تو را حرکت می دهند،تو را در درون خود جای می دهند،و آنگاه تو می مانی و آنچه بدست آورده ای،یا کوتاهی کرده ای و به دست نیاورده ای.
لحظه ی بزرگ،به تماشای تو نمی نشیند،و خود را نیز دفن نمی کند.می گویند«لحظه های سرنوشت».آیا هیچکس را دیده ای که سرنوشتش را در قفای خود نهاده باشد؟
لحظه های بزرگ،دختران جاهلیت نیستند که بتوان زنده به خاکشان سپرد.
آلنی اوجا خوبتر از هرکس اینرا می داند که انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد،لحظه هایی که تباه شده اند ،یا به رفعت ممکن رسیده اند.نمی تواند و نباید بتواند.هیچ لحظه عظیمی از کف نرفته است،هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است،همانگونه که هیچ پیروزی بزرگی بدست نیامده،چراکه مصیبتهای بزرگ—آنسان که پیروزیهای بزرگ—متعلق به لحظه های بزرگند،و لحظه های بزرگ،هنوز و همیشه درپیش روی ما هستند.
*آتش بدون دود- نادر براهیمی
هرگز هیچ لحظه یی،عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.لحظه های بزرگ می آیند،اما به گذشته نمی روند.هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند،ما را در میان می گیرند،اندکی نزد ما درنگ می کنند،اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم،طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ،واپس می نشینند—برای مدتها.بُزخو می کنند،تا باز،کِی.لحظه های تنومندِ پر بار و بر،نمی گذرند تا نابود شوند.آنها در ظلمت تفاخر ما—که خود رامالک آن لحظه ها می دانیم—مومیایی نمی شوند،و همچون سکه هایی عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند.آنها عقب گرد می کنند،شتابان،و در انتظار انسان لایق می مانند.
آلنی اوجا می داند:
لحظه های بزرگ،لحظه های شکوهمند،همیشه در آینده ای متصل به حال جای دارند.هرگز لحظه یی بزرگتر از آن که در آستانه در ایستاده،پا به پا می کند تا ورود کند،وجود ندارد،لحظه ای که به سوی ما می آید،به سوی ما،به امید لیاقت ما.و انسان بزرگ کسی است که قدر لحظه های به سوی حال روان را به درستی می داند،و عصاره ی لحظه های پوینده به جانب اکنون را با همت خویش می کشد تا لاجرعه فرو دهد.
لحظه های موثر،به سده های بعد تعلق ندارند،در دوردستهای آینده جاری نیستند،در غبار قرون ِ نیامده ی ناپیدا فرو نرفته اند.لحظه های بزرگ،از دور نمی آیند و به گذشته ی دور نمی روند تا در تاریخ،معطل و بلا تکلیف بمانند.آلنی اوجا می گوید:گوش کن،باور کن،این که سراسیمه به در می کوبد،باد نیست،آن لحظه بزرگ توست،در بگشا!
انسان،تا آن حد تشنه،و آنوقت عزیز من ای کذاب!تو می گویی صدها چشمه جوشان را به گذشته قرستاده ای؟شاید خواب دیده ای،چشمه ها به گذشته نمی روند،و تا گرما زدگان،رودخانه ها نمی گذرند.نه تو از کنار رودخانه می گذری،نه رودخانه از کنار تو.هرلحظه اراده کنی،کمی بالاتر،فقط کمی،یا به موازات تو،رودخانه ایست—در حرکت ،پر شور و غوغا.
آلنی اوجا می داند:
لحظه های عظیم،لحظه های مصرفی نیستند،به پایان رسیدنی نیستند،تاریخی نیستند.لحظه های عظیم،متعلق به رویا نیستند.می آیند،می رسند،تو را حرکت می دهند،تو را در درون خود جای می دهند،و آنگاه تو می مانی و آنچه بدست آورده ای،یا کوتاهی کرده ای و به دست نیاورده ای.
لحظه ی بزرگ،به تماشای تو نمی نشیند،و خود را نیز دفن نمی کند.می گویند«لحظه های سرنوشت».آیا هیچکس را دیده ای که سرنوشتش را در قفای خود نهاده باشد؟
لحظه های بزرگ،دختران جاهلیت نیستند که بتوان زنده به خاکشان سپرد.
آلنی اوجا خوبتر از هرکس اینرا می داند که انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد،لحظه هایی که تباه شده اند ،یا به رفعت ممکن رسیده اند.نمی تواند و نباید بتواند.هیچ لحظه عظیمی از کف نرفته است،هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است،همانگونه که هیچ پیروزی بزرگی بدست نیامده،چراکه مصیبتهای بزرگ—آنسان که پیروزیهای بزرگ—متعلق به لحظه های بزرگند،و لحظه های بزرگ،هنوز و همیشه درپیش روی ما هستند.
*آتش بدون دود- نادر براهیمی
۱۳۸۲ شهریور ۷, جمعه
پوست دومین (وانویسی یک آزمون برای بازشناسی دوستی)
تازگی پگاهی رخشان، غم تُرد پسینگاهی، پُری معده و یا شادمانکی پس از یک پیروزی در کارگری هرروزه، کدامیک تو را به دوست داشتن "او"یی که دوست اش می خوانی واداشته؟ واژه ی "دوست"، این واژه ی گندیده در گنده-دهان انبوهه، این واژه ی دورافتاده، این رنجور بی-معنا-شده که در باهمستان ها و غوغاکده های انبوهگی تنها فریاد اش می کنند، این دوست را چگونه می توان بازیافت؟ دریافت؟ چگونه می توان از نو زبان اش داد و سخن اش گفت و دوباره نیوشید اش؟ چگونه می توان گواریده ی این نیوشیدن، یعنی "او"ی دوست را دیگربار هویدا دید؟ روشن و زنده اش دید؟ چگونه می توان از نور اش خوراک گرفت، رنگ گرفت و کام گرفت؟ چگونه می توان دیگربار بزرگ اش داشت و از این بزرگداشت به خود بالید؟ چگونه می توان این معنا را در فرهنگِ "در-خود-باشندگی" وازایی کرد؟
برای این "چگونه ها"، آزمونی گران، درست همانجا، در پای درگاهِ کوشک دوستی، انتظار گران مایه ای را می کشد. آزمونی دشوار و دهشت که سست-انگاران و بی مایگان و کاهلان از آن گریزان اند وبه ناگزیر (برای گریز از سختی اش) آزمون دژخیمانه اش نامند. می گریزند...آزمونی پژولاننده ی احساسکی که پسِ هر رابطه ی سست، نام دوستی را می سپوزد. آزمونی که با خون-گیری از وجدان، فرهنگکده ی درونگی را تروتازه می کند و این سان واژه ی "دوستی" را یکبار دیگر جان می دهد. این آزمون با جان-گرفتن از ریز-روانان جنبنده-باز، ریزدلان خنده رو، لطیفان و نازکان و سرخ-و-سفیدان، به "دوستی" جان می دهد. باری! جانانه آزمونی جان-گسل است که جان-فزایی می کند! این همان پتکی است که بنای سفالین و شکننده ی دوستی های انبوهگی را خرد می کند!
آزمون پوست دومین / Peeling unto Amity:
پس، پوست چهره اش را ورکن! چهره ای که در نخستین دم های نخستین دیدار، چونان فرجامین سنجه ی ارزندگی اوی دوست، بس نازک و زنانه نظر-ات را فریفته. چهره ی دل انگیز و افسونگر اش را واپاشان، واساز و به هم اش ریز؛ آن سان که ورآمدن خوناگوشتِ زیر پوست، چونان که آشکارگی بیمناک یک حقیقت گوشتی و زمخت ناواقعی، آن ادراک و یادداشت دروغین نخست را از ذهن فریب خورده ات بتاراند. این سان رخساری بی پوست فرادید ات پدیدار می شود که سامانه ی احساس را چنان زیر-و-زبر می کند که برای برپایی دوباره ی آن، به ناچار دست به برسازی احساسی نو از چشم اندازی نو می زنی. نوزایش احساس چون دیگر زادن ها، جانکاه و دردناک است؛ چه بسا بس بیشتر، که اینجا احساس ساختارزدایی شده ای را که از بی رحمی ارباب اش (تو) رنجیده شده، دوباره با کوشندگی اربابانه ات برپاکرده ای! احساس در دورنمای خونین یک پوست کنی دگرگون می شود. اگر پنجه داری، بکار گیر تا این پوست کنی کمتر به درازا کشد، تا اوی خونریز کمتر برنجد. پنجه داری؟!
حال، این تو و این رخساره ی ترسناک و آزارنده ی دلبر ات! آیا دوست اش داری؟ آیا دیگربار با این "او" به مهربازی خواهی نشست؟ لمس اش کن! به این سرانگشتان خونین بنگر! آیا دیگر بار لمس اش می کنی؟! آیا بر این توانایی که "او" را جدا از این چهره ی تباهیده، اندیشه کنی؟! آیا می توانی با این لبان بی پوست همان هم-سخنی های شیرین و دل انگیزِ زمان-سپوز را داشته باشی؟! آیا در بَر-اش می گیری و بوسه بر این چهره ی ناچهره می زنی؟! یا آنکه احساس ات، احساسک ات که از دون-مایگی چشمانی لطیف مایه می گیرد، تو را وامی دارد تا از این چشم انداز حقیقی روبرتابی؛ واپس روی و در پی "پوست" و فریبی دیگر شوی؟!
اگر "او"ی دوست را بدین آزمون الک کردی، اگر او را در میان آشفتگی دشهتناک این آزمون "دریافتی" و هنوز دوست اش داری، بدان که به راستی "او" همان "دوست" است؛ بدان که می توانی در آرامش همدمی با او بیارامی و دوستی اش را به "زبان" آوری، با اطمینان، با اُستام و با شکوه! شادمانه جشن گیر و بر این چهره ی خونین پوست-کنده، بوسه ای خون فام زن. به خویش، به نوزاد احساس ات و به اوی دگرگشته ببال. خواهی دید که با گذر از این آزمون، پوستی مهین و نامیرا، پوستی خندان و شادان، پوستی بی رنگ و ناب، پوستی خود-آیی بر چهره ی "او"ی دوست گشته ات زده ای. این است تیمارگری از "او"یی تازه، این است واسازی و نوزایی احساس در زهدان "در-خود-باشندگی". این است پوست دومین!
افزونه برای متن-آوازها: هیچ یک از شعرها از من نیست. همه ترجمه هایی تاویلی از اشعار دیگران اند.
تازگی پگاهی رخشان، غم تُرد پسینگاهی، پُری معده و یا شادمانکی پس از یک پیروزی در کارگری هرروزه، کدامیک تو را به دوست داشتن "او"یی که دوست اش می خوانی واداشته؟ واژه ی "دوست"، این واژه ی گندیده در گنده-دهان انبوهه، این واژه ی دورافتاده، این رنجور بی-معنا-شده که در باهمستان ها و غوغاکده های انبوهگی تنها فریاد اش می کنند، این دوست را چگونه می توان بازیافت؟ دریافت؟ چگونه می توان از نو زبان اش داد و سخن اش گفت و دوباره نیوشید اش؟ چگونه می توان گواریده ی این نیوشیدن، یعنی "او"ی دوست را دیگربار هویدا دید؟ روشن و زنده اش دید؟ چگونه می توان از نور اش خوراک گرفت، رنگ گرفت و کام گرفت؟ چگونه می توان دیگربار بزرگ اش داشت و از این بزرگداشت به خود بالید؟ چگونه می توان این معنا را در فرهنگِ "در-خود-باشندگی" وازایی کرد؟
برای این "چگونه ها"، آزمونی گران، درست همانجا، در پای درگاهِ کوشک دوستی، انتظار گران مایه ای را می کشد. آزمونی دشوار و دهشت که سست-انگاران و بی مایگان و کاهلان از آن گریزان اند وبه ناگزیر (برای گریز از سختی اش) آزمون دژخیمانه اش نامند. می گریزند...آزمونی پژولاننده ی احساسکی که پسِ هر رابطه ی سست، نام دوستی را می سپوزد. آزمونی که با خون-گیری از وجدان، فرهنگکده ی درونگی را تروتازه می کند و این سان واژه ی "دوستی" را یکبار دیگر جان می دهد. این آزمون با جان-گرفتن از ریز-روانان جنبنده-باز، ریزدلان خنده رو، لطیفان و نازکان و سرخ-و-سفیدان، به "دوستی" جان می دهد. باری! جانانه آزمونی جان-گسل است که جان-فزایی می کند! این همان پتکی است که بنای سفالین و شکننده ی دوستی های انبوهگی را خرد می کند!
آزمون پوست دومین / Peeling unto Amity:
پس، پوست چهره اش را ورکن! چهره ای که در نخستین دم های نخستین دیدار، چونان فرجامین سنجه ی ارزندگی اوی دوست، بس نازک و زنانه نظر-ات را فریفته. چهره ی دل انگیز و افسونگر اش را واپاشان، واساز و به هم اش ریز؛ آن سان که ورآمدن خوناگوشتِ زیر پوست، چونان که آشکارگی بیمناک یک حقیقت گوشتی و زمخت ناواقعی، آن ادراک و یادداشت دروغین نخست را از ذهن فریب خورده ات بتاراند. این سان رخساری بی پوست فرادید ات پدیدار می شود که سامانه ی احساس را چنان زیر-و-زبر می کند که برای برپایی دوباره ی آن، به ناچار دست به برسازی احساسی نو از چشم اندازی نو می زنی. نوزایش احساس چون دیگر زادن ها، جانکاه و دردناک است؛ چه بسا بس بیشتر، که اینجا احساس ساختارزدایی شده ای را که از بی رحمی ارباب اش (تو) رنجیده شده، دوباره با کوشندگی اربابانه ات برپاکرده ای! احساس در دورنمای خونین یک پوست کنی دگرگون می شود. اگر پنجه داری، بکار گیر تا این پوست کنی کمتر به درازا کشد، تا اوی خونریز کمتر برنجد. پنجه داری؟!
حال، این تو و این رخساره ی ترسناک و آزارنده ی دلبر ات! آیا دوست اش داری؟ آیا دیگربار با این "او" به مهربازی خواهی نشست؟ لمس اش کن! به این سرانگشتان خونین بنگر! آیا دیگر بار لمس اش می کنی؟! آیا بر این توانایی که "او" را جدا از این چهره ی تباهیده، اندیشه کنی؟! آیا می توانی با این لبان بی پوست همان هم-سخنی های شیرین و دل انگیزِ زمان-سپوز را داشته باشی؟! آیا در بَر-اش می گیری و بوسه بر این چهره ی ناچهره می زنی؟! یا آنکه احساس ات، احساسک ات که از دون-مایگی چشمانی لطیف مایه می گیرد، تو را وامی دارد تا از این چشم انداز حقیقی روبرتابی؛ واپس روی و در پی "پوست" و فریبی دیگر شوی؟!
اگر "او"ی دوست را بدین آزمون الک کردی، اگر او را در میان آشفتگی دشهتناک این آزمون "دریافتی" و هنوز دوست اش داری، بدان که به راستی "او" همان "دوست" است؛ بدان که می توانی در آرامش همدمی با او بیارامی و دوستی اش را به "زبان" آوری، با اطمینان، با اُستام و با شکوه! شادمانه جشن گیر و بر این چهره ی خونین پوست-کنده، بوسه ای خون فام زن. به خویش، به نوزاد احساس ات و به اوی دگرگشته ببال. خواهی دید که با گذر از این آزمون، پوستی مهین و نامیرا، پوستی خندان و شادان، پوستی بی رنگ و ناب، پوستی خود-آیی بر چهره ی "او"ی دوست گشته ات زده ای. این است تیمارگری از "او"یی تازه، این است واسازی و نوزایی احساس در زهدان "در-خود-باشندگی". این است پوست دومین!
افزونه برای متن-آوازها: هیچ یک از شعرها از من نیست. همه ترجمه هایی تاویلی از اشعار دیگران اند.
۱۳۸۲ شهریور ۵, چهارشنبه
Translated lyric from Emperor
شکوهمندانه می سوزم
ژرف، سبز، تارون، آشوب
همه را چشیده ام، راه ها را سپَرده ام
از همه کورمال گذشتم،
نیازی به چشم ام نبود که به دل می دیدم
همه به فراز صخره های پژمران راه می برند
آنجا که سنگان بر کناره ی دریا استوار می زیند
و پایمند و تهی از زینده
آری! این است بنیان من
سردا-سنگی که از آهِ باد در نیلبک زمان، سرشته شده
چه ایمن! چه گزندناپذیر، چه آرامنده
چه تهی از زینده، چه پاک!
آه...
چه دیر با تو یکی شدم!
چه دیر آب بر یگانگی مان آواز شادمانی سرایید!
می خواهم دریابم:
یگانگی ِ پسِ آوا را
رخساره ی اغوا را
زیبایی غم را
حضور-ات، آه... با حضور-ات نفرین ام می زنی؟! یا که همایون ام می کنی
گناه ام چیست؟
چه کرده ام؟
مگو که در این زندگی رستگاری بجویم
پشیمان ام؟ پیشرونده ام؟
بیزارم از تن، که روح ام را به زهرِ شک آلوده می کند
تنی که مرا در پای پاسخی گردن می زند:
پاسخ به پرسش گوهر ِ "من"
آزادی را به زنجیر ارباب فروخته اند
اینان، این بردگان اینجهانی چه ارزان فروختند
آن گرگ آزاد کو؟
زنجیرها گسل و فرا ی ام شتاب تو، ای آزاده
{پیر}
" چنین می نالید که به ناگاه چیزی از فرادور نظر اش را گرفت. سوگ اش فروخوابید. از ورای سردامِه، سه کشتی افسونگرانه پیش می آمدند: با بادبان هایی پاره پاره از توفش و توفان، با سینه هایی ستبر که بر هر یک اژدری گردن فراخته. بر هر عرشه، ملوانانی غریب، با رخساری فروخسته از سفر، با خرقه هایی پاره و خاکستری-رنگ، آرام استاده بودند و خیرگی می کردند. و پساپشت این چهره های غمین، فره ای گیرنده و دلربا رخشندگی می کرد. رخصت عبور خواستند. بی درنگ پذیرفت. این چینین سه کشتی از او گذشتند و راه خویش را پیش گرفتند. راه بی فرجام شان را"
بر این دریا
بر این دریاها که بارها در آنها غرق گشته ام
خاکستر شکوهمندی را می پاشانم
و شعله ی سیری ناپذیر ام در این خاکسترسپاری هنوز گرسنگی می کشد
آتش ام در دل
آیا باید ام به پیشواز سواحل دوردست رفتن
آوخ! نمی دانم که دراین پیشروی چه ها خواهند سوخت؟
کام...
اخخخ...
دورادور، نیوشنده ی آن موج های ام که دم به دم بر زمین خشک می شخشند
و در این دم بس کور ام تا که نیوشندگی ام فراز رود
چشم ام ده تا ببینم در این پیشروی چه می سوزد
مگو که پادافره ی چشمان ام، مرگ در قلمروی مرگامرگی است!
بشنو...
به صخره های پژمران بازمی گردم
به آنجا که قدرت در شکوُه می درخشد
هیچ نیاموخته ام، اما...
شکوهمندانه می سوزم
شکوهمندانه می سوزم
ژرف، سبز، تارون، آشوب
همه را چشیده ام، راه ها را سپَرده ام
از همه کورمال گذشتم،
نیازی به چشم ام نبود که به دل می دیدم
همه به فراز صخره های پژمران راه می برند
آنجا که سنگان بر کناره ی دریا استوار می زیند
و پایمند و تهی از زینده
آری! این است بنیان من
سردا-سنگی که از آهِ باد در نیلبک زمان، سرشته شده
چه ایمن! چه گزندناپذیر، چه آرامنده
چه تهی از زینده، چه پاک!
آه...
چه دیر با تو یکی شدم!
چه دیر آب بر یگانگی مان آواز شادمانی سرایید!
می خواهم دریابم:
یگانگی ِ پسِ آوا را
رخساره ی اغوا را
زیبایی غم را
حضور-ات، آه... با حضور-ات نفرین ام می زنی؟! یا که همایون ام می کنی
گناه ام چیست؟
چه کرده ام؟
مگو که در این زندگی رستگاری بجویم
پشیمان ام؟ پیشرونده ام؟
بیزارم از تن، که روح ام را به زهرِ شک آلوده می کند
تنی که مرا در پای پاسخی گردن می زند:
پاسخ به پرسش گوهر ِ "من"
آزادی را به زنجیر ارباب فروخته اند
اینان، این بردگان اینجهانی چه ارزان فروختند
آن گرگ آزاد کو؟
زنجیرها گسل و فرا ی ام شتاب تو، ای آزاده
{پیر}
" چنین می نالید که به ناگاه چیزی از فرادور نظر اش را گرفت. سوگ اش فروخوابید. از ورای سردامِه، سه کشتی افسونگرانه پیش می آمدند: با بادبان هایی پاره پاره از توفش و توفان، با سینه هایی ستبر که بر هر یک اژدری گردن فراخته. بر هر عرشه، ملوانانی غریب، با رخساری فروخسته از سفر، با خرقه هایی پاره و خاکستری-رنگ، آرام استاده بودند و خیرگی می کردند. و پساپشت این چهره های غمین، فره ای گیرنده و دلربا رخشندگی می کرد. رخصت عبور خواستند. بی درنگ پذیرفت. این چینین سه کشتی از او گذشتند و راه خویش را پیش گرفتند. راه بی فرجام شان را"
بر این دریا
بر این دریاها که بارها در آنها غرق گشته ام
خاکستر شکوهمندی را می پاشانم
و شعله ی سیری ناپذیر ام در این خاکسترسپاری هنوز گرسنگی می کشد
آتش ام در دل
آیا باید ام به پیشواز سواحل دوردست رفتن
آوخ! نمی دانم که دراین پیشروی چه ها خواهند سوخت؟
کام...
اخخخ...
دورادور، نیوشنده ی آن موج های ام که دم به دم بر زمین خشک می شخشند
و در این دم بس کور ام تا که نیوشندگی ام فراز رود
چشم ام ده تا ببینم در این پیشروی چه می سوزد
مگو که پادافره ی چشمان ام، مرگ در قلمروی مرگامرگی است!
بشنو...
به صخره های پژمران بازمی گردم
به آنجا که قدرت در شکوُه می درخشد
هیچ نیاموخته ام، اما...
شکوهمندانه می سوزم
۱۳۸۲ شهریور ۱, شنبه
درباره ی کوچکانی که شهوت دردِدل-گویی دارند و گاهی قلم خشک را خیس می کنند!
{ یا کمی درباره ی روشنفکری توریستی}
کمی که به ادبیات بابِ روز جوانان روشن-مغز تیز می شویم، می بینیم که شالوده ی اسلوب شان بر هیجان، احساسک و شور شهوی است. نوشته، نوشته ای کامگراست که برای رهانیدن گره های احساسی نوشته شده. گره ی احساسی به قلم زنی گشاده شده. رمانتیسیسم ادبی مدرن، نه! ( با پوزش از روسو)، رمانتیسیسم روحانی-شهوانی یک نسل بی روح سومی!
جوان ایرانی ، جوان نورانی و پرفروغ ایرانی تنها در سگ-ساعت می نویسد. سگ شهوت در سگ-ساعت جامه ی فرهنگ به تن می کند ؛ و درست، در همین آن است که نوشتن او آغاز می شود. در گوشه ی اتاق، نور کم، با موسیقی کامروا-گر ( استفاده از نوای بخارآلود Enigma و Evora یا حتی سوءاستفاده از حزنِ شوپن و هَندِل و بتهوون)، در حالتی که عضلات بتوانند تا حد امکان منقبض شوند، در شفقی که آسمان سرخ اش ابری است؛ در یک کلام : In a CoffeShopy status ، آغاز به نوشتن می کنند. بی شک افسردگی و شور جنسیِ سرخورده شده ، انگیختارهای توامندی برای مخ آماسیده هستند (ماسیدگی جمجمه را با حرارت خود از بین می برند) و جوان باهوش ما این را خوب می داند و بند سگ اش را با خاطری آسوده رها می کند. چرا آسوده؟! برای اینکه می داند ثمره ی این سگ-بازی در سگ-ساعتی چیز( با پوزش بگوییم اثر هنری) ی است که بیشمار مخاطب دارد و از همین رو تباهیده ی بذات است!!! مخاطبانی همدرد (دردی از کمی نه از سرشاری)، یعنی مخاطبانی هم-مرض. اینجا خبری از نیوشنده ی همگن نیست. بل بیشماری مخاطبان نشانی است از تبهگنی اثر. این را باید بدانیم اگر همدردان زیادی داریم، دردمان نه برخاسته از فراوانی اندوه بزرگ، که از نزاری و فرومایگی مان است!
<< آن گاه که کردار از سوی جماعت تایید شود، باید در راستی اش شک کرد!>>
{خهی بر روان شناسی ژکانی!}
پس می نویسد تا خالی شود؛ در حالی که باید بنویسد تا پُر کند!
می دانید چرا دمادم باید روان-گسیختگی پنهان در احساساتی-گرایی جوانان عزیز را نمایان کرد؟! چون احساس شان بو می دهد! بزرگ نیست! احساس شان بیماری گذرایی است! خیس است! جهان احساس شان بمانند جهان رستنی های باغچه ای، تنک است؛ احساسات باغچه ای دارند! اخخخ... یعنی احساسکی هستند. بی شک اگر اخته شان کنند، اگر غدد جنسی شان را زهکشی کنند، دیگر چیزی برای افاضه در بساط ندارند! (برای کسانی که می پندارند که با استفراغ احساسات بی مایه شان، "می نویسند") تنها کافی است که دمی، روراست با خود، احساسک شان را با احساس بزرگانی چون مولانا و اقبال و نیچه وبایزید بسنجند؛ تا دریابند که در همسنجی با جهان احساسی این بزرگان که به جهان گیاهی جنگلی گرمسیری می ماند، (پر، بسامان از بی نظمی و سرشار از زندگی و خطر و اطمینان) چه اندازه بی مایه و کوچک اند...
ستیهش ما بر احساس نیست، بر احساستی گرایی است، بر احساسک است.
جوان بیمار ایرانی، این جوان رمانتیک سومی که هم شاعر است و هم نقاش و فیلسوف و علامه و خواننده و رقاص ، This pinko buffoon ، این بیکار همه-چیز-بلد، این نادان ِ همه-دان، همان بابای هرروزه-گر و حمالی است که خستگی دوران روشنفکری جوانی اش را ، فرسودگی سلول های مغز اش از چشته-چشی های سیاسی و مبارزه خواهانه را در یک زندگی خانوادگی آرام و مصرفی بزرگسالی تُف خواهد می کند! باری! سوار شدن بر ماشین اندیشه کاری نیست که از پس ِ جوانان پیر-مغز و شیرین-احساس سومی برآید!
باور ندارید؟! پس صبر کنید تا انسانک شدن و هرروزه-گر شدنِ احساساتی ترین دوستان تان را در بزرگسالی شاهد باشید!
{ یا کمی درباره ی روشنفکری توریستی}
کمی که به ادبیات بابِ روز جوانان روشن-مغز تیز می شویم، می بینیم که شالوده ی اسلوب شان بر هیجان، احساسک و شور شهوی است. نوشته، نوشته ای کامگراست که برای رهانیدن گره های احساسی نوشته شده. گره ی احساسی به قلم زنی گشاده شده. رمانتیسیسم ادبی مدرن، نه! ( با پوزش از روسو)، رمانتیسیسم روحانی-شهوانی یک نسل بی روح سومی!
جوان ایرانی ، جوان نورانی و پرفروغ ایرانی تنها در سگ-ساعت می نویسد. سگ شهوت در سگ-ساعت جامه ی فرهنگ به تن می کند ؛ و درست، در همین آن است که نوشتن او آغاز می شود. در گوشه ی اتاق، نور کم، با موسیقی کامروا-گر ( استفاده از نوای بخارآلود Enigma و Evora یا حتی سوءاستفاده از حزنِ شوپن و هَندِل و بتهوون)، در حالتی که عضلات بتوانند تا حد امکان منقبض شوند، در شفقی که آسمان سرخ اش ابری است؛ در یک کلام : In a CoffeShopy status ، آغاز به نوشتن می کنند. بی شک افسردگی و شور جنسیِ سرخورده شده ، انگیختارهای توامندی برای مخ آماسیده هستند (ماسیدگی جمجمه را با حرارت خود از بین می برند) و جوان باهوش ما این را خوب می داند و بند سگ اش را با خاطری آسوده رها می کند. چرا آسوده؟! برای اینکه می داند ثمره ی این سگ-بازی در سگ-ساعتی چیز( با پوزش بگوییم اثر هنری) ی است که بیشمار مخاطب دارد و از همین رو تباهیده ی بذات است!!! مخاطبانی همدرد (دردی از کمی نه از سرشاری)، یعنی مخاطبانی هم-مرض. اینجا خبری از نیوشنده ی همگن نیست. بل بیشماری مخاطبان نشانی است از تبهگنی اثر. این را باید بدانیم اگر همدردان زیادی داریم، دردمان نه برخاسته از فراوانی اندوه بزرگ، که از نزاری و فرومایگی مان است!
<< آن گاه که کردار از سوی جماعت تایید شود، باید در راستی اش شک کرد!>>
{خهی بر روان شناسی ژکانی!}
پس می نویسد تا خالی شود؛ در حالی که باید بنویسد تا پُر کند!
می دانید چرا دمادم باید روان-گسیختگی پنهان در احساساتی-گرایی جوانان عزیز را نمایان کرد؟! چون احساس شان بو می دهد! بزرگ نیست! احساس شان بیماری گذرایی است! خیس است! جهان احساس شان بمانند جهان رستنی های باغچه ای، تنک است؛ احساسات باغچه ای دارند! اخخخ... یعنی احساسکی هستند. بی شک اگر اخته شان کنند، اگر غدد جنسی شان را زهکشی کنند، دیگر چیزی برای افاضه در بساط ندارند! (برای کسانی که می پندارند که با استفراغ احساسات بی مایه شان، "می نویسند") تنها کافی است که دمی، روراست با خود، احساسک شان را با احساس بزرگانی چون مولانا و اقبال و نیچه وبایزید بسنجند؛ تا دریابند که در همسنجی با جهان احساسی این بزرگان که به جهان گیاهی جنگلی گرمسیری می ماند، (پر، بسامان از بی نظمی و سرشار از زندگی و خطر و اطمینان) چه اندازه بی مایه و کوچک اند...
ستیهش ما بر احساس نیست، بر احساستی گرایی است، بر احساسک است.
جوان بیمار ایرانی، این جوان رمانتیک سومی که هم شاعر است و هم نقاش و فیلسوف و علامه و خواننده و رقاص ، This pinko buffoon ، این بیکار همه-چیز-بلد، این نادان ِ همه-دان، همان بابای هرروزه-گر و حمالی است که خستگی دوران روشنفکری جوانی اش را ، فرسودگی سلول های مغز اش از چشته-چشی های سیاسی و مبارزه خواهانه را در یک زندگی خانوادگی آرام و مصرفی بزرگسالی تُف خواهد می کند! باری! سوار شدن بر ماشین اندیشه کاری نیست که از پس ِ جوانان پیر-مغز و شیرین-احساس سومی برآید!
باور ندارید؟! پس صبر کنید تا انسانک شدن و هرروزه-گر شدنِ احساساتی ترین دوستان تان را در بزرگسالی شاهد باشید!
۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه
دوستی:
چه باید بدهد و چه باید بستاند؟چه بیافزاید و چه بکاهد؟کجا زخمه زند و کجا مرهم نهد؟کجا بخنداند و کجا بگریاند؟
دوستی نیز گویی چون متاعهای دیگر این آشفته بازار رو به زوال می رود،رو به ماکت بازی و ماکت سازی،دیگر در درون این قصرهای مجلل و زیبا،افسانه ای خوش برای روایت وجود ندارد،آدمی آمیخته شده با شتاب مدرنیته و زندگی ، دوستی را نیز چون مُسَکِنی در گاههای کوفتگی می بلعد و به خواب خوش و رویای خماری می اندیشد که بهوش بودن برای او یعنی درآمیختن با زندگی و مشکلات،مواجه شدن با واقعیات ،لذا برای او دوستی باید چیزی باشد که او را از چنین محیطی دور سازد،او را تخدیر کند و به گاهِ لذتهای سطحی برساند،دوستی باید چیزی باشد برایش برای گریز از تنهایی(ر.ک .آرشیو)،برای فرار از خود و حماقتهای خود که برای انسان همواره داشتن یک همگام(در هر مسیری)نیرویی محرک و جلوبرنده است و افسوس که آنان این نیروی محرک را در راه سقوط می خواهند نه صعود.
دوستی را به خیال خود چون گیاهی برای مصرف خود اصلاح نژاد کرده اند،آنچه مانده تنها خوشیهای زاییده دوستی است،تنها خنده ها و تمجیدها و گریزها،و اما مهمترین جنبه های آنرا،با سموم دفع حقیقت و واقعیت!از میان برداشته اند،تن پوشی بس بیقواره بر آن پوشانده اند به این خیال که برهنگیش علاج کنند که همواره به حجاب گرفتن توصیه شده اند!
آن رابطه ای که بگریاند و بسوزاند،که ویرا ن کند و از نو اندیشه ساختن بپروراند،که چشمان بی نورشان را جلایی بخشد،که قامت کاهلشان را در اثر نرمش دردناک سازد،چون هلاهل خطرناک می دانند،چون کودکانی که از نوشیدن شربت سینه،بدلیل تلخ بودنش گریزانند،و افسوس که اینان را خدایی باید چکاننده این شربت تلخ در کامشان و آنان این خدا را حتما "ابلیس" خواهند خواند و خواهند راند و برای راندنش به قبله دوست نماز خواهند برد.
و اما این دوستی آنگاه که با واژه صمیمیت (از نوع انبوهه) درآمیزد طرفه معجونی می شود چشیدنی!صمیمیت نیز از آن واژه هاست که باید در این آشفته بازار تعریف گردند،از آن مفاهیمی که به مرور زمان بدست انبوهه لوث شده،چهره اش ژرف خراشیده شده،صمیمیت نیز از آن تن پوشهای بس بیقواره که ناز شست خیاط جامعه سومی است بر عریانی تن پوشانده که اینجا همه به حجاب گرفتن توصیه شده اند،خواه گشاد و بی قواره خواه تیره و دلمرده.
صمیمیت را در کجا خواهی یافت؟در آن بالماسکه های آنچنانی که بسته به میزبان،ماسک بر چهره می نشیند و بازی آغاز می گردد،در آن هیاهوهای خنده و خوشی که چیزی از اندیشیدن و نو شدن نمی ماند،در آن بازار که همواره باید طلب کنی:این را بده!آن یکی را!این را عوض کن!و تو می دانی که با چنین ترکیبی پیش نمی روی،فرو می روی.
صمیمیت نه اینست که هرچه بخواهی طلب کنی و بگیری.صمیمیت در افکار موج می زند،چون از دهان بیرون آید سریع اکسید می شود،له می شود،به چرب زبانی و تملق و خودنمایی آغشته می گردد،با مراعاتها و تعارفهای دوستانه درمی آمیزد و این آن صمیمیتی است که ژکان از آن گریزان است،اصلا این صمیمیت یکی از همان عواملی است که فلسفه ژکیدن را پدید می آورد،یادت هست؟( ژکیدن سرگذشت حرفهای نگفته است،سرگذشت تنهایی در میان انبوه انسانها که چاره ای نمی گذارد جز ژکیدن، سرگذشت فریادهایی است که بیرون نیامده در گلو خفه کرده ای یا کرده اند)صمیمیتی که تو را در میان انبوهی،تنها می کند و اینک تویی که در درون فریاد می کشی.
صمیمیت انبوهه یعنی تکرار،تکرار لحظات با هم بودن،لحظات با هم خوش گذراندن،انبوهه هرچه بیشتر به چشمانش آید بیشتر با آن صمیمی است،و این نوزاد معیوب حاصل نطفه ای بیمارگون است:دوستی های انبوهه،دوستی های بی پایبست،دوستی های برآمده از دل معیارهایی کشکی.از آنجا که خود نمی اندیشند،اندیشدیدن را در طرف مقابل چندان به قضاوت و ارزش گذاری نمی نشینند،برایشان فقط ظاهری خوشایند،با زبانی خوشایند کافیست،و این زنجیره همچنان ادامه دارد،نطفه بیمار گون حاصل جفتی بیمار :رحمی چرکین که همان جامعه سومین است و مردی عقیم و بیمار که همان سنجه های معیوب انبوهه است.
و وای بر نوزادی که زاییده چنین شرایطی است.عجبا که این نوزاد بسیار عزیز و دردانه انبوهه است.
چه باید بدهد و چه باید بستاند؟چه بیافزاید و چه بکاهد؟کجا زخمه زند و کجا مرهم نهد؟کجا بخنداند و کجا بگریاند؟
دوستی نیز گویی چون متاعهای دیگر این آشفته بازار رو به زوال می رود،رو به ماکت بازی و ماکت سازی،دیگر در درون این قصرهای مجلل و زیبا،افسانه ای خوش برای روایت وجود ندارد،آدمی آمیخته شده با شتاب مدرنیته و زندگی ، دوستی را نیز چون مُسَکِنی در گاههای کوفتگی می بلعد و به خواب خوش و رویای خماری می اندیشد که بهوش بودن برای او یعنی درآمیختن با زندگی و مشکلات،مواجه شدن با واقعیات ،لذا برای او دوستی باید چیزی باشد که او را از چنین محیطی دور سازد،او را تخدیر کند و به گاهِ لذتهای سطحی برساند،دوستی باید چیزی باشد برایش برای گریز از تنهایی(ر.ک .آرشیو)،برای فرار از خود و حماقتهای خود که برای انسان همواره داشتن یک همگام(در هر مسیری)نیرویی محرک و جلوبرنده است و افسوس که آنان این نیروی محرک را در راه سقوط می خواهند نه صعود.
دوستی را به خیال خود چون گیاهی برای مصرف خود اصلاح نژاد کرده اند،آنچه مانده تنها خوشیهای زاییده دوستی است،تنها خنده ها و تمجیدها و گریزها،و اما مهمترین جنبه های آنرا،با سموم دفع حقیقت و واقعیت!از میان برداشته اند،تن پوشی بس بیقواره بر آن پوشانده اند به این خیال که برهنگیش علاج کنند که همواره به حجاب گرفتن توصیه شده اند!
آن رابطه ای که بگریاند و بسوزاند،که ویرا ن کند و از نو اندیشه ساختن بپروراند،که چشمان بی نورشان را جلایی بخشد،که قامت کاهلشان را در اثر نرمش دردناک سازد،چون هلاهل خطرناک می دانند،چون کودکانی که از نوشیدن شربت سینه،بدلیل تلخ بودنش گریزانند،و افسوس که اینان را خدایی باید چکاننده این شربت تلخ در کامشان و آنان این خدا را حتما "ابلیس" خواهند خواند و خواهند راند و برای راندنش به قبله دوست نماز خواهند برد.
و اما این دوستی آنگاه که با واژه صمیمیت (از نوع انبوهه) درآمیزد طرفه معجونی می شود چشیدنی!صمیمیت نیز از آن واژه هاست که باید در این آشفته بازار تعریف گردند،از آن مفاهیمی که به مرور زمان بدست انبوهه لوث شده،چهره اش ژرف خراشیده شده،صمیمیت نیز از آن تن پوشهای بس بیقواره که ناز شست خیاط جامعه سومی است بر عریانی تن پوشانده که اینجا همه به حجاب گرفتن توصیه شده اند،خواه گشاد و بی قواره خواه تیره و دلمرده.
صمیمیت را در کجا خواهی یافت؟در آن بالماسکه های آنچنانی که بسته به میزبان،ماسک بر چهره می نشیند و بازی آغاز می گردد،در آن هیاهوهای خنده و خوشی که چیزی از اندیشیدن و نو شدن نمی ماند،در آن بازار که همواره باید طلب کنی:این را بده!آن یکی را!این را عوض کن!و تو می دانی که با چنین ترکیبی پیش نمی روی،فرو می روی.
صمیمیت نه اینست که هرچه بخواهی طلب کنی و بگیری.صمیمیت در افکار موج می زند،چون از دهان بیرون آید سریع اکسید می شود،له می شود،به چرب زبانی و تملق و خودنمایی آغشته می گردد،با مراعاتها و تعارفهای دوستانه درمی آمیزد و این آن صمیمیتی است که ژکان از آن گریزان است،اصلا این صمیمیت یکی از همان عواملی است که فلسفه ژکیدن را پدید می آورد،یادت هست؟( ژکیدن سرگذشت حرفهای نگفته است،سرگذشت تنهایی در میان انبوه انسانها که چاره ای نمی گذارد جز ژکیدن، سرگذشت فریادهایی است که بیرون نیامده در گلو خفه کرده ای یا کرده اند)صمیمیتی که تو را در میان انبوهی،تنها می کند و اینک تویی که در درون فریاد می کشی.
صمیمیت انبوهه یعنی تکرار،تکرار لحظات با هم بودن،لحظات با هم خوش گذراندن،انبوهه هرچه بیشتر به چشمانش آید بیشتر با آن صمیمی است،و این نوزاد معیوب حاصل نطفه ای بیمارگون است:دوستی های انبوهه،دوستی های بی پایبست،دوستی های برآمده از دل معیارهایی کشکی.از آنجا که خود نمی اندیشند،اندیشدیدن را در طرف مقابل چندان به قضاوت و ارزش گذاری نمی نشینند،برایشان فقط ظاهری خوشایند،با زبانی خوشایند کافیست،و این زنجیره همچنان ادامه دارد،نطفه بیمار گون حاصل جفتی بیمار :رحمی چرکین که همان جامعه سومین است و مردی عقیم و بیمار که همان سنجه های معیوب انبوهه است.
و وای بر نوزادی که زاییده چنین شرایطی است.عجبا که این نوزاد بسیار عزیز و دردانه انبوهه است.
متن-آوازی ژکانیده از Mourning beloveth
Narcissistic Funeral
خاکسپاری خودشیفته وار
شکفته-رگان ام شکافته اند
و شفق را به کهنه-عهدهای خونین ام، رنگ زده اند
آیا چیزی هست که چنین جهان پندارینی را، چنین باکره ی ناپرماسیده ای را دریابد؟
نه... هیچ...
در طلوع ماه، غروب را خواب دیدم
و در این خواب بسا پندارها را شکاریدم،
به چنگ شان آوردم پیش از آنکه بگریزند و درییلاق ِ خشکیده ام، دغا بچکانند
در این رویا این گونه شکارگری ام، فریب را شکارید
رخسار مرگ؟! آیا چهره ی عاشق ام چنین است؟
وه از این منظره! پس-نشستم...
آن شورهای گساریده
آن شورهای بی-صدا از زندان قاب های خسته رمیدند تا به بهشت های پوچ فردا یورش برند
بوی مات سپیده دم دماغ ام را دلزده کرده،
بوی گزنده ی آفتابی افروخته، امید را از آن لبان ساکت سترده
در نخستین غنچه ی زندگی، چیزی آزارگرانه می زید
در درون می گرید و به سرسراهای تُرد گورستان متروک ناخن می کشد
باید-ام نورچشمان را بر دهشت ساخته ات ببارانم؟
یا که روی برتابم و ابرها را خیرگی کنم؟
سرد و دلگیر
لحظات بی رنجی در قاب خاطره ای کهنه شادمانه بازی می کنند
و زلالی شب، نمودار آرامش آرامنده ی این خاطرات
چشته ی تلخی! نه! شیرین!
باری چه شیرین است آن تلخی که پندار خاکسپاری خودشیفته وار-ام را به جادو می سازد
خواب ام را می رباید
خواب خودشیفته گون ام را می طَرد،
چه شیرین است این تلخی!
این جهان بی-کلام تا کرانه ی نومیدی خون چکان است
مگر تا در این همگان-کُشی به پایان اش رسد
اما چه سود... وامی ماند...
آرامش رنگین همان کوه پنهانی است که دیری ست روی از چشمانِ تیز درکشیده
سرانجام اما، وامی پاشد و تکه-تکه بر ما فرومی ریزد
می بایاند تا به گوشه ای بگریزیم
آرامش رنگین چنین می کند...
Narcissistic Funeral
خاکسپاری خودشیفته وار
شکفته-رگان ام شکافته اند
و شفق را به کهنه-عهدهای خونین ام، رنگ زده اند
آیا چیزی هست که چنین جهان پندارینی را، چنین باکره ی ناپرماسیده ای را دریابد؟
نه... هیچ...
در طلوع ماه، غروب را خواب دیدم
و در این خواب بسا پندارها را شکاریدم،
به چنگ شان آوردم پیش از آنکه بگریزند و درییلاق ِ خشکیده ام، دغا بچکانند
در این رویا این گونه شکارگری ام، فریب را شکارید
رخسار مرگ؟! آیا چهره ی عاشق ام چنین است؟
وه از این منظره! پس-نشستم...
آن شورهای گساریده
آن شورهای بی-صدا از زندان قاب های خسته رمیدند تا به بهشت های پوچ فردا یورش برند
بوی مات سپیده دم دماغ ام را دلزده کرده،
بوی گزنده ی آفتابی افروخته، امید را از آن لبان ساکت سترده
در نخستین غنچه ی زندگی، چیزی آزارگرانه می زید
در درون می گرید و به سرسراهای تُرد گورستان متروک ناخن می کشد
باید-ام نورچشمان را بر دهشت ساخته ات ببارانم؟
یا که روی برتابم و ابرها را خیرگی کنم؟
سرد و دلگیر
لحظات بی رنجی در قاب خاطره ای کهنه شادمانه بازی می کنند
و زلالی شب، نمودار آرامش آرامنده ی این خاطرات
چشته ی تلخی! نه! شیرین!
باری چه شیرین است آن تلخی که پندار خاکسپاری خودشیفته وار-ام را به جادو می سازد
خواب ام را می رباید
خواب خودشیفته گون ام را می طَرد،
چه شیرین است این تلخی!
این جهان بی-کلام تا کرانه ی نومیدی خون چکان است
مگر تا در این همگان-کُشی به پایان اش رسد
اما چه سود... وامی ماند...
آرامش رنگین همان کوه پنهانی است که دیری ست روی از چشمانِ تیز درکشیده
سرانجام اما، وامی پاشد و تکه-تکه بر ما فرومی ریزد
می بایاند تا به گوشه ای بگریزیم
آرامش رنگین چنین می کند...
۱۳۸۲ مرداد ۲۵, شنبه
حقیقتِ مرد هزارساله
دو گرگ به بالن که گرمی زرتاب ابرهای پسینگاهی را می شکافت می نگریستند. غروب بود، اما نه غروبی دلگیر که دلفزا! مردهزارساله امروز برای واپسین بار با دو گرگ سخن گفته بود و چه پُر و بزرگ و چه بسنده. سپس بدرود... دو گرگ آموخته بودند که بر جدایی اشک نریزند؛ آموزه ی مرد این بود که باید رنج هر جدایی بزرگ را به جان خرید تا به وصال بزرگتر رسید. و این جدایی، بزرگ بود اما دو گرگ به وجود بزرگ"تر"-اش تردید داشتند...!
- از همان دیدار نخست می دانستم که سخت خوگر-اش خواهیم شد!
- چگونه؟ مگر می توانستی به چشمان ش خیره شوی!
- یکبار خواست که به چشمان اش خیره شوم.... و در این خیرگی چه گویا-نا-گفته هایی که به من نگفت
- و فردای آن روز ، تا شامگاه از ضعف در کمینگاه آرمیدی!
- ... شاید از شگفتی! از ترس از این که نتوانم "سخن" اش را پاس دارم. از کمی گنجایش حقیقت-پذیری ام.. اگر ضعف اش می نامند. بادا تا همیشه دیگران ام چنان بزرگ باشند که هماره آن ضعف را زیست کنم.
- خهی!
- بزرگ بود!
- و سخت!
- و خوب!
- و تاب ناوردنی!
- و خوب!
- بله... و خوب!
دو گرگ به هم نگریستند و لبخند زدند. پیش از معاشرت با مرد، هرگز معنای نگریستن را نمی دانستند؛ و معنای لبخند را نیز. آموخته بودند که باید نا-انسانی خندید. مرد از فژاگینی و پلشتی نمایه های فرسوده ی روابط انسانی با آنها بسیار گفته بود و از خنده و اینکه چگونه باید خندید!
پس خندیدند!
مردی بود هزارساله که هزار سال زیسته بود. هزارسال سفرکرده بود. هزار سال آدم دیده بود. هزار سال، ساعت شمرده بود. هزار سال خورده بود. هزار سال خفته بود.هزار سال اندیشیده بود. و حال زندگی جز خستگی چیزی برای اش نداشت.
خسته از تکرارِ اندیشه...
دیگر به چیزی نمی اندیشید مگر اینکه همدمانی بیابد از خزنده و آدمزاد و پرنده و دیوزاد که گنجایش "داشتن" حقیقتی(؟!) که یکه-میوه ی زندگی هزاره ای اش بود را داشته باشند.
خسته از حمالی حقیقت...
نیافته بود این گنجایش را. هیچ کس را تاب باور حقیقت اش نبود. بیشینگان کهنه اش می خوانند؛ اندکانی هم که به او می گراییدند به سادگی حقیقت اش شک می کردند! به خود می گفت شاید همه باید چونان من، هزارسال بزیند و خسته شوند.هزارسال بسگالند و فسرده شوند تا بدانند که حقیقت...
حرف را برید مگرکه باد بشنود! می دانست که اگر باد، حقیقت اش را دریابد؛ چه بسا به توفان اش بالن او را باژگون کند؛ همان سان که یکبار کشتی همدردی اش از گندگی دریای انبوهگی، رو به پوسیدگی گذاشته بود.
خسته از خستگی...
- کجا رفت؟
- چیزی نگفت؟
دو گرگ به امانتی که مرد هزار ساله برای شان به جا گذاشته بود خیره شدند: چهار سنگ کبود-رنگ.
- باز می گردد؟
- نمی دانم!
حُرم غروب از پختگی رخسار هزاره ای مرد شرم می کرد. مرد به پایین نگریست و بر دو جانور لبخند زد. همدمان خوبی بودند...
دیوباد پسینگاهی بر سوگواری اشکین دو گرگ توفید. حقیقت همچنان بر سنگ های تراشیده، انتظار یک "دریابنده"ی بزرگ را می کشید تا دوشیزگی اش را که روزگارانِ دراز آدمیان در خیال (و تنها در خیال) می ربودند-اش ،با خیالی آسوده به پاسداری حقیقی هدیه کند...
دو گرگ به بالن که گرمی زرتاب ابرهای پسینگاهی را می شکافت می نگریستند. غروب بود، اما نه غروبی دلگیر که دلفزا! مردهزارساله امروز برای واپسین بار با دو گرگ سخن گفته بود و چه پُر و بزرگ و چه بسنده. سپس بدرود... دو گرگ آموخته بودند که بر جدایی اشک نریزند؛ آموزه ی مرد این بود که باید رنج هر جدایی بزرگ را به جان خرید تا به وصال بزرگتر رسید. و این جدایی، بزرگ بود اما دو گرگ به وجود بزرگ"تر"-اش تردید داشتند...!
- از همان دیدار نخست می دانستم که سخت خوگر-اش خواهیم شد!
- چگونه؟ مگر می توانستی به چشمان ش خیره شوی!
- یکبار خواست که به چشمان اش خیره شوم.... و در این خیرگی چه گویا-نا-گفته هایی که به من نگفت
- و فردای آن روز ، تا شامگاه از ضعف در کمینگاه آرمیدی!
- ... شاید از شگفتی! از ترس از این که نتوانم "سخن" اش را پاس دارم. از کمی گنجایش حقیقت-پذیری ام.. اگر ضعف اش می نامند. بادا تا همیشه دیگران ام چنان بزرگ باشند که هماره آن ضعف را زیست کنم.
- خهی!
- بزرگ بود!
- و سخت!
- و خوب!
- و تاب ناوردنی!
- و خوب!
- بله... و خوب!
دو گرگ به هم نگریستند و لبخند زدند. پیش از معاشرت با مرد، هرگز معنای نگریستن را نمی دانستند؛ و معنای لبخند را نیز. آموخته بودند که باید نا-انسانی خندید. مرد از فژاگینی و پلشتی نمایه های فرسوده ی روابط انسانی با آنها بسیار گفته بود و از خنده و اینکه چگونه باید خندید!
پس خندیدند!
مردی بود هزارساله که هزار سال زیسته بود. هزارسال سفرکرده بود. هزار سال آدم دیده بود. هزار سال، ساعت شمرده بود. هزار سال خورده بود. هزار سال خفته بود.هزار سال اندیشیده بود. و حال زندگی جز خستگی چیزی برای اش نداشت.
خسته از تکرارِ اندیشه...
دیگر به چیزی نمی اندیشید مگر اینکه همدمانی بیابد از خزنده و آدمزاد و پرنده و دیوزاد که گنجایش "داشتن" حقیقتی(؟!) که یکه-میوه ی زندگی هزاره ای اش بود را داشته باشند.
خسته از حمالی حقیقت...
نیافته بود این گنجایش را. هیچ کس را تاب باور حقیقت اش نبود. بیشینگان کهنه اش می خوانند؛ اندکانی هم که به او می گراییدند به سادگی حقیقت اش شک می کردند! به خود می گفت شاید همه باید چونان من، هزارسال بزیند و خسته شوند.هزارسال بسگالند و فسرده شوند تا بدانند که حقیقت...
حرف را برید مگرکه باد بشنود! می دانست که اگر باد، حقیقت اش را دریابد؛ چه بسا به توفان اش بالن او را باژگون کند؛ همان سان که یکبار کشتی همدردی اش از گندگی دریای انبوهگی، رو به پوسیدگی گذاشته بود.
خسته از خستگی...
- کجا رفت؟
- چیزی نگفت؟
دو گرگ به امانتی که مرد هزار ساله برای شان به جا گذاشته بود خیره شدند: چهار سنگ کبود-رنگ.
- باز می گردد؟
- نمی دانم!
حُرم غروب از پختگی رخسار هزاره ای مرد شرم می کرد. مرد به پایین نگریست و بر دو جانور لبخند زد. همدمان خوبی بودند...
دیوباد پسینگاهی بر سوگواری اشکین دو گرگ توفید. حقیقت همچنان بر سنگ های تراشیده، انتظار یک "دریابنده"ی بزرگ را می کشید تا دوشیزگی اش را که روزگارانِ دراز آدمیان در خیال (و تنها در خیال) می ربودند-اش ،با خیالی آسوده به پاسداری حقیقی هدیه کند...
۱۳۸۲ مرداد ۲۲, چهارشنبه
متن-آوازی ژکانیده شده (ویرایش یافته) ازevoken
وارستگی (Quietus)
زندگی چه بود؟ تنها دمی! چون آنی گذشت و من
به مرگ، آن فرجامین-آغوشِِ هرکسی، آن کام-دهِ هرکسی، جاروب شدم
از میان خسته ترین دالان ناب ترین نسیان
در دریای بی افقِ تاریکی فرورفتم
غرق شدم تا که دیگربار، به خوابی هزاره ای فرورَوم ، هزاره های بی-هُشی
هزاره های جاودانه
هزاره های خاموشی ...
هان؟! چیزی نمی شنوم...
در سکوت، آن پایین، هلا! رویابینانِ زندگی! هلا همسایگان دون-گزین
در پیوند تاریکی با زمین، هلا! تاب آورندگان زندگی شکسته
هُش که در خوابِ هزاره تان هرگز فردایی هشیار نخواهید داشت
بنگرید آن سرنوشت همگانی را، آن بدشگونی را، آن پایان ناگزیر را ...
آری آن خاکسپاری را ، بنگرید آن بازگشت به خاک را ...
تنهایم ، آنجا که تنها باد می آهد، به تنهایی می آهم
گریه ات از زیر آن خاکِ سرد صورت ام را چنگ می زند، این چنین فرایم می خوانی
شوریده از رنج، کنار گور-ات زانو می زنم
آوخ! در این دم که بسا خاطرات نیز مُردارگی می کنند...
وارستگی (Quietus)
زندگی چه بود؟ تنها دمی! چون آنی گذشت و من
به مرگ، آن فرجامین-آغوشِِ هرکسی، آن کام-دهِ هرکسی، جاروب شدم
از میان خسته ترین دالان ناب ترین نسیان
در دریای بی افقِ تاریکی فرورفتم
غرق شدم تا که دیگربار، به خوابی هزاره ای فرورَوم ، هزاره های بی-هُشی
هزاره های جاودانه
هزاره های خاموشی ...
هان؟! چیزی نمی شنوم...
در سکوت، آن پایین، هلا! رویابینانِ زندگی! هلا همسایگان دون-گزین
در پیوند تاریکی با زمین، هلا! تاب آورندگان زندگی شکسته
هُش که در خوابِ هزاره تان هرگز فردایی هشیار نخواهید داشت
بنگرید آن سرنوشت همگانی را، آن بدشگونی را، آن پایان ناگزیر را ...
آری آن خاکسپاری را ، بنگرید آن بازگشت به خاک را ...
تنهایم ، آنجا که تنها باد می آهد، به تنهایی می آهم
گریه ات از زیر آن خاکِ سرد صورت ام را چنگ می زند، این چنین فرایم می خوانی
شوریده از رنج، کنار گور-ات زانو می زنم
آوخ! در این دم که بسا خاطرات نیز مُردارگی می کنند...
۱۳۸۲ مرداد ۲۱, سهشنبه
*من کجا هستم؟حقیقت من کجاست؟روزگاری ساکن شهری بودم،و اینک قرنهاست سرگشته ی بیابان خضر الیاسم!شما مرا از من گرفتید.خیالات خود را به من چسباندید.خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید!قلعه گیر و خندق گذار و معجزه سازم کردید!شاه مردان و شیر خدا گفتید!از زمینم به چهارم آسمانم بردید!به خدایی رساندید!پدر خاک و خون خدا خواندید!در ِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!شما با من چه کردید؟
وای بر آن که بردگی کند،و آنکه بردگی خواهد!وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند!شما با من چه کردید؟سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکه های قلبتان!به ذوالفقار خون چکان برای کشتن روح زندگی!و اشک ریختید برای مظلومیت من تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!
ای طبلی از شکم ساخته،قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بیانباری!ای رگ گردن برآورده،گردن زدن آیین کردی که گردنت نزنند!ای بالا نشین،که حیا افکندی،دور نیست که افکنده شوی!و ای ستم بر،که در مظلومیت خویش پنهانی،تا کی ثنای ستمگر؟و تو ای سوار بر رهوار-تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید،تا رکابت گیرند،و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی!ای زاده دروغ و بالیده در ریا،به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا،به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم،شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند،ذوالفقار اینست نه تیغ دو دم!
آنها که خود را به من می بندند،کاش آزادم کنند از این بند!آنان که سوار بر مرکب روح ساده دلانند!آنها که لاف جنگ می زنند با دشمنان خیالی در دیارات خیالی،و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش می پرورند برای جنگ با حقیقت!
شما با من چه کردید؟ای شما که دوستداران منید!من کجا هستم؟بر صحنه شما حقیقت من کجاست؟حذفم می کنید به خاطر نیکیهایم. و با من،نیکیها را حذف می کنید.آری-نیکی بر صحنه شما مرده!و اگر قاتل ِ نیکمردی بودم،با سربلندی نشان می دادید!شما که دوستداران منید با من چنین می کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟
شما با من چه کردید؟بزرگم کردید برای حذفم!راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم!چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی!شما دوستداران که با من چنین کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟
* از نمایشنامه مجلس ضربت زدن- بهرام بیضایی
وای بر آن که بردگی کند،و آنکه بردگی خواهد!وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند!شما با من چه کردید؟سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکه های قلبتان!به ذوالفقار خون چکان برای کشتن روح زندگی!و اشک ریختید برای مظلومیت من تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!
ای طبلی از شکم ساخته،قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بیانباری!ای رگ گردن برآورده،گردن زدن آیین کردی که گردنت نزنند!ای بالا نشین،که حیا افکندی،دور نیست که افکنده شوی!و ای ستم بر،که در مظلومیت خویش پنهانی،تا کی ثنای ستمگر؟و تو ای سوار بر رهوار-تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید،تا رکابت گیرند،و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی!ای زاده دروغ و بالیده در ریا،به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا،به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم،شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند،ذوالفقار اینست نه تیغ دو دم!
آنها که خود را به من می بندند،کاش آزادم کنند از این بند!آنان که سوار بر مرکب روح ساده دلانند!آنها که لاف جنگ می زنند با دشمنان خیالی در دیارات خیالی،و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش می پرورند برای جنگ با حقیقت!
شما با من چه کردید؟ای شما که دوستداران منید!من کجا هستم؟بر صحنه شما حقیقت من کجاست؟حذفم می کنید به خاطر نیکیهایم. و با من،نیکیها را حذف می کنید.آری-نیکی بر صحنه شما مرده!و اگر قاتل ِ نیکمردی بودم،با سربلندی نشان می دادید!شما که دوستداران منید با من چنین می کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟
شما با من چه کردید؟بزرگم کردید برای حذفم!راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم!چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی!شما دوستداران که با من چنین کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟
* از نمایشنامه مجلس ضربت زدن- بهرام بیضایی
۱۳۸۲ مرداد ۱۹, یکشنبه
من با تو از نهایت حرف می زنم،از آنجا که نفسها به شماره می افتند، ایستاده بر درگاهش مانده ای که بر زانو قرار گیری و بگریی یا خیره سر، چشم در چشم نگاهش کنی و پلک نزنی .
من با تو از نهایت درد می گویم،آری از نهایت ضعف،خود را فریب مده،اینجا تو رقم آخری،تو دشنام پست آفرینشی،تو چه در کف داری که می خواهی بر کمان قدرت بنهی؟این میانه که میدان تعقل و اندیشه نیست،اینجا آتشکده است!اندیشه سوزی که گفتم یادت هست؟اینجا اندیشه سوزی را به عبادت می نشینند،تو اینجا نه آنی که می توانستی باشی،نه آنی که یک انسان می نامند.
تو پیش نرفتی،فرو رفتی!
من با تو از نهایتی می گویم که از برابرم می گریزد،چهره ها یک به یک رنگ می بازند،بخدا می ترسم که سرآخر هیچ در مقابل نبینم،که حتی گریزشان را نیز به تماشا ننشینم. تیر در کمان نشسته،مغبون فرار غزال گریز پا را به تماشا بنشینی بهتر از تیر از پی هیچ پراندن است.
تو خرسند از این هیچی و تسخر می زنی و من در عزای این هیچم که چون بدینجا رسید؟تو پوزخند می زنی و می بالی که رهایی از قید تعلق و من ماتم زده،کز کرده ام در سوگ آن تعلقی که رهایی از برش مسرور کننده گشته است.
من با تو از نهایت می گویم و تو سر می جنبانی و می دانم که هیچ نمی فهمی،در لحظه شاید چیزی درونت را بیاشوبد،شوری پدید آید،حسی،که بیاندیشی،اما فراموشخانه ذهن انبوهه بس وسیع است،و تو را ظرفیت ترک این فراموشخانه نیست که تو راه برگزیده ای.
من با خود از نهایت سخن می گویم،من راه نهایت می پویم،نه برای رسیدن در بر نهایت،برای پوییدن راهش،که نهایت را رسیدن معنا ندارد،و رفتن و رفتن است که آنرا هویتی می بخشد.
در این میانه اما مشکلی هست،مرا نهایت درد هرلحظه بیشتر در بر می گیرد و نهایت شادی هرلحظه بیشتر از برم می گریزد،مرا آنچه زخمه می زند نهایت درد است و مرا باور ناتوان بودن برای پوییدن نهایت شادی ناگزیر به فراموشی این حس می کند و ناگزیر به سازش با چیزی که نه شروعی دارد و نه نهایتی،نه راهی دارد و نه رهرویی،یک نقطه است،جایی برای سکون،برای نرفتن به نهایت درد نه برای رفتن به نهایت لذت،اما تو باید بروی،تو را مرداب وار زیستن ممکن نیست،تو چون آنان به ماندن و پوسیدن دل نبسته ای،به تخدیر ذهن و پوییدن راهی واهی برای ارضای درونت مشغول نیستی ،تو را بی خیالی درمان این درد نمی کند،تو راه واقعیت می پویی پس همچنان نهایت درد می پویی،و می دانی که پیش نمی روی،فرو می روی!
من با تو از نهایت درد می گویم،آری از نهایت ضعف،خود را فریب مده،اینجا تو رقم آخری،تو دشنام پست آفرینشی،تو چه در کف داری که می خواهی بر کمان قدرت بنهی؟این میانه که میدان تعقل و اندیشه نیست،اینجا آتشکده است!اندیشه سوزی که گفتم یادت هست؟اینجا اندیشه سوزی را به عبادت می نشینند،تو اینجا نه آنی که می توانستی باشی،نه آنی که یک انسان می نامند.
تو پیش نرفتی،فرو رفتی!
من با تو از نهایتی می گویم که از برابرم می گریزد،چهره ها یک به یک رنگ می بازند،بخدا می ترسم که سرآخر هیچ در مقابل نبینم،که حتی گریزشان را نیز به تماشا ننشینم. تیر در کمان نشسته،مغبون فرار غزال گریز پا را به تماشا بنشینی بهتر از تیر از پی هیچ پراندن است.
تو خرسند از این هیچی و تسخر می زنی و من در عزای این هیچم که چون بدینجا رسید؟تو پوزخند می زنی و می بالی که رهایی از قید تعلق و من ماتم زده،کز کرده ام در سوگ آن تعلقی که رهایی از برش مسرور کننده گشته است.
من با تو از نهایت می گویم و تو سر می جنبانی و می دانم که هیچ نمی فهمی،در لحظه شاید چیزی درونت را بیاشوبد،شوری پدید آید،حسی،که بیاندیشی،اما فراموشخانه ذهن انبوهه بس وسیع است،و تو را ظرفیت ترک این فراموشخانه نیست که تو راه برگزیده ای.
من با خود از نهایت سخن می گویم،من راه نهایت می پویم،نه برای رسیدن در بر نهایت،برای پوییدن راهش،که نهایت را رسیدن معنا ندارد،و رفتن و رفتن است که آنرا هویتی می بخشد.
در این میانه اما مشکلی هست،مرا نهایت درد هرلحظه بیشتر در بر می گیرد و نهایت شادی هرلحظه بیشتر از برم می گریزد،مرا آنچه زخمه می زند نهایت درد است و مرا باور ناتوان بودن برای پوییدن نهایت شادی ناگزیر به فراموشی این حس می کند و ناگزیر به سازش با چیزی که نه شروعی دارد و نه نهایتی،نه راهی دارد و نه رهرویی،یک نقطه است،جایی برای سکون،برای نرفتن به نهایت درد نه برای رفتن به نهایت لذت،اما تو باید بروی،تو را مرداب وار زیستن ممکن نیست،تو چون آنان به ماندن و پوسیدن دل نبسته ای،به تخدیر ذهن و پوییدن راهی واهی برای ارضای درونت مشغول نیستی ،تو را بی خیالی درمان این درد نمی کند،تو راه واقعیت می پویی پس همچنان نهایت درد می پویی،و می دانی که پیش نمی روی،فرو می روی!
۱۳۸۲ مرداد ۱۸, شنبه
درباره ی "بایستن" ( گریزی اندیشگون به معنای نیاندیشیده ی "بایستن")
Thou art- : باید و نبایدی آمرانه که سویه ی مخاطب را ترور می کند. مویرگ های مغز را پاره می کند. در پراکسیس (و نه در تخنه و تئوریا) دستوری است که باید عمل را ورز دهد( عملی که شاید به خاطر تن آسایی کنشگر، دیرکرد داشته باشد). پس ِهر "باید"، گونه ای قدرت برنشسته ( یا اگر مایل اید، بگویید گونه ای رانه ی خوارگردان) که بر مخاطب که گزاره ی "باید-دار" به او اشاره دارد، احساس فرمانبرداری را چیره می کند؛ حس می کند که برده شده. حال بگذارید از اینکه کِی و کجا این "تو باید"ها به سود اش می افتد بگذریم! اینجا واژه ای هست که آزارگری می کند:
آزادی!
که بدبختانه بساکم از رود-معنای این واژه رسوب-زدایی شده و ازینرو معنای کهن و نه-این-زمانی اش هنوز بر دلالت های سخن امروز سلطه گری می کنند. ساختارزدایی ازواژه ی "آزادی" سبب می شود تا معنای این-زمانی و این-مکانی اش گشاده شود. آزادیِ ساختارزدایی نشده ،هرزگی می کند و در مخ شهوی جوان خون ریزی می کند. پس با اجازه ی شما ما به حرمت این خونریزیِ عزیز، خاموش می مانیم...
- "باید" در گزاره ی "کِی باید نوشت" ، از آن بایدهایی است که هنرمندان می دانند کی خود را تسلیم آن کنند. در اینجا باید، دستوری است که درونگی یا لایه ی نیمه-نا-خودآگاه به لایه های رویین تر می فرستد تا خودآگاه و هوش را از سرچشمه ی نبوغ آگاه کنند. این "باید"، به هیچ رو وزنی جبری و دگم-آورانه ندارد؛ بل برعکس! یعنی بایدی است که باشیدن اش برای هست-کردن هر نا-بود بایسته است. هر نوشتاری، حتا نوشتار اخباری صرف نیز در خود از "باید" بی بهره نیست. متنِ "بی-باید" را شاید بتوان شیوه ی پست-مدرنک های ایرانی (کاتب) دانست. شیوه ای که تنها بزرگی اش به خاطر مغازله ی بی-پایان با "شایدگری"هایِ جای-گاهی (spacio-temporal) است. به هر رو کلیت چنان نوشتاری هم در خود "بایستنی" نهفته دارد: یعنی بایسته بودن مرکز-گریزی و ناخطی بودن روایت...
بایستن شخصی ترین چیزها را به حضور می کشاند و فرازشان می برد:
دو دوست در یک رابطه ی ناب همدیگر را به دوستی می بایانند. اینجا بایستن همان تیمارداری دوستی است. پاسداری از دوستی، قوام بخشیدن به ساختمان رابطه است. شاید دو عاشق که در ماجرای عاشقانه شان دم به دم با هم داد-و-ستد "باید" دارند، آسان تر به معنای دل-فزای این "باید" ِ نا-باید نزدیک شوند. {آنگاه که با "بایاندن"هاشان در حجیم کردن فضای عاشقی می کوشند؛ در بزرگ کردن غم زیبای نا-خودگری های درخودباشنده. غم بزرگ که هستنده ی راستین بی آن به هستی نزدیک نخواهد شد. غمی شبیه به غم یک مُخ از داغ کردن گاه و ناگاه سلول های اندیشینده}
و اما سه نهاده که شاید در خوانش نوی "باید" ِ ما، شما را یارمندی کند:
1. " باید به "بایستن" در معنایی نااندیشیده ، آن سان که امر باینده ما را به فرارفتن می بایاند اندیشید."
2. " زندگی، پایستنی بایسته است، بایستنی که باید نگارگری اش کرد تا از جبر آرمیده در هر "باید"ی رهایی یابد
3. بایستن، نه جبر در معنایی برونی که بُردار وزن منفی هژمونی سیاسی است، که درون-داده ای هستی-ساز است.
جای شگفتی نیست که بسگانه ی سومی ها در اندیشیدن به معانی خودساخته و نابی که مُهر درونگی را حامل اند، وامانند. چراکه هنوز برای بازی با مدلول ها خیلی پیر-اند!!!
ما، خویش را به زندگی "بایانیده ایم" و لفظ "بایا" در واژه نامه ی ژکان از جمله واژه های برجسته-شده است.
بمثل به زبانی هایدگری : باید هستی-به-سوی-مرگ را با اندیشه زیست کرد.
البته به قول خود شما باید بر "آمدن و خوش-آمدن" اندیشه شکیب بود. نه این که همین شکیبایی بایسته ی اندیشگری است! آری ما باید بر اندیشیدن به بایستن این شکیبایی پا بیافشریم. بی شک هزار و هزار "باید" در راه مان باید بود تا به "نه-باید" (در واژه نامه ی شما) برسیم و به فراسوی این واژگان. تا آن زمان باید معنای کهنه ی این واژگان را با ساختارزدایی سپوخت؛ از آنِ خود-اش کرد.
باید وزن انبوهگی (که میل شدیدی دارد تا به هر دالی، مدلولی سلطه-گر بچسباند ) را از "باید" پالود و آن گاه درباره ی گزاره ی "کِی باید نوشت" اندیشید...
افزونه:
زندگی چیست؟ جز بایستن نگارگری یک پایستن رنگارنگ.
Thou art- : باید و نبایدی آمرانه که سویه ی مخاطب را ترور می کند. مویرگ های مغز را پاره می کند. در پراکسیس (و نه در تخنه و تئوریا) دستوری است که باید عمل را ورز دهد( عملی که شاید به خاطر تن آسایی کنشگر، دیرکرد داشته باشد). پس ِهر "باید"، گونه ای قدرت برنشسته ( یا اگر مایل اید، بگویید گونه ای رانه ی خوارگردان) که بر مخاطب که گزاره ی "باید-دار" به او اشاره دارد، احساس فرمانبرداری را چیره می کند؛ حس می کند که برده شده. حال بگذارید از اینکه کِی و کجا این "تو باید"ها به سود اش می افتد بگذریم! اینجا واژه ای هست که آزارگری می کند:
آزادی!
که بدبختانه بساکم از رود-معنای این واژه رسوب-زدایی شده و ازینرو معنای کهن و نه-این-زمانی اش هنوز بر دلالت های سخن امروز سلطه گری می کنند. ساختارزدایی ازواژه ی "آزادی" سبب می شود تا معنای این-زمانی و این-مکانی اش گشاده شود. آزادیِ ساختارزدایی نشده ،هرزگی می کند و در مخ شهوی جوان خون ریزی می کند. پس با اجازه ی شما ما به حرمت این خونریزیِ عزیز، خاموش می مانیم...
- "باید" در گزاره ی "کِی باید نوشت" ، از آن بایدهایی است که هنرمندان می دانند کی خود را تسلیم آن کنند. در اینجا باید، دستوری است که درونگی یا لایه ی نیمه-نا-خودآگاه به لایه های رویین تر می فرستد تا خودآگاه و هوش را از سرچشمه ی نبوغ آگاه کنند. این "باید"، به هیچ رو وزنی جبری و دگم-آورانه ندارد؛ بل برعکس! یعنی بایدی است که باشیدن اش برای هست-کردن هر نا-بود بایسته است. هر نوشتاری، حتا نوشتار اخباری صرف نیز در خود از "باید" بی بهره نیست. متنِ "بی-باید" را شاید بتوان شیوه ی پست-مدرنک های ایرانی (کاتب) دانست. شیوه ای که تنها بزرگی اش به خاطر مغازله ی بی-پایان با "شایدگری"هایِ جای-گاهی (spacio-temporal) است. به هر رو کلیت چنان نوشتاری هم در خود "بایستنی" نهفته دارد: یعنی بایسته بودن مرکز-گریزی و ناخطی بودن روایت...
بایستن شخصی ترین چیزها را به حضور می کشاند و فرازشان می برد:
دو دوست در یک رابطه ی ناب همدیگر را به دوستی می بایانند. اینجا بایستن همان تیمارداری دوستی است. پاسداری از دوستی، قوام بخشیدن به ساختمان رابطه است. شاید دو عاشق که در ماجرای عاشقانه شان دم به دم با هم داد-و-ستد "باید" دارند، آسان تر به معنای دل-فزای این "باید" ِ نا-باید نزدیک شوند. {آنگاه که با "بایاندن"هاشان در حجیم کردن فضای عاشقی می کوشند؛ در بزرگ کردن غم زیبای نا-خودگری های درخودباشنده. غم بزرگ که هستنده ی راستین بی آن به هستی نزدیک نخواهد شد. غمی شبیه به غم یک مُخ از داغ کردن گاه و ناگاه سلول های اندیشینده}
و اما سه نهاده که شاید در خوانش نوی "باید" ِ ما، شما را یارمندی کند:
1. " باید به "بایستن" در معنایی نااندیشیده ، آن سان که امر باینده ما را به فرارفتن می بایاند اندیشید."
2. " زندگی، پایستنی بایسته است، بایستنی که باید نگارگری اش کرد تا از جبر آرمیده در هر "باید"ی رهایی یابد
3. بایستن، نه جبر در معنایی برونی که بُردار وزن منفی هژمونی سیاسی است، که درون-داده ای هستی-ساز است.
جای شگفتی نیست که بسگانه ی سومی ها در اندیشیدن به معانی خودساخته و نابی که مُهر درونگی را حامل اند، وامانند. چراکه هنوز برای بازی با مدلول ها خیلی پیر-اند!!!
ما، خویش را به زندگی "بایانیده ایم" و لفظ "بایا" در واژه نامه ی ژکان از جمله واژه های برجسته-شده است.
بمثل به زبانی هایدگری : باید هستی-به-سوی-مرگ را با اندیشه زیست کرد.
البته به قول خود شما باید بر "آمدن و خوش-آمدن" اندیشه شکیب بود. نه این که همین شکیبایی بایسته ی اندیشگری است! آری ما باید بر اندیشیدن به بایستن این شکیبایی پا بیافشریم. بی شک هزار و هزار "باید" در راه مان باید بود تا به "نه-باید" (در واژه نامه ی شما) برسیم و به فراسوی این واژگان. تا آن زمان باید معنای کهنه ی این واژگان را با ساختارزدایی سپوخت؛ از آنِ خود-اش کرد.
باید وزن انبوهگی (که میل شدیدی دارد تا به هر دالی، مدلولی سلطه-گر بچسباند ) را از "باید" پالود و آن گاه درباره ی گزاره ی "کِی باید نوشت" اندیشید...
افزونه:
زندگی چیست؟ جز بایستن نگارگری یک پایستن رنگارنگ.
۱۳۸۲ مرداد ۱۷, جمعه
پاسدارِ ِ ژكانگي چيست؟
ژكان را چه چيز قاطع مي كند؟ پاينده ی ِ آري و نه اش چيست؟
چگونه ترديد ـ پسند و شك - آوري چون او، گويي تکیه بر شان ِ رازداران و رازدانان زده، شاد و بي ملاحظه رد مي كند و مي راند، تأیيد مي كند و مي خواند، مي ستيهد، لخت مي گويد و زخمه مي زند؟ چنين سترگ و مطمئن گامي اش از چيست؟
كدام نيرو فراشدش مي آموزد؟
ترس و لرزهاي ِ گاه قبض و بسط ايمان، دلهره هاي مسئوليت خواهِ آزادي،واهمه هاي تشكيك، پرواي ِ واپسين انجام را چه مي كند؟
از كجا دوري و نزديكي از/ به روان ـ نژدي و نژادگي را در مي يابد؟
ياراي آفرينندگي اش چيست؟
خورشيد سخن مندي اش به كدام كهكشان ثابت است؟ نبوغ است علتِ بي علتِ اين چنين شهسواري؟ يا وحي اي آسمان آي چونان مسيحي باز در ره تصليب از دهانش سخن مي گويد؟!
يا...
او را كدام غار يا كدامين چشمه مأمن و سائق است؟
هستندگي اش اگر نه به بندگي خدايي است، نه به بودگي اش با باهمستاني، نه به داشتن حقيقتي، نه به يافتن هوا خواهي و نه به فراغ ياري... پس چيست مايه ی ِماندنش؟
كجاست رنگ دان ِ اين چنين نگار گري؟
چگونه واقعيت خرامانِ چنين ورز گري مي شود؟!
ـ انسان هميشه در آستانه ها نيست. امازندگي اش نسبت به آغازهايش ـ نخستين خشت هاـ سامان مي گيرد.ريشه ها.
براي شرقي، آغازهاي استانده بسيارند. آغازهاي داغ شده بر بي جوشن جان ِ پر احساسش. سامانِ نابساماني.
ـ ژكان سال ها پيش ( نه سالِ خورشيد و ماه و ميلاد) به نخستين هزاره هايش بازگشت وسامانش را يافت (داشت!)انتخاب براي او تازه و جديد نيست.سال ها پيش كه خورشيد ِ خويشتن را برگزيد و بر مدارش عمر كرد و شد،انتخاب و اراده و كنش هايش مكاشفه گران ِ انتقالي ِ آن ستاره شدند.
نور ِ آن آغاز (اصالتِ در خود باشندگي) ژكانگي اش را پائيد.
ژكان را چه چيز قاطع مي كند؟ پاينده ی ِ آري و نه اش چيست؟
چگونه ترديد ـ پسند و شك - آوري چون او، گويي تکیه بر شان ِ رازداران و رازدانان زده، شاد و بي ملاحظه رد مي كند و مي راند، تأیيد مي كند و مي خواند، مي ستيهد، لخت مي گويد و زخمه مي زند؟ چنين سترگ و مطمئن گامي اش از چيست؟
كدام نيرو فراشدش مي آموزد؟
ترس و لرزهاي ِ گاه قبض و بسط ايمان، دلهره هاي مسئوليت خواهِ آزادي،واهمه هاي تشكيك، پرواي ِ واپسين انجام را چه مي كند؟
از كجا دوري و نزديكي از/ به روان ـ نژدي و نژادگي را در مي يابد؟
ياراي آفرينندگي اش چيست؟
خورشيد سخن مندي اش به كدام كهكشان ثابت است؟ نبوغ است علتِ بي علتِ اين چنين شهسواري؟ يا وحي اي آسمان آي چونان مسيحي باز در ره تصليب از دهانش سخن مي گويد؟!
يا...
او را كدام غار يا كدامين چشمه مأمن و سائق است؟
هستندگي اش اگر نه به بندگي خدايي است، نه به بودگي اش با باهمستاني، نه به داشتن حقيقتي، نه به يافتن هوا خواهي و نه به فراغ ياري... پس چيست مايه ی ِماندنش؟
كجاست رنگ دان ِ اين چنين نگار گري؟
چگونه واقعيت خرامانِ چنين ورز گري مي شود؟!
ـ انسان هميشه در آستانه ها نيست. امازندگي اش نسبت به آغازهايش ـ نخستين خشت هاـ سامان مي گيرد.ريشه ها.
براي شرقي، آغازهاي استانده بسيارند. آغازهاي داغ شده بر بي جوشن جان ِ پر احساسش. سامانِ نابساماني.
ـ ژكان سال ها پيش ( نه سالِ خورشيد و ماه و ميلاد) به نخستين هزاره هايش بازگشت وسامانش را يافت (داشت!)انتخاب براي او تازه و جديد نيست.سال ها پيش كه خورشيد ِ خويشتن را برگزيد و بر مدارش عمر كرد و شد،انتخاب و اراده و كنش هايش مكاشفه گران ِ انتقالي ِ آن ستاره شدند.
نور ِ آن آغاز (اصالتِ در خود باشندگي) ژكانگي اش را پائيد.
۱۳۸۲ مرداد ۱۶, پنجشنبه
<<شکاریده ها>>
{پس از این و این}
کِی باید نوشت ؟ گاهِ تنهایی بزرگ ، نزد داوران بی-رحم و مهربان درونگی! ونه در گاهِ "افسردگی-به-سوی-تنهایی" که در آن تنها تهوع خود را بازمی بلعیم.
نیچه گفت: انسان درمقام رنجکش ترین آفرینه خنده را آفرید تا در رنج-بری سهمگین اش توان زیستن بیابد!
چه راست! نه بدین خاطر است که زنان بیشتر می خندند؟!...
مرد خانواده یا مرد زندگی باید چگونه باشد؟
او باید باثبات ترین جانور در روزمرگی باشد. هرچه توان لذت-بری بیشتری از هرروزگی داشته باشد، مردِ زندگیِ خوشبخت تری است. از همه مهمتر مردی باثبات در احساس، دگرناشونده، کارگر و مهربان و یک روان-پریش مدرن پنهان !
سنجه ای برای یک نوشته ی ناب: این که در هنگام خواندن اش گویی با "من"ِ غایب مان در"گفت-وگو" ایم.
حرف از وجدان می زنید؟! آیا چندان از وجدان تان خون-گیری کرده اید، آیا وجدان تان چندان تر-وتازه هست که بتوان بر آن تکیه زد، قاضی اش کرد، از آن حرف زد؟!
از فردیت به جمعیت: چه آسان! / از جمعیت به فردیت: چه سخت!
حکایت ِ اصلاحگر و انقلابی: بیشمار بذر گیاه دارید که نمی دانید کدام از آن ِ کدام گیاه است. یکی را می کارید و پس از داشت اش، می بینید که پسندتان نیافتاده؛ در این حالت یا آنقدر از خود مایه می گذارید، آنقدر هنرمند و خردمندید که همان گیاه را می پیرایید تا که پسند افتد؛ یا نه! با کاهلی و شتابزدگی برمی کندیش و بذر دوم را می کارید و چه بسا بذر دوم هم پسند نیافتد و دوباره....
آن گاه که کرداراز سوی جماعت تایید شود، باید در راستی اش شک کرد!
هستند بسیارانی که می خواهند جدابافتگی کنند و خاص باشند؛ اما در این خود-بودگی (که با لفظِ بدِ "خاص" انبوهیزه شده!) به علت دوری ناگزیری که از باهمی های بی-مایه دارد، بسا خسته و دلگیر می شوند. حکم اینان نه خود-بودن (خاص شدن)، بل برون-ایستی از این دنیای جدی است؛ باری! همین بس که گره های هرروزه شان را با نظاره گری زیبایی های جدی این خود-داران اندکی بگشایند. چخه!
جهان آمریکایی نمونه ی کامل یک جهان صورتی شیرین نرم نازِ زنانه ی کاهل کانای لوس ِلوچِ سفیدِ انبوهه-پسندِ الدنگ است. {چیزی شبیه به بهشت شما!}
بپاییم تا زیادتی اندیشیدن، خویش مان را به ماشینی اندیشگون بدل نکند. همواره باید بر این بکوشیم که خویش نااندیشیده مان ، خویش ناب مان را بر اندیشه-ورزی سروری دهیم. {البته تا زمانی که از اندیشنده به اندیشه فرگشت نیافته ایم!}
{پس از این و این}
کِی باید نوشت ؟ گاهِ تنهایی بزرگ ، نزد داوران بی-رحم و مهربان درونگی! ونه در گاهِ "افسردگی-به-سوی-تنهایی" که در آن تنها تهوع خود را بازمی بلعیم.
نیچه گفت: انسان درمقام رنجکش ترین آفرینه خنده را آفرید تا در رنج-بری سهمگین اش توان زیستن بیابد!
چه راست! نه بدین خاطر است که زنان بیشتر می خندند؟!...
مرد خانواده یا مرد زندگی باید چگونه باشد؟
او باید باثبات ترین جانور در روزمرگی باشد. هرچه توان لذت-بری بیشتری از هرروزگی داشته باشد، مردِ زندگیِ خوشبخت تری است. از همه مهمتر مردی باثبات در احساس، دگرناشونده، کارگر و مهربان و یک روان-پریش مدرن پنهان !
سنجه ای برای یک نوشته ی ناب: این که در هنگام خواندن اش گویی با "من"ِ غایب مان در"گفت-وگو" ایم.
حرف از وجدان می زنید؟! آیا چندان از وجدان تان خون-گیری کرده اید، آیا وجدان تان چندان تر-وتازه هست که بتوان بر آن تکیه زد، قاضی اش کرد، از آن حرف زد؟!
از فردیت به جمعیت: چه آسان! / از جمعیت به فردیت: چه سخت!
حکایت ِ اصلاحگر و انقلابی: بیشمار بذر گیاه دارید که نمی دانید کدام از آن ِ کدام گیاه است. یکی را می کارید و پس از داشت اش، می بینید که پسندتان نیافتاده؛ در این حالت یا آنقدر از خود مایه می گذارید، آنقدر هنرمند و خردمندید که همان گیاه را می پیرایید تا که پسند افتد؛ یا نه! با کاهلی و شتابزدگی برمی کندیش و بذر دوم را می کارید و چه بسا بذر دوم هم پسند نیافتد و دوباره....
آن گاه که کرداراز سوی جماعت تایید شود، باید در راستی اش شک کرد!
هستند بسیارانی که می خواهند جدابافتگی کنند و خاص باشند؛ اما در این خود-بودگی (که با لفظِ بدِ "خاص" انبوهیزه شده!) به علت دوری ناگزیری که از باهمی های بی-مایه دارد، بسا خسته و دلگیر می شوند. حکم اینان نه خود-بودن (خاص شدن)، بل برون-ایستی از این دنیای جدی است؛ باری! همین بس که گره های هرروزه شان را با نظاره گری زیبایی های جدی این خود-داران اندکی بگشایند. چخه!
جهان آمریکایی نمونه ی کامل یک جهان صورتی شیرین نرم نازِ زنانه ی کاهل کانای لوس ِلوچِ سفیدِ انبوهه-پسندِ الدنگ است. {چیزی شبیه به بهشت شما!}
بپاییم تا زیادتی اندیشیدن، خویش مان را به ماشینی اندیشگون بدل نکند. همواره باید بر این بکوشیم که خویش نااندیشیده مان ، خویش ناب مان را بر اندیشه-ورزی سروری دهیم. {البته تا زمانی که از اندیشنده به اندیشه فرگشت نیافته ایم!}
۱۳۸۲ مرداد ۱۴, سهشنبه
فرشته ی اندوه {از Arcana }
هلا فرشته ام! درآغوش ام کش
ای که برق چشمان ات تارونگی ها می پالاید
بهل تا زرینه-موهای ات، آن زایگرانِ نور را بنوازم
وه چه زیباست، این نورشار چه زیباست، چه گواراست این نرمِ زرتابِ پالوده.
دست ام به دست گیر
تا به سرازمین سکوت بکوچیم.
بِِهِل تا نورِ نوران، فرومان بلعد
بال بگشای تا بپرماسم این پران پرواز را؛ این پران طناز را، این زیبای زیبان را
ای فرشته پرواز-ام ده تا به فردوس برشویم
بال بگشای و پرواز-ام دِه
هلا فرشته ام! درآغوش ام کش
ای که برق چشمان ات تارونگی ها می پالاید
بهل تا زرینه-موهای ات، آن زایگرانِ نور را بنوازم
وه چه زیباست، این نورشار چه زیباست، چه گواراست این نرمِ زرتابِ پالوده.
دست ام به دست گیر
تا به سرازمین سکوت بکوچیم.
بِِهِل تا نورِ نوران، فرومان بلعد
بال بگشای تا بپرماسم این پران پرواز را؛ این پران طناز را، این زیبای زیبان را
ای فرشته پرواز-ام ده تا به فردوس برشویم
بال بگشای و پرواز-ام دِه
۱۳۸۲ مرداد ۱۳, دوشنبه
-اَمر ِ ناب در تاريخ ِ تحققش هوشمند است .
تحقق در اينجا به معني نمود است; در نسبت است با بيننده.( پس بلند و كوتاهي ِ اسباب ِ فهم و بينش بر اين نمود مؤثر مي اُفتد.)
هوش بازگشتي است از آن نمود, به بود, به اِصالت ِنابي. به عبارت بهتر اَمر ناب هم گوياست و هم گفته مي شود, و دومين, هرزه ی ِ نخستين است.( گويايی/گفته شدن ) هوش ِ امر ناب پاسدار ِ نا - گفتگي است و گويايي اش .
-ورود كلام به موسيقي كه هم - هنگام بود با ابتذال ِ خرد باورانه به قابل عرض بودن ِ (!) هستي و حقيقت ( مدرنيته ) ,زخمي دير التيام بر مدهوشي ِ ناب بودگي ِ موسيقي شد . موسيقي را از مقام ِ پيشينش كه هم – دم ِ بزرگ – لحظات ِ به واژه نيامده بود ، پايين كشيد و وارد زندگي امروزش كرد . زمان را به خوردش داد. كلام تاريخ مصرف موسيقي شد و يارانه اي براي نرم - گوشاني كه موسيقي شان را نيز چون خود هرز - گوي مي خواهند و پر واژه و راحت . گيرايي يا منسوخ شدن ِ واژه ها و جملات به كار رفته در يك قطعه به ماندن يا نسخ قطعه منجر مي شد . موسيقي به امروزگي اش چسبيد ، جدا كردنش ( بي كلامي ) از جذبه ي هنري انداختنش ( مردنش ) شد و بدين سان موسيقي امروز زاده شد .
-موسيقي ِ انقلاب ها ، موسيقي ِ مراسم و جشن ها ، موسيقي ِ اعتراض ، موسيقي ِ خلاصه شده ي احساسات پوستين و غم - بازي ها … و ناگوارتر از همه موسيقي ِ سگ – ساعت ِ انسانك ِ فايده باوري كه هم رنگ شنود گران ِ كم شنوا و پستش است/ مي شود ، اين آخري را ما ايرانيان از همه بيشتر مي شناسيم !
هاينه مي گفت : "هر جا كلام نتواند پيش رود موسيقي آغاز مي شود" ، و چه ناب است اين آغاز .
اما هوش موسيقي ناب در مقابل زخم – كلام ِ امروزين كجاست ؟ آنجاست كه كلامش وآژ - آهنگي است كه معناي امروزين واژگان و جملات هرزه اش نمي كنند; واژه در آن به نوا رخ مي بازد ( و نه بالعكس ) . گلوي انسان ديگر در آن پرخاشگر بالا - آمده - عقده هاي هر روزگي اش نيست بلكه سازي است چون ديگر سازها ، سازي نو و نه امروزين .
-سرايندگان كم حرف ( پرسخن ) و سخت – خوان ِ Doom را ببينيم كه چه گويا مي خوانند ( مي نوايند ) يا آنجا كه آهنگ سازان Opera شعف ِ جاودانگي ِ هنري ديگر - ادبيات - را هم آورد موسيقي شان مي كنند و از كلام ، قصه ، روايت و واژه ها و جمله ها و حتي رقص نوشيدني اي گوش نواز مي سازند بي زمان و بي عقده .
باري اگر كلامي هم كنار و هم آورد ِ موسيقي بخواهيم در اين ژرف - نوا هاست اما … هاها من از اينها هم گذر مي خواهم ، موسيقي هر چه بي هم آورد تر اصيل تر و هر چه بي كلام تر پاك تر ، ناب تر . م م م بر شور آهنگ سازان دهان بسته غبطه بايد خورد.
-براي ايراني ِ بس بسيار قطعه اي كلاسيك بگذاريد به حماقت ، عاجزانه چه خواهد گفت؟ : نمي فهمم چه مي گويد ! حقا که درست مي گويد !
تحقق در اينجا به معني نمود است; در نسبت است با بيننده.( پس بلند و كوتاهي ِ اسباب ِ فهم و بينش بر اين نمود مؤثر مي اُفتد.)
هوش بازگشتي است از آن نمود, به بود, به اِصالت ِنابي. به عبارت بهتر اَمر ناب هم گوياست و هم گفته مي شود, و دومين, هرزه ی ِ نخستين است.( گويايی/گفته شدن ) هوش ِ امر ناب پاسدار ِ نا - گفتگي است و گويايي اش .
-ورود كلام به موسيقي كه هم - هنگام بود با ابتذال ِ خرد باورانه به قابل عرض بودن ِ (!) هستي و حقيقت ( مدرنيته ) ,زخمي دير التيام بر مدهوشي ِ ناب بودگي ِ موسيقي شد . موسيقي را از مقام ِ پيشينش كه هم – دم ِ بزرگ – لحظات ِ به واژه نيامده بود ، پايين كشيد و وارد زندگي امروزش كرد . زمان را به خوردش داد. كلام تاريخ مصرف موسيقي شد و يارانه اي براي نرم - گوشاني كه موسيقي شان را نيز چون خود هرز - گوي مي خواهند و پر واژه و راحت . گيرايي يا منسوخ شدن ِ واژه ها و جملات به كار رفته در يك قطعه به ماندن يا نسخ قطعه منجر مي شد . موسيقي به امروزگي اش چسبيد ، جدا كردنش ( بي كلامي ) از جذبه ي هنري انداختنش ( مردنش ) شد و بدين سان موسيقي امروز زاده شد .
-موسيقي ِ انقلاب ها ، موسيقي ِ مراسم و جشن ها ، موسيقي ِ اعتراض ، موسيقي ِ خلاصه شده ي احساسات پوستين و غم - بازي ها … و ناگوارتر از همه موسيقي ِ سگ – ساعت ِ انسانك ِ فايده باوري كه هم رنگ شنود گران ِ كم شنوا و پستش است/ مي شود ، اين آخري را ما ايرانيان از همه بيشتر مي شناسيم !
هاينه مي گفت : "هر جا كلام نتواند پيش رود موسيقي آغاز مي شود" ، و چه ناب است اين آغاز .
اما هوش موسيقي ناب در مقابل زخم – كلام ِ امروزين كجاست ؟ آنجاست كه كلامش وآژ - آهنگي است كه معناي امروزين واژگان و جملات هرزه اش نمي كنند; واژه در آن به نوا رخ مي بازد ( و نه بالعكس ) . گلوي انسان ديگر در آن پرخاشگر بالا - آمده - عقده هاي هر روزگي اش نيست بلكه سازي است چون ديگر سازها ، سازي نو و نه امروزين .
-سرايندگان كم حرف ( پرسخن ) و سخت – خوان ِ Doom را ببينيم كه چه گويا مي خوانند ( مي نوايند ) يا آنجا كه آهنگ سازان Opera شعف ِ جاودانگي ِ هنري ديگر - ادبيات - را هم آورد موسيقي شان مي كنند و از كلام ، قصه ، روايت و واژه ها و جمله ها و حتي رقص نوشيدني اي گوش نواز مي سازند بي زمان و بي عقده .
باري اگر كلامي هم كنار و هم آورد ِ موسيقي بخواهيم در اين ژرف - نوا هاست اما … هاها من از اينها هم گذر مي خواهم ، موسيقي هر چه بي هم آورد تر اصيل تر و هر چه بي كلام تر پاك تر ، ناب تر . م م م بر شور آهنگ سازان دهان بسته غبطه بايد خورد.
-براي ايراني ِ بس بسيار قطعه اي كلاسيك بگذاريد به حماقت ، عاجزانه چه خواهد گفت؟ : نمي فهمم چه مي گويد ! حقا که درست مي گويد !
۱۳۸۲ مرداد ۸, چهارشنبه
بازخوانی Post-وار یک نوشتار (به جای ترجمه ی Schism )
Schism یعنی شقاق و دودستگی. دریافت دودستگی برآمده از توجه به یگانگی است. Schism برخاسته از دراندیشیدن یگانگی در بیشگانگی است.
I know the pieces fit
سخن بر سر دانشی است از پارگی پاره ها. پاره هایی از "دو" تن. در نماآهنگ هم تنها دو تن را می بینیم، یکی دیگری را به در می آورد، باژگونه از پا. و با سر ( واپسین اندام برکشیده شده از ناجهان زیرین) دایره ای می سازد. حلقه ی حقیقت! پاره های دو تن، هرچند دو تن پیش نیستند، اما پاره های شان مد نظر است. Schism از Schism فراتر می رود. "از به هم پیوستن پاره ها آگاه ام چون گاهِ پارگی شان را نظاره کردم"، ارتباط یعنی پیوند دو جدا. جداگانگی کم اندیشیده شده! پس ارتباط را نیاندیشیده ایم! بنیاد ارتباط بر تفاوت و جداگانگی، بر بیگانگی شالودین پاره ها استوار است. Fundamental differing. دو تنِ دیگرگون. یکی با ریشه هایی سرخ بر سر و دیگری نه. در آستانه ی کاخ نوساز رابطه، قصدی می زید که ساز دو سوی رابطه ، ساز دو دلدار را می نوازد؛ اما چون گاهِ کوک کردن این ساز، گاهِ آزمون کردن رابطه فرا رسد، این قصد، گُلِ دل-خواست می پژمرد، فرو می ریزد: ِDisintegrating as it goes testing our communication . در هر ارتباط، نخست آتشی فضای تهینای دو سوی رابطه (دو تنها) را می گدازد، اخگر، قطره، بخار؛ چگالیِ بخار، پوچی و یاوگی آن فضا را در ظاهر پر می کند، نورِ آتش بخار-ساز به ظاهر به بی-رنگی آن یاوه گی رنگ می زند؛ تنهایی محو می شود...اما! هُش! همین بخار-آتش ِ فریفتار است که رخصت دراندیشیدن به آن فضای خالی، تهی و بی معنا که در سرآغازین گام های هر رابطه ادراک می شود را نمی دهد. دراندیشیدن به آن فضا، سبب محو شدن اش می شود. اندیشه تهیینایی را نیست می کند. درنگیدن به آن فضا، فریب را، نیرنگ ناخواسته را که در بسگانه ی رابطه ها نمودار است (برای چشمان تیز ما)، می تاراند. با رماندن کلاغ ها، کبوتران به آشیانه بازمی گردد...
I know the pieces fit
... در پژمردن گل دوستی، انگشت نکوهش به سوی مقابل، به سوی آن دیگری یازیده می شود. خطاکار اوست، همیشه اوست که نمی فهمد. یا همیشه ماییم که فهمیده نمی شویم... همیشه دیگران کژفهم-اند... اما همین اشارت لرزیده-کوشک ارتباط را "وی ر ا ن" می کند. کیست که چنین ویرانه ای را دریابد؟ کیست که به هم اش آورد؟ کیست که انگشت را به سوی خویش گرداند؟ کیست که ارتباط را بازدریابد. دیگربار، نوبار، نویابد اش، بباید-اش... گلبرگ ها آرام آرام از لا به لای انگشتان مان می بارند...
با آزمودن هر پیوند، نو-پایه های لرزان آن کوشک را می لرزانیم. Testing our communication. اما یا باید این لرزانگی را تاب آورد یا بر کوشکی با پایه هایی سست و پوشالین، به ظاهر دوستانه سکنا گزید. {از آن گونه رابطه های شیرین، به رنگ صورتی. آن گونه های آسان-گیر و خندان و چاق و سفید و ناپخته و شتابناک، آن گونه های گذرا. دوستی زن با زن... نوجوانانه و سطحی...}
That poetry
آن شعر. شعری زاییده از زهدان هزارتوی گفت-وگوی ناب. :Cautio زیست-مایه ی هر دوستی ناب فهمیده شدن گفت-و-گو است. در گفت-وگو، دو دوست، دوستی را کشتی می گیرند ، تروتازه اش می کنند. گفت-وگو ورزش دوستی است. گفت-وگوی بی پایان و سکوت-منش که در آن واژگان در آوایی بی صدا می رقصند. گفت-وگوی پیچیده و همیشه ناگفته ی دو دوست راست. دلداران در این پیچیدگی و ناسازوارگی زیبایی را زیست می کنند. این شعر را بی پایان و بی قافیه بسراییم... (هیچ رقص واژگان را در سکوت یک "باهمیِ" ناب دیده اید؟ نه؟! پس دوستی نداشته اید؛ چون شاعران دوستی در سکوت می سرایند)
I know the pieces fit
خطری در درنگیدن و بازاندیشی هر رابطه ای نهفته. چونان که به رابطه می اندیشیم، رخنمود خطر پاره شدن آن رشته ی خام دوستی نیاندیشیده (=ناپخته) را پذیرایی می کنیم. و تنها و تنها همین پذیرایی ، همین خطرکردن است که از رابطه، دوستی را برمی کشاند. تنوری داغ داغ که سفیدی را سرخ می کند.
... ... ...
و اما نوشته ای که باید در معنایی "دریدا"یی نوشته شود:
Cold silence has a tendency to atrophy any sense of compassion,
Between Supposed lovers
یعنی ... پس... یا... و سکوت؛ چیست؟! این بنیاد ِبی بنیاد هر رابطه ی ناب. پیوندگاه ماهیچه ی هر رابطه... و یا نه! برعکس خواستی است که از توانش اخگر رابطه می کاهد!!! سکوت خود پاسخ می دهد...
بی شک سکوت، دوستی دوستان گمانشی وعشق ِدلشدگانِ سطحی را نزار می کند، گرمای اش را سرد می کند... ففف... دود و خاکستر و بوی پلاستیک سوخته. سکوت در رابطه ی ناب، گویای بی گفتار است؛ در رابطه ی سطحی اما، خوره ی اندرونه ی شکرین مترسک رابطه ی دو فریب-خورده ی بیچاره است...
I know the pieces fit
می دانم که پاره ها همجوراند، چون جدایی شان را نظاره گر بودم... می دانم که تکه ها پیوند خواهند یافت، چون پارگی شان را دیده ام ... این دانش را می دانم: دانشی (درونیافتی) بزرگ و برین ؛ دانشی والا که به امید-به-محال (absurd) کیرکگاردی میل می کند ؛ دانشی که باید به زبانی گنگ "امید-به-سوی-دوستی" اش نامید!!!
Schism نمونه ای از والایی آوا و معناست. والایی در ارتباط که در آن زیبایی میرا فدای فرارونگی مانا می شود... خشکی و سردی آهنگ، سبب می شود تا شنونده ی مریض فرار کند. در اینجا متن موسیقی همچون هر نوشتار ناب، شنونده اش را برمی گزیند. نیوشندگان Schism بی-جنس اند! زیبا و بزرگ، زنده و شاد-اند. نیوشندگان Lateralus که بی شک از tool فرازین تر و ناب تر است (و آیا همیشه این گونه نیست که اثر از آفریننده اش پیش تر می رود؟)، همانا همپیالگان و هم-رازانی اند آلوده به ژکانگی. پس درود! درباره ی Schism باید سرود...
Schism از Schism فراتر می رود ، چون از ارتباط، از نیاندیشیده ترین های جهانِ بی اندیشه ی امروزی سخن می گوید. Schism نوشتاری است که از گفتار ِ موسیقی فراتر می رود. درنگیدن بر موسیقی نوشتاری Lateralus راندن بر آذرخش اندیشناکِ ابرهای بارورِ سپهر اندیشه است.
۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه
چشم در چشم مرا می نگریستند،نگاهشان کردم،نه!مرا نمی دیدند،مطمئن بودم که نمی دیدند،من حالت چهره ها را وقتی که محو تماشایند خوب می شناسم،من اغلب با چشمها حرف می زنم،عشق می ورزم،متنفر می شوم،اما هیچگاه بی تفاوتی را به چشمانم نیاموختم،هرگز در ورای صورت کسی در پی چیز دیگری نبوده ام جز خود او،گرچه بارها و بارها ناپیدای دوری نگاهم را می رباید و چشم بر زمین دوخته،سرک می کشم و نقب می زنم.
چشم در چشم مرا می نگریستند ،صدایشان کردم،گرچه خفتگان را هرگز صَلا نمی دهم،چه خفته باشند و چه خود را به خواب زده باشند،چون آنکس که خود را به خواب زده،بیدار کردنش محال است و با خفتگان واقعی نیز مرا کاری نیست،ولی اینبار صدایشان کردم،برسم شکستن عادتها،کنار گذاشتن قانونها،در لحظه ای که گمان می بری شاید ارزشش را دارد،گفتند که مرا می نگرند ولی به خدا سوگند که مرا نمی دیدند،شرمم آمد از اینکه ندا دادمشان،احساس کردم سبک شده ام.
چشم در چشم مرا می نگریستند،گوش سپردم،به زمزمه هاشان،به خنده هاشان، به حرفهاشان،مطمئن شدم که مرا نمی نگرند،من ندای دهانی را که به چهره یک دوست می نگرد خوب می شناسم،من خطوط چهره ها را در گاهِ نگریستن یک دوست خوب می دانم،آنان مرا نمی دیدند گرچه چشم در چشم مرا می نگریستند.
لحظه ای بر خود لرزیدم،آنان مرا نمی شناختند؟من که صدها بار چشم در چشم با آنان سخن گفته بودم،من که نگین درخشان دوستی بر دست نشانده بودم،من که دوستی را به خیال خود تمام کرده بودم،محبت را،علاقه را،من که در این میانه برهنه برهنه شده بودم،به خیال خود بهترین صحنه شده بودم.
آنان مرا نمی شناختند،چشم در چشم مرا می نگریستند و نمی شناختند،من نگاههای خیره شده به یک آشنا را بسیار خوب می شناسم،نه!مطمئنم که مرا نمی شناختند.
چطور ممکن بود،جایی خطا کرده بودم،لغزیده بودم،شاید بخاطر آن دوران که نگریستن به آینه پل ارتباطی میان من و من بود ،عادت کرده بودم که خیره نگاه کنم و خیره نگاه شوم، چشمم کور شود اگر اینبار اینگونه خیره کسی را نگاه کنم، اگر دگرباراینگونه نایافته ها را در ورای این صورتها و صورتکها بجویم،من جز در سیلان هوا،جز در سیاهی شب،در اشکباران غروب،در خشم موجهای دریا،در صلابت صخره های موج شکن،در ملایمت شن های ساحل،در غربت باران،در سوزندگی خورشید چیزی را دنبال نمی کنم،من اینان را می جویم چون می یابم از درونشان آنچه را از ذاتشان انتظار می کشم،من از باران،گرما نمی خواهم،از طوفان نوازش نمی طلبم،از صخره تسلیم شدن نمی پذیرم،در موج جز فرود و فنا نمی یابم.
چشم برگرفتم ،سنگینی نگاهم را بر دوش خود افکندم،بر روح خود،درون را نگریستم،در درون موجها را دیدم،صخره بندها را،خورشید را،باران را،شنزار را،بر وسعت بی کران دریا نظاره کردم تا لرزشی مطبوع سراسر وجودم را فرا گیرد،و آنکاه بر خورشید نگریستم،زیراکه ندایی درونم می پیچید که:"نگاهت هرگز خانه غم مباد،اگرت آبی در چشم است خورشید را بهانه کن که کرکسها چون شکسنه ات بینند،جانت را می درند."
چشم در چشم مرا می نگریستند ،صدایشان کردم،گرچه خفتگان را هرگز صَلا نمی دهم،چه خفته باشند و چه خود را به خواب زده باشند،چون آنکس که خود را به خواب زده،بیدار کردنش محال است و با خفتگان واقعی نیز مرا کاری نیست،ولی اینبار صدایشان کردم،برسم شکستن عادتها،کنار گذاشتن قانونها،در لحظه ای که گمان می بری شاید ارزشش را دارد،گفتند که مرا می نگرند ولی به خدا سوگند که مرا نمی دیدند،شرمم آمد از اینکه ندا دادمشان،احساس کردم سبک شده ام.
چشم در چشم مرا می نگریستند،گوش سپردم،به زمزمه هاشان،به خنده هاشان، به حرفهاشان،مطمئن شدم که مرا نمی نگرند،من ندای دهانی را که به چهره یک دوست می نگرد خوب می شناسم،من خطوط چهره ها را در گاهِ نگریستن یک دوست خوب می دانم،آنان مرا نمی دیدند گرچه چشم در چشم مرا می نگریستند.
لحظه ای بر خود لرزیدم،آنان مرا نمی شناختند؟من که صدها بار چشم در چشم با آنان سخن گفته بودم،من که نگین درخشان دوستی بر دست نشانده بودم،من که دوستی را به خیال خود تمام کرده بودم،محبت را،علاقه را،من که در این میانه برهنه برهنه شده بودم،به خیال خود بهترین صحنه شده بودم.
آنان مرا نمی شناختند،چشم در چشم مرا می نگریستند و نمی شناختند،من نگاههای خیره شده به یک آشنا را بسیار خوب می شناسم،نه!مطمئنم که مرا نمی شناختند.
چطور ممکن بود،جایی خطا کرده بودم،لغزیده بودم،شاید بخاطر آن دوران که نگریستن به آینه پل ارتباطی میان من و من بود ،عادت کرده بودم که خیره نگاه کنم و خیره نگاه شوم، چشمم کور شود اگر اینبار اینگونه خیره کسی را نگاه کنم، اگر دگرباراینگونه نایافته ها را در ورای این صورتها و صورتکها بجویم،من جز در سیلان هوا،جز در سیاهی شب،در اشکباران غروب،در خشم موجهای دریا،در صلابت صخره های موج شکن،در ملایمت شن های ساحل،در غربت باران،در سوزندگی خورشید چیزی را دنبال نمی کنم،من اینان را می جویم چون می یابم از درونشان آنچه را از ذاتشان انتظار می کشم،من از باران،گرما نمی خواهم،از طوفان نوازش نمی طلبم،از صخره تسلیم شدن نمی پذیرم،در موج جز فرود و فنا نمی یابم.
چشم برگرفتم ،سنگینی نگاهم را بر دوش خود افکندم،بر روح خود،درون را نگریستم،در درون موجها را دیدم،صخره بندها را،خورشید را،باران را،شنزار را،بر وسعت بی کران دریا نظاره کردم تا لرزشی مطبوع سراسر وجودم را فرا گیرد،و آنکاه بر خورشید نگریستم،زیراکه ندایی درونم می پیچید که:"نگاهت هرگز خانه غم مباد،اگرت آبی در چشم است خورشید را بهانه کن که کرکسها چون شکسنه ات بینند،جانت را می درند."
۱۳۸۲ مرداد ۲, پنجشنبه
درباره ی ادب ِ انبوهگی
{پاره ی دوم}
و کم اند آنانی که ادب ِ خود را می سازند !
- ادبِ انبوهگی پس، وجدان پنیری ورزشکاران اش را شور و شورتر و در عوض، پیرامون شان، جهان شان را که کیکی است صورتی، شیرین و سفیدتر می کند. ادب ِ انبوهگی اخلاقی نژند است ازبرای روان-نژدان.
- اما ادب، ادبِ راستین، ادبی که می توان از نیکی اش سخن گفت (و آیا باید گفت؟) چیست؟ اخلاقی است درونی-شده، طبیعی، ذاتی شده؛ و تنها اخلاقی که خویش بسازد-اش می تواند دارنده ی چنین صفاتی باشد، اخلاقی "از-آنِ-خود". اخلاقی که از خویشِ فرهیخته مان برآمده باشد. یعنی درحقیقت، اخلاق ِ طبیعی و ذاتی، که جز رفتارِ اخلاقیِ انسانی اخلاقی چیزی دیگرنیست! {یک حلقه که گوی ِ حقیقتِ ادب بر محیط-اش می گردد…}. به زبانی ساده تر، اخلاقی درونی شده یعنی اخلاقی از-درون-برآمده که همهنگام با این برآمدن از درون، بر درونگی ها نیز اثر می نهد. اخلاقِ خودجوش که خویش را می جوشد و می ورزد، Immo ، می سازد.
- تمامِ اینها اما، تنها آن گاه که در جهانی فرهیخته، اندیشیده شد، معنا می یابد. منظور از فرهیخته نه لشکر استادان، دانشوران، هنرمندان و (به قولِ همشهریان) مرفهان بی درد است (که از این باهمستان ها بوی گندِ خودبسندگی های مردان پروفسور و فضل فروشی های زنان هنرمند به مشام می رسد)؛ بل، فرهیخته ی اخلاقی که اخلاق را می سازد همانا "آن" است، یعنی اندرونه ی فردی است که جهان برونی را تیمار می کند. فردی جان-دار و تیمارگر. از اسباب این تیمارداری طبیعی کردن اخلاق است که در آن عناصر و پویه های رفتار اخلاقی با حال-و-هوای هوای سبک فرهیخته-درونه ی پرورده آشنا می شوند و با هم می زیند (به زبان من، با مرامِ بانوی درون آشنا می شوند و دل به او می سپارند). در این حال باید گفت فردِ اخلاقی ( دقت کنید چون موصوف در اینجا تنها می تواند یک فرد باشد و نه بیشتر!) همچون معماری است که بنای خویش را نه برای دیگران که برای سکونت خود می سازد؛ می سازد تا در آن بباشد، و این باشیدن همان گچ-کاری، رنگ-زنی و پرداخت ِ اندرونه ی این بنای خود-ساخته است. خانه ای خودپرداخته که بتواند در آن بهستد. Of creating Domus
- زیستن در جهان دیگر، در جهان انبوهگی {کِی می شود تا جوانانِ عزیز به جداگانگی این دو جهان، در حالتی بی-مرض بیاندیشند!؟} به زیندگان، ورزشِ ادبِ انبوهگی را می بایاند. اگر روزی حاکم ِ دانشمند و خری برآن شود تا همگان را به ادبِ راستین بفرهیزاند (کاری که از آن باید پرهیخت!) ناگزیر از به کاربردن افزار اخلاقی کردن توده، یعنی همان تازیانه است… خوشبختانه در مردمسالاری (یک ناسازه ، مثل گوسفند-شبانی) سخن از این گونه فرهیزش ها نیست. Beo
- ادب، ساده است اگرکه در حالت از-آنِ-خود-بودگی، در حالتِ در-خود-باشندگی، اندیشیده شود. از-آن ِ-خود-بودگی اما دشوار است؛ در اصل، دراندیشیدن اش برای مخ های مدرن سخت است (چه برسد به ذهنیت توده ایِ پیشامدرن)، این به اندیشه-درنیامدن "خویش" - خویشی که نه تو و نه من در مقام Ego Cogito، که سازنده-ساز ساخته شده ی هستی است - سبب می شود تا طبیعی کردن، زینت دادن و پرداختن هرچیز که جزء دارایی خزانه ی اندرونگی به شمار می رود به مغاک فراموشی فروشخشند. در این حالت قوانین اجتماعی که باید در هر فرد طبیعی شوند تا در معنایی حقیقی خودخواسته اجرا گردند، به رفتارهایی سطحی که هم فرد و هم جامعه را می آزارد، به اخلاقی "زور-چپانیده-در-اراده" فروکاهیده می شوند، به رفتارهای انبوهگی که به آسانی خوگر-اش می شوند و دیگر گندگی اش را آزاردهنده نمی یابند. Vulgus
کم اند آنانی که خویش را به-بی-رنگی می آرایند؛ یا بهتر است بگوییم: کم اند آنانی که ادب خود را می سازند.
{پاره ی دوم}
و کم اند آنانی که ادب ِ خود را می سازند !
- ادبِ انبوهگی پس، وجدان پنیری ورزشکاران اش را شور و شورتر و در عوض، پیرامون شان، جهان شان را که کیکی است صورتی، شیرین و سفیدتر می کند. ادب ِ انبوهگی اخلاقی نژند است ازبرای روان-نژدان.
- اما ادب، ادبِ راستین، ادبی که می توان از نیکی اش سخن گفت (و آیا باید گفت؟) چیست؟ اخلاقی است درونی-شده، طبیعی، ذاتی شده؛ و تنها اخلاقی که خویش بسازد-اش می تواند دارنده ی چنین صفاتی باشد، اخلاقی "از-آنِ-خود". اخلاقی که از خویشِ فرهیخته مان برآمده باشد. یعنی درحقیقت، اخلاق ِ طبیعی و ذاتی، که جز رفتارِ اخلاقیِ انسانی اخلاقی چیزی دیگرنیست! {یک حلقه که گوی ِ حقیقتِ ادب بر محیط-اش می گردد…}. به زبانی ساده تر، اخلاقی درونی شده یعنی اخلاقی از-درون-برآمده که همهنگام با این برآمدن از درون، بر درونگی ها نیز اثر می نهد. اخلاقِ خودجوش که خویش را می جوشد و می ورزد، Immo ، می سازد.
- تمامِ اینها اما، تنها آن گاه که در جهانی فرهیخته، اندیشیده شد، معنا می یابد. منظور از فرهیخته نه لشکر استادان، دانشوران، هنرمندان و (به قولِ همشهریان) مرفهان بی درد است (که از این باهمستان ها بوی گندِ خودبسندگی های مردان پروفسور و فضل فروشی های زنان هنرمند به مشام می رسد)؛ بل، فرهیخته ی اخلاقی که اخلاق را می سازد همانا "آن" است، یعنی اندرونه ی فردی است که جهان برونی را تیمار می کند. فردی جان-دار و تیمارگر. از اسباب این تیمارداری طبیعی کردن اخلاق است که در آن عناصر و پویه های رفتار اخلاقی با حال-و-هوای هوای سبک فرهیخته-درونه ی پرورده آشنا می شوند و با هم می زیند (به زبان من، با مرامِ بانوی درون آشنا می شوند و دل به او می سپارند). در این حال باید گفت فردِ اخلاقی ( دقت کنید چون موصوف در اینجا تنها می تواند یک فرد باشد و نه بیشتر!) همچون معماری است که بنای خویش را نه برای دیگران که برای سکونت خود می سازد؛ می سازد تا در آن بباشد، و این باشیدن همان گچ-کاری، رنگ-زنی و پرداخت ِ اندرونه ی این بنای خود-ساخته است. خانه ای خودپرداخته که بتواند در آن بهستد. Of creating Domus
- زیستن در جهان دیگر، در جهان انبوهگی {کِی می شود تا جوانانِ عزیز به جداگانگی این دو جهان، در حالتی بی-مرض بیاندیشند!؟} به زیندگان، ورزشِ ادبِ انبوهگی را می بایاند. اگر روزی حاکم ِ دانشمند و خری برآن شود تا همگان را به ادبِ راستین بفرهیزاند (کاری که از آن باید پرهیخت!) ناگزیر از به کاربردن افزار اخلاقی کردن توده، یعنی همان تازیانه است… خوشبختانه در مردمسالاری (یک ناسازه ، مثل گوسفند-شبانی) سخن از این گونه فرهیزش ها نیست. Beo
- ادب، ساده است اگرکه در حالت از-آنِ-خود-بودگی، در حالتِ در-خود-باشندگی، اندیشیده شود. از-آن ِ-خود-بودگی اما دشوار است؛ در اصل، دراندیشیدن اش برای مخ های مدرن سخت است (چه برسد به ذهنیت توده ایِ پیشامدرن)، این به اندیشه-درنیامدن "خویش" - خویشی که نه تو و نه من در مقام Ego Cogito، که سازنده-ساز ساخته شده ی هستی است - سبب می شود تا طبیعی کردن، زینت دادن و پرداختن هرچیز که جزء دارایی خزانه ی اندرونگی به شمار می رود به مغاک فراموشی فروشخشند. در این حالت قوانین اجتماعی که باید در هر فرد طبیعی شوند تا در معنایی حقیقی خودخواسته اجرا گردند، به رفتارهایی سطحی که هم فرد و هم جامعه را می آزارد، به اخلاقی "زور-چپانیده-در-اراده" فروکاهیده می شوند، به رفتارهای انبوهگی که به آسانی خوگر-اش می شوند و دیگر گندگی اش را آزاردهنده نمی یابند. Vulgus
کم اند آنانی که خویش را به-بی-رنگی می آرایند؛ یا بهتر است بگوییم: کم اند آنانی که ادب خود را می سازند.
۱۳۸۲ تیر ۳۱, سهشنبه
درباره ی ادب ِ انبوهگی
{پاره ی نخست}
کم اند آنان که از ادب لذت می برند
- ادبِ انبوهگی را چگونه می بینیم؟ افزاری برای پنهان کردن کمبودهای شخصیت، برای سالم جلوه دادن لایه های تباهیده ی شخصیت (در جنس ابله)؛ برای نمایش و بازارگرمی های نرمینگی، برای درست جلوه دادن آن همه سبک-سری ها و سطحی-نگری ها (در جنس تُرده)، برای پوشاندن دروغزنی با پرده ای بافته از واژگان و حرکات مودبانه، برای زندگی راحت و بی-کشاکش در اجتماع، افزاری برای سوداندیشی ، ابزاری سراسر ریا! بازار ادب-ورزی به گونه ای است که حتی مؤدبان نیز می دانند که ادبی را می ورزند که یکه-کارکرد-اش همانا مؤدبانه بی-ادبی کردن است. ادبی که در آن از اعتماد، نزدیکی راستین و دوستی خبری نیست و سراسر فریبکاری هایی است که در آن فریفتارها (آگاه به فریبکاری یکدیگر) همدیگر را باادب می خوانند و از ادب طرف مقابل کیفور می شوند؛ از اینکه همه از این سالوس آگاه اند و به روی خودشان نمی آورند، لذتی دسته-جمعی می برند؛ لذتی جمعی از یک ساد-و-مازوخیسم پنهان؛ لذتی که برای ما برونیان، خبر از بیماری انبوهگی می دهد، ژنده-لذتی جنده-وار! Atrox
- درادب انبوهگی، پیوند ارتباط به سادگی پیوند احساسکی دو نوجوان در صورتی ترین حالت خامی شان، پیوندی زود-جوش و گذراست. البته شاید "داد-و-ستد عقده" (اگر به ستد دقت کنید!) کمی استوارتر بنماید-اش، که در این حال به آن یک ارتباط جدی بزرگسالانه می گویند. ارتباطی قراردادی و شئ-شده (ادای سهمی به مارکس). اگر از این قرارداد سرپیچی کنی، تجارت احساس تمام می شود. بیچاره! بیشتر قانون بخوان و نمادهای یک ارتباط شایسته را بیاموز تا نبازی! Horrendus
- اخلاق ِ انبوهگی از مهم ترین افزارهایی است که انبوهه با آن خویشتن-پایی اش را دوام می بخشد. تمام ِ نهاده های این اخلاق در حقیقت پاسدارِ کلیت نظام-مند انبوهه اند که بی آنها، بی دروغ زیبا-نمای آنها که زشتیِ "در-انبوهه-بودن" را پنهان می کند، این نظام وامی پاشد و بوی اندرونه ی فژاگین اش به مشام خمار ترین انسانک توده ای نیز خواهد رسید (چنین چیزی رخ نخواهد داد! مصالح همه مرغوب اند!). سخن کوتاه آن که تمام آن رفتارهایی که در سنجش درستی یک فرد با ارزش اند، هنگام سنجش هر خیل-ی بی-ارزش می شوند. درست است! چرا که سنجه ی یک خیلِ خوب، در برابرِ سنجه ی یک فردِ خوب است، برابرنهاد ، و حتی بر ضد-اش { هنگام داوری ِ فرد، دیوانگی چشته ای منفی دارد، در حالی که دیوانگی از شروط بایسته ی هر خیلِ ظفرمندی است!} ... . بوی بدی که از این دستگاه خوبرو برمی خیزد، سبب می شود تا انسان ( نه انسانک) از اخلاقِ انبوهگی لذت نبرد. آری! اشتباه نکنید! همین بوی کم نیز، تیزان را بسنده است. Satis
بسیار-اند کاهلانی که از نا-اخلاق انبوهگی لذت می برند. یا، بهتر است بگوییم: کم اند آنانی که از ادب لذت می برند.
{پاره ی نخست}
کم اند آنان که از ادب لذت می برند
- ادبِ انبوهگی را چگونه می بینیم؟ افزاری برای پنهان کردن کمبودهای شخصیت، برای سالم جلوه دادن لایه های تباهیده ی شخصیت (در جنس ابله)؛ برای نمایش و بازارگرمی های نرمینگی، برای درست جلوه دادن آن همه سبک-سری ها و سطحی-نگری ها (در جنس تُرده)، برای پوشاندن دروغزنی با پرده ای بافته از واژگان و حرکات مودبانه، برای زندگی راحت و بی-کشاکش در اجتماع، افزاری برای سوداندیشی ، ابزاری سراسر ریا! بازار ادب-ورزی به گونه ای است که حتی مؤدبان نیز می دانند که ادبی را می ورزند که یکه-کارکرد-اش همانا مؤدبانه بی-ادبی کردن است. ادبی که در آن از اعتماد، نزدیکی راستین و دوستی خبری نیست و سراسر فریبکاری هایی است که در آن فریفتارها (آگاه به فریبکاری یکدیگر) همدیگر را باادب می خوانند و از ادب طرف مقابل کیفور می شوند؛ از اینکه همه از این سالوس آگاه اند و به روی خودشان نمی آورند، لذتی دسته-جمعی می برند؛ لذتی جمعی از یک ساد-و-مازوخیسم پنهان؛ لذتی که برای ما برونیان، خبر از بیماری انبوهگی می دهد، ژنده-لذتی جنده-وار! Atrox
- درادب انبوهگی، پیوند ارتباط به سادگی پیوند احساسکی دو نوجوان در صورتی ترین حالت خامی شان، پیوندی زود-جوش و گذراست. البته شاید "داد-و-ستد عقده" (اگر به ستد دقت کنید!) کمی استوارتر بنماید-اش، که در این حال به آن یک ارتباط جدی بزرگسالانه می گویند. ارتباطی قراردادی و شئ-شده (ادای سهمی به مارکس). اگر از این قرارداد سرپیچی کنی، تجارت احساس تمام می شود. بیچاره! بیشتر قانون بخوان و نمادهای یک ارتباط شایسته را بیاموز تا نبازی! Horrendus
- اخلاق ِ انبوهگی از مهم ترین افزارهایی است که انبوهه با آن خویشتن-پایی اش را دوام می بخشد. تمام ِ نهاده های این اخلاق در حقیقت پاسدارِ کلیت نظام-مند انبوهه اند که بی آنها، بی دروغ زیبا-نمای آنها که زشتیِ "در-انبوهه-بودن" را پنهان می کند، این نظام وامی پاشد و بوی اندرونه ی فژاگین اش به مشام خمار ترین انسانک توده ای نیز خواهد رسید (چنین چیزی رخ نخواهد داد! مصالح همه مرغوب اند!). سخن کوتاه آن که تمام آن رفتارهایی که در سنجش درستی یک فرد با ارزش اند، هنگام سنجش هر خیل-ی بی-ارزش می شوند. درست است! چرا که سنجه ی یک خیلِ خوب، در برابرِ سنجه ی یک فردِ خوب است، برابرنهاد ، و حتی بر ضد-اش { هنگام داوری ِ فرد، دیوانگی چشته ای منفی دارد، در حالی که دیوانگی از شروط بایسته ی هر خیلِ ظفرمندی است!} ... . بوی بدی که از این دستگاه خوبرو برمی خیزد، سبب می شود تا انسان ( نه انسانک) از اخلاقِ انبوهگی لذت نبرد. آری! اشتباه نکنید! همین بوی کم نیز، تیزان را بسنده است. Satis
بسیار-اند کاهلانی که از نا-اخلاق انبوهگی لذت می برند. یا، بهتر است بگوییم: کم اند آنانی که از ادب لذت می برند.
۱۳۸۲ تیر ۲۹, یکشنبه
Metaphorical translated lyric from Empyrium:
The Shepherd & The Maiden Ghost
شبان و دختر-شبح
پسینگاه یکی از واپسین روزهای تابستان بود که خزان انتظارِ هنگامه ی خود می کشید
تقته-آفتابی، مهرانگیزانه، آسمان را می پرهود
چرامینان در روشنایی زرتاب این مهربان، شنگول و شگرف می درخشیدند
و دره ها بر تیرگی شبی نیامده سایه می کشیدند
ناگاه، بر این نغمه ی طبیعت، آوایی پژواک کرد
شبان را فراخواند ، او برخاست
شبان:
" این چه شکرینه-آوایی است که به نوایی غمناک می سراید
این کدامین دختر است که سرگردان شده و خلنگ را به خود وانهاده؟ "
به نوای اش افسون گشت و پی ِ آن سرود حزین را گرفت
تا که آفتاب فروشدن گرفت و سایه ها یازیدند
در کم-نور غروب، نزدیک آبشاری رخشان
بر سنگی پوشیده از خزه، برنا-دختری اشکین نشسته بود
شبان:
" چرا چنین افسرده ای؟ چه بر سر-ات آمده؟
چرا سرود-ات چنین اندوهناک است؟ "
دختر:
" ای شبان رهای ام کن! قلب ات را غمین مکن...
یاری ام نتوانی کرد ... تو نه آنی که رهایی ام بخشی
نجات گر-ام شاید آن پیرمردی باشد که در گهواره ای از چوب درختی کهن که صد سال زین پیش بپا بوده ، زاده شده؛ آن درخت که روزی پسری پاک-سرشت بیافکند-اش. نجات دهنده ام شاید آن پیر باشد، کاش می دانست که می تواند..."
The Shepherd & The Maiden Ghost
شبان و دختر-شبح
پسینگاه یکی از واپسین روزهای تابستان بود که خزان انتظارِ هنگامه ی خود می کشید
تقته-آفتابی، مهرانگیزانه، آسمان را می پرهود
چرامینان در روشنایی زرتاب این مهربان، شنگول و شگرف می درخشیدند
و دره ها بر تیرگی شبی نیامده سایه می کشیدند
ناگاه، بر این نغمه ی طبیعت، آوایی پژواک کرد
شبان را فراخواند ، او برخاست
شبان:
" این چه شکرینه-آوایی است که به نوایی غمناک می سراید
این کدامین دختر است که سرگردان شده و خلنگ را به خود وانهاده؟ "
به نوای اش افسون گشت و پی ِ آن سرود حزین را گرفت
تا که آفتاب فروشدن گرفت و سایه ها یازیدند
در کم-نور غروب، نزدیک آبشاری رخشان
بر سنگی پوشیده از خزه، برنا-دختری اشکین نشسته بود
شبان:
" چرا چنین افسرده ای؟ چه بر سر-ات آمده؟
چرا سرود-ات چنین اندوهناک است؟ "
دختر:
" ای شبان رهای ام کن! قلب ات را غمین مکن...
یاری ام نتوانی کرد ... تو نه آنی که رهایی ام بخشی
نجات گر-ام شاید آن پیرمردی باشد که در گهواره ای از چوب درختی کهن که صد سال زین پیش بپا بوده ، زاده شده؛ آن درخت که روزی پسری پاک-سرشت بیافکند-اش. نجات دهنده ام شاید آن پیر باشد، کاش می دانست که می تواند..."
۱۳۸۲ تیر ۲۸, شنبه
عجیب جولان می دهی و در پی هر تک لحظه ناب سرک می کشی و نقب می زنی و برهم می زنی این خانه پر رفت و آمد را.
عجیب شده ای بخشی از بودنم،بخشی از لحظه های نابِ تنهایی که اندیشه را تاخت و تاز و پرش ،جانی دوباره می بخشد.
عجیب جلا می دهی آینه زنگار گرفته دل را ،رونق می دهی بازار بی مشتری اشک را،این زلال پاکِ چشمه ی دل را.
عجیب ناگه دریچه این سیل بند می گشایی و کشتزار تشنه درون را سیراب می کنی که هیچم محتاج چاهکنهای این دیار نمی کنی،محتاج سدبانان.
عجیب چنگ بر تار دل می زنی و دَم در نی عقلانیت و اندیشه می دهی که عریان می کنی این قامت را،خلع سلاح می کنی نقش و نگار خنده را بر مُلکِ سخن.
عجیب جرعه جرعه از شرابت که به قدمت تاریخ است و به رنگِ تار و پود نخنمای دلمان، در جام گِلین وجودمان می ریزی و ما را به اقامت در میخانه ات مجبور می سازی که گامهای مستانه مان را تاب پیمودن راه نیست و چشمان را تاب دیدن چهره های زرد و بی رنگ نیست.
عجیب بجای رفع عطش پس از مستی ،آتش در وجودمان می افکنی و ما را در حسرت لمس خُنَکای جامی نگاه می داری.
عجیب نعره می کشی و سیاه مست،ناخن بر دیوار می سایی وچون که به وجد می آییم،به رقص می آییم،انگشت اشاره بر بینی می سایی که سکوت!
عجیب که بی سپاه می آیی و شبیخون می زنی و هلهله می کشی و تیغ در هوا می چرخانی و خیمه آتش می زنی و فاتحانه به تماشا می نشینی و اشک می ریزی!
عجیب مرز میان منطق و احساس ،اندیشه و عاطفه را در می نوردی و مرا در میان طیفی از رنگها رها می سازی.
عجیب می آیی و عجیب گام پس می کشی،عجیب زخمه می زنی و در آنی مرهم می نهی،عجیب نعره می زنی و سکوت می طلبی،عجیب گرچه برهنه ام می کنی اما در مقابل دیگران احساس حجابی تو در تو می کنم،عجیب کر می کنی و به دنبالش به شنیدن می خوانی.
این جام اشک ماست که دور می گردانی،برسان که جز ما کسی را تاب تلخی و مستیش نیست.
عجیب شده ای بخشی از بودنم،بخشی از لحظه های نابِ تنهایی که اندیشه را تاخت و تاز و پرش ،جانی دوباره می بخشد.
عجیب جلا می دهی آینه زنگار گرفته دل را ،رونق می دهی بازار بی مشتری اشک را،این زلال پاکِ چشمه ی دل را.
عجیب ناگه دریچه این سیل بند می گشایی و کشتزار تشنه درون را سیراب می کنی که هیچم محتاج چاهکنهای این دیار نمی کنی،محتاج سدبانان.
عجیب چنگ بر تار دل می زنی و دَم در نی عقلانیت و اندیشه می دهی که عریان می کنی این قامت را،خلع سلاح می کنی نقش و نگار خنده را بر مُلکِ سخن.
عجیب جرعه جرعه از شرابت که به قدمت تاریخ است و به رنگِ تار و پود نخنمای دلمان، در جام گِلین وجودمان می ریزی و ما را به اقامت در میخانه ات مجبور می سازی که گامهای مستانه مان را تاب پیمودن راه نیست و چشمان را تاب دیدن چهره های زرد و بی رنگ نیست.
عجیب بجای رفع عطش پس از مستی ،آتش در وجودمان می افکنی و ما را در حسرت لمس خُنَکای جامی نگاه می داری.
عجیب نعره می کشی و سیاه مست،ناخن بر دیوار می سایی وچون که به وجد می آییم،به رقص می آییم،انگشت اشاره بر بینی می سایی که سکوت!
عجیب که بی سپاه می آیی و شبیخون می زنی و هلهله می کشی و تیغ در هوا می چرخانی و خیمه آتش می زنی و فاتحانه به تماشا می نشینی و اشک می ریزی!
عجیب مرز میان منطق و احساس ،اندیشه و عاطفه را در می نوردی و مرا در میان طیفی از رنگها رها می سازی.
عجیب می آیی و عجیب گام پس می کشی،عجیب زخمه می زنی و در آنی مرهم می نهی،عجیب نعره می زنی و سکوت می طلبی،عجیب گرچه برهنه ام می کنی اما در مقابل دیگران احساس حجابی تو در تو می کنم،عجیب کر می کنی و به دنبالش به شنیدن می خوانی.
این جام اشک ماست که دور می گردانی،برسان که جز ما کسی را تاب تلخی و مستیش نیست.
۱۳۸۲ تیر ۲۶, پنجشنبه
ملت-باوری یا همان خودخواهی آماسیده ی ایرانی {جایی که همه به کلاغ اشاره می کنند}
ایرانی ملت-باور است. ایران در نگاهِ ایرانی یکه-سرزمین راستی ها و شکوهندگی هاست. بومِ خسروانی؛ سرزمینی با آفتابی درخشان و چرامین سبز. سرزمین زرتشت و امشاسپدان، سرزمینی که قهرمان اش مزدک است و ماده-ایزد اش میتراست و مردمان اش نیز چون خدای مهرانگیزشان، مهرورز بوده اند. شیرزنانی داشته و آزادمردانی چون آرش، سزای آن شیرزنان! بی شک همیشه مهتاب، زمین-چهر ِ شبانه اش را دلفزا می کرده و مردمان با لالایی شاهانی ظفرمند همچون آن شاه-خدا ( آن بت هر جوان ایرانی!؟)، کوروش غرق در خوابی مخملین می شدند و رویای "ایران، سالار جهان" می دیدند...
امید که خون شرقی تان نجوشیده باشد ، چراکه بر آن ام تا از آن فخر-مایه های باستانی که در نظرتان چنان نیک و روشن می نماید، افسون-زدایی کنم! هان! نه! مگر خواب-شکنی بر ما حرام نیست! مگردیرزمانی نیست که خویش را ازپیشه ی "خون-گیری از بیماران" بازخریده ایم؟! آری! زالو-واری بس است!...پس از اول!
ایرانیانِ امروز، به دیروز می نگرند و می گویند "ما، طلایه-داران تمدن، زمانی چه بوده ایم و حال چه شده ایم! ما که ازهمان گوهریم؛ پس علتی برونی باید درکار بوده باشد که ما را چنین نزار کرده!"
این سان زاییده می شود:
- دشمن-تراشی که از ویژگی های یک ایرانی خوب امروزی است. یک ایرانیِ خوب، بی دشمن به خواب می رود! بی-دشمن از خستگی می میرد، او همانگونه که خوگرِ هر باهم-بودگی ناخجسته ای است، معتاد دشمن نیز هست، ایرانی، تنها می میرد. او بمانند فمینیستی است که بی دشمنِ خدادادی اش (آن سبیلوی مادرزاد-خودخواه)، دیگر بهانه ای برای اندیشیدن و پژوهش ندارد؛ بهانه ای برای زندگی ندارد و از خستگی می میرد...
- عرب-ستیزیِ بوف-انسانی به نام هدایت که از نوستالژی خفه شد!{آفرین-گویی اش مدِ روشنفکرمان}
- اسطوره-پرستیِ بزرگی به نام اخوان. هرچندکه رنجِ پاکی داشت...
دشمن-تراشی نزد ایرانیان، یک نیک-کرداری همه-گیر است. نادر است اگر کسی را بیابیم که خشکی درخت ایران را ثمره ی بد-کراری باغبانِ ایرانی بداند، چه بسا که انگِ غرب-زدگی، بی-رحمی و حتی نادانی اش زنند...اشاره همیشه به ناکاری مترسک و یا بدتر به بزرگی و چاقی کلاغ هاست...کمی به خود بنگرید! به حسِ غربت تان! به شتابگری کورتان، به این باصطلاح خوی انقلابی تان که در آن هیچ چیز را درمان نمی کنید مگر غُربت-زدگی تان! نه! شاید نمی توانید، چون دیگر "آینه ای برای دیدن" نمانده! چون دیگر کم اند آنانی که می داند: آینه-شکستگان،خود، شکسته ترین اند!...
بادکنکی بی-باد را در نظر آورید. نام اش را "خودخواهیِ یک انسان" بگذارید...حال باد-اش کنید..بیشتر...بازهم... بس! به این می گویند: ملت-باوری...حال کمی دیگر در آن بدمید! آهان! ترکید! در چه حال اید؟ ایرانی امروزی نیز در این حال است!!! ملت-باوری همان خودخواهی بادشده است. قومی-گرایی، همان خودخواهی است که کمی چاق شده.... پس چرا کم اند آنانی که این خوی ایرانی را نه هم-گوهرِ خودخواهی، بلکه باژگونه ی آن، گونه ای حس میهن-دوستی متعالی-شده می دانند!؟ خب... شاید بتوان گفت که این خودخواهی به خودخواهی عاشق و معشوق در رویدادی عاشقانه می ماند که هردو از وجود-اش بی خبرند و برونیان این دنیای عاشقانه نیز از گوشزد این خودخواهی به آن دو می پرهیزند (مبادا که نمایش به هم بخورد!)... چه گستاخیم، ما برهم زنندگان معاشقه های دروغین: معاشقه ی نو-ایرانی نوستالژیک و یائسه ای پیربنام ِایران باستان. باری. تا زمانی که این معاشقه ی دروغین ادامه دارد - این معاشقه ی تک-سویه ی ایرانی با معشوقی مرده - انتظار رشد این عاشق و معشوق را نباید داشت!!! انتظارِ مهربازی راستین با خاک ِ خویش مان، انتظار یک ایران-دوستی راستین ومیهن-سازی راستین که در آن از میهن با افتخاری شاد سخن بر زبان می رود و نه با گزاف-انگاری آزمندانه، انتظار دوست داشتن راستین خاک مان را نباید داشت! {با پوزش از صابرانِ ابدی}
ملت-باوری خودخواهی کوری است که با سوء استفاده از نام میهن و خاک که برای هر انسانِ پخته ای ارزمند است، کینه و خشم را در دل می افکند؛ کینه ای که به سادگی همه-گیر می شود و نامِ میهن-خواهی و شورِ انقلابی به خود می گیرد؛ فژاگینی است که پاک و مقدس جلوه می کند! ملت-باور، آزمندی است که آزادی را بی آنکه آن را ورزیده باشد می خواهد.(حال ِ تمام جوانان عزیز ایرانی که توتم شان زندانیان اند!).
خشم و کینه مغز را می تباهد؛ کینه، تباهیدگی ِ بذاتِ مغز انبوهگی را می فزایاند. اما این حرف در جماعتی که در آن کین-خواهی را غیرت می نامند، تنها یک حرف است! اخخخ...
برای تشخیص روان-نژدی یک فرد باید حال او را با افراد جامعه اش که سالم و بهنجار فرض گرفته شده اند،همسنجید . اما اگر کلِ جامعه روان-نژد باشند، دیگر ملاکی برای تشخیص روان-نژدی یک فرد باقی نمی ماند و باید در پی سنجه ای برونی بود. این است حال جامعه ی امروزین ما! انبوهه-باورانی که ما مجوزی برای درمان شان نداریم. چرا که طبق استاده های پزشکی (؟!) در میان ِ هر "خیل"ای، این اندک-شماران اند که بیمارند ( چون با آن خِیل تفاوت دارند)! دُرُستان میان ِ روان نژدانِ انبوهگی. در پی سنجه ی برونیِ مایید؟! پس ...
ایرانی ملت-باور است. ایران در نگاهِ ایرانی یکه-سرزمین راستی ها و شکوهندگی هاست. بومِ خسروانی؛ سرزمینی با آفتابی درخشان و چرامین سبز. سرزمین زرتشت و امشاسپدان، سرزمینی که قهرمان اش مزدک است و ماده-ایزد اش میتراست و مردمان اش نیز چون خدای مهرانگیزشان، مهرورز بوده اند. شیرزنانی داشته و آزادمردانی چون آرش، سزای آن شیرزنان! بی شک همیشه مهتاب، زمین-چهر ِ شبانه اش را دلفزا می کرده و مردمان با لالایی شاهانی ظفرمند همچون آن شاه-خدا ( آن بت هر جوان ایرانی!؟)، کوروش غرق در خوابی مخملین می شدند و رویای "ایران، سالار جهان" می دیدند...
امید که خون شرقی تان نجوشیده باشد ، چراکه بر آن ام تا از آن فخر-مایه های باستانی که در نظرتان چنان نیک و روشن می نماید، افسون-زدایی کنم! هان! نه! مگر خواب-شکنی بر ما حرام نیست! مگردیرزمانی نیست که خویش را ازپیشه ی "خون-گیری از بیماران" بازخریده ایم؟! آری! زالو-واری بس است!...پس از اول!
ایرانیانِ امروز، به دیروز می نگرند و می گویند "ما، طلایه-داران تمدن، زمانی چه بوده ایم و حال چه شده ایم! ما که ازهمان گوهریم؛ پس علتی برونی باید درکار بوده باشد که ما را چنین نزار کرده!"
این سان زاییده می شود:
- دشمن-تراشی که از ویژگی های یک ایرانی خوب امروزی است. یک ایرانیِ خوب، بی دشمن به خواب می رود! بی-دشمن از خستگی می میرد، او همانگونه که خوگرِ هر باهم-بودگی ناخجسته ای است، معتاد دشمن نیز هست، ایرانی، تنها می میرد. او بمانند فمینیستی است که بی دشمنِ خدادادی اش (آن سبیلوی مادرزاد-خودخواه)، دیگر بهانه ای برای اندیشیدن و پژوهش ندارد؛ بهانه ای برای زندگی ندارد و از خستگی می میرد...
- عرب-ستیزیِ بوف-انسانی به نام هدایت که از نوستالژی خفه شد!{آفرین-گویی اش مدِ روشنفکرمان}
- اسطوره-پرستیِ بزرگی به نام اخوان. هرچندکه رنجِ پاکی داشت...
دشمن-تراشی نزد ایرانیان، یک نیک-کرداری همه-گیر است. نادر است اگر کسی را بیابیم که خشکی درخت ایران را ثمره ی بد-کراری باغبانِ ایرانی بداند، چه بسا که انگِ غرب-زدگی، بی-رحمی و حتی نادانی اش زنند...اشاره همیشه به ناکاری مترسک و یا بدتر به بزرگی و چاقی کلاغ هاست...کمی به خود بنگرید! به حسِ غربت تان! به شتابگری کورتان، به این باصطلاح خوی انقلابی تان که در آن هیچ چیز را درمان نمی کنید مگر غُربت-زدگی تان! نه! شاید نمی توانید، چون دیگر "آینه ای برای دیدن" نمانده! چون دیگر کم اند آنانی که می داند: آینه-شکستگان،خود، شکسته ترین اند!...
بادکنکی بی-باد را در نظر آورید. نام اش را "خودخواهیِ یک انسان" بگذارید...حال باد-اش کنید..بیشتر...بازهم... بس! به این می گویند: ملت-باوری...حال کمی دیگر در آن بدمید! آهان! ترکید! در چه حال اید؟ ایرانی امروزی نیز در این حال است!!! ملت-باوری همان خودخواهی بادشده است. قومی-گرایی، همان خودخواهی است که کمی چاق شده.... پس چرا کم اند آنانی که این خوی ایرانی را نه هم-گوهرِ خودخواهی، بلکه باژگونه ی آن، گونه ای حس میهن-دوستی متعالی-شده می دانند!؟ خب... شاید بتوان گفت که این خودخواهی به خودخواهی عاشق و معشوق در رویدادی عاشقانه می ماند که هردو از وجود-اش بی خبرند و برونیان این دنیای عاشقانه نیز از گوشزد این خودخواهی به آن دو می پرهیزند (مبادا که نمایش به هم بخورد!)... چه گستاخیم، ما برهم زنندگان معاشقه های دروغین: معاشقه ی نو-ایرانی نوستالژیک و یائسه ای پیربنام ِایران باستان. باری. تا زمانی که این معاشقه ی دروغین ادامه دارد - این معاشقه ی تک-سویه ی ایرانی با معشوقی مرده - انتظار رشد این عاشق و معشوق را نباید داشت!!! انتظارِ مهربازی راستین با خاک ِ خویش مان، انتظار یک ایران-دوستی راستین ومیهن-سازی راستین که در آن از میهن با افتخاری شاد سخن بر زبان می رود و نه با گزاف-انگاری آزمندانه، انتظار دوست داشتن راستین خاک مان را نباید داشت! {با پوزش از صابرانِ ابدی}
ملت-باوری خودخواهی کوری است که با سوء استفاده از نام میهن و خاک که برای هر انسانِ پخته ای ارزمند است، کینه و خشم را در دل می افکند؛ کینه ای که به سادگی همه-گیر می شود و نامِ میهن-خواهی و شورِ انقلابی به خود می گیرد؛ فژاگینی است که پاک و مقدس جلوه می کند! ملت-باور، آزمندی است که آزادی را بی آنکه آن را ورزیده باشد می خواهد.(حال ِ تمام جوانان عزیز ایرانی که توتم شان زندانیان اند!).
خشم و کینه مغز را می تباهد؛ کینه، تباهیدگی ِ بذاتِ مغز انبوهگی را می فزایاند. اما این حرف در جماعتی که در آن کین-خواهی را غیرت می نامند، تنها یک حرف است! اخخخ...
برای تشخیص روان-نژدی یک فرد باید حال او را با افراد جامعه اش که سالم و بهنجار فرض گرفته شده اند،همسنجید . اما اگر کلِ جامعه روان-نژد باشند، دیگر ملاکی برای تشخیص روان-نژدی یک فرد باقی نمی ماند و باید در پی سنجه ای برونی بود. این است حال جامعه ی امروزین ما! انبوهه-باورانی که ما مجوزی برای درمان شان نداریم. چرا که طبق استاده های پزشکی (؟!) در میان ِ هر "خیل"ای، این اندک-شماران اند که بیمارند ( چون با آن خِیل تفاوت دارند)! دُرُستان میان ِ روان نژدانِ انبوهگی. در پی سنجه ی برونیِ مایید؟! پس ...
۱۳۸۲ تیر ۲۳, دوشنبه
Translated lyric from Evoken; Song: Embrace the Emptiness
پوچی را بنواز
مادرزاد تارونی اند آن دیوانگانی که درمیان جماعت، جاودانه اِستاده اند...
بر چشمان-اش آخرین فره ی آفتاب می درخشد و
به راهی بر می شود که تحفه ی زندگی بخشند، به بیراهه ای افروخته از نورَک شمع، ...
ورای رویاهایش، آوخ که چه بی-خبر است از آن گذشته ی خاموش
خوش دارد که به خوابی بی-پایان فرو شَخشی
سوگِ پسینگاهی، طاعونِ اندوه، بوم مان را در تیره-توفانی می آشوبد
و او به امیدِ دمِشِ سپیده-دمی نو، هنوز می درخشد
اندیشه ای صوفیانه، رخصت اش می دهد تا واپسین بار به تاره-آسمان اطلسی درنگرد
با جاودانگی دوزخ-وار، نکتار نامیرایی نوشد
و از مستی اش هزاره ها را در پی ِ تاریک-ترین چراگاه می کاود
پُرکینه-گی، قلب سردش را سخت می خشمد
و حال، گرگانِ خزان به یاد چنین شبی فریاد می کنند، به یاد فرجامین شب مان
پوچی را بنواز
مادرزاد تارونی اند آن دیوانگانی که درمیان جماعت، جاودانه اِستاده اند...
بر چشمان-اش آخرین فره ی آفتاب می درخشد و
به راهی بر می شود که تحفه ی زندگی بخشند، به بیراهه ای افروخته از نورَک شمع، ...
ورای رویاهایش، آوخ که چه بی-خبر است از آن گذشته ی خاموش
خوش دارد که به خوابی بی-پایان فرو شَخشی
سوگِ پسینگاهی، طاعونِ اندوه، بوم مان را در تیره-توفانی می آشوبد
و او به امیدِ دمِشِ سپیده-دمی نو، هنوز می درخشد
اندیشه ای صوفیانه، رخصت اش می دهد تا واپسین بار به تاره-آسمان اطلسی درنگرد
با جاودانگی دوزخ-وار، نکتار نامیرایی نوشد
و از مستی اش هزاره ها را در پی ِ تاریک-ترین چراگاه می کاود
پُرکینه-گی، قلب سردش را سخت می خشمد
و حال، گرگانِ خزان به یاد چنین شبی فریاد می کنند، به یاد فرجامین شب مان
۱۳۸۲ تیر ۲۲, یکشنبه
*ما دو مسافر بودیم،من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغربِ سرد.
او بار شراب داشت،و من،مشتری مسلم متاع او بودم.
و هردو به یک شهر می رفتیم
و هردو به یک مهما نسرای.
براستی که ما برای هم بودیم
و برای هم آمده بودیم.
شبانگاه،چون خستگی راه دراز،با خفتن نیمروز تمام شد
هر دو به چایخانه رفتیم
به هم نگریستیم
و دانستیم که هردو بیگانه در آن شهریم
و نا آشنای با همه کس.
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
نشستیم و چای نوشیدیم
و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.
و چون بازار سخن گرم شد،پرسیدم:به چه کار آمده ای و چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟
و او،شاید شرمگین از شراب فروش بودن خود گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است.
و من،شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او،که متاعی گرانبها با خود آرده بود،گفتم:فیروزه مشرقی به بازار آورده ام.
و باز گفتیم و باز شنیدیم.
تا پاسی از تیره شب گذشت.
و من،دلتنگ از نیرنگ،به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.
روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که درآن دیار هیچکس شراب نمی فروشد و هیچکس مشتری شراب نیست.
به هنگام شب،خسته باز پشتم و در چایخانه نشستم.
سر در میان دو دست گرفتم و گریستم.
بیگانه مغربی باز آمد،دلگیر و سربه زیر
و در دیدگان هم حدیث رفته را بازخواندیم.
چای خوردیم و هیچ نگفتیم
و خویشتن را در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.
ما دو مسافر بودیم،یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر بودیم که گفتنیهای خویش نگفتیم.
و اندوهی گران به بار آوردیم
من به مشرق مقدس باز گشتم
و او،با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.
به راستی که ما برای هم بودیم و ندانستیم.
*آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی
او بار شراب داشت،و من،مشتری مسلم متاع او بودم.
و هردو به یک شهر می رفتیم
و هردو به یک مهما نسرای.
براستی که ما برای هم بودیم
و برای هم آمده بودیم.
شبانگاه،چون خستگی راه دراز،با خفتن نیمروز تمام شد
هر دو به چایخانه رفتیم
به هم نگریستیم
و دانستیم که هردو بیگانه در آن شهریم
و نا آشنای با همه کس.
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.
نشستیم و چای نوشیدیم
و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.
و چون بازار سخن گرم شد،پرسیدم:به چه کار آمده ای و چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟
و او،شاید شرمگین از شراب فروش بودن خود گفت که هفت بار پوست روباه با خود آورده است.
و من،شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او،که متاعی گرانبها با خود آرده بود،گفتم:فیروزه مشرقی به بازار آورده ام.
و باز گفتیم و باز شنیدیم.
تا پاسی از تیره شب گذشت.
و من،دلتنگ از نیرنگ،به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.
روز دیگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که درآن دیار هیچکس شراب نمی فروشد و هیچکس مشتری شراب نیست.
به هنگام شب،خسته باز پشتم و در چایخانه نشستم.
سر در میان دو دست گرفتم و گریستم.
بیگانه مغربی باز آمد،دلگیر و سربه زیر
و در دیدگان هم حدیث رفته را بازخواندیم.
چای خوردیم و هیچ نگفتیم
و خویشتن را در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.
ما دو مسافر بودیم،یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر بودیم که گفتنیهای خویش نگفتیم.
و اندوهی گران به بار آوردیم
من به مشرق مقدس باز گشتم
و او،با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.
به راستی که ما برای هم بودیم و ندانستیم.
*آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی
۱۳۸۲ تیر ۲۱, شنبه
:Shape of despairهم - گویی ای به لهجه ای دگر با واژ - آهنگی از
Quiet these paintings are
خموشی ای که این نقش ها یند
در سکوت این همه رنگ رمق می بازند
کم زمانی بعد یکه - رنگی خواهند شد
درنگان چشمان ِسفت بسته ی ِ من درایستاده - لحظه ای جاودان مانند به دریای ِ اندوه خیره می شوند
درنگالحظه ای که می فرامشم پروای ِمرگ را...
زیر این امواج شورها نهفتست
امواجی هنوز رفته شان بی بازگشت
میان ِمویین-فاصله ی ِ پلکهای ِبسته و نگاه ِ ژرفا - دور نگرم
آن گاه که این امواج به آرامش خفته اند
زجرانه زندگی ای می روید
در نواسانی از زیستن به مرگ....
افزونه: بر بازی نا مرئی وغیر منطقی ِ (!) دختربچه ای در دنیای ِ غیر واقعی اش (!) لبخند باید زد(کودکان به سویش نیز می شتابند هم - بازی اش می شوند)چه می داند بیننده ی ِگرفتار ازدرون ِپر - رنگش.تنها کودک بودگان دانند...می دانید؟ ...پس بر بازی ِ ژکان نیز همین کنید.
Quiet these paintings are
خموشی ای که این نقش ها یند
در سکوت این همه رنگ رمق می بازند
کم زمانی بعد یکه - رنگی خواهند شد
درنگان چشمان ِسفت بسته ی ِ من درایستاده - لحظه ای جاودان مانند به دریای ِ اندوه خیره می شوند
درنگالحظه ای که می فرامشم پروای ِمرگ را...
زیر این امواج شورها نهفتست
امواجی هنوز رفته شان بی بازگشت
میان ِمویین-فاصله ی ِ پلکهای ِبسته و نگاه ِ ژرفا - دور نگرم
آن گاه که این امواج به آرامش خفته اند
زجرانه زندگی ای می روید
در نواسانی از زیستن به مرگ....
افزونه: بر بازی نا مرئی وغیر منطقی ِ (!) دختربچه ای در دنیای ِ غیر واقعی اش (!) لبخند باید زد(کودکان به سویش نیز می شتابند هم - بازی اش می شوند)چه می داند بیننده ی ِگرفتار ازدرون ِپر - رنگش.تنها کودک بودگان دانند...می دانید؟ ...پس بر بازی ِ ژکان نیز همین کنید.
۱۳۸۲ تیر ۲۰, جمعه
درباره ی چونایی ژکندگی در اینجا! (بریده بریده از یک دراز)
برش : گزندگی نوشتاربرخاسته از بیدادگری بر خویشتن در دمِ اندیشیدن است، برخاسته از گزندگی و گس-مزگی میوه ی این بیدادگری است {نزدیکان می فهمند!}؛ این گزش اما، به آنانی که با خویش-گزی در سپهر اندیشه غریب نیستند، بس آشناست و دل-افزا.
ستیهنده و بی رحم بر آلودگی تاختن. همکناری با آلودگی به بهانه ی پالودن اش را بر خود حرام کردن. به تن-درستی آلودگان امیدی نداشتن، که خویش را دوراز هر مرض ِ بهبودیافتنی نگاهداشتن، نه پالاینده که نابودگرِ بیماری ها...
بریده: او، همدرد و رحیم بر آلودگی ها و آلودگان می نگرد و شرقی تر و پاک تر(این واژه را برای خواننده ی شرقی می آورم!) از دیدن آلودگی های پیرامون رنج می برد. رنجی که البته خجسته است. خهی!
پاره : همپیالگان و هم-گیتی هامان به اندازه می دانند که نوشتن و زبان-آوری ام برای چیست؛ و ما را فهمیده شدن نزد همگنان بسنده است و پسند. از زخم-خوردگیِ خواننده باکی ندارم، چرا که همین نرم-تنی سومی را سبب-ساز روان-نژدی سومین اش می دانم. آنانی که از زخم می رمند، به که زخمه-زنی چون ژکان پسندشان نیافتد،. چه نامیمون است آن گاهی که آوای زخمه-زنیِ ژکانرا کرانِ ِ انبوهگی بشنوند...
دوستی گفت از ژکان آموخته:
- تازه دیدن و تازه کردن دیدنی ها
- بی-باکانه اندیشیدن
- همدمی با جان-دارانِ راستین
- خطرکردن در زندگیِ اندیشگون
- سخت-گیری و سخت-گیری و سخت-گیری و... با خودِ خودِ خودِ...
و بگویید چه کنشی از این کنش تر (و به قول شما واقعی تر!) که جهان اندکانی را چنین خوش دگر کنیم؟ و اگر بناست از وظیفه نزد همگان سخن گوییم، چه وظیفه ای از این نیک تر که بتوان زنجیرهای بربسته به خرد سومی را دست کم کمی شل کرد، مگر تا به یگانه آزادی حقیقی یعنی آزادی اندیشه گامی بیش نزدیک شود!؟ { به سان آنانی که "فداکار"شان می خوانند، نیستم که آرمانِ نیک-بودِ همگان را در سر بپرورانم}
پاره: از آنجا که پاسخ را نه در نوشته ی دیگری، نه در سخن و فرمایش دیگری می توان یافت که کنام اش و آرامگاهِ زیندگیِ جاودانه اش تنها در درون است، پس در پیِ پاسخ-دهی و صادر کردن حکم و دگم نیستم. هر چه هست گونه ای تاکید، یادآوری و درنگیدن بر سر سخت-اندیشگی هایی است که به دست کاهلان و بیمگران چاق وانهاده شده اند. خوش آن گاه که آماج گفتاری چیزی جز پرسش-زایی نباشد و چه خوش تر که نوشنده ی نوشته نیز آغوشی گشاده برای بالاندن پرسش های نوزاد و سختی های این پرورش داشته باشد.
از این که دوری و نزدیکی با معنا و قصد ژکان، درنگان تان کند، بپرهیزید و تیغ تیز نقد را بر پوست کلفت ژکان بسایید (اگر تیغی در کار باشد و اگر سخنی از سخنمندی!)؛ خوشبختانه، آنچه زیاد-اش داریم خونِ زیر پوست است. اصالت نزد ما همانا خویش-سنجی و خویش-تر-شدن است؛ پس هماره درکارِ گشودن راه بی-پایان خویش-سنجی ایم و بر باز-آفرینی خویش می کوشیم. این سان، هر نقدی را پذیراییم و چه چیز بهتر از یک سخنِ تازه که بر تازگی جهانِ ژکان بیافزاید!؟ ژکان در سپهر ژکانگی می ژکد. ژکانگی دیدگاه است. او نیز چون هر هستنده ای زبانمند است و با زبان اش آشکارگر هستی اش. نقد-پذیر است و تردید-پسند. با شکستن و گریز از قانون وجزم، راه ِ خویش را به امکان و حقیقت (؟) می گشاید. حقیقتِ او اما، چیزی دست-نیافتنی است و خودِ او میرایی زمانمند؛ چنین آگاه از تناهی خویش و چنین آگاه از دست-نایافتنی-بودن حقیقت، هماره به سوی اش گام بر میدارد، نه! می جهد، نه! می پرد. نه! ... و جان-داری همین فراروندگی با وجود آگاهی از تناهی است و بس.
این سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حدِ جهان، بی حد و اندازه شود
پس : ژکان یعنی مهربان-میزبان هرسخن تازه.
برش : گزندگی نوشتاربرخاسته از بیدادگری بر خویشتن در دمِ اندیشیدن است، برخاسته از گزندگی و گس-مزگی میوه ی این بیدادگری است {نزدیکان می فهمند!}؛ این گزش اما، به آنانی که با خویش-گزی در سپهر اندیشه غریب نیستند، بس آشناست و دل-افزا.
ستیهنده و بی رحم بر آلودگی تاختن. همکناری با آلودگی به بهانه ی پالودن اش را بر خود حرام کردن. به تن-درستی آلودگان امیدی نداشتن، که خویش را دوراز هر مرض ِ بهبودیافتنی نگاهداشتن، نه پالاینده که نابودگرِ بیماری ها...
بریده: او، همدرد و رحیم بر آلودگی ها و آلودگان می نگرد و شرقی تر و پاک تر(این واژه را برای خواننده ی شرقی می آورم!) از دیدن آلودگی های پیرامون رنج می برد. رنجی که البته خجسته است. خهی!
پاره : همپیالگان و هم-گیتی هامان به اندازه می دانند که نوشتن و زبان-آوری ام برای چیست؛ و ما را فهمیده شدن نزد همگنان بسنده است و پسند. از زخم-خوردگیِ خواننده باکی ندارم، چرا که همین نرم-تنی سومی را سبب-ساز روان-نژدی سومین اش می دانم. آنانی که از زخم می رمند، به که زخمه-زنی چون ژکان پسندشان نیافتد،. چه نامیمون است آن گاهی که آوای زخمه-زنیِ ژکانرا کرانِ ِ انبوهگی بشنوند...
دوستی گفت از ژکان آموخته:
- تازه دیدن و تازه کردن دیدنی ها
- بی-باکانه اندیشیدن
- همدمی با جان-دارانِ راستین
- خطرکردن در زندگیِ اندیشگون
- سخت-گیری و سخت-گیری و سخت-گیری و... با خودِ خودِ خودِ...
و بگویید چه کنشی از این کنش تر (و به قول شما واقعی تر!) که جهان اندکانی را چنین خوش دگر کنیم؟ و اگر بناست از وظیفه نزد همگان سخن گوییم، چه وظیفه ای از این نیک تر که بتوان زنجیرهای بربسته به خرد سومی را دست کم کمی شل کرد، مگر تا به یگانه آزادی حقیقی یعنی آزادی اندیشه گامی بیش نزدیک شود!؟ { به سان آنانی که "فداکار"شان می خوانند، نیستم که آرمانِ نیک-بودِ همگان را در سر بپرورانم}
پاره: از آنجا که پاسخ را نه در نوشته ی دیگری، نه در سخن و فرمایش دیگری می توان یافت که کنام اش و آرامگاهِ زیندگیِ جاودانه اش تنها در درون است، پس در پیِ پاسخ-دهی و صادر کردن حکم و دگم نیستم. هر چه هست گونه ای تاکید، یادآوری و درنگیدن بر سر سخت-اندیشگی هایی است که به دست کاهلان و بیمگران چاق وانهاده شده اند. خوش آن گاه که آماج گفتاری چیزی جز پرسش-زایی نباشد و چه خوش تر که نوشنده ی نوشته نیز آغوشی گشاده برای بالاندن پرسش های نوزاد و سختی های این پرورش داشته باشد.
از این که دوری و نزدیکی با معنا و قصد ژکان، درنگان تان کند، بپرهیزید و تیغ تیز نقد را بر پوست کلفت ژکان بسایید (اگر تیغی در کار باشد و اگر سخنی از سخنمندی!)؛ خوشبختانه، آنچه زیاد-اش داریم خونِ زیر پوست است. اصالت نزد ما همانا خویش-سنجی و خویش-تر-شدن است؛ پس هماره درکارِ گشودن راه بی-پایان خویش-سنجی ایم و بر باز-آفرینی خویش می کوشیم. این سان، هر نقدی را پذیراییم و چه چیز بهتر از یک سخنِ تازه که بر تازگی جهانِ ژکان بیافزاید!؟ ژکان در سپهر ژکانگی می ژکد. ژکانگی دیدگاه است. او نیز چون هر هستنده ای زبانمند است و با زبان اش آشکارگر هستی اش. نقد-پذیر است و تردید-پسند. با شکستن و گریز از قانون وجزم، راه ِ خویش را به امکان و حقیقت (؟) می گشاید. حقیقتِ او اما، چیزی دست-نیافتنی است و خودِ او میرایی زمانمند؛ چنین آگاه از تناهی خویش و چنین آگاه از دست-نایافتنی-بودن حقیقت، هماره به سوی اش گام بر میدارد، نه! می جهد، نه! می پرد. نه! ... و جان-داری همین فراروندگی با وجود آگاهی از تناهی است و بس.
این سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حدِ جهان، بی حد و اندازه شود
پس : ژکان یعنی مهربان-میزبان هرسخن تازه.
۱۳۸۲ تیر ۱۸, چهارشنبه
Translated lyric from Summoning, Song: Unto a Long Glory…
به سوی شکوهی یازان
آنجا، برفراز بوم، سایه ای دراز آرمیده
بال های تاریکی به باختر-سوی برکشیده
برج لرزان، گورِ شهریاران
شگونا-سرنوشت فرامی رسد، مردگان بیدارگشته اند
آری، زمان ِ سوگندشکنان فرا رسیده
بر سنگ Erech* دیگربار خواهند ایستاد
بشنو که شیپور بر تپه ها چه افسون ها که نمی کند
چه کسی فرایشان خواهد خواند؟
چه کسی از غروبِ کبود، آن فراموش-شدگان را بازخواهد خواند؟
ورای ِ شک، ورایِ ِ تارون
امید جان گرفته، امید ِ پایان
فرای مرگ، فرای ترس
فرای فنا، خیزیده
ورای باخت، ورای تارون
فرای مرگ، فرا ی ترس
ورای باخت
به سوی شکوهی یازان {خیزیده}
میراث اش از آن ِ آنان باد که سوگند خورده اند
از شمال خواهد آمد
و از در می گذرد،
تا به جاده ی مردگان راه بَرد
سوگ ِ زیاده نکنید... آن افتاده بزرگ بود
و حال نبرد می خواندمان!
بشنوید صدای آن کُرنا را که بر ماهورها خبری می دهد
آیا کسی هست که از این غروب کبود، فرا خواند {آن فراموش شدگان را}؟
-----
*. Erech : از شهرهای کهن سومر و سپس بابل که کوشکِ نامورِ E-Anna در آن بپا بود؛ و در آن Nana و Ishtar را می پرستیدند.
به سوی شکوهی یازان
آنجا، برفراز بوم، سایه ای دراز آرمیده
بال های تاریکی به باختر-سوی برکشیده
برج لرزان، گورِ شهریاران
شگونا-سرنوشت فرامی رسد، مردگان بیدارگشته اند
آری، زمان ِ سوگندشکنان فرا رسیده
بر سنگ Erech* دیگربار خواهند ایستاد
بشنو که شیپور بر تپه ها چه افسون ها که نمی کند
چه کسی فرایشان خواهد خواند؟
چه کسی از غروبِ کبود، آن فراموش-شدگان را بازخواهد خواند؟
ورای ِ شک، ورایِ ِ تارون
امید جان گرفته، امید ِ پایان
فرای مرگ، فرای ترس
فرای فنا، خیزیده
ورای باخت، ورای تارون
فرای مرگ، فرا ی ترس
ورای باخت
به سوی شکوهی یازان {خیزیده}
میراث اش از آن ِ آنان باد که سوگند خورده اند
از شمال خواهد آمد
و از در می گذرد،
تا به جاده ی مردگان راه بَرد
سوگ ِ زیاده نکنید... آن افتاده بزرگ بود
و حال نبرد می خواندمان!
بشنوید صدای آن کُرنا را که بر ماهورها خبری می دهد
آیا کسی هست که از این غروب کبود، فرا خواند {آن فراموش شدگان را}؟
-----
*. Erech : از شهرهای کهن سومر و سپس بابل که کوشکِ نامورِ E-Anna در آن بپا بود؛ و در آن Nana و Ishtar را می پرستیدند.
۱۳۸۲ تیر ۱۷, سهشنبه
-به چهره يِِ پيامبر چشم مي دوزد و نه به دستانش به چشمانِ سرخش . ظرف و مظروف را پس مي زند و او را در آغوش مي كشد ، او را و تجربه هاي تنهائيش .« پيامبر در صحنه » را به بي-خود-تشنگان وامي گذارد و به غارِ تنهاييِ و خود - آيي پيامبرش بر مي شود و پيام را بي واسطه چون كامي از دهان دوشيزه يِ وحي مي خواهد . عشقش ريشه در “ ايمان” دارد ايماني خونين و بس بزرگ به واژيده ناشده گاه هايِ پسين شيداييِ آبستن گاههايِ مكاشفه و رازبازي… ممم. پيامبر براي او نمونه ايست از يك به خدايي رسيده ، خود-آيي . بعثت را جشن نمي گيرد مي زيد – مي شود. با ابراهيم هر لحظه و نفس به نفس گام برمي دارد تا قربان گاهِ حتي ارزش هايِ والايش تا حتي خطر كردن ِبهين داشته هايش ، در راه داشتِ مفهومي كه شايد نداردش - ايمان .
-دين داري و نه انتساب دانسته هايي موروثي و جامد به نام دين و خو كردن به اخلاق-عرفياتي ناخوش-خواستگاه و بي ريشه ، آنجا كه با فرديت ، كلنجارهاي ذهني و دروني ، وظيفه در قبال خويشتن و راندن انسان به تنهايي و خموش گاههايِ « خود و خدا » هم فصل مي افتد، اصيل تر است . اما رنجا از دينِ اسيرِ صفات و شعائر و واقعيات و فقهيات و جماعات ، دينِ بودار عمله پرور و چوپان ساز و سرشكن!
- آنان كه تا رو پود خدا مي بافند بر دارِ«دين» خداسازن و خداجويان بي خود- آن از دين چه مي خواهند؟ نمي دانند ! سفارش شده اند به دين داري ، كورانه طريق بنده يِ خوب خدا بودن مي سپرند .خدا را بر « دار » مي كشند ! كدام خدا ؟ هه هه ،هر كه سفته يِ بيشتري داد .
-خوار مي داريم قماشي را كه جهان-بينشي سومين ( جهان-نسل!) دارند مشحون از اطلاق و يقين و گوش هايي كه به عقيده و ايمان همانقدر شنوا و فهميدند كه به اذان نجوا-كوب شده يِ نوزادي . گوسفنداني اند عادتمندِ چريدنِ پاسخ هايي ( قالب- جزم – زنجير – عقيده ! … اَه) محصول افيون كده يِ خنياگرانِ گله – پيشكارانِ شكسته سرِ چوپانان.
-دين داري و نه انتساب دانسته هايي موروثي و جامد به نام دين و خو كردن به اخلاق-عرفياتي ناخوش-خواستگاه و بي ريشه ، آنجا كه با فرديت ، كلنجارهاي ذهني و دروني ، وظيفه در قبال خويشتن و راندن انسان به تنهايي و خموش گاههايِ « خود و خدا » هم فصل مي افتد، اصيل تر است . اما رنجا از دينِ اسيرِ صفات و شعائر و واقعيات و فقهيات و جماعات ، دينِ بودار عمله پرور و چوپان ساز و سرشكن!
- آنان كه تا رو پود خدا مي بافند بر دارِ«دين» خداسازن و خداجويان بي خود- آن از دين چه مي خواهند؟ نمي دانند ! سفارش شده اند به دين داري ، كورانه طريق بنده يِ خوب خدا بودن مي سپرند .خدا را بر « دار » مي كشند ! كدام خدا ؟ هه هه ،هر كه سفته يِ بيشتري داد .
-خوار مي داريم قماشي را كه جهان-بينشي سومين ( جهان-نسل!) دارند مشحون از اطلاق و يقين و گوش هايي كه به عقيده و ايمان همانقدر شنوا و فهميدند كه به اذان نجوا-كوب شده يِ نوزادي . گوسفنداني اند عادتمندِ چريدنِ پاسخ هايي ( قالب- جزم – زنجير – عقيده ! … اَه) محصول افيون كده يِ خنياگرانِ گله – پيشكارانِ شكسته سرِ چوپانان.
اشتراک در:
پستها (Atom)