Thursday، March 19، 2009

مست‌نوشت
بر فراسوی حد ِظرف ِخواب

و ساره‌ی سرشت، در قلب ِخورشاد، در ظرف ِواپسین نیم‌روز ِزمستانی، خاموش بود...

زمانی غوغا مسکوت می‌شود که دیگر مجالی نیست برای وَشتن. نیروهای درون را هم‌همه‌ی اندرونی ِدیگران بر باد می‌دهند که واآمدن و گرفتن به نبرد ِرفتن ِعاجل رنگ می‌بازند.

قانون ِمن امشب اما غم‌گن بود. قانون ِشب هشته بود انگار / بر زمین ردای ارغوانی همیشه‌گی را، که چون پهن می‌کرد همه در بر می‌گرفت به شگرفی ِحضور... امشب اما تنها در میان ِما لبخندی بود، بس-بسیار-کم. حضوری فراگیر، دل‌گیر. سفره دیگر جایی قرار بود که ظرف چکیده‌های زرتاب را در آن‌جا به آخر می‌رساند. پدر، اشک در آستین داشت، که اگر حضور سنگین‌تر از این بود، او را می‌کشتم.

به یاد می‌آورم – یادی تیره و تار – که س بر میز ِشامی که به میزبانی ِم حول ِمن می‌گشت با نجوایی ناشنودی در میانه‌ی اراجیف ِفلسفی‌ام زمزمه کرد که رمان شکل‌هایی از حیات را هست می‌کند که چیز ِدیگری قادر به آشکاریدن‌اش نیست. به یاد می‌آورم که نجوا، رغم ِافاده‌های پُربرق ِس، ناشنوده ماند، غذای دریایی ِم و ل خورده شد، خاصه سکوت ِآ بود که همه چیز را در کمال ِآرامش ِارغوانی‌اش نیست می‌کرد، اما من شکستم و لیوان ِسفید تا سیگار ِبعدی پُر ماند. نوشیدنی هم دیگر غامی از دَهش ِطعم ِاصیل...

وقتی گل ِسرخ ِشکسته را دختر به شهریار داد، دیگر هیچ همیشه‌غروبی نبود که شهریار در فراق ِدختر در سرشک برقصد

آینه‌های این آتش‌آب، گواژه‌گوی ِاین حضور ِصغیر اند در گاه ِبی‌آتش. زن که حرف است، که هیچ، اگر مردی پس چرا می‌لرزی از فرط ِنه-بودن!؟ انگار می‌کنی که این آن‌ها آن ِذهن ِمسموم اند، که فردا روشن است، رخدادها سنگ ِاین نسیم. چه باک! این تاریکی، زهر ِخون است. این آتش، درمان ِهستی است.

پیر می‌شود، نه، انگار هوس ِمُردن دارد، که بر چین و رقص ِاین شار، مرثیه‌ای بر اشرار ِقدیم می‌گزارد. تاریکی، تاریکی است؛ زیبایی، زیبا؛ و ضرب ِدیروز که او را به پای خیابان مشجر می‌رساند، ضرب ِعزیز. من، راوی ِحاضر ام: مغرور، با همان عطر ِدیروز، نسیم‌به‌تن‌داده اما مقروض.

گذر از یک گونه‌ی نوشتنی به گونه‌ی دیگر، پایمال‌کردن ِیک لحن، که دیگر تنها هاله شده و بی‌از جان و چشم و سرنهادن به لحن ِدیگر به امید ِگوش‌سپردن به آوای نو گذر از این سوی ِبوم به آن سو نیست. نگاره را می‌توان به بازی داد، تا جهان‌ها را بجهاند و هستی را می‌توان به زور ِطرح رنگ کرد. نثر اما سخت‌سرترست از نگاره. نوشتاری نو، همانا خونی نو، همان روز ِدیگری که آمدش شدن ِاین من بر فراز ِپوسیده‌گی‌های حال است، شدنی سخت و جان‌گیر. هاژه این جاست: منی که می‌نویسد، کجاست؟ چگونه/به چه چیز، در گذر، می‌توان آویخت، تا گذار را معنا کرد؟ نه این که معنا در گذار، در سیلان ِبرناگذشتنی ِدال بر سطح ِبازی، نیروی خود را از نیستی ِآنی دلالت می‌گیرد؟ اگر نه، موسیقی بی معناست!

و سرشت ِساره، در خورشید ِقلب، در زمستان ِواپسین ِنیم‌روز ِاین ظرف، شوخ بود.. نقطه‌ها آگنیده، خطوط پراکنده، لبخند ِپدر درخشان و شاد.






Sunday، February 08، 2009



سفر ِزمستانی
ویلهلم مولر



1. شب خوش

چون غریبه‌ای آمدم
چون غریبه‌ای هم می‌روم
در مهربانی ِاردی‌بهشت با گل‌سار و سبزه‌گان‌‌اش
دختر از عشق گفت
مادر-اش از وصلت
اکنون اما
دنیا را غم زده
جاده را برف...

سخت است
وقت ِرفتن و آغاز ِسفر کردن
راه یافتن
از دل ِاین تاریکی،
هم‌سفران‌ام
سایه‌های ماه اند
و بر بستر سپید ِزمستان
رد ِجانوران راهنمای راه اند

درنگ؟ تا که بتارانندم؟
بگذار سگان ِول‌گرد بر درگاه عمارت ارباب‌شان زوزه کنند
عشق عاشق ِآوره‌گی است
خدا چنین‌اش خواسته
که از یکی به دیگری بگردد
عشق ِمن، شب خوش!

خواب‌ات را نمی‌آشوبم
دریغ از آشفتن ِاین آسوده‌گی ِعزیز
گام‌های‌ام را نخواهی شنید
درب را آرام می‌بندم تا نخیزی
در راه ِرفتن‌ام، بر سردر خواهم نوشت
"شب خوش"
شاید ببینی
که یاد-ات بوده‌ام.




2. بادنما

باد به بازی گرفته
بادنمای خانه‌ی دل‌بر را
در وهم‌ می‌اندیشم
که صفیر ِباد، ریشخندی‌ست بر بیچاره‌گی ِاین گریخته

اگر پیش‌تر
این نشان را بر این بام می‌یافت
دیگر چشم‌ نمی‌داشت
به وفای دختر ِخانه

باد دل‌هاتان را به بازی گرفته
با همان ضربی که بر بام می‌زند، خموش‌تر اما
از دردم چه می‌پرسید؟
فرزندتان که عروس ِکامیابی‌ست...




3. اشک‌های یخ‌زده

اشک‌های یخ‌زده می‌چکند
از گونه‌های‌ام
چه گونه؟
بی آن که بدانم، گریسته ام

آه اشک‌ها، اشک‌های من
چه سرد اید!
چون بشمه‌ی سرد ِسپیده‌دم

از سرچشمه‌تان، از سینه‌ام
داغ برمی‌شوید
داغ، که گویی
یخ‌های زمستانی را گداخت می‌خواهید...




4. کرختی

به‌عبث در برف
در پی ِرد ِگام‌های اوی ام
خوش‌گاهی که من و او در بر-ام
عرصه‌ی سبز را به زیر ِگام‌ها می‌سپردیم

زمین را می‌خواهم که ببوسم
تا از میان ِاین برف و یخ
گرمای اشک‌ها
فرو ‌رود، آن خاک را بساید...

شکوفه‌ای هست؟
یا سبزه‌ای؟
گل‌ها پژمرده‌
و خاک ِبی‌رنگ

خاطره‌ای نیست
که از این‌جا با خود برَم؟
دل‌ام که آرام گیرد {اما}،
کیست که از او برا‌ی‌ام گوید؟

دل‌ام، یخ، گویی مرده
با قالبی از نگاره‌ی بشم‌پوش ِاو
دل که گرم گیرد
نگاره آب می‌شود، می‌میرد..





5. درخت زیرفون

بر دروازه، بر سر ِچاهی
به‌زیر ِدرخت ِزیرفونی استاده ام
که سایه‌سارش
رویاهای خجیری داشته ام
بر پوسته‌اش می‌تراشیدم
واژه‌گان ِعشق را
که در شادی و حزن
غرقه در آن ام

امشب در راه
که در تار ِنیمه‌شب
در سیاهای تام
با چشمان ِبسته از کنارش می‌گذشتم
خش‌خش ِشاخه‌ها
ندا می‌داد که:
"بیا، بیا در بَر-ام ای دوست
که آسایش‌ات این‌جاست"

باد
سیلی‌اش بر چهره‌ام
یخ می‌وزید
کلاه‌ از سر می‌زد
روی برنتابیدم
ساعت‌ها دور از آن چاه بودم
و هنوز نجوای‌اش می‌آمد که
"آرامش این‌جاست!"




6. تندآب

بسیاران ِاشک‌های‌ام
بر برف‌ها رفته‌اند
این‌ها برفکان ِسرد اند
که مشتاق اند بر نوشیدن ِگرمای حزن

وقت ِجوانه‌زدن
نسیم از آن‌سو می‌وزد
و یخ‌ها می‌شکافند
برف ِنرم آب می‌شود

ای برف، تو که شوق‌ام را می‌دانی
بگو، به کجا می‌رمی؟
اشک‌های‌ام را که پی گیری،
آرام‌آرام به جویباری ره‌ات می‌برَند

که به شَهرت می رساند
از میان ِکوچه‌های پُرتاب
به جایی که اشک‌ام جوشید
خانه‌ی دل‌بر آن‌جاست




7. رود-کنار

تو، که شادمانه می‌خروشی
تو ای جوی پاک و ساره
چه خاموش گشته‌ای
بدرودی نمی‌دهی...

با سله‌ای سختاسخت
خود پوشانده‌ای
سرد و ساکن
خفته‌ بر زمین

بر تن‌ات می‌تراشم
با سخته‌سنگی تیز
نام ِدلبر را
روز را، و ساعت را

روز ِنخستین دیدار
روز ِترک را
نام با عددهایی به‌هم‌تافته
و حلقه‌ای ناتمام بر گردشان

ای دل‌،
چهره‌ات را در این جوی بازمی‌شناسی؟
که زیر ِسله‌اش
سیلاب ِدرد می‌تپد




8. نگاهی به پس

پاها می‌سوزند
انگار نه که بر برف اند و یخ
درنگ نخواهم کرد
{خواهم رفت} تا مناره‌ها از دید محو گردند

در شتاب ِدوری
بر سنگ‌ها لغز می‌خوردم
کلاغ‌ها از هر خانه،
با برف و یخ به کلاه‌ام می‌زدند
خوشامد-ات چه دیگرگونه بود
ای شهر ِبی‌وفا!
بر کنگره‌های درخشان‌ات
چکاواک و هزاردستانی که قمار می‌زدند

شکوفه‌های درختان زیرفون
و نجوای شنگ ِچشمه‌سارها
و، آه... چشمان ِآن دوشیزه چه می‌درخشید...
آن جا که سرنوشت‌‌ات رقم گرفت!

آن روز را که یاد می‌کنم
دل‌ام می‌زند که پس نگرم
که برگردم
و بر درگاه خانه‌اش... خاموش بایستم




9. فانوس ِشیطانی

به کاواک‌های کوه،
فانوسی شیطانی فرامی‌خواندم
راه برگشت را چه‌گونه بیابم
باکی نیست

به آواره‌گی خو کرده‌ام،
هر راهی راهی‌ست به مقصود
و شورمان و اندوه‌مان،
بازی‌های فانوسی شیطانی اند!

از شکافی در کوه، کوره‌راهی بر چشمه‌ای خشکیده
راه‌ام را آرام از آن به بالا می‌کشم
هر رودی راه به اقیانوس می‌برد
و هر حزنی به گور




10. آسودن

تازه که بر زمین به آسودن می‌گیرم
می‌فهمم که چه خسته‌ ام
پیاده‌گی بر دُش‌راه
نیرومندم ساخته
پاها بی‌میل به آسودن
سرما جواز ِایستادن نمی‌داد
با شانه‌هایی سبک‌بار
توفان به پیش‌ام می‌راند

در کلبه‌ی کوچک ِزغال‌سوز
پناهی یافته‌ام
تن‌ام اما نخواهد آسود
زخم‌ها می‌سوزند
و تو نیز ای دل در کشاکش ِتوفان ِخویشی
چه استوار و چه بی‌باک
اکنون، که آرام می‌گیری
با نیش ِمار ِدرون می‌سوزی‌...




11.رویای بهاری

خواب ِگل‌های هزاررنگ را دیدم
شکوفه‌هاشان در اردیبهشت
خواب ِمرغزار ِسبز
خواب ِآوای شادان ِپرنده‌ها را دیدم

بانگ ِخروس‌ بود انگار
چشم‌ که ‌گشودم اما
سرد بود و نمور
کلاغ‌ها جیغ‌زنان بر بام

بر قالب پنجره
آن برگ‌ها را آن‌جا که نگاشته؟
شاید سخره بگیری این رویابین را
آخر این گل؟ آن هم در زمستان؟!

رویای عشق ِبازآمده را دیدم
رویای ِبانوی زیبا را
بر و بوسه را
شور و شادی را

بانگ خروس‌ها
دل‌ام را هش می‌دارد
اکنون نشسته‌ام تنها
و اندیشناک ِرویا ام

دوباره چشم می‌بندم
دل‌ام گرم می‌زند
شما برگ‌های پس ِپنجره، وقت ِسبزتان کی می‌رسد؟
وقت هم‌آغوشی کی‌ می‌ر‌سد؟




12. تنهایی

ابری سهمناک
به پاکی ِآسمان می‌زند
بر تارک صنوبر
بادی می‌وزد

راه به پیش می‌گیرم
با پاهای رنجیده
به ‌سوی حیات ِروشن ِشاد
تنها و گم‌نام

آه، چه هوای آرامی!
چه جهان ِروشنی! اما...
هرگز {حتا} به گاه ِغرش ِسخت توفان‌ها
این‌چنین ام محنت‌بار نبوده





13. پستچی

زنگ ِپستچی در خیایان می‌پیچد
چرا چنین می زنی
ای دل؟
پستچی برای‌ات نامه‌ ندارد
چرا می‌تپی
ای دل؟

پستچی از شهر می‌آید
از آنجا که زمانی دلبری داشته‌ام
ای دل!

می‌خواهی سری بکشی
بدان سو
و احوال جویی
ای دل؟





14. سر ِخاکستری

سرما دستاری سپید بسته
بر سرم
اندیشیدم که به پیری می‌مانم
خوشنود شدم

بشمه آب شد
و دوباره موهای سیاه...
هراسان ام از جوانی
تا گور چه فاصله دارم!

از غروب تا سپیده‌دم
سرهای بسیار به لطف ِحزن سپید می‌شوند
که باور می‌کند؟
که من در درازنای این سفر مو سپید نکرده‌ام!





15.غراب

از وقت ِترک تا به‌ حال
غرابی همراهی‌ام کرده
هرروز
بر فراز ِسرم چرخیده

غراب، ای غریب
ترک‌ام نخواهی کرد؟
شاید برنامه‌ها داری
که بر مُردارم بزم گیری..

آواره‌گی‌ام با این عصا
دیر نخواهد پایید
اما بگذار دل بندم
که تا گور به‌وفا از پی‌ام خواهی آمد





16. واپسین امید

این‌جا و آن‌جا بر درختان
می‌توان رنگ از برگی سراغ گرفت
در برابر درختان می‌ایستم
گمشده در اندیشه‌هام

برگی را نشان می‌کنم
و امیدم را بدان می‌آویزم
باد به بازی‌اش می‌گیرد
سخت می‌لرزم

آوخ، برگ که بایفتد
امیدها هم می‌افتند
من هم
بر مزار ِامیدها همه‌سر گریه می‌شوم




17. در روستا

زوزه‌ی سگان پیچاپیچ ِتق‌تقه‌ی زنجیرهاست
مردم بر بسترهاشان خفته‌‌اند
گرم ِرویای نداشته‌هاشان اند
خود را به خیر و شر خوش می‌دارند

صبح قصه از نو
سهم خود از لذت برده‌اند
امید دارند
از کف داده را بر بالش‌ها درخواهند یافت

ای سگان ِمراقب، با پارس‌های‌تان برانیدم از این‌جا
نگذارید به ساعت ِآسودن‌ام
رویایی‌ام که نیست
پس ماندن‌ام در میان خفته‌گان‌ هوده ندارد





18. صبح ِتوفانی

توفان چه سخت
شولای خاکستری ِآسمان را پاره کرده
ابرها پاره‌پاره
خسته از خروش اند

شعله‌های سرخ و آتشین
بر ابرها می‌زنند
چه صبح ِنیکی
صبحی پسند ِمن

دل‌ام در پهنه‌ی آسمان
تصویر ِخود می‌بیند
تصویر ِزمستان
‌زمستانی سرد، زمستانی سخت




19. وهم

بارقه‌ای به رقصی دوستانه گزارده
ردش را می‌گیرم
می‌خواهم بیابم‌اش، به نظرش گیرم
این افسون‌گر ِآواره‌گان را

آه، ویرانه‌ای چون من
آسان به پای چنین افسونی می‌افتد
افسونی که پس ِبشم و شب و ترس
به خانه‌ای روشن و گرم ره می‌برَد

و روحی نازنین در این خانه...
آه، تنها از وهم نیرو توانم گرفت





20. علامت

از شاه‌راه‌ها می‌پرهیزم چرا
دور از گدارهای دیگران
در طلب گدار ِپنهان ام
از بلندای صخره‌های برفی چرا

گناهیم نیست
که از آدمیان دوری کنم...
این چه جنونی است
که به خرابه‌ام می‌راند؟

علامت‌های شاه‌راه
شهر را می‌نمایند
و من آواره‌گی بر آواره‌گی
بی‌امان امان می‌جویم

در برابرم علامتی است
که خیره‌اش می‌شوم
از راهی باید رفت
که بازگشته‌اش نیست





21. می‌خانه

راه به گورستانی‌ام رساند
به خود گفتم، این‌جا خواهم ماند
شما گل‌تاج‌های سوگ‌وار باید نشانه‌ای باشید
که مسافران خسته را به می‌خانه‌‌ی سرد می‌خوانید

هان! اتاق‌ها همه‌گی پر اند؟!
من ‌خسته ام، تن‌ام رنجیده و پرزخم
آه، می‌خانه‌ی بی‌رحم چه‌گونه این‌چنین می رانی ام؟
خب، به پیش، عصای باوفایم به پیش!




22. پُردلی

اگر برف به روی‌ام می‌زند
می‌روبم‌اش
دل در سینه سخن دارد
بلند می‌خواند، شاد می‌سرایم

گوش ِسخن‌اش ندارم
چه می‌گوید؟
رنج‌های‌اش را نمی‌فهمم
ناله کار ِاحمق‌هاست

شاد در جهان
در برابر ِباد و غوغا!
اگر خدایی نیست که بر زمین حکم راند
ما خود خدا می‌شویم!





23. خورشادهای دروغین

سه خورشاد در آسمان
سخت خیره‌شان شدم
سخت‌سرانه آن‌جا بودند
بی قصد ِترک

آه، شما خورشادان‌ام نیستید
روی برکشید و بر چهره‌ی دیگری بنگرید!
باری، پیش‌ترها، مرا نیز سه خورشاد بود
اکنون اما دو بهین‌شان را از کف داده‌ام

اگر سومی هم فروشود
به تاریکی راه به‌تر می‌‌برَم





24. مردی با ارغنون

آن‌جا، پشت ِروستا، مردی ایستاده با ارغنون ِدسته‌دار
با سرانگشتان‌ی خشک شنگ می‌نوازد
برهنه‌پا بر برف آونگان
با بشقابک‌اش همیشه خالی
کسی به آوای‌اش نمی‌گوشد، نمی‌بیندش
سگ‌ها به دور-اش
بی اعتنا
می‌نوازد، و ارغنون‌اش وانمی‌ماند

پیر ِتنها، همراه نمی‌خواهی؟
با آوازهای‌ام خواهی نواخت؟





افزونه:

ک:
آغاز ِسفر در زمستان است. زمستان این سپیدپوش ِسرد ِتنها.
شبی تاریک که راهی نمایان نیست. اما باید رفت. چراکه سکوت سرد ِزمستان تنها هم‌نورد ِآواره‌ای بیگانه در هر جهت است.
مولر در سفر ِزمستانیش تنهاست و پریشان. آغاز به سفری می‌کند که پایانش نمی‌داند. او معشوقی در دل ِدردناکش دارد که نزدیک است، اما دست‌نیافتنی. ماندن و درنگ‌کردن بر در ِجایگاه ِمعشوق راه به جایی نمی‌برد غیر از پریشانی و دیوانگی. زیبایی‌ای که لمسش نمی‌توان کرد، در آغوشش نمی‌توان گرفت، هم‌آغوشش نمی‌توان شد. پس راه ِبیایان ِسرد را به پیش می‌گیرد تا شاید فراموش کند. در طی ِسفر هر علامتی برای او خاطره‌ای از معشوق می‌شود. کوه‌ها، رودها، چمن‌زاران، درختان، همگی تجلی‌ای می‌شوند برای باز به‌یاد‌آوردن اما زمستان است و سرد و خشک و خالی. برف می‌بارد و همه‌جا یخ انباشته. چیزی به‌درستی نمایان نیست. نه صدایی است، نه برگی، نه سبزه‌ای. او همگی را در رویای خود می‌بیند. آوارگی ِاو آوارگی‌ای در خواب است. زمستان نشان ِسکوت، سکون و خواب‌آلودگی ِجهان است. پس او زمستان را برمی‌گزیند تا بخوابد، تا رویای خاطراتش را ببیند.

ع: - سنگینی ِواژه در "شعر"
همه هم‌نظر اند که نارواترین راه در برگرداندن ِشعر از زبانی به زبان ِدیگر، برگردان ِواژه‌به‌واژه‌ی آن است. آن چه در این شیوه از ترجمه فسرده می‌شود، نه آن گرمای شاعرانه‌ی تن ِشعر است که تنها در کلیت ِآن فرانموده می‌شود و نه رنگ‌آمیزی ِمناسبات ِدیداری ِواژه در گزاره‌؛ این خود ِواژه‌ است که با جای‌گزینی ِسرراست، بدون ِگذر از غربال ِدیالکتیک‌های جان‌فرسایی که خویشاوندی ِشاعرانه‌ی واژه‌ها را می‌کاوند، در تبعید از پهنه‌ی استعاره،‌ از درون تهی می‌شود و تمام ِساخت‌مایه‌های درون‌ماندگار ِخود را از کف می‌دهد. برخلاف ِنثر، که ضرب‌و‌زور ِنوشتاری ِخود را از یکامندی ِجمله و پاره‌گفته می‌گیرد و بیان ِمضمون در آن در قالب ِگزاره انجام می‌پذیرد، در شعر این واژه است که سخن را می‌گزارد، معنا را از/به جا می‌بَرَد/می‌آورد، و زبان‌مندی می‌کند . واژه، به خودی ِخود، در انزوای خود از بافتار ِگزاره‌ای، تن به ترجمه‌ی معنایی نمی‌دهد؛ صدق ِاین مطلب در رابطه با شأن ِهستی‌شناختی ِواژه‌‌ در شعر سنگین‌تر است. سخن ِشعر، سخن ِواژه‌های آن است؛ چندان که تجربه‌ی ِشاعرانه، که در کلیتی تافته از کلیت ِحسی و فرمی ِشعر هست می‌شود، گرد ِهاله‌ی نقش ِمعناشناختی ِواژه‌ها – در برابر ِنقش ِکارکردی‌تر ِشکل ِقراریابی ِبندها و بسته‌گی‌های ویرایشی – ساخت می‌گیرد. وابسته‌گی ِتکیه‌‌های گفتاری ِقرائت ِشعر بر واژه‌ها، تأثیر ِفرم ِواژه‌ها بر لحن نوشتاری شعر، و مهم‌تر از همه، اتکای ِنیروهای غریب‌گردان ِشعر بر کنش ِبیگانه‌ساز ِواژه‌ها، همه از نقش ِپررنگ ِواژه در پروراندن ِشعریت شعر می‌گویند. واژه‌ها در حکم ِموناد ِزبان، تن به نمادین شدن نمی‌دهند؛ آن‌ها هسته‌های ِتقلیل‌ناپذیر ِزبان و باش‌گاه ِسویه‌ها‌ی فراکارکردی و مبادله‌ناشدنی ِآن اند و این‌سان در برابر ِترجمه مقاومت می‌کنند. دراصل، بروز ِروشن‌ترین واقعه‌ در رخداد ِشعر، یعنی به‌ خود آمدن ِزبان و گسستن از ابزارواره‌گی‌اش، بازبسته‌ی همین مقاومت و تخطی ِپرتوان ِواژه در برابر ِنمادین‌شدن است. طنین ِسخن ِشاعرانه از جانب ِواژه است و آوای ِشعر تنها در حضور ِفرم ِدیداری-شنیداری ِچنین طنینی درک می‌شود. شعر، شعر می‌شود چون این حضور ِفرمال، سپهر ِمعنایی ِفراگیری را برمی‌نهد که هاله‌ و وجد ِخاسته از فرگشت ِزبان (از مصداق‌مندی به امکان‌مندی) در درون‌ماندگاری ِآن زاده و بالیده می‌شوند. امکان‌ناپذیری ِترجمه‌ی شعر، در همین بازبسته‌گی ِمعنایی و شکلی ِنوشتار ِشاعرانه به خصلت ِتکین و تحویل‌ناپذیر ِواژه برمی‌گردد. با این همه، به نظر می‌رسد، تنها کنش ِمعنادار در برخورد ِترجمه‌گرایانه با شعر، به‌گونه‌ای باژگونه، کار بر واژه‌ها به قصد ِنفی ِحس ِتکینه‌ای‌ست که واژه‌ی مبدأ به امکان‌مندی ِواژه‌ی مقصد القا می‌کند؛ تلاش در نفی ِتوان ِانکاری ِواژه در در-خود-بودن، نفی ِپدرواره‌گی ِآن، دریدن ِبکارت و حرمت ِمعناشناختی‌اش. در ترجمه‌ی لفظی، پوست ِلوگوس کنده می‌شود و واژه از عرصه‌ی فروبسته‌ی گفتن-در-خود به عرصه‌ی فشرده و نارسایی که تنها در ابطال ِعرصه‌ی نخست برپا شده نشانده می‌شود. تمام ِرسالت ِمعناشناختی ِترجمه، به پای ِنظم ِضرور و پرخاش ِناگزیر ِمترجم در عمل-بر-واژه می‌افتد: بازی ِاو بازی با شعریت ِواژه‌ می‌شود، واژه‌ای که همهنگام ِحفظ ِناهمانی‌اش با واژه‌ی اصلی، باید از هم‌بسته‌گی ِحسی‌اش با فضای شعر پاسداری کرد. این واژه، واژه‌ای که از ایستار ِامن ِخود در آشیانه‌ی جمله به عرصه‌ی تک‌افتاده‌گی ِواژه‌مندی ِخود تبعید می‌شود، ناگزیر، عصاره‌ی ایماژی خود را افشا می‌سازد، لیکن این عصاره آلوده‌‌ی فراگردی‌ست که در آن جان ِاحساسی ِواژه افسرده می‌شود. از یک سو انگار واژه در انزوا آسوده‌تر به افشای ِامکان‌مندی ِهم‌زادهای خود دست می‌زند، و از سوی دیگر انگار این افشا ، که برگرداندن ِواژه‌به‌واژه تنها به شرط ِتحقق ِآن چهره‌ا‌ی زبان‌ور به خود می‌گیرد، خون و اشک ِشعر را می‌خشکاند. واژه در تنهایی واژه‌ای را فرامی‌خواند، اما به بهای تخریب ِحضور ِهاله‌ای ِخود در شعر. شعر ِرومانتیک، سزیده‌ترین نمونه در درک ِاین نگره است (که سفر ِزمستانی ِمولر با قاموس ِمحدود و واژگان ِبی‌آرایه‌ی خاص ِاو مصداق ِشایسته‌ای‌ست در این باره)؛ چه که هاله‌ی عاطفی ِشعر، که شعریت را در سیاقی کهنه اما اصیل به اعتبار ِاحساسی (و نه شکلی) نوشتار می‌بندد، وجهه‌ی بلاهت‌بار ِلاسیدن با فندهای شارلاتانی در واسازی ِشعر را – که از قضا در وهم ِپردازش ِحالات ِگزاره‌ای، اصل ِواژه‌گی را از قلم می‌اندازند – را آشکار می‌سازد. تلاش برای پروراندن ِتوانش و امکان‌مندی ِواژه‌ی مقصد، و شکستن ِنسبت ِفرمان‌برانه و سکوت ِبهت‌آمیز آن با سلطه/تصویر ِفضای شعری ِواژه‌ی مبدأ، تلاشی‌ست رو بدین ایده که ترجمه‌ی شعر در دوری ِگذرناپذیر ِخود با گرمای شعر ِاصلی است که امکان ِ بیان می‌یابد. در ترجمه‌ی واژه‌به‌واژه، به جست‌و‌جوی شعریت ِشعر ِاصلی می‌توان در گداری پای نهاد که از فرط ِسرمای مرگ ِجای‌مندی ِواژه‌ داغ ِداغ شده است.


به همراه ِکاوه – براساس متن ِآلمانی و نسخه‌ی انگلیسی
نگاره‌ها از لوت لمان

Wednesday، January 28، 2009


لاخه‌ها


دوگانی ِقدیمی:سردی/گرمی: زن/مرد؛ دوگانی ِنو: آوا/واژه: زنامرد/مردازن

«این نه ارضای ِخواست، که بیش از آن نیروی پیش‌برنده‌ی خواست و غلبه‌ی چندباره‌ بر آن‌ چه مانع ِآن می‌شود است که لذت و خوشی را سبب می‌گردد (می‌خواهم با این نظریه‌ی سطحی بجنگم – جعل ِروان‌شناختی ِنامربوط ِنزدیک‌ترین چیزها). احساس ِخوشی دقیقاً در عدم ارضای ِخواست نهفته است؛ در این که خواست هرگز ارضا نمی‌شود مگر آن که مانع و مخالفی بر سر ِراه ِآن باشد – انسان ِخوشبخت یک کمال ِمطلوب ِگله‌ای است.» - نیچه/خواست ِقدرت، پاره‌ی 696

زیمل به روشنی نشان داده که چه‌گونه خصلت ِخودشیفته‌وار ِفرهنگ و سوبژکتویسیم ِرفتاری ِفرهنگ‌ورزان نتیجه‌ی شیءواره‌گی ِمناسبات ِفرهنگی و نشانه‌ی واپس‌نشینی ِفرهنگ‌ورزان به ساحت ِخودتنهاانگاری‌ست. اما این مچاله‌شدن‌ها ، این فشرده‌شدن‌های جای-گاهی ِزنده‌گی که به‌واقع گریزی‌ست از بی‌‌-جای‌-گاهی فزاینده‌ی زیست‌جهان ِمعاصر، این دیوشدن‌ها که پیامد ِذهنی‌‌کردن ِتمام ِدل‌بسته‌گی‌های فرهنگی در چنبره‌ی تنگ ِانزواست، را شاید باید در حکم ِتنها عامل ِمقاومت در برابر ِادغام در جهان ِوانموده‌ها پاس داشت و ارج نهاد! در-خود-ماندن برای ذهنی که از فرط ِدرخودفرورفتن هیچ‌گاه مجال عینیت‌یافتن نمی‌یابد، در عصری که عینیت‌یافتن در آن همانا شیئیت‌یافتن است، شاید تنها شکل ِممکن ِحقیقت‌مندی و هستن برای-خود باشد. خودشیفته‌گی ِفرهنگی و کناره‌گیری‌ها و انزواطلبی‌هایی که به دنبال ِآن می‌آیند، هراندازه هم که به‌لحاظ ِاجتماعی مبتذل باشند، باز هم در مقام ِاعتراضی (اگرچه مسکوت) به سلطه‌‌ی فرهنگ ِعینی، از هرزه‌گی ِمصرف و ملالت ِجدایی‌ناپذیر ِمناسبات ِکالایی ِحیات ِاجتماعی موجه‌تر، انسانی‌تر و حتا خداپسندتر(!) است!

«ابژه‌های ریاضیاتی ویژه‌گی ِمشخصه‌ای دارند... این ابژه‌ها نسبت به یکدیگر خارجی اند و تعین‌های ثابتی دارند. اگر صورت‌های معقول بدین‌سان در نظر گرفته شوند، یعنی به گونه‌ای که مطابق با چنین نمادهایی باشند، در این حال دیگر از صورت ِمعقول‌بودن باز می‌مانند. تعین‌های صورت‌های معقول، مواد ِمرده‌ای جون خطوط و اعداد نیستند... بلکه ساخت‌مایه‌های زنده‌ای هستند که تعین‌های گوناگون ِیک بخش از آن‌ها به تعین‌های بخش‌های دیگر راه می‌برَد؛ آن‌چه که با اعداد و خطور یکسره ناهمخوان است، ماهیت ِذاتی ِصورت ِمعقول را تشکیل می‌دهد.» هگل/دایرة‌المعارف ِفلسفی

این حقیقت دارد که ما ادامه‌ی حیات ِخود در زنده‌گی ِبی‌معناگشته را وام‌دار ِوجود ِمشغله‌ها ایم. این مشغله‌ها هستند که با سرگرم‌ساختن، ما را، اگرچه برای دقیقه و ساعتی، از رنج ِپوچی ِگران‌بار ِزیستن می‌رهانند، و با کژتابیدن ِدرنگ و توجه‌مان از دشواره‌ی زنده‌گی(؟)، ما را در زنده‌گی(؟) به پیش(!) می‌رانند.

«پشت ِهر دیدگاه ِمحافظه‌کارانه‌ای که استقرار ِعمومی ِلیبرال دموکراسی را تقدیر ِتاریخی می‌داند، این گفته‌ی بس‌آزاداندیشانه‌ی شاه‌فیلسوف ِلیبرالیسم نهفته :وضع ِموجود همیشه باید ارجح دانسته شود و حفظ گردد و به‌ترین وضع قلمداد شود، زیرا انجام‌دادن ِهر کاری در جهت ِسرنگونی ِاین وضع، هم خلاف ِقانون ِطبیعت و هم علیه ِقانون ِموضوعه‌ی خدایی است.» (هابز/لویاتان)

مسأله‌ای که از امکان‌ناپذیری ِبرقراری ِتمرکز در زنده‌گی ِامروز تأمل‌برانگیزتر است، بی‌اهمیت‌شدن بود و نه‌بود ِتمرکز در کیفیت، حالت و آینده‌‌ی این زنده‌گی است! دیگر هیچ نیازی ندارید که ساعاتی از روز را به تمرکزیافتن و ژرف‌نگری اختصاص دهید، چراکه اصلاً هیچ مسأله، حس یا رخدادی که حضور ِچنین لحظاتی را طلب کند وجود ندارد. این زنده‌گی ِسراسر مصون، این زنده‌گی بی‌از درنگ و بی‌امید، هیچ نیازی به تخیل و خلاقیت ِژرف‌بین ِشما ندارد. همه‌چیز آماده، تمرکزیافته و بیمه‌شده در اختیار ِشماست. شما باید سرعت ِخلاقیت‌زدایی ِذهن‌تان را با آهنگ ِخدمت‌رسانی ِعزیز هماهنگ کنید و در کمال ِآرامش، ذهن ِتخیل‌زدوده و چندپاره‌ی خود را در جریان ِسیال و نرم ِزنده‌گی ِتخیلی غرق کنید.

بدون ِذائقه‌ی شخص‌مند ِهنری، بدون ِزیبایی‌شناسی، بدون ِمتافیزیک، بدون ِفلسفه بدون ِمعنا... انسان‌ها امروز، در حالی که (به تعبیری) آزادتر از هر زمان ِدیگری زیست می‌کنند، عاری از هر خصلت ِشخص‌مند، از هر بارزه‌ای که تمایزبخش ِهستی ِآن‌ها از سایر جانوران باشد، در بی‌شخصیتی ِتام نفس می‌کشند و می‌میرند. اگر به سبک زنده‌گی حیوانات در مستندهای وحش بنگریم درخواهیم یافت که حیات ِحیوانات چه‌اندازه شخیص‌تر، نیرومندتر، گسترده‌تر و بامعناتر از حیات ِانسان ِامروز است...

«در این‌جا باید در خصوص ِمقایسه‌ای میان ِنظم ِسماوات و نظم ِعلوم تأمل کنیم. زیرا چنان‌که در بالا گفته شد، هفت فلک ِنزدیک به ما، افلاک ِسیارات اند؛ سپس دو فلک در بالاهای آن‌ها که در حرکت اند و یک فلک ِدیگر در بالای همه که بی‌حرکت است. با هفت آسمان ِاول هفت موضوع ِعلمی ِسه‌گانه و چهارگانه، یعنی"دستور ِزبان، منطق، معانی و بیان"، و "حساب، موسیقی، هندسه و ستاره‌شناسی" انطباق دارند. در مقابل ِآسمان ِهشتم یعنی فلک ِپرستاره‌، علم ِطبیعی یعنی فیزیک و صدرالعلوم یعنی متافیزیک قرار دارند. آسمان ِنهم و علم ِاخلاق با هم منطبق اند، و فلک ِخاموش و علم ِالهی که الهیات خوانده می‌شوند، متناظر اند» - دانته آلیگیری/میهمانی

این ضعف ِطبیعی ِزن در برقرارساختن ِرابطه‌ی مکالمه‌ای با خود است که او را اسیر ِوراجی می‌کند. در این باره، فرق ِزنان ِفرهیخته با زنان ِبی‌سواد در این است که زنان ِبی‌سواد فقط باید گوش ِگوشتی ِدیگری را اجاره کنند تا چند کلمه‌ای از درد دل بگویند، در حالی که زنان ِفرهیخته، البته اگر بتوانید افسرده‌ نیابیدشان، گوش ِذهنی ِدیگری را هم برای وراجی‌های روحانی ِخود نیاز دارند.

کل ِدستگاه ِفلسفی آنگلوساکسون ( و خاصه روش آموزشی آن در ایران)در مسیری قدم برمی‌دارد که به هرچه غیرفلسفی‌ترشدن فلسفه می‌انجامد. نگاه اتمیستی به جستارمایه‌های فلسفی، تخصصی‌کردن، حدزدن به مرزهای فلسفه‌ورزی، فلسفه را از کلیت، از هستی‌شناسی، از زنده‌گی می‌اندازد؛ فلسفه دیگر پروردگار ِشکل‌های زنده‌گی و ترسیم‌گر ِچشم‌اندازهای نو به انسان و حیات نیست؛ فلسفه، نه زبان است و نه ذوق؛ فلسفه، شبکه‌ای شکل‌یافته از اصول منطقی است که در پی ِپاسخ‌های نهایی مربوط به فراگردهای علی ِنهفته در سازوکارهای تحقیق‌پذیر "به کار می‌رود". فراورده‌های اجتماعی ِاین دستگاه، مغزهایی هستند که آموخته‌های فلسفی‌شان را تنها در کلاس و دفتر نشخوار می‌کنند، خنگ اند، کتاب زیاد می‌خوانند، ولی نمی‌توانند خوب بنویسند یا مناظره کنند. آدمک‌هایی که نه تنها هیچ فرقی با جماعت ِبیگانه با فلسفه ندارند (بی‌شخصیت اند، از خود نمی‌اندیشند و هیچ جهان‌نگری ِخاصی ندارند) بل‌که با جلوه‌فروشی‌های اجتماعی‌شان، دبنگ‌تر، ابله‌تر و پیش‌پاافتاده‌تر از مهندسان و پزشکان به نظر می‌رسند.

توان ِاقناعی ِپاره‌گفته، به‌نحو ِطنزآمیزی به سرپیچی و بی‌میلی ِنویسنده نسبت به ویرایش ِآن وابسته است؛ هر امری که پاره‌گفته را از نظم ِدستوری ِگزاره دور کند و خصلت ِبداهه‌آمیز ِآن را پررنگ سازد، به نیروی آن می‌افزاید. بداهه‌گری ِپاره‌گفته‌های نیچه، که اغلب گزین‌گویه اند، از لحن ِشدید و ستیزگر ِاو مایه می‌گیرد: در این گزین‌گویه‌ها، این شدت و پرخاش ِعاطفی است که سامان ِمرسوم ِجمله را به هم می‌ریزد و ریطوریقای پاره‌گفته‌ای را ابراز می‌کند(شعر). پاره‌گفته‌های بودریار اما، درخشش ِخود را نه به صورت ِعاطفی (چه او روی‌هم‌رفته غیراحساسی می‌نویسد)، که در قالب ِترفندهای نابه‌گاه ِنحوی می‌گیرد. تعلیق ِزمان به‌واسطه‌ی ازکارانداختن ِعمل‌گرهای آن ( فعل، قید) که شاید پیامد ِبی‌میلی ِنویسنده به ویرایش ِنوشتاری باشد، قطعات ِبی‌پایان، جابه‌جای ِضمیر ِفاعلی به قصد ِورود دادن ِمخاطب به جایگاه ِمسأله‌دار ِدوم‌شخص (ترفندهای خسته‌گی).

«اضطرار در رد کردن ِتمام ِچیزهایی که به شما نزدیک اند: خانواده، فرزندان، کشور، میهن. انگار پیش‌تر از این‌ها می‌بایست تمام آن‌چه به تو داده شده را از خود دور می‌کردی – از ترس ِاین که زمانی باید پس‌شان دهی. فاصله‌گرفتن ِپیشگیرانه از هر آن چه متعلق به توست – اما اول، فاصله‌گرفتن از خودت، از نام‌ات، از تن‌ات، از چهره‌ات.» بودریار/خاطرات سرد

طرح ِزنده‌گی هم‌شکلی ِغریبی به رخداد ِسکس دارد. اغوا، شکل‌گیری ِقصد، تلاش/بازی، مبادله، دست‌یابی، تخلیه، حس ِبیهوده‌گی در عین ِرهایی. تنها راه ِتغییردادن ِاین طرح، از آن ِخود کردن آن از طریق ِواژگون‌کردن ِجدیت ِهستی‌‌شناختی‌اش، به هم ریختن ِساخت‌مایه‌های ِآن (مثلاً جابه‌جا کردن ِ"دست‌یابی" و "اغوا" در فراگرد ِزمان) و ساختن ِطنزواره‌‌ای از آن است. درست همان‌طور که تنها با بازیگوشانه‌کردن ِسکس می‌توان از سنگینی و سویه‌ی عبوس‌اش رهید و آن را به چیزی تبدیل کرد که بتوان خواست ‌اش.





Tuesday، December 30، 2008

International Journal of Baudrillard Studies
Volume 5, Number 2 (July, 2008)


راننده مسابقه و هم‌زاد ِاو
ژان بودریار


فرمول یک، مثال ِروشنی بر عصر ِاجراست، عصری که بر چکادهای آن آثار ِانسان و ماشین‌های او خوش می‌لمند، انسان و ماشینی که هر یک دیگری را به پیش می‌راند، به حدها، بی‌از آن که معلوم گردد کدام یک این پیش‌رَوی ِشهاب‌گونه را برمی‌انگیزد و کدام تنها حکم ِهم‌زاد ِدیگری را بازی می‌کند.
اگر انسان به بند ِنبوغ ِشرارت‌بار ِتکنولوژی درافتاده، و این شر او را وامی‌دارد تا به مرزها و حدهایی که چه بسا ورای توان ِاوست پیش رود، آن‌گاه راست این است که تکنولوژی را باید اسیر ِآدمی دانست، آدمی که با او هویت می‌گیرد و هر چه از شور و اشتیاق دارد در او می‌ریزد و انبار می‌کند. پیمان ِاین دو، میثاقی که این دو با یکدیگر بسته اند، را تنها می‌توان به میانجی ِخرج ِمازاد، به میانجی ِایثاری شگرف، به پیش کشید. در فرمول یک، این دو در "سرعت" – در فانتزم و وهم و خیال ِسرعت – که پای ِشوق ِجمعی ِمهارناشدنی و انکارناپذیری را به صحنه می‌کشند، هم آورده می‌شوند.
فرمول یک، به یک هرم می‌ماند: هم‌نهاد ِهرم‌گونه‌ای از جدوجهد ِهزاران‌هزار نفری که عصاره‌ی تلاش‌شان در یک ماشین، یک مرد، و در یک لحظه‌ی کوتاه و شگفت‌انگیر چکیده شده است. غلظت بسیار بالاست، و آینه‌ی مسابقه تمام ِنیروهای بسیج‌شده را به‌خوبی بازتاب می‌دهد – نیروهایی که همه‌گی به‌سوی یک هدف ِواحد که در اجرای ِیک فرد، و در یک برخورد ِدوجانبه، سوی‌مند اند، شدت و ایجاز ِاین رخداد اما هیچ ربطی به خیل ِتلاش‌ها و قوَت ِزیرسازه‌های‌اش ندارد. بی‌تردید، رمز ِافسون ِجمعی ِمسابقه به دگردیسی و چکیده‌گی ِخیل کثیری از چیزها و تلخیص ِآن همه در قالب ِامری یکتا برمی‌گردد. اما این هرم، که راننده بر نوک آن جای دارد، به نوبه‌ی خود توسط ِرسانه و تلویزیون به میلیون‌ها نفر مخابره می‌شود – واچرخشی بزرگ، یک زبَرساختار ِشگرف (که برق ِآن، حتا قطع ِنظر از سویه‌های تجاری و تبلیغاتی ِچنین عملیاتی، همچنان چشم را می‌زند). غلظت ِزیادی که در یک چشم بر هم زدن رقیق می‌شود. فرمول یک، دربرگیرنده‌ی یک چرخه‌ی جمعی، تکنیکی و خیالی است.
راننده، تنهاست. در اتاقک ِماشین ِمسابقه، او دیگر هیچ کس نیست. همین جاست که او با هم‌زاد ِخود، یعنی ماشین درمی‌آمیزد و هویت ِخود را در این هم‌آمیزی از کف می‌دهد. او به شوالیه‌ی غایب ِایتالو کالوینو با آن ردا و زره‌اش می‌ماند، شوالیه‌ای که شوالیه‌های دیگر ِحاضر در مسابقه را نمی‌بیند. آلن پروست می‌گوید "نیازی نیست که آن‌ها را دوست داشته باشید یا احترام‌شان را داشته باشد؛ وقتی چراغ سبز شد، آن‌ها دیگر وجود ندارند. همین را می‌دانم که قرار است با یک ویلیامز، یک لوتوس یا یا یک فراری رقابت کنم". تنها زمانی که آن‌ها می‌توانند یکدیگر را به چشم ببینند، آن‌ هم در مقام دشمن و رقیب همدیگر، خط ِآغاز است و هنگامی که پس و پیش ِیکدیگر – در دراماتیک‌ترین لحظه‌ی مسابقه، وقتی که قرعه‌ی برنده به واکنش ِبرق‌آسای لحظه‌ی مخاطره‌آمیز ِقماری بند است که رقیبان در برخورد ِنزدیک تجربه می‌کنند – می‌رانند. پس از آن، ماشین و راننده صرفاً پرتابه‌هایی جان‌دار هستند که هدفی جز رسیدن به خط ِپایان ندارند. نظر-ات را به سکو بدوز! جایزه‌ی بزرگ امروز دیگر بیش‌تر به مسابقه‌ی عبور از موانع تبدیل شده است، رقیبان تنها بخشی از موانع اند: باران، وضعیت ِچرخ‌ها، و تصادفات ِپیش‌بینی‌ناپذیر؛ و البته محاسبات ِبی‌پایان. بر وضعیت ِپرتابه باید آن‌به‌آن نظارت کرد. جریان ِمسابقه تنها در ظاهر به رقابت می‌ماند. رقابت به‌واقع در جای دیگری رخ می‌دهد – در بازار ِجهانی ِاتوموبیل، در نمودارهای مربوط به شهرت ِرانند‌ه‌ها، در سیستم تبلیغات و ستاره‌سازی. کل ِمسابقه بر صفحه‌ی تلویزیون رخ می‌دهد، بر صفحه‌ی سرعت. در سرعت‌های بالا، سرعت دیگر بعدی مکان‌مند نیست، سرعت سراسر صفحه‌ای است که بر آن راننده باید شتاب ِخود را با چابکی ِفیلم‌بردار ِتلویزیونی هم‌آهنگ سازد. "اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، واقعیت این است که، همان‌طور که طرفداران هم ممکن است گاهی حس کنند، کیف ِواقعی راندن درعمل از بین رفته است". فرسایش ِلذت، بهایی است که باید برای تغییر ِحرکت به سرعت ِمحض، و دگردیسی ِتن به حرکت بر صفحه‌ی سرعت، پرداخت شود. این کار هیچ لذتی ندارد جز لذت ِبُردن، لذتی که به‌هیچ‌رو شخصی نیست، لذت ِعملیاتی از برنده شدن. این لذت با همان ضرباهنگی بر مغز ِراننده حک می‌شود که داده‌های تکنیکی بر داش‌بورد به رقص درمی‌آیند. درواقع، لذت در اجرای تکنیکی جاسازی شده، در ابژه‌ای که برای برنده‌شدن ساخته شده است، در اجرایی که اراده‌ی راننده را به‌مثابه عنصر تکنیکی ِلازم برای پیروزی به خدمت می‌گیرد. شاید غیرانسانی به نظر برسد اما بیایید در این باره صادق باشیم، منطق ِذهنی ِمسابقه چنین حکم می‌کند.
در سرعت 180 مایل در ساعت، همه چیز آرام است. افقی از چشم ِتوفان، سکون ِسرعت، حالتی خلسه‌آمیز: شما دیگر در این دنیا نیستید (حسی که در رانندگی در سرعت ِبالای 125 مایل در ساعت، در هر ماشین ِعادی به انسان دست می‌دهد). پس‌زمینه تماماً تلویزیونی می‌شود، درک ِفیزیکی ِماشین‌های به‌کلی نیست می‌گردد؛ این شما و این رخداد ِناب ِسرعت که در آن، درک ِفضا به‌شکل ِبساوشی صورت می‌گیرد: درک ِواکنشی (به زبان ِمک‌لوهانی: ماشین به امری بسودنی تبدیل می‌شود، به امتداد ِبسودنی ِتن ِآدمی). هیچ چیزی که بتوان به منظره‌ی حقیقی، یا به رقابت و پرستیژ ربط‌اش داد وجود ندارد: شما وارد ِتصورات ِمجازی می‌شوید، به زمان ِحقیقی نزدیک می‌شوید، به آنیت ِحرکت – و البته همهنگام به کاتاستروف.
شاید بتوان به وجود اشتیاق ِدیگری جز برنده‌شدن اشاره کرد، شوقی حیرت‌انگیز و در عین حال اندوه‌بار. شوقی برخاسته از دراماتیزه‌کردن ِخطر توسط رسانه، و در سطحی ژرف‌تر، شوقی زاییده‌ی قاعده‌ی نمادین ِبرخورد و دوئل: شوق ِتصادف، اشتیاق ِمرگ. پیش‌ترها، نه فقط رانندگان، بلکه تماشاچیان هم جان خود را در مسابقات به خطر می‌انداختند. چندان که کیف ِرانندگی رفته‌رفته از مسابقات محو می‌شود، از خطرگری ِشخصی نیز دیگر نمی‌توان سراغ گرفت؛ از آن روزهای مرگ‌بازی دیگر خبری نیست.
امروز مرگ پدیده‌ای خیالی و مجازی است. این تنها ماشین‌ها هستند که می‌میرند، موتورهایی که آن‌قدر کار می‌کنند تا به‌کلی اوراق می‌شوند. مرگ تنها برای "هم‌زاد" تکنیکی، یعنی برای آن که طبیعت ِانتزاعی ِمسابقه را ساخت می‌دهد، معنی دارد. باید اقرار کرد که همه خواب ِچنین مرگی را می‌بینند (البته این هرگز بدین معنا نیست که چنین مرگی را طلب می‌کنند)، با این حال امروز، تماشای مرگ، به شکلی که "زنده" به نمایش درآید، پذیرفتنی نیست. به هر رو، به همان‌ اندازه که غیاب ِتماشاگران غیرممکن است، حذف ِکامل ِتصادفات نیز به‌راستی خارج از تصور است. حتا با وجود این که شمار ِتماشاچیان دربرابر مخاطبان ِمجازی (تلویزیونی) بسیار اندک است، این واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت که آن‌ها در آن جا هستند و حضور دارند. حتا اگر ریسک ِواقعی در برابر ریسک ِمجازی اندک است، باید پذیرفت که چنین ریسکی وجود دارد. این یک عنصر حیاتی است؛ بدون ِعامل ِتصادفی، بدون ِتصادف، در غیاب ِعناصر ِپیش‌بینی‌ناپذیر، مسابقه‌ی اتوموبیل‌رانی دیگر هیچ جذابیتی ندارد.
این سان، راننده‌ی فرمول یک در وضعیتی دوگانه به سر می‌برَد: او، هم‌زمان، هم – در مقام ِیک اپراتور ِتکنیکی – پایانه‌ی خودکار ِتکنیکی‌ترین و پرداخته‌ترین ماشین‌واره‌گی است، و هم اپراتور نمادین ِشور و شوق ِجمعیت و ریسک ِمرگ. شرکت‌های اتوموبیل‌سازی حمایت‌کننده نیز، میان ِسرمایه‌گذاری و برپایی ِچنین مسابقه‌ی سورگونه‌ای ناسازوار درگیر می‌شوند. آیا به‌راستی می‌توان تصور کرد که تمام ِاین‌ها ریشه در یک بازاریابی، تبلیغات و سرمایه‌گذاری ِمحاسبه‌شده، و در نتیجه عقلایی، دارند؟ آیا ما با یک عملیات ِعظیم ِتجاری طرف ایم، یا با شرکت‌هایی که ورای توان تجاری ِخود خاصه‌خرجی می‌کنند تا شوق ِپدیدآمده در این میان را برای پروراندن ِپرستیژ و کاریزمای خود به کار گیرند (آیا این شرکت‌ها خود درگیر مسابقه‌ی سرعت نیستند)؟ آیا رویارویی این شرکت‌ها با یکدیگر برپایه‌ی فوران ِخطرگری و آسیمه‌گی و روان‌پریشی شکل می‌گیرد؟ بی‌تردید همین سویه از این پیکار است که در همان نگاه ِنخست، نظر ِمیلیون‌ها بیننده را به خود می‌گیرد. مسلماً در پایان، یک بیننده‌ی عادی ِتلویزیون پیش‌تازی ِمک‌لارن بر هوندا را به چیزی نمی‌گیرد؛ من حتا مطمئن نیستم او پس از تماشای مسابقه کوچک‌ترین شوقی داشته باشد که کار هرروزه‌اش راندن در چنان مسابقه‌ای باشد. تأثیر ِفرمول یک، در منش ِتکین و رمزآلود ِرخداد ِمسابقه و شکل‌و‌شمایل ِراننده است، نه در وجوه ِتجاری و تکنیکی ِنمایش ِتلویزیونی ِآن. روشن نیست که چرا در عرصه‌ی عمومی بر سرعت این‌چنین حد می‌گذارند و به‌لحاظ ِاخلاقی شکستن ِچنین حدی را ناروا می‌گیرند و لیکن در فرمول یک جشن ِسرعت برپا می‌کنند؛ بی‌شک در این میان باید پای تاوان ِسنگینی در میان باشد. بی‌تردید فرمول یک در خدمت ِهمگانی‌کردن ِآیین ِاتوموبیل و استفاده از آن است، اما عملکرد ِآن فراتر از این‌هاست، حفظ ِاشتیاق به مطلقاً متفاوت‌بودن – توهم ِبزرگی که تمام ِمازادها و زیاده‌خواهی‌ها را موجه می‌کند.
در پایان، آیا کار ِفرمول یک به پایان نرسیده است؟ آیا فرمول یک به آن کمال ِغایی ِمطلوب خویش دست نیافته، جایی که تمام ماشین‌ها و رانندگان، با منابع ِعظیمی که به کار می‌گیرند، در گردابه‌ی یک سناریوی ِتکراری، همه‌گی به سطح ِبیشینه‌ی اجرا و عملکرد می‌رسند و طرح و رویه و سرانجام ِیکسانی را در هر مسابقه رقم می‌زنند؟ اگر فرمول یک به‌عنوان صحنه‌ای برای آزمایش‌ امکانات ِتکنیکی، عملکردی صنعتی و عقلانی به شمار می‌رفت، می‌توانستیم پیش‌بینی کنیم روزی فراخواهد رسید که در آتش ِبس‌کردی ِخود خواهد سوخت. از سوی دیگر اما، اگر فرمول یک صرفاً تماشاخانه‌ای است که در آن رخداد ِشورانگیز ِجمعی (و البته یکسر مصنوعی)‌ای به نمایش گذاشته می‌شود که بر صفحه‌های نمایش ِتحقیقات ِتکنولوژیکی، بر اندام ِراننده، و بر صفحه‌های تلویزیونی که تماشاچیان خود را فرافکنی می‌کنند به جریان می‌افتد، در این صورت باید گفت که آینده‌ی روشنی برای‌اش می‌توان انگار کرد.
سخن کوتاه این که، فرمول یک یک هیولاست؛ چیزی که این‌چنین از تکنولوژی، پول، آرزو و پرستیژ اشباع شده چیزی جز یک هیولا نمی‌تواند باشد (ِفرهنگ ِمُدمَدار، که هم‌اندازه‌ی فرمول یک انتزاعی است و منطق ِآن، همان اندازه که منطق ِفرمول یک از منطق ِترافیک جاده‌ها بیگانه است، با اسلوب ِمتعارف پوشش غریبه است، نیز هیولاست). اکنون، تقدیر ِهیولاها این است که ناپدید شوند، نگرانی ِما نیز در همین است. ما آن‌قدر هوش‌یار نیستیم که ببینیم چگونه آن‌ها در هیئت ِموجوداتی اهلی‌شده و سربه‌راه به زیست ِخود ادامه می‌دهند. در عصر ِبی‌معنایی ِحاد – و بی‌معنایی ِماشین و تمام قیدها و شرط‌های‌اش – دست ِکم می‌توان به وجود ِشوق ِرخداد ِناب {این هیولاها} دل بست، موجودات ِنازنینی که مجازند تا مطلقاً دست به هیچ کاری نزنند...






Friday، December 19، 2008


A Boozed-writing On Toxicophagous Moments


A party? No! in effect, a show, an orgy of easy but tormented youngsters who’ve learned to live through illusory spree: Girls showing their ample cleavages and ducky asses thru close-fitting night dress, Boys with cold gazes and paralyzed body language offer their mannish immobile postures desperately , Hosts with wonderful hot amiability and excessive cold look; Everything is an epitome of a modern feast – no smile, no waltz , no silence, no dance, no seduction: all the things are gathered here to provide a hearty shortcut to jouissance. What else do you desire mate? You drink and you leave your ego to the matchless imaginative dissocialized sphere of … say it a gathering of nothingness, a pure dear invalidness. No burden while you surpass the tracked damned realm of reality. Harsh hailstone of the humble happiness; Rigorous right of righteous redemption … a sulky serious girl is staring angrily at some couples there making out in their rainbow of gladness; she’s craving for a shoulder as she touches her arms… a stoned boy is staring at the white wall, hallucinating a rosebud that is bicycling on another rainbow… a masquerade at the far side of the salon which is mimicking the void rhyme of our discussion. What a discuss!!! E is debating on the aesthetical vantage of architecture over music, J – as the true faithful fellow of our elites! – is challenging her reasoning with shallow references to threadbare metaphysics of Schopenhauer… what a joyful waste! What a vast desert of humanistic oblivion! An empyreal moon is rising over my circling glass; An umber sun behind Whiskey! A black sun, a true smile over all…

Don’t brush your teeth after that…



Friday، December 12، 2008


لاخه‌ها


خرکاری، کنجکاوی و هم‌دردی: سه عیب مدرن - نیچه/خواست ِقدرت

دستاورد ِمدرن و خوش‌آمده‌ی فلسفه‌ی علم: فروکاستن ِپرسش به مسأله. جایی که نقش ِرادیکال ِفلسفه به‌عنوان عرصه‌ی هماره‌گشوده‌ی پرسش‌گری و اندیشه‌ورزی ِرادیکال به معرفت‌شناسی تقلیل می‌یابد؛ مادر/فلسفه خدمتکار ِعلم/فرزندی می‌شود که در طول ِفراگرد ِابزارگردانی ِخود وجهه‌ی حرامزاده‌گی ِخود را فاش کرده و حال جان ِزاینده‌اش را برای رشد(؟) ِبیش‌تر می‌مکد. فلسفه در مقام ِحل ِمسأله! بوی ِگند ِاین مسخ را می‌توان با معاشرت با اهالی ِفلسفه‌ی علم از نزدیک استشمام کرد، جایی که در یک گفتگوی ِمکانیستی ِسطحی‌نگرانه و مهندسی‌شده، نه‌بود ِاین هسته‌ی ِهایدگری که پرسش پارسایی ِتفکر است، وجدان ِشما را می‌رنجاند.

در بی‌ثباتی ِرابطه‌ی صمیمی ِزن با دیگری، شکل ِازهم‌گسیخته‌ی ادراک ِزن نسبت به تن ِخود و تن ِدیگری و مناسبات ِاین دو، تأثیرگذارتر از عاملی است که از آن تحت ِعنوان ِهیستریای ِزنانه یا ناپایداری ِبخش ِخودآگاه ِعاطفه‌ی زن یاد می‌کنند. زن بیش و پیش از آن که در اثر ِهیستری ِگذرناپذیر ِخود گرفتار ِانگاره‌های کج‌و‌معوج ِآرمان‌گرایانه‌ی خود نسبت به رابطه با دیگری شود، متأثر از نااطمینانی ِبنیادینی که خاسته از ذهن‌پریشی ِتن ِاوست، وجود ِ"دیگری" را در عرصه‌ای می‌یابد که گویی عاری از زمان‌مندی و مشحون از مفاهیم ِسستی است که ذهن ِاو را در تعلیق ِمدام نسبت به حضور ِدیگری معلق نگه می‌دارند؛ دیگری برای او همیشه یا کم است یا زیاد؛ یا دُژمن یا خدا.

- امروز دیگری کم‌تر کسی را می‌توان یافت که چیز یا کسی را داشته باشد که اصل ِزندگی/مرگ را "به خاطر" ِآن (یا به زبان ِدقیق‌تر: پیرامون ِخاطر ِآن) برای خود شکل دهد.
- پول!
- نه، پول با تمام ِهیولاواره‌گی و رنگ‌به‌رنگی و دل‌نوازی‌اش، نمی‌تواند فضا‌مندی ِاین خاطرگاه را داشته باشد! پول ابژه‌ی صغیر ندارد، وگرنه قضیه حل می‌شد! آدم را دور خود می‌چرخاند، او را تحلیل می‌برد، زخم‌اش می‌زند اما قادر نیست او را بکُشد، چون به او نیاز دارد.

هرچه اهداف کم‌رنگ‌تر و بی‌اهمیت‌تر و بی‌معنی‌تر، اهمیت ِوجودی ِابزارها برجسته‌تر می‌شود. این مطلب را می‌توان با بررسی ِوضعیت ِامروزین ِعلوم انسانی نیک فهم کرد؛ جایی که سردرگمی و پریشان‌ذهنی و نیست‌انگاری ِعمیق ِدانشمند در رابطه با اهداف ِغایی ِرشته‌ی خود – و هر آن چیزی که معنای انسانی و اجتماعی ِکنش ِفکری ِاو را تعیین می‌کند، او را وادار می‌کند تا با ابزارهای علمی بلاسد، خود را در میان ِآن‌ها گم کند تا مگر از سنگینی ِشرم ِآزارنده‌ی بیهوده‌گی ِکارش اندکی بکاهد. {این مسئله در علم اقتصاد پرروشن است؛ جایی که نه تنها اندیشیدن به نتیجه‌ی اجتماعی ِاندیشه‌ورزی ِتخصصی (در مقام هدف) مانعی دربرابر ِآینده‌ی براق ِشغلی تعریف می‌شود، بل‌که اساساً چون‌و‌چراکردن در راست‌کاری و به‌جایی ِابزارها عملی خودویران‌گرانه به شمار می‌رود}.

زن زمانی درمی‌یابد که مرد او را تنها به‌منزله‌ی پاری از مادر می‌خواهد که مرد برای بار ِدوم پس از جدایی او را طلب کند.

چیزی وهن‌آمیزتر از تفکیکی که ما انسان‌های امروز میان فضا و منطق حاکم بر شغل و کسب‌وکار خویش و فضای فراغت می‌گذاریم، نیست. قطع ِنظر از این که تقسیم ِکار ِاجتماعی و چندپاره‌گی ِسوبژکتیو ِکل ِحیات ِما در مقام ِموجوداتی خود-ابزار-گردانی‌شده چه بلایی بر سر ِکلیت و معناداری ِزیست ِما آورده‌ اند، هرزه‌گی ِزیست را می‌توان به‌ساده‌گی با توجه به کیفیت ِکیفی که ما از موج‌سواری بر ادوار ِکار-فراغت می‌بریم، و سکته‌ی دهشت‌بار ِمعنا در گذر از یکی به دیگری، که در طول ِآن با وقاحت ِتمام و آسوده‌گی ِخاطر کل ِدستگاه ِارزشی ِخود را تحویل می‌کنیم، از نزدیک لمس کرد. دوزیست‌هایی که در فراغت معده‌ی ِخود را از سرخوشی پر می‌کنند، و در وقت ِکار همه را بالا می‌آورند. دو زنده‌گی، هر یک مرگ ِدیگری؛ و در این حدت، به معنا هیچ نیازی نیست...

تنبلی: غنیمتی ارزمند؛ به‌عنوان ِشکلکی در برابر ِهیکل ِچاق ِنظم ِاجتماعی-کاری؛ باد ِمعده‌ای به روی پریده‌رنگ ِساعات ِسریع ِزنده‌گی ِگران‌بار از پوچی. مسأله‌ بسیار ساده است: شما یا وامی‌دهید و تنبلی را به‌عنوان ِیک عادت ِناشایست و نکوهیده وامی‌نهید، یا از نیروی ِویران‌گری که می‌توانید از "ورزیدن ِتنبلی" و جدیت ِروان‌شناختی ِآن و هوای ِتازه‌ی دگرواره‌گی‌اش برای معنابخشی بهره می‌گیرد. {راه ِسوم شاید: تنبلی در انتخاب ِیکی از این دو راه}

«انتخاب کردن امر ِعجیبی است. هر فلسفه‌ای که انسان را به اعمال اراده‌ی خود مأمور می‌کند تنها بر یأس ِاو می‌افزاید؛ زیرا اگر برای آگاهی، چیزی فرح‌بخش‌تر از دانستن آن چه که می‌خواهد وجود نداشته نباشد، برای آگاهی ِدیگر (ناخودآگاه؟) – یعنی همان آگاهی ِمبهم و حیاتی‌ای که شادمانی را به نومیدی از اراده منوط می‌کند – چیزی دل‌رباتر از الغای ِانتخاب و انحراف از اراده‌ی عینی ِخود نخواهد بود. به‌تر این است که به چیزی بی‌اهمیت اما نافذ تکیه کنیم تا این که به اراده‌ی خود یا الزام انتخاب متکی باشیم» - بودریار/فروپاشی ِامر ِاجتماعی در رسانه‌ها

مثله‌کردن کلمات، اثبات سزیده‌گی نشانه‌شناختی-هستی‌شناختی واج‌ بر کلمه، بر هم ریختن شکل آشنای کلمه و ساختن امر غریب و آزارنده از یک کلمه‌ی آشنا: بازی‌ای که شاید در هیچ زبان دیگری چنان که در خط‌نگاره‌ی فارسی اجرا می‌شود، خواستنی و شوق‌برانگیز نباشد. این که هویت ِشکلانی ِیک کلمه، چون جامه‌ای که بر تن ِمعشوق حکم ِنمادین ِاقتدار ِاقناعی ِمنش ِصوری ِاو را دارد، برافتد؛ این که میان‌گاه‌اش دریده شود و خصوصی‌ترین چیستی‌های ِمعنایی-تنانی‌اش – که کلمه خود از بیم ِبی‌معناشده‌گی از برابر ِآینه‌ی زبان گریزشان می‌دهد – در برابر ِپیچ و شکن‌ها و پاره‌های اشتیاق ِشکل‌های معنازدوده‌ و نگاره‌گرانه‌ از شبح ِکلمه‌ی ممکن قرار گیرد... بازی برای بزرگ‌سالان!

همراه با استیلای شکل‌های جدید هویت‌بخشی در قالب فرهنگ ِانبوهه‌گی مصرف، امکانات ِفرد به‌واسطه‌ی دموکراتیزه‌شدن ِتجربه‌ و خصوصی‌شدن فراگردهای دلالت‌بخش به معنا و ارزش، گسترش می‌یابد؛ هزینه‌ی مستقیم این بهبود ِصوری اما چیزی نیست مگر سطحی‌شدن ِگریزناپذیر تجربه و بی‌دوامی ِآن و استحاله‌ی تجربه در انگاره‌های مصرفی که نتیجه‌ی ناگزیر ِآن کاهش ِسطح خودآگاهی از تجربه است. مصرف‌کننده، آزادترین تولیدکننده است، او با مصرف، بیش از هر چیز، خود را بازتولید می‌کند و دم‌به‌دم هویت ِتازه‌ای ازخود می‌تراشد؛ هویتی از ابتدا پوسیده که تاریخ ِانقضای ِآن لحظه‌به‌لحظه نو می‌شود، مادامی که او بتواند پذیرنده‌ی سربه‌راهی در جذب ِرسانه و فضای نمادین ِرنگارنگ آن باشد، فضایی که شرط ِمشترک‌شدن و بهره‌گرفتن از هوای ِجان‌بخش ِآن، فروختن ِوارسته‌گی-در-پراکسیس به آزادی-در-انتزاع ِانگاره‌هاست.

«حتا وجدان ِناراحت ِصنعت ِفرهنگ هم نمی‌تواند کمکی به آن بکند. روح‌اش چنان عینی‌گرا شده که به چهره‌ی سوژه‌های خود چونان سیلی فرو می‌نشیند؛ و این سوژه‌ها که ابزار ِاوی اند، چون همه چیز را می‌دانند، پا پس می‌کشند و از وبالی که خود مسبب‌اش بوده‌اند فاصله می‌گیرند.» - آدورنو/اخلاق ِصغیر

سیسیت در برابر ِسوفیا: رقص ِخشونت‌بار سرباز ِمُرده در برابر ِخشونت ِضمنی‌ ِجنونی دل‌مرده . اولی، سیمین، بخار ِودکا بر زبان ِمهجور ِمسکنتی زمستانی؛ دومی، سبز، دود ِعلف در اتاق ِواپسین انسان.




Friday، November 28، 2008


مست‌نوشت

یا {زمانی که بردگان ِشب به هِنری هلا می‌دهند که آن‌ها را از زنجیر خط برهاند مادام که رُم بر دایره‌ی موسیقی می‌سوزد...}


بسیاربس اندُه
بسیاران بسیار زیبا-ان
هوا
کبود ِرنج
و مه-بود بود ِزیبان

"مرد ِپیکار کجاست که این شیرخشت‌کاران حقیقت را ارزان می‌فروشند"

زبان‌مندی ِزبان زمانی رخ‌برمی‌کشد که متن ِنابهنگام به چوب ِویرایش تهدید شود؛ زمانی که زبان تن می‌زند، گو این که ویرایش را همانست ِآلایش ِزبان به تمهید ِدستی می‌بیند که تردستی از فردای نوشته می‌خواهد؛ زبان سرمی‌پیچد، چونان دختری شنگ برابر پدر ِعبوس و غایت‌اندیش ِخویش، که می‌خواهد دیگری باشد، فردایی نداشته باشد، بشادد و نه برای ِدیگربوده‌گی ِزمان ِفردا...

در مرثیه‌ی گیوتین‌های هیومی، پوست ِواقعیت کنده می‌شود. واقعیت که همیشه سریع‌تر از ذهن است و نامکانی‌تر از آن، می‌‌رود که به بند ِخواست ِدانستن درمی‌آید، اما نمی‌آید... ذهن به این امید ِناامید که آن را بگیرد، در خود می‌پیچد، بر خود آوار می‌شود و گران‌بار از سنگینی پوست‌ها، جهان را نفرین می‌زند... دبنگ ِبی‌عقل، از این واقعیت که پیاز نیست چشم‌ات بسوزد.

گل ِعقرب به مچ‌اش، ساعت ِمرگ رسم می‌کرد، لعنتی بر برق ِروز و هلایی بر شبانه‌گی ِخواب، بر رویای تهی‌ ِسینه‌ی سپید ِکسی که منجی‌مان از ملال ِروز باشد... گل ِعقرب: واپسین ِمیوه‌‌ای که شیره‌اش بر پوست ِبیمار ِروز می‌نویسد "زمان دردی را درمان نمی‌کند..."
با ماهیچه و دل و جان‌اش اما در غربت و اندوه و خشمی خاموشی که گواه می‌داد که پیش‌تر از لاشه‌ی برادران‌اش، سبزی‌هایی در این‌جا رسته‌اند و پوسیده‌اند که ندای وجدان‌شان کلاغ آویخته بر نقاشی را بنفش می‌کرد...

این چرندیات را آقای ریبرو، با آن ردای سرخ کذایی‌اش که به‌زور نشانگان ِغریبه سبز کرد، در شبی که نه‌بود ِمهتاب هوش از سرش برده بود، بر سر ِآتشی که بر مزار ِآقای کرُولی بر پا شده بود، سر داد. غافل از این که تصویر ِاین باهمستان در دفتر یادبود ِماه از شدت یخ‌زده‌گی بی رویا گشته و کلمات او چون اغوای زنانی که بر گرد ِمجلس، زهر ِعقرب به سینه می‌ساییدند، در آسمان فراموشی محو می‌شوند.



Tuesday، October 28، 2008





Esoteric
Maniacal Vale


It’s nearly impossible to review an oeuvre that pull itself off from order of rationally classified ear which seeks patterns – even musical map – from every exquisite sonic he experiences; yet for me the propensity to review this kind of experience itself is in the line through which the musical understanding burgeons gradually inside and get prepared to be digested within decentralized listening I. Esoteric presents a tough onerous (and to a new non-doomish ear it’s overly inexplicable and imperceptible) music; the one that can use up all your energy and drain your normal psychic vitality, rendering it to distilled vigor and lofty state of anti-humanism; this last album however represents its most matured style in misanthropism beyond anything you’ve heard in the darkest sanctum of funeral doom realm. Maniacal Vale is radical, acrid and laudably beautiful.

/
Through Chaos, rationale speaks clearly…/
“Circle” commences dramatically slow and heavy, reminding “Blood of the Eyes”’s serenity with all of the potency which one expects from Esoteric peerless preludes. The lead are both autocratic and serene, specifically from 4’54” when a long solo leads on and fades to a dark space in 6’30” from which with an abeyance the familiar tyrannical part of a song begins to gather all of the light melancholia by maturing Esoterician discordant mood. At 10’30” the circle turns to layered swirling spirals; it’s not just death-metal elements that develop the hateful aura, but both the lyrics and vocal mode render a tremendous level one forgets his inner time within. From 13’40” to the end, it’s ambient style which rules. The circle is a black sun, yet without bland melancholic shadows but with gridelin clouds of fundamental hatred …

/
Sporadic thought, spawning its messy web of insanity/
“Beneath this face” epitomizes the very taste of an exceptional abysmal sadness which rarely can be heard from other doom bands; despite that the bitter sentiments raised from this grief seems so urban in lyrics (and even superficial in connotations), the musical halo of the song is so convoluted and well-layered, specifically from the second half of the song to the end which we’re surrounded by the embracing moments of a very profound despondency. Don’t expect melodic ordering! A momentary largo which fairly destroys itself lapsing in crescendo (2’26”) yet in its precocious apogee builds a tall wall of heavy doomish riffs; from there one can behold how the face is tearing its second skin apart to express its baffling innermost. At 10’10”, the song derides your vicarious acting-out, leaving you dangled on the irresistible suspension.

/
As I descend.
Succumbed to the unfathomable/
“Quickening” is beautifully delicate and deadly brutal; deceiving beginners with its slow rhythm and properly energizing an astonishing heavy doom atmosphere. It’s not just about blending hallucinations in the shadows, but also coloring the shadows in grace of aubergine dream. On 7’25” the superb drums bolsters the death-doom riffs; it’s so simple but radically violent on which leans a sober lead (9’13”) which carries on to the end. The ear would be drilled to know how to court the unfathomable.

/
Void, Pointless Existence.../
“Caucus of mind” is as disappointingly void as the pointless existence of the harsh rancor it presents from the first. It’s all about hatred and raw feelings of ill-will in absence of any deep emotional insight. And thankfully, as usual, Esoteric offers the flawed act in the shortest track! Good For mindless head-bangers who crave for necking with thunderous senseless hysteria!

/
I lift my head. but there is no reason to move/
“Silence” is not easy-listening, though it begins with a very Morgion-like optimistic tranquilizing melody, but at 1’58” it all turned into some sedative funeral-motifs. Riffs are well-cultivated and the context has been enriched by unending interplay between bass and drum while the lead is dancing above with matchless elegance. The song is long and laden by repetitions, but never lets you lose the track of its wondrous plot; you’ll murmur to yourself that this song is the one that repels non-doomish hasty ears, leaving them unrest with its extreme exhausting emphatic extension. As to sentiment, it’s so expressive and enviably desirable for another round of hearkening – but forget about Sartrian lyrics again!

/
Never to be staid in unquestioned days.
But to roam free
Shattering the banal conclusion/
“The Order of Destiny” is truly an avant-garde piece. Free from temptation to tend toward those lame tawdry technomaniac modern-progressive-metal rubbishes, Esoteric takes advantages of dissonant orders – in effect that’s its very characteristic, nonetheless here there’ve been incorporated some jazz-like elements which seem all new to us; for instance at 2’54” a rock-like solo is accompanied with the inharmonious of bass and drum which nearly take us from old-style anti-urban metal world to the modern state of suspended daze. In the second half, the atmosphere suddenly turned to some sort of colorful rapture which unbelievably – yet adorably – is a bit bright for Esoteric; but at any rate, it keeps driving you out of the order of destiny by representing a distorted timing of tones.

/
Within eternal twilight I exist.
Excised from the stream of time and being/
“Ignotum Per Ignotius” is truly an extreme joy; it’s the most Esoterician piece of the album: duly cacophonic vocals, heavy layered riffs, astounding dissonant interplays between bass and drum, radically doom (long, heavy, serenely intense), and with an immense world of insights to experience freely. It can’t be analyzed in fragmented parts, since it present a cohesive – and yet structurally changing – world which its only beholders is the ear. It’s my second-best liked piece – after the first track.

Maniacal vale is filled with the familiar Esoterican attitude of post-paranoiac hatred (no matter ontic or ontologic) which only can be grasped when he is immersed in its very strict world; the mood is obstinate as such one who’s more into mercurial kind of music may finds this too tedious and intolerably sophisticated to hang out with. Though as usual the pantosophical lyrics are a bit unappealing, you’ll willingly skip over the verbal flaws when you encounter such recondite regal work. The pain Esoteric casts over your time and body is the precious by which the unreachable beauty discloses itself to you, showing how a patient(?) deserves to be cheered up by the esoteric stygian drinks, cursing the hectic real life, allowing you to get enticed by primordial forces of innermost (if there remains anything at all!), letting you to get near the pure nocturnal side of your forgotten existence.


For Shaafe and Mike

a taste



Thursday، October 02، 2008


مست‌نوشت
با عین القضاة


دو دست، دو پا، دو گوش، و دو چشم که به این‌ها بنگرند و گویند که این‌ها عرَض اند که بر گرد-ش ماهیان ِتن می‌خرامند اگر ویر را به دوست ِظرف جان کنی؛ من اما، سایه‌ی تری است فژاگین پیرامون ِساق ِاین دید؛ من اما پس‌مانده‌ای از شوق ِگویا، من اما، آی ِسرکشی به گنجینه‌ای وراسوی ِحال، من اما، ریز ِزاید ِما...

«پس بدایت ِتوحید، مرد را پیدا گردد. مرد را از دایره‌ی این قوم به در آورَد که ... نام‌اش را در جریده‌ی آن‌ها ثبت کنند که... در گذشته باشد، و به‌ عالم ِیقین رسیده یقین در مشاهدت باشد، و ایمان در غیب و هجران باشد. از این جا تو را معلوم شود که چرا با مصطفا خطاب کردند که ... او را با اکراه به عالم ِکتاب و ایمان آوردند از بهر ِانتفاع ِخلق و رحمت ِایشان، و خلق قبول کرد زیرا که صفت رحمانیت داشت که ... این معنی می‌دان که او خود را با کتاب ... داد، و ایمان و اسلام را به خود راه داد نصیب جهانیان را، و گر نه او از کجا و غیبت از آن حضور از کجا و رسالت و کتاب از کجا؟»

نقاطی که سه‌بار‌سه پیوستار ِمنطقی ِگزاره را می‌خراشند، از دیدمان ِجانی عجم روایت ِفصلی را می‌گزارند که در آن واگشت به کتاب ِمعجزه راهی‌ست برای رسم ِدرستی ِتمهیداتی که خورش ِرضوان ِخلق است. کتاب، کتاب است؛ لیکن نوشته به یُمن ِمهر ِیزدانی، سفید شده، رنگ از بر باخته و آماده‌ی جهانیان گشته... نوید ِنجات ِنوع ِ{ن}آدمی به نایره‌ی نوشته‌ی نایب. نویسنده کجا و رسالت ِدرون‌ماندگار ِنوشته به شبانه‌گی و مرگ کجا؟

«دریغا! اول حرفی که در لوح ِمحفوط آمد لفظ ِ"محبت" بود؛ پس نقطه‌ی "ب" با نقطه‌ی "نون" متصل شد، یعنی "محنت" شد. مگر آن بزرگ از این‌جا گفت که در هر لطفی هزار قهر تعبیه کرده‌اند؛ و در هر راحتی هزار شربت به زهر آمیخته اند.»

عقیق، عقیق ِعوار ِعیش: تبعید ِدور ِهستی به ساحت ِسنگ

«سلطنت ِابلیس بر کاهلان و نااهلان باشد، و اگر نه با مخلصان چه کار دارد!؟»

ابلیس بر دو پا، بر دیواری که گربه‌ی میل از دهان ِسیاه می‌ریند، سر به سرسرای ِانگاره‌های آن-جایی‌مان می‌گرداند: تصویرگردان ِفریفتاری‌ست این اِ بل یأس... به نمازش نمی‌گیریم ولیکن گوش‌مان هماره پی‌جوی ِرایحه‌ی یاسینی است که از نشین ِچشمان‌اش بر پیشانی ِنورانی ِلحظه می‌رود. طوطیای شنگرفی بر چشمان‌ ِزمان، نون از آن برگیری شگرفی ِلحظه را بازمی‌نماید که آی و با من نااهل شو و بر تیراژه‌ی گناه پرنده‌ی خلاص ِخلاص؛ تن‌آسانی نکن، بر دو پا دهان شو و برین...

«وجه ِاول آن است که چنین توان دانستن که جان ِآدمی حقیقت ِآدمی باشد؛ و آن را دو حال باشد: در حالی متصرِف باشد، و در حالی دیگر نباشد. و این جان در تن است، و تصرف ِاو در قالب چنان دان که تصرف ِمن در این قلم: اگر خواهم ساکن دارم، و اگر خواهم متحرک دارم. اکنون متصرف بودن، جان را در این قالب ِحیوة خوانند؛ و این تصرف را منقطع شدن موت خوانند؛ و بازدادن ِاین تصرف را بعد ِانقطاعه، احیا کنند و بعث خوانند؛ و این انقطاع با جزوی باشد که نوم خوانند، یا کلی بود که مرگ خوانند، و بازدادن ِروح هم چنین؛ یا جزوی باشد که انتباه خوانند، یا کلی باشد که بعث خوانند و قیامت خوانند.»

گُریان گُریان هنگار ِآرایش نوشته که چون بر گوشه‌ی آرایش ِهست‌مندی نشیند، مایه‌ی دادستانی ِخیال است؛ قیامت ِمن ِروزانه؛ نوشته، نوم ِسیاهی است که جان را در دل ِانقطاع ِمرگ ِآینده حال آورد. وجه ِاول، های ِمستی است که قلم را صرف ِما کند، سکون و حرکت به میل و خنده گزارد؛ وجه ِدوم، مام ِهستی است که گذشته را در آن ِحاضر می‌فشرد و افشره را به شکم ِقلم اکسیر ِنیستی می‌گرداند.







Thursday، September 04، 2008




لاخه‌ها


اگر این اصل ِروان‌کاوانه را بپذیریم که تنها راه ِگریز از خودشیفته‌گی، عاشق‌شدن است، در این صورت چاره‌ای جز این نداریم که قبول کنیم که این عشق، چیزی جز میل‌ورزیدن در سطحی شدت‌یافته و در فضایی بی‌ابژه – و بی-من – نیست؛ جایی که میل‌گر بتواند در میل‌ورزی‌اش، سازمان ِفروبسته‌‌ی خود را، که متکی بر یکپارچه‌گی‌های خیالی ِمن ِایده‌آل است، به پرسش بگیرید و مرزهای آینه‌ای هویت‌اش را زیر پا گذارد. در این معنا، عاشق ِغیرخودشیفته، هیچ معشوقی ندارد، او چیز را در برابر دارد و پهنه‌ای که میل ِخود را در آن گرداگرد ِچیز به جریان اندازد. {عشق‌ورزیدن به یک ابژه‌ی خاص، شکل ِدیگری از خودشیفته‌گی است: خودشیفته‌گی ِفرافکنی‌شده، همان‌طور که دیگرآزاری، شکل ِفرافکنی‌شده‌ی خودآزاری است.}

گزاف‌کاری و افراط‌گری در ذهنیت ِکنش و کردمان ِذهنیت، گام‌برداشتن بر خط ِباریکی که بر آن دورنمای اصل ِمرگ پررنگی و جانانه‌گی ِخود را بر عرصه‌ی فراخ ِاصل ِلذت اثبات کند، زندگی در شدت ِمفاهیم و جانانه-گی ابژه ، تخریب ِعناصر ِآینده‌-نیاینده‌ی زمان ِحاضر، و در یک کلام، شدید-زیستن، تنها راه ِمقابله با وضعیت ِملال‌آور و هلاکت‌بار(؟) ِزنده‌گی است. باید کمر ِاین ناچیز را شکست – با سرپیچی از سنتی که تقدیر ِهستی‌مان را در قاب ِحقیر ِانسانیت خلاصه می‌کند – باید آن را در عین ِبی‌معنایی‌اش رودررو نشاند و مثل ِهر چیز ِدیگری پشت ِسر نهادش...

« درست همان‌گونه که اندیشه‌ی راستین، خود ِشیء است، واژه نیز هنگامی که اندیشه‌ی راستین آن را به خدمت می‌گیرد خود ِشیء خواهد بود. از این رو، هوش خویش را از واژه لب‌ریز می‌سازد و ماهیت ِشیء را در اندرون ِخود پذیرا می‌شود.» - هگل/دانش‌نامه‌ی علوم فلسفی

زبان ِعلمی در برابر ِزبان ِشاعرانه.. زبان ِپارانوییک در برابر ِزبان ِهیستریک.. زبان ِفلسفی در میانه...
لالانگی که بتوان پریشانی ِآزارنده‌ی عقل و احساس را در پناه ِآن به انگیزه‌ای برای برجستن ِذهن از لنگ ِلانگ‌های حاکم تبدیل کرد.

موسیقی ِکلاسیک: بستری آگنیده از بس‌شمار رنگ‌‌مایه‌ها؛ جهانی از احساس‌های نام‌پذیر؛ آوردگاه ِنظم ِضروری هنری که سره‌گی ِخیال‌سرای ِخود را بر صحنه‌ی تک‌سطح و بی‌زاویه‌ی اجرا که شور ِآن به آسمان آبی می‌ساید، عرضه می‌دارد.
موسیقی ِامبینت: عرصه‌ای بی‌رنگ – یا دست ِکم کم‌رنگ (دو یا سه رنگ ِمات که ازقضا در جریان ِگوشیدن به‌کلی در هم می‌آمیزند و نیست می‌شوند)، که کیفیت ِآن را باید در لایه‌لایه‌گی ِساخت‌مایه‌ها‌ی آن دریافت؛ موسیقی –زبان ِفراروان‌شناسی: خودآگاهی از بی-نامی‌گی‌ها؛ درک ِموسیقیایی در سپهر ِایماژ‌های حلولی: برآمد ِایماژهایی که فراسوی ِمدلول خانه دارند؛ نفی ِمعنا، اجرا و نمایش؛ استتکیس ِمرگ ِسوژه.

شاید "رنجیدن-در-عشق" تنها سنجه‌ی مطمئنی باشد که بتوان کیفیت ِعشق را بدان سنجید: رنج ِعاشق از معشوق که به‌نحوی ضمنی دلالت بر خودآگاهی ِگران‌قدر و ناخودآگاهانه‌ی عاشق بر ماهیت ِخودفریب‌آمیز ِعشق دارد: "اهدای ِآن چیزی که او ندارد" (لکان) ... رنجی که او می‌برد با حضور ِمعشوق‌اش فزونی می‌گیرد، او درمی‌یابد که تمنای ِبخشیدن ِچیزی را دارد که آن را ندارد – چه بسا چون از همه بیش‌تر نسبت به ضرورت ِاین بخشش و ناممکن‌بودن ِآن آگاه است... او می‌رنجد، و البته در بستر ِگرم ِچنین رنج ِجان‌کاهی‌ست که فضای دیگربوده‌گی و عرصه‌ی میل ِدیگری در عشق می‌تواند به سطحی ورای معنا و بیان و تصویر و اراده گذر کند. {عشق که همواره می‌شکند، که سازمایه‌ی آن شکست است، که بطن ِتارین ِفقدان جان و نور می‌گیرد... وقتی عاشق از این رنج می‌گریزد، بزدلانه می‌گوید: چرا وقتی او نیست، بیش‌تر دوست‌اش دارم}

«روشنفکران ِمصنوعی فراورده‌ی گریزناپذیر ِهوش ِمصنوعی اند؛ پیکره‌ای از متخصصانی که صحت کار فکری ِآن‌ها به‌طور ژنتیک تأیید شده، گرد ِداده‌های اطلاعاتی و سلطه‌ی دیجیتالی ِکد شکل می‌گیرند.» - بودریار/خاطرات سرد

انسان اقتصادی:
می‌دهم تا باز پس گیرم (اصل رشوه)
انسان روانکاوی:
می‌دهم تا بتوانم بخواهم (اصل ِدال)

سکس: شکلی از مبادله که در آن سویه‌ی ِکالایی مبادله (سودجویی، پس‌انداز، سرمایه‌گذاری ِمولد، پیش‌نگری و جز آن) نفی می‌شود، مفهوم ِباتایی ِولخرجی، خرج‌کردن بی‌حد‌وحصر. در سکس، هیچ دستاویزی برای یرقرارکردن ِرابطه‌ی کالایی با دیگری وجود ندارد، چون اساساً سوژه‌های چنین مبادله‌ای، در لحظه‌ی انجام ِمبادله نا-سوژه اند و موضوع ِمبادله، خود، امری ابژکتیو و غایت‌مند نیست. مبادله برای مبادله، و نه چیز ِدیگر: حذف ِسویه‌های سوبژکتیو و عقلایی ِمبادله. چیزی که مصرف می‌شود و کاستی می‌گیرد محیط ِخودشیفته‌گی است، پیکر ِمن ِایده‌‌آلی که صرف ِشدت‌یافته‌گی ِمبادله‌ی محض می‌شود، در خشونت ِذاتی ِچنین مبادله‌ای خود را می‌درَد. این مصرف، مصرفی‌ست که همهنگامی که از قانون ِعقلایی-اقتصادی ِمبادله تخطی می‌کند، اصل ِلذت را زیر پا می‌گذارد. ژوییسانس. خرج‌شدن/کردن ِمن در فضایی که گردابه‌ای از لت‌های من ِپاره‌شده و توی ِازهم‌پاشیده به هستی ِشورانگیز ِمبادله‌ای غایت‌زدوده جان می‌بخشند و قانون ِواقعیت را زخم می‌زنند.

از آرزوهای بلند ِاو: برگزارکردن ِسمپوزیومی که در آن همه ملحد و فرهیخته باشند، افراد یک‌به‌یک سخن می‌گویند درحالی که غلندر ِمجلس تراسیماخوس و ساقی ِساکت سقراط باشد.