۱۳۸۴ بهمن ۴, سه‌شنبه

Stairs which is not Here


Along the stairs
We might lose the Melody of steps
Among the riuned-hedges of world
Among the passions of joy
Hath broken my loy
on which thy graspless hopes set pride of the Dead

Among the stairs
no plot stays
no colour
neither Odour
And the Dismal breath of sighers, immortal names
echoes through our hollow veins

The sign of being
shatters into nebula of our postponed Birth
Therein plots no dream
but third-rule of Pain
and judge of Rain
and our early death
beats in exhaust of stairs where no ME is there
Me, not myself,
the mighty Thirst



for the 3rd and the Mortal




۱۳۸۴ بهمن ۲, یکشنبه


پاد-غزلی معناپریش از Moonspell
The Antidote


نوشدارو


این‌جا به هراس است
که هوش‌مان آورد
این‌جاست به خسبیدن
تا به فهم کشد

این‌جا به ریشه‌های تام
که جای‌مان نمی‌برند
به خندمین ِبال‌ها
بی‌جا-هست می‌رویم

این‌جا به شب است
شب ِروز ِنامده
این‌جاست به خلوت
که آرامش ِرنج

این‌جا به تاو
خنده بر خود زدن‌هاست
این‌جا به شکست...
ها؟
با چه دلی دیر آمدی حریف؟

فنجان ِتهی شده
بی گُنجا از بی‌پُری
و تشنه‌گی‌ها که های‌های پیش ‌خزند

نوشدارو



۱۳۸۴ دی ۲۲, پنجشنبه

شکاریده


میل به عریانی ِپوست به‌مثابه‌ جبران ِفشار ِروح ِهمیشه‌درپرده و معذب ِانسانک.. میل به عریانی ِپوست در حکم ِروراستی و صداقت.. میل به فاحشه‌گی و عرضه‌ی شیء‌باره‌گی ِتنی که جز مادیت چیزی برای دادن به جهان ندارد؛ میل به هم‌آواشدن به جهانی که موجوداتی جز کالاها و کالا‌وا‌ره‌ها در آن نمی‌توانند زیست.

افسرده که می‌شوند، کم‌تر شوق ِنگاه‌کردن در آینه را دارند؛ گو که آینه زودشکن‌ترین و حساس‌ترین دوست ِسیمایاب است. بد نیست.. اما آیا عروسک برای افسرده‌جانی ِهمیشه‌گی ِخود نیز سرافکنی دارد؟! نه! اول باید بپرسیم آیا او آینه‌ای برای آراستن ِجان دارد!

ملالت ِخاسته از شدت ِدرون‌گرایی، با خود تنهایی ِمفرطی به همراه می‌آورد که بر زمینه‌اش سوسوهای خنده‌های هستومندهای درون، شادمانی می‌کنند. انسان ِگریزان از این ملال و خسته‌گی، با دیگران و دیگرچیزها و اشیاء و همهمه‌ها، هرگز طعم ِاین سوسو و خند و رقص را نخواهد چشید.

چرا زن نمی‌تواند بفلسفد؟ چون او برخلاف ِاین‌که تنی آماده برای درک ِشکست و شکن و شکاف دارد، از بازی می‌ترسد. او نمی‌تواند در شکاف ِدهشت‌ناک ِخرد-احساس، در مهجور-زمبن ِآهندیشه زیست کند. نفی ِزنده‌گی چونان هایش ِمرزهای ِزنده‌گی برای‌اش بیگانه است. شورمندی ِشکست، حقیقت ِناسازه‌پردازی، جدیت ِبی‌امید، همه برای‌اش فلاده‌هایی زمخت و پوچ اند. {یا خانم معلم ِترش‌خو، یا دلبر ِشیرین‌مغز؛ برای زن، اغلب سویه‌ی سومی در کار نیست}

- اجازه بدهید پروانه‌ی عاشقی را از محضر جامعه بگیرم.
- آه! شما می‌خواهید به آن دفترخانه‌ی شلوغ بروید؟ وقت می‌گیرد...
- واجب است.
- می‌گویند پروانه‌هایی که آن‌جا صادر می‌شوند، نادان ِعشق اند؛ زیاد عمر می‌کنند...
- مهم نیست.
- دست کم، زیاد نمانید! بو می‌گیرید!

نظربازی ِآزاد و معصوم ِدو نوجوان ِنوبلوغ از هم‌دیگر، با وجود ِسلطه‌ی وجه ِاروتیک در روابط ِامروز، امر ِنادری شده! در عوض، عشوه‌گری‌های بی‌معنا و زمخت ِدلالت‌های خشونت بار ِبدن ِازخودبیگانه (سیمای ِبی-من-گشته‌ی سنگین از آرایش و زخم‌دار ِپلاستیک، شهوت‌باره‌گی ِاندام ِحریص و نظرخواه، تورم ِماهیچه و اردک‌واره‌گی ِکپل) معمول شده اند. دختر حتا برای پوشیدن دامن کنجکاو هم نیست؛ چنان‌که پسر هم غرق در فتیشیزم ِچهره‌زدا از درک ِعاشقانه‌ی شرم چیزی نمی‌فهمد. اشتیاقی برای کشف ِتن ِدیگری هم‌چون یک دیگری وجود ندارد؛ چون دیگر حقیقتی وجود ندارد که بازی‌گوشانه میل را به بازی بگیرد و بپالاید..

با بی‌اعتنایی به نگاه ِوعده‌فروش ِعشوه‌گر، برج ِاعتماد ِاو در آنی وامی‌پاشد. در این حالت، وجود او آماده‌ی کام‌گیری ِپرخاش‌گرانه‌‌ای می‌شود که در کم‌بود ِاعتماد و عشوه، شهوت ِناب و تندرنگ ِخود را به شدت به بیرون پرتاب می‌کند.. اخخخ! فرار کنید!

"م/پ/ب" می‌نویسد، اما تنها در‌این‌باره که آیا می‌تواند بنویسد یا نه، می‌نویسد. تمام ِذهن ِنویسا-هراس ِاو درگیر ِاین اپوریاست. او مانده که آیا اندیشیدن‌ به اندیشه، کنش ِاندیشه است یا نه. این‌سان، نوشتار ِاو با وجود ِگستاخی ِستودنی‌اش، از سر ِخودافشاگری و خودکاوی ِگزاف، خسته‌کننده و ناشاد باقی مانده.

هر نویسنده با این میل ِنهایی ِرازناک و جنون‌آمیز آشناست: آتش‌زدن ِدست‌نوشته‌ها! چرا؟ آیا او می‌خواهد با دود کردن ِسیاهی‌ها، خاطره‌ای بدگوار را نیست کند؟ آیا او هم از گونه‌ی فرسخت‌هستنده‌ای‌ست که پیوسته باید خود را از شر ِ سنگینی ِزیسته‌های همیشه‌زی سبک کند (اگرچه با خودویران‌گری)؟ شاید، علت در این پیرامون می‌گردد، اما درباره‌ی لذت ِاین کار سخت می‌توان اندیشید و گفت! لذتی شبیه به لذت ِموسیقی‌دان هنگامی که آرشیو ِتخصصی ِآهنگ‌های‌اش را به دور می‌ریزد و دراین‌هنگام، به صمیمیت آوایی که "گوش ِوارسته‌اش" ساخته(!)، گوش می‌سپارد...

هسته‌ی نیست‌انگاری کم پُرهَست نیست! تنها کافی‌ست پروای‌اش در هوایی موسیقیایی کمی پرورده شود...

این‌که تا چه اندازه می‌تواند در اوگ ِتجربه‌ی موسیقیایی بماند؛ این‌که تا چه اندازه می‌تواند برشدن ِمو بر پوست ِنیوشا را داشته باشد، این‌که تا کی قادر است گوش‌بسته، چشم در چشم ِدر-آستانه‌گی ِپسین نگاه‌ دارد...این که تا چه اندازه "با" موسیقی "لذت" می‌برد.. این‌ها همه سنجه‌های خوبی برای ارزیابی ِتوانایی ِروح اند!

تاراخیز، اظهار ِسخته‌ی چهره‌ی واهشته‌ی آوای ِهستی ِخاص ا‌ست. گوش ِما، تارین‌نگر و نا-تارین‌انگار، در هم‌راهی‌ با سفر ِاین موج، چه‌ انگاره‌ها و نورها و آواهایی که نمی‌شکارد! از ده آخشیج ِخدایگانی که بر تنهایی ِخاک گاه‌گه می‌گریند؛ از خاطره‌ی ماه و استام ِشبانه‌ای که به تن می‌داد؛ از جان‌های ِسخته‌ی بنایی متروک و از شور ِرنگ‌پریده‌گی و دیوانه‌‌گی ِنور و تار بر بستر ِخراشیده؛ از اکسیر ِرویایی خودرُسته از شعر مرگ و وارَسته از اراده‌به‌بیداری؛ از پخته‌گی ِطبیعت در غیاب ِزار ِانسان؛ از چهره‌ی بی‌چشم و افق ِنگاهی سوییده به بیکرانه‌گی ِگور ِزمان؛ از معنای بس-هیچی و آبستنی ِآینه‌های ِهیچستان ِنور، از ویرانی ِدوکسای موسیقی و ذوق سلیم...


۱۳۸۴ دی ۱۷, شنبه


ژکانیده از Evoken


پادنهاد ِنور


جاودانه‌گی، بی‌بیخ
به دم ِخورشاد ِمیران می‌ماند
وه!
نوش ِواپسین آه‌‌اش بر تار-ستون ِتیراژه‌ی غروب
لخشی بر بس-هیچی
نماد ِتقدیر می‌شود و آبگینه‌ی اعصار

جاودانه‌گی، وهم است
که محو در شنگی سایه‌سار شتاب می‌گیرد
بی قدر
پُرگُنج
بی اُس
در ژرف ِچشمان ِهرآن‌کس که بینی، هستا

گریزان است پادنهاد ِنور
زنده‌گی‌ می‌بلعد
تا تابش ِجاودانه‌گی و آغاز ِاسطوره
آن‌جا که دیگر رویایی نمانده به باور ِجاوید ِاسطوره‌ای

جاودانه‌گی غبار است
وزّان بر مات ِشوریده‌دریای ِجنون
زمین می‌خراشد
گور می‌کند بر لاشه‌ی خاکستریده‌ی پردیس

پدر ِزار ِساعات
انتظار ِدم ِفرجامین به شب‌پایی‌‌اش دوخته
تا به‌وقت
بر تارین ِضرور، خوشامد-ات ‌زند


۱۳۸۴ دی ۱۳, سه‌شنبه


Non Alternis Sermonibus


سخن‌‌رانی، پرتاب آزگرانه‌ی یک ایده به سوی مخاطبان؛ شکل ِتئاتری ِگفتگو: زمخت، براق؛ مبادله‌ی تک‌سویه‌ی معنا؛ ابژه‌شده‌گی ِمخاطب؛ پخشیده‌گی ِنگاه از سر ِمهر ِپیامبرانه (پیامبر بر بلندی).. سوژه/پیام‌بر، در بیرون‌رانی ِسخن، وهم ِتحقق ِیکپارچه‌گی ِخود را در دست‌ترس می‌بیند.

در سخن‌رانی، سوژه همان رسانه است. شکل ِآکادمیک ِفرابُرد ِپیام از میان ِبدن ِافاده‌گر ِاو، به فضای باز اما بی‌جان ِسالن ِاجتماع ترامی‌گذرد. بدن، جنبش ِبدن، به بخشی از لوگوس ِفربه‌ی سخن‌رانی بدل می‌شوند. بدن، لحن ِبدن و صدا در حکم ِرسانه‌ای که با/در آن، پیام بدون نیاز به معنا، شتابان به ضمیر ِبس‌برونیده‌ی مخاطب چسبیده می‌شوند. سوژه، دلال ِمستبد اما محبوب ِبی‌معنایی. فراورده: هیولای گفتار که پس‌مانده‌های خُرد و ریز ِمیل-به-دیگری (انگیزه‌ی نوشتار) را از قلمروی ِسخن می‌تاراند.

می‌گوید:
«چیزی که در بستار ِگفتاری آزمودنی نیست، ارزش ِماندن در لانگ ِزبان را ندارد... »
می‌گمانم:
پوزیتیو و تهی از خون. دندانه‌های گفت‌اش، یادآور ِکنگره‌های بُت-اَره‌‌ی روح‌خراش ِبیان اند. یادآور ِماشینی که رابطه را به زور به پیش‌ می‌راند در چهر ِبی‌چشم‌انداز ِزمین‌های ناکشته و سرد. شکسته‌گی ِنور، از گذر از دندان‌های‌اش، وحشت ِنگاه ِحدقه‌ا‌ی بی‌چشم‌ را می‌خواند که موسیقیای ِنوشتار فراموشیده.

گنگی و لال‌بازی ِمخاطب، آزادی ِفرهیختانه‌ی او نیست. این پنداری‌ست زنانه که تنها در ساخت ِجمع‌باورانه‌ و تئاتری ِرابطه مجال ِخاست می‌یابد (همان‌جایی که هلهله و هیاهو نیز نشان ِتندرستی ِرابطه انگاشته می شود). سکوت ِمخاطب، بی‌از نگاه، گسلیده‌گی ِمسیر ِارتباط است. سکته‌ی پنهان ِرابطه که شنگی ِمیل ِزیبا را در خود خفه می‌کند. در سکوت ِبی‌نگاه، سکوت ِسرد، امکان ِشکل‌گیری‌ ِبر-داشت از سخن، بازداشت می‌شود؛ جایی نمی‌ماند تا پاسخ ِپرسش‌گرانه پُختاری گیرد.

انبوه ِحاضرین، اتم‌های منکوب‌شده و ربوده در سرخوشی ِپیوستن به نظم ِنظامی‌گونه‌ی مجلس. سخن‌ران تنها کسی‌ست که حق دارد بی‌اعتنا بماند؛ همه به او نگاه می‌کنند و او به هیچ‌کس. این‌چنین، ناخواسته، پیام ِاو در لحظه‌ی عرضه در خود-اش فرومی‌رود، وامی‌پیچد و تخم ِخیره‌سر ِاراده‌به‌واگفتن را می‌پروراند. او بی‌اعتناست؛ یعنی بیدار است و هوشیاری‌اش در گرو خفته‌گی ِخشک ِانبوه ِحاضرین. بی‌حسی، ربوده‌گی، خلسه‌ی بیهوده: پیش‌شرط ِاجرای ِشایسته و بی‌دردسر او...

درون که با سخن عشق‌بازی نکند، سخن رانده می‌شود؛ سخن، زنی‌ست زودرنج و گریزجان. هر چیز ِلوگوس‌‌واره که بتواند بی‌آن‌که در راه ِترارسی واژگون شود و از ریخت ِپرجلوه‌ای که گوینده به او داده بیافتد، به جایی(؟) برسد؛ یعنی هرآن‌چیزی از سخن که ساده و همه‌گانی و روشن و فخرنما باشد، به جایی بیرون از خموش‌خانه‌ی زبان رانده می‌شود. لکاته‌باری نیز مثل ِباکره‌گی، پذیرفته نیست. آهیده‌گی‌ها باید همه‌گی در قلمروی ِفردیت هاییده شوند تا سزای ِفرازگاه ِگفتگویی بیابند.


راندن ِسخن؛ واهشتن ِسخن به خلأ ِهواست. گونه‌ای تن‌آسایی. عجیب نیست که تن و ذهن ِیک سخن‌ورز ِحرفه‌ای فربه‌تر و شیرین‌تر از آن ِیک گفتگوگر ِراستین باشد! نیروهایی که در درون، در کار ِویران‌گری ِهسته‌ی ریخت‌مند ِتن ِذهن اند، همواره در لایه‌های پیچنده‌ی سخن ِناگفته می‌بالند. سخن‌رانی، هراس‌زده از این ویران‌گری، نادان ِارز ِاین دارایی ِفرسخته، تخم ِپاس‌داری ِضرور ِاین نیروها را می‌تباهاند؛ با عرضه‌ی سخن و واسپاری ِنابالیده‌گی به هرکسی ِحاضرین، لایه‌ها را تا حد ِجلگه‌ای سترون ِمعنا و بارخیز ِبیان، هموار می‌کند. بی‌فراز و شیب؛ زمینی بی‌گزند برای پرسه‌زنی ِساده‌دلانه‌ی روشنفکر..

ولع ِوسواس‌گونه‌ی سخن ران برای اجرا (شکسته‌سر بر منبر، استاد ِپیر پشت میز)، حرکت ِهیستریک ِبدن ِایدئولوژیک (سخن‌گوی ِحذب)، عشوه به‌مثابه مهرورزی ِمجازی (مجری ِتلویزیون)، پراشیده‌گی ِچشم‌آزار ِزبان ِتنی که به‌زور می‌خواهد اثیری‌بودن و اندیشه‌گی ِنا-بوده‌ی خود را اثبات کند (جوانک ِروشنفکر).. همه در سایه‌ی لزج ِچُرت ِحاضرین هستند. اعتنا نیست. جهتی نیست. خلأ ِمحض. خوشایند ِحاضرین ِخسته از خفتن، اعلام ِپایان ِجلسه است. پایان ِملالت. پایان ِیک رابطه‌ی سرد. پایان ِصفحه‌ی آخر ِیک کتاب ِپوزیتیو.

بیرون از سالن، ولوله‌ی جماعت.. اشتغال ِملالت‌زده‌گان به سخن‌رانی ِدسته‌جمعی..